هنوز وقت خدا حافظی کمی دور است
بمان که دل به دمی ماندن تو مسرور است
بمان که فرصت ناچیز عمر کافی نیست
برای گفتن زخم دلی که ناسور است
خدای من غم دوری چقدر جان کاه است
خیال رفتن و تنها شدن چه منفور است
شب و شفق نشناسد هوای اشک فراق
چه فرق بی تو، به من بین خانه و گور است
تویی که در نفسم حس سبز می کاری
نگاه گرم تو به از شراب انگور است
تویی که بار نفس میکشد به عشق تنم
واگر نه، زیستن آن نظم «جبر و مجبور» است