ولی اهسته گویم خدایا بی اثر باشد...
bye bye!!!!!!
man dige miram....! dige shoma mimoonido ghazal jo0n!!!!!!!!!
hamato0n0 do0st daram
bye
اگر میدانستی که چقدر دوستت دارم هیچگاه عذابم نمیدادی اما اگر شاید اینقدر عذابم نمیدادی اینقدر عاشقت نبودم.......................تقدیم به ملی وپگاه عسییییییییییییسم
![]()
![]()
در بهاری جروشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروزها دیروزها
دیدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد
می خزند آرام روی دفتم
دستهایم فارغ از اندوه شعر
یاد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله میزد خون شعر
خاک میخواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل به روی گور غمناکم نهند
بعد من ناگه به یکسو میروند
پرده های تیره ی دنیای من
چشمهای ناشناسی می خزند
روی کاغذها و دفترهای من
در اطاق کوچکم پا مینهد
بعد من با یاد من بیگانه ای
در بر آیینه می ماند به جای
تار مویی نقش دستی شانه ای
میرهم از خویش و میمانم ز خویش
هرچه برجا مانده ویران میشود
روح من چون بادبان قایقی
در افق ها دور و پنهان میشود
میشتابند از پی هم بی شکیب
روز ها و هفته ها و ماه ها
چشم تو در انتظار نامه ای
خیره می ماند به چشم راهها
لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد خاک دامنگیر خاک
بی تو،دور از ضربه های قلب تو
قلب من میپوسد آنجا زیر خاک
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم میشویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ
یک سال نقش فاصله ها مان سکوت بود
شاید برای حرف زدن از عشق زود بود
ای کاش فصل سکوت تو می شکست
یا در نگاه سرد تو خورشید می نشست
من موج خسته بودم و تو ساحلم شدی
با یک نگاه ساکن شهر دلم شدی
اکنون ولی به ساحل باور رسیدم
دیگر گذشت فصل و به اخر رسیده ام
اری کویر تشنه به باران نمی رسد
این قصه تا ابد به پایان نمیرسد
مهم: پیام را یكجا تا پایان نخوانید بلكه مرحله به مرحله پیش بروید و عین دستورالعمل انجام دهید!
خوب حالا یك قلم و یك برگ كاغذ آماده كنید.
1- اول از هر چیز اعداد 1 تا 11 را بصورت ستونی یا ردیفی (زیر هم) بر روی كاغذ بنویسید.
2- سپس در جلوی ردیف (ستون) 1 و 2 هر عددی را كه مایلید بنویسید.
3- حال در جلوی ردیف 3 و ردیف 7 نام شخصی را از جنس مخالف بنویسید.
== قرار نشد به پایین نگاه كنید! تقلب ممنوع !!=
4- نام اشخاصی را كه می شناسید (چه دوست یا اعضای خانواده یا فامیل) در جلوی ردیفهای 4، 5 و 6 بنویسید.
5- در ردیفهای 8، 9، 10 و 11 نام چهار ترانه (آهنگ) را بنیوسید (در جلوی هر ردیف نام یك ترانه)
6- اكنون نهایتا میتوانید یك آرزو كنید!!
و حالا كلید رمز گشایی این بازی:
1- عددی را كه در ردیف 2 نوشته اید مشخص كننده تعداد اشخاصی است كه شما باید در باره این بازی به آنها بگویید!
2- شخصی كه نامش در ردیف 3 قید شده كسی است كه شما عاشقش هستید!!!
3- شخصی كه نامش در ردیف 7 قید شده كسی است كه شما دوستش دارید ولی با هم نمی سازید (یا به تعبیر دیگر عاقبت خوشی نخواهد داشت!)!!!
4- شخص شماره 4 كسی است كه شما بیش از همه به او اهمیت میدهید!
5- شخص شماره 5 كسی است كه شما را بسیار خوب می شناسد.
6- شخصی كه نامش در ردیف 6 قید شده، ستاره بخت (ستاره خوش شانسی) شماست!
7- آهنگ قید شده در ردیف 8 با شخص شماره 3 تطبیق می كند (مرتبط است)!!!
8- آهنگ شماره 9 آهنگی برای شخص شماره 7 است!
9- آهنگ شماره 10 آهنگی است كه بیش از همه افكار شما را بازگو می كند!
10- و بالاخره شماره 11 آهنگی است كه می گوید شما در باره زندگی چه احساسی دارید!!!!
واقعا شگفت آور است! نه؟! ولی بنظر می آید كه درست باشه!
این پیام را برای 10 نفر در خلال همان ساعتی كه آنرا میخوانید ارسال كنید.
اگر این كار را انجام دهید، آرزویتان برآورده خواهد شد!
د ل تــــــــنـــــــگــــــــــم
دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است …
دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد …
دلم برای کسی تنگ است که با زیبایی کلامش مرا در عشقش غرق می کند …
دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد …
دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد …
دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد …
دلم برای کسی تنگ است که گوش هایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد …
دلم برای کسی تنگ است که چشمانم، چشمانش را می طلبد …
دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست …
دلم برای کسی تنگ است که اشک هایم را دیده …
دلم برای کسی تنگ است که تنهاییم را چشیده …
دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است …
دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است …
دلم برای کسی تنگ است که تنهایی اش تنهایی من است …
دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخم های کهنه است …
دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار است …
دلم برای کسی تنگ است که راهنمای زندگی است …
دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش صبر می کند …
دلم برای کسی تنگ است که دوست نام اوست …
دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ دل تنگی هایم است …
دلم برای کسی تنگ است ...
نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب میشود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب میشود
نگاه کن
تمام هستیم خراب میشود
شراره ای مرا به کام میکشد
مرا به اوج میبرد
مرا به دام می کشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب میشود
تو آمدی ز دور ها و دور ها
ز سرزمین عطرها و نور ها
نشانده ای مرا کنون به زرورقی
ز عاجها ، زابرها ، بلور ها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها ، شعور ها
به راه پر ستاره می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانیم
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های تب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان ، به بیکران ، به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوج ها
مرا بشوی با شراب موج ها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا ز این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صرحی سیاه دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب میشود
به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب میشود ....
فروغ
در صف نان، نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود
زیرباران منتظر تاکسی بودم، مرا هل دادی و خودت سوار شدی
در تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچ وزنت را بیندازی روی من در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی
در سینما نیکی کریمی موقع زایمان فریاد کشید و تو پشت سر من بلند گفتی:"زهرمار!" در خیابان دعوایت شد و تمام ناسزاهایت، فحش خواهر و مادر بود
در پارک، به خاطرحضور تو نتوانستم پاهایم را دراز کنم نتوانستم به استادیوم بیایم، چون تو شعارهای آب نکشیده میدادی
من باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ کنی مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی!
تو ازدواج نكردي و به من گفتي زن گرفتن حماقت است
من ازدواج نكردم و به من گفتي ترشيده ام
عاشق که شدی مرا به زنجیر انحصارطلبی کشیدی
عاشق که شدم گفتی مادرت باید مرا بپسندد
من باید لباس هایت را بشویم و اطو بزنم تا به تو بگویند خوش تیپ
*** بنام عشق ..من یک انسانم...پروردگارم مرا نامید بنام یک انسان... و زندگی خواهم کرد و دوست خواهم داشت و دوست می دارم کسانی که مانند من یک انسانند.****


بقیه عکس ها تو ادامه ی مطلب...
حکایت عجیبی است اینکه فراموش شدگان فراموش کنندگان را فراموش نمی کنند...
گفتم فکر خیلی خوبیه اخه من هم خیلی تنهام...
گفت میخوام تا ابد باهات بمونم اخه میدونی من خیلی تنهام...
گفتم فکر خوبیه منم خیلی تنهام...
گفت دارم میرم یه جای دور تو هم چند وقت دیگه بیا پیشم.باشه؟ اخه من خیلی تنهام...
گفتم باشه فکر خوبیه منم خیلی تنهام...
اونجا که رفت تو یه نامه واسم نوشت من یه دوشت جدید پیدا کردم اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام...
واسش نوشتم چقدر خوب! ولی...منم خیلی تنهام...
گفت میخوام تا ابد باهاش بمونم اخه من خیلی تنهام...
اون خوشحاله و دیگه هم تنها نیست ولی هیچوقت نفهمید که من
خیلی خیلی تنهام....
هیچکس تنهاییم را حس نکرد
با وجود خنده های تلخ من
هیچکس لحظه پایانم را حس نکرد...
من تنهاترین فریاد دراوج صدایم
من عاشقانه ترین نگاه
در کشتی وجود توام
من می خواهم
زنده بمانم
تا با تو
باشم
با تو بخوانم
چرا که بی تو میمیرم
تمام شعرهای من فریاد
قلب من است و تمام آنها از آن تو
من زردترین پائیز در فصل نگاهت هستم
پس آن را دریاب و با برق چشمات غروبش را همراه باش
کسی چه می داند که فردا چه خواهد شد ؟
شاید تقدیر دستان پر صلابتش را
به سویم دراز کند و شاید
هم نه......
ولی تا آن روز
به امید رسیدن به نگاهت
در انتظار می نشینم ...
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
::
هرچه گفتم و سوختم و ساختم بیهوده بود!
هرچه به او گفتم دوستش دارم انگار یک خواب بود و هرچه با عشق و احساس او سوختم و ساختم پوچ پوچ بود.
دیگر نمی دانم چگونه باید از انکه دوری بگویی دوستش داری.
تو بگو ای قلب عاشق من چگونه باید این دوست داشتن را ابراز کنم؟!
من هستم و یک قلب سرخ که درون قلب سرخ یک دنیا محبت و عشق نهفته است و من تورا دوست میداشتم گرچه تو این دوست داشتنم را باور نداشتی!
کاش میدانستی که قلبم تنها یک ارزو داشت و تنها ارزویش تو بودی!
کاش میدانستی قلب مجنونم یک معشوق دارد و تنها لیلای ان تو بودی!
کاش میدانستی که قلبم تنها یک احساس دارد و ان احساس پاک تنها برای توست!
و ای کاش میدانستی قلب عاشقم یکی را دوست میداشت و ان تو بودی!
تویی و ان قلب مهربانت و یک دنیا احساس پاک در وجودت!
منی که مدت ها بود از خدای خویش ارزوی تو را داشتم...
وقتی که لحظه ها و ثانیه ها به یاد تو و انتظار تو می نشینم چگونه بگویم دوستت دارم؟!
اهای! ای دو چشم خیس من دو چشمی که شب و روز برای او اشک ریختید و تا سحر گاه به یاد او به اسمان عاشقی به مهتاب و ستارگان نگاه می انداختید...
و ای دو چشمی که مرا عاشق او کردید و مرا در دنیا ی عاشقی اسیر کردید شما به او گفتید که دوستش داشتم.اری به او میگفتید که:
!خیلی دوستش داشتم!
::
پرسید به خاطر کی زنده هستی با این که دلم میخواست با تمام وجود داد بزنم به خاطر تو بهش گفتم به خاطر هیچکس....
پرسید به خاطر چه زنده هستی با این که دلم میخواست فریاد بزنم به خاطر تو با یک بغض غمگین گفتم به خاطر هیچ چیز....
ازش پرسیدم تو به خاطر چه زنده هستی در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود گفت به خاطر کسی که به خاطر هیچ چیز زنده است....
مفهوم عشق
از استاد دینی پرسیدند عشق چیست؟ گفت:حرام است .
از استاد هندسه پرسیدند عشق چیست؟ گفت:نقطه ای که حول نقطه ی قلب جوان میگردد .
از استاد تاریخ پرسیدن عشق چیست؟ گفت:سقوط سلسله ی قلب جوان .
از استاد زبان پرسیدند عشق چیست؟ گفت:همپای love است .
از استاد ادبیات پرسیدند عشق چیست؟ گفت : محبت الهی است .
از استاد علوم پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عنصری هست که بدون اکسیژن می سوزد .
از استاد ریاضی پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عددی هست که هرگز تنها نیست .
از استاد فیزیک پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آدم ربائی هست که قلب را به سوی خود می کشد .
از استاد انشا پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها موضوعی است که می توان توصیفش کرد .
از استاد قرآن پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آیه ای است که در هیچ سوره ای وجود ندارد .
از استاد ورزش پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها توپی هست که هرگز اوت نمی شود .
از استاد زبان فارسی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها کلمه ای هست که ماضی و مضارع ندارد .
از استاد زیست پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها میکروبی هست که از راه چشم وارد می شود .
از استاد شیمی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها اسیدی هست که درون قلب اثر می گذارد.
از خودم پرسیدم عشق چیست؟گفتم اننتظار و از خود گذشتن و وفا داری ...
تو رو از یاد ببرم ، با خاطراتت چه کنم
حتی از یاد ببرم تو و خاطراتتو
بگو من با این دل خونه خرابم چه کنم
تو همونی که واسم ، یه روزی زندگی بودی
توی رویاهای من ، عشق همیشگی بودی
آره سهم من فقط از عاشقی یه حسرته
بی کسی عالمی داره ، واسه ما یه عادته
چه طور از یاد ببرم اون همه خاطراتمو
آخه با چه جراتی به دل بگم نمون ، برو
دل دیگه خسته شده ، به حرف من گوش نمی ده
چشم به راه تو می مونه ، همیشه غرق امیده
I LoVe YoU
نمی دانم چرا؟
من که این داستان رو خوندم اعصابم خورد شد . امیدوارم شما ناراحت نشی و تا آخر بخونی !!!شاید یه نوع واقعیت هم واسه بعضی ها باشه
وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:"متشکرم".
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :"متشکرم " .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت :"قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم.
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نميدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ....
اي کاش اين کار رو کرده بودم ................."
دیگه حوصله ی نوشتن ندارم.....
ولی امروز یکی از دوستام گفت داستانمو بنویسم....موندم که بنویسم یا نه....؟؟؟؟![]()
![]()
i like to walk in the rain ....