هنوز وقت خدا حافظی کمی دور است

بمان که دل به دمی ماندن تو مسرور است

بمان که فرصت ناچیز عمر کافی نیست

برای گفتن زخم دلی که ناسور است

خدای من غم دوری چقدر جان کاه است

خیال رفتن و تنها شدن چه منفور است

شب و شفق نشناسد هوای اشک فراق

چه فرق بی تو، به من بین خانه و گور است

تویی که در نفسم حس سبز می کاری

نگاه گرم تو به از شراب انگور است

تویی که بار نفس می­کشد به عشق تنم

واگر نه، زیستن آن نظم «جبر و مجبور» است

او ماهک خانه ی من است!

 

زیباست لحظه های خوشِ کودکانه اش

ناز و خیال و خاطره ی دخترانه اش

« نوشین» روایت گل سوری است در بهار

ناب است قهر و قصه و لطف و بهانه اش

رنگین کمان موسم باران و ابر و نور

خلوت گزیده بر رخ و چشم اش و شانه اش

گاهی عدد و خط و الفبا است قصه اش

معنای تازه می تکد از هر ترانه اش

نوشین همان پیامک زیبای زندگیست

خرسند باد دخترکان زمانه اش

 

خیالت دیشب از آیینه از دیوار جاری شد

هوایت در تمام لحظه هایم یار! جاری شد

هجوم یاد هایت سر برآورد از نفس هایم

صدایت از تب و تاب تنم بسیار جاری شد

چیزی بگو که قصه ی ما سر شود کمی

شعری بخوان که حوصله دیگر شود کمی

لبخند تازه کن که درازای یک سکوت

هی بشکند و مسئله بهتر  شود کمی

ای کاشکی همیشه از این کوچه بگزری

تا شهر، مست، از گل شبدر شود کمی

شاید که فصل فاصله کوتاه بود اگر

پرخاش چشم های تو کمتر شود کمی

بگزار دخترانه شود روح زندگی

حس لطیف چند برابر شود کمی

بنشین که در هوای تو یک جفت بال عشق

پرواز سر کند و پر از پر شود کمی

 

این روز ها با این دل دیوانه درگیرم

این روز ها در چنگ یک احساسِ دلگیرم

یک فصل دلسردی تحمل می شود اینجا

یک دودمان غم سر براورده ز تقدیرم

فصل غزل ها را چه پاییزی پریشان کرد؟

شعری بخوان، برهم بزن درد فراگیرم

از روز های سبز احوالی نمی آید

کو بال پروازی که پر سوی تو برگیرم

وا می گزاری سرنوشتم را به تنهایی

لج می کنی اما نمی دانی که می میرم

 

بیا احساس تنهاییت را تقسیم کن بامن

فضای اشک های خسته ات را نیم کن بامن

بیا و بر تن عریان اشک گوهرین لیلی!

حریرِ حس یک لبخند را ترسیم کن با من

خیالت رهنوردِ ناکجا در جاده شب شد

کمی دیوانه شو، این عقل را، تحریم کن بامن

جنوب خاطرت هر چند خوان زخم خونین شد

رها لبخند های مانده را از بیم کن با من

غم بیش و کم و نامهربانی های دنیا را

به پس تو های خاموشانگی تقدیم می کردم

بیا احساس تنهاییت را تقسیم کن بامن

فضای اشک های خسته ات را نیم کن بامن

 

 

دیگر نمی پیچد به کوچه های  هایِ تو

دیگر نمی آید به گوش آهنگ پایِ تو

گویی دگر کوچیده ای از روز های من

زیرا، نمی آید خبر از تو و جای تو

کوخواب شیرینی که قدری پرکند جایِ

خالیِ ولی شیرینِ موج خنده های تو

تلخ است بی تو بوی هستی در نفس هایم

تنگ است یک دل می پذیری؟ از برای تو

با اشک خلوت می کنم بسیار این شب ها

قدری ز تنهایی و قدری در هوای تو

با مهر ت از آنی که پر شد بند بند من

پرکرده ام هر زره جانم از صدای تو

شاید نمی دانی کسی از خویش می پاشد

درلابلای ماجرای چشم های تو

 

 

جهان بلور عسل می شود که می آیی

زبان کوجه غزل می شود که می آیی

وطعم تلخ نفس های ناشی از تکرار

به روح تازه بدل می شود که می آیی

جدا که می شوم از تو خودم «معما» یم

سوال و وسوسه حل می شود که می آیی

تن خزان زده خشک عاشقی این جا

درخت سبز حمل می شود که می آیی

هوای آمدنت درد بی امان ام را

دوای درد گسل می شود که می آیی

 

پدرود

میان رفتن و ماندن دو نکته(خداحافظ) فاصله بود

فضا چقدر تنش داشت، مرگِ حوصله بود

تو برق شوق سفر از تنت برون می ریخت

تمام فکر من از درد غرق در گله بود

در انزوای گلو بغض خفته بی پایان

برای شهر دلم رفتن تو زلزله بود

قدم گزاشتی و شهر را رها کردی

در آرزوی تو یک دل چه در مجادله بود

پری! از آخر این داستان چه می پرسی

گلو زبغض و چشمم ز اشک حامله بود.

 

 

ذلال خاص پروانی ترین احساس انگوری

ملاقات شبانگاهی رود و ماهی و نوری

به پستو های احساسات من عشق تو سرگردان

چه موجودی "خدا"؟ "آدم"؟ و یا حوری؟