" د " مثل دوست
این روزها حال و هوای گذشته را دارم .
این روزها به یاد 4 سال گذشته ام و دلتنگ دوستانم.
این روزها قدر دوست را خوب میدانم که قرار نیست همیشه دوستان خوبت دور و برت باشند و تو غافل از نعمت بزرگی به نام محبت...
این روزها از راه دور دوستشان دارم و خوشنودم که هنوز یکیشان در همین نزدیکی هاست.
این روزها بهترین آرزوها را برایشان دارم و افتخارشان دلشادم می کند.
بچه ها میدانم دور نیستید اما از حال و هوای گذشته خیلی دوریم ....
می دانم زندگی همین است پس به اندازه ی زندگی دیروزمان که به هم گره خورده ، تا فردای فرداها دوستتان دارم.
دل مشغولی این روزهایم...
در امتداد امید...
دکتر محمدرضا عارف
دلم گرفته...
اينقدر ناله و زاري كند تا كه به خواب رود البته خيلي وقتها هم خودش را به خواب ميزند كه بگويد :آهاي مردم ببينيد من از غصه ي زيادي غش كردم.
آن وقت مردم هم بگويد طفلكي،حيوانكي،بيچاركي،آخييييييييييي!!!
آن وقت بعد از همه ي اينها يك وقت به خودت مي آيي و ميبيني ضعفت مضحكه ي خاص و عام است و اثري از حيوانكي ها و ... نيست ،خب آنها هم مثل دل من براي خودشان آدمند بلانسبت!
هر وقت اينطور احساسي داشتي بزن زير گريه و آنقدر زاري كن تا جدي جدي و بي رودربايستي از حال بروي و آن بالا بالايي حالت را جا بياورد تا ديگر جلوي اين و آن زار نزني....
همه ي اين ها را گفتم ته اش اينكه هر وقت غصه سراغي از دلمان گرفت بايد به قول معروف دور و اطرافمان را خوب وارسي جارسي كنيم و غصه هاي ديگران را ببينيم.
پس در همه حال الهي شكر!
پ ن در گوشي:دل ها از اوني كه دوستش دارند ميگيرند پس حواسمون به دل هاي اطرافمون باشه.
در ضمن معذرت كه ۴ ماهه نبودم.
بقيع
هيچ جايي آدمي را نمي توان ديد...
همه توده اي خاكند بعضي هايشان اما متحرك...
دلم غريبي مي كند در اين غربت بي انتها...
دلم غريب است و هوس ديدار غريب دارد...
دلم پر كشيده تا بقيع...
آنجا كه در نظر خاك است و در دلش افلاك...
افتخار شيعه بودنش را ندارم تنها ميتوانم بگويم محبش هستم...
يا جعفر بن محمد الصادق(ع)
حلول ماه رجب مبارك...
از اينكه مدت هاست به دفترچه ي مجازي ام سري نزده ام ناراحت نيستم بلكه از اين شرمنده ام كه دوستاني پر محبت در اين زمان هم "دختر باراني" را تنها نگذاشتند و با نظرات پر مهرشان همراهي ام كردند....
بــر پشـت سـتم کسـی تبر خـواهـد زد
سـو گنــد بـه هــر چــهـارده آیــــه نـــور
سو گنــد بـه زخمـهای سـرشــار غــرور
آخـــر شــب ســرد مــا سحــر مـیگـردد
مـــهـدی بـه میــان شیــعه بــر میـگردد
بازگشت من...
مدتهاست كه اينجا ننوشته ام،از تمامي دوستاني كه برايم نظر (عمومي و خصوصي!)گذاشتند تشكر ميكنم .
اين شعر را امروز سرودم .خب ديگر موضوع نداشتم همين را گذاشتم...![]()
افسون من
مجنون من
آرامش اكنون من.
دي در برم بودي و من
فارغ ز اندوهي كهن.
نزديك تر آي اي عزيز
بر قلب من آتش مريز
هر چند عشقت سوزدم
از اوج مستي تا حضيض
![]()
علی بن موسی الرضا (ع)

آقا سلام! يه لحظه
درسته دل سياهه
توش هوس گناهه
اما همون گوشه هاش
اسم شما نوشته
....
آقا دلم گرفته
دنبال سر پناهم
پيش خدا جز شما
من كسي را ندارم
....
بچه بودم آقا جون
نجيب و پاك و معصوم
مثل كبوتراتون
اما بال هام را چيدن
بالهاي عشق و ايمان از من ،دل بريدن
....
حالا موندم رو زمين
با يك دل شكسته
هر كي پيش شما بود
زخم دلش را بسته
....
آقا منم دخيلم
تو اين همه هياهو
ردم كنين ميميرم....
![]()
پ ن:شعر که نیست نثر موزونه ،همینجا گفتم واسه آقا...امیدوارم خوشتون بیاد.
کوچه...
سلام.این شعر برای من خاطره انگیز بود گفتم اینجوری آن خاطره را ماندگار کنم...
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ی ماه فروریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آمد تو به من گفتی:" از این عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن.
آب آئینه ی عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است.
باش فردا که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی ،چندی از این شهر سفر کن!"
با تو گفتم:"حذر از عشق !؟ندانم
سفر از پیش تو؟!هرگز نتوانم،نتوانم.
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی!من نه رمیدم،نه گسستم."
باز گفتم که: "تو صیادی و من آهوی دشتم!
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم!
حذر از عشق،ندانم،نتوانم."
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت!
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید!
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم،نرمیدم...
رفت در ظلمت غم آن شب و شب های دگر هم!
نه گرفتی دگر از عاشقی آزرده خبر هم!
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم...!
بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...

سلام .
امشب دلم گرفته بود نيتي كردم و تفالي به حضرت حافظ زده ام :
ما آزموده ايم در اين شهر بخت خويش بيرون كشيد بايد از اين ورطه رخت خويش
از بس كه دست مي گزم و آه مي كشم آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خويش
دوشم ز بلبلي چه خوش آمد كه مي سرود گل گوش پهن كرده ز شاخ درخت خويش
كاي دل تو شاد باش كه آن يار تند خوي بسيار تندروي نشيند ز بخت خويش
خواهي كه سخت و سست جهان بر تو بگذرد بگذر ز عهدت و سخنهاي سخت خويش
گر موج خيز حادثه سر بر فلك زند عارف به آب تر نكند رخت و پخت خويش
اي حافظ ار مراد ميسر شدي مدام جمشيد نيز دور نماندي ز تخت خويش
به بهانه ی هفته ی دفاع مقدس...
عاشقانه های یك خلبان با همسرش

عباس دوران به سال 1329 در شیراز متولد شد. شهید دوران با آغاز جنگ تحمیلی خدمت خود را در پست افسر خلبان شكاری و معاونت عملیات فرماندهی پایگاه سوم شكاری نفتی شهید نوژه ادامه داد و در طول سالهای دفاع مقدس بیش از یك صد سورتی پرواز جنگ انجام داد.
به گزارش مشرق؛ دوران در تاریخ 7/9/1359 اسلكه «الامیه» و «البكر» را غرق كرد و در عملیات فتح*المبین نیز حماسه آفرید.در تاریخ 20/4/1361 برای انجام مأموریت حاضر شد و هدف موردنظر او ناامن كردن بغداد از انجام كنفرانس سران كشورهای غیرمتعهد بغداد بود.
اما هنگام عملیات اصابت موشك عراقی باعث شد، هواپیما آتش بگیرد، دوران به طرف پالایشگاه الدوره پرواز كرد و تمام بمب ها را بر روی پالایشگاه فرو ریخت، قسمت عقب هواپیما در آتش می سوخت.
كاظمیان، همراهش با چتر نجات به بیرون پرید اما دوران به سمت هتل سران ممالك غیرمتعهد پرواز كرد. او در آخرین لحظات با یك عملیات استشهادی هواپیما را به ساختمان هتل كوبید.
سردار دلاور 40 ساله ایران اسلامی در روز سی ام تیر سال 1361 به شهادت رسید.
سرانجام بعد از بیست سال تنها قطعه ای از استخوان پا به همراه تكه ای از پوتین عباس دروان به میهن بازگشت و روز دهم مردادماه سال 1381 خانواده آن را در شیراز به خاك سپردند.
به ادامه مطلب بروید...
زیبا سلام...
زيبا هواي حوصله ابري است
چشمي از عشق ببخشايم
تا رود آفتاب بشويد
دلتنگي مرا
زيبا
هنوز عشق
در حول و حوش چشم تو مي چرخد
از من مگير چشم
دست مرا بگير و کوچه هاي محبت را
با من بگرد
يادم بده چگونه بخوانم
تا عشق در تمامي دل ها معنا شود
يادم بده چگونه نگاهت کنم که تردي بالايت
در تندباد عشق نلرزد
سلام
پيشاپيش فرا رسيدن ماه خدا را به همه تبريك مي گويم اميدوارم كه بتونيم از اين ماه نهايت استفاده را ببريم.
در ضمن از كليه ي دوستاني كه به بلاگشان سر نزدم عذر ميخواهم ،انشالله در موعدي ديگر!
دغدغه ي پايان ترم...
---
باز شب امتحان بند دلم پاره شد
يك ، دو ، سه برگه مانده داغ دلم تازه شد
چشم به غم خفته را ، باز بكردم كمي
زان همه خواندن كنون ، هيچ نمانده "فور مي" // for me
---
پي نوشت:خوانندگان محترم بر من به خاطر "فور مي" خرده نگيريد ها!!!خواستم بگويم نا سلامتي زبان عمومي را پاس كرده ام.
پیشاپش میلاد مولی الموحدین علی بن ابی طالب (ع) را به همه تبریک میگویم.
![]()
غم هجران...
گفته بودم غم هجران تو ام طاقت جان برد ، بيا !
من و اين قافله را دزد عيان برد ، بيا !
گر چه از ظلمت اين شب به فغانيم ، ولي
ظلمت از ما همه عشقت به فنا برد ، بيا !
هواي آلوده...

سلام.اينم جديدترين شعرم.تقديم به اميد انتظار...
دلم گرفته از اين هواي آلوده
از اين دم و بازدم هاي بيهوده
از اين حقيقت تلخي كه مي روم اما
نديدمت به نگاهي خيال آلوده
هزار كوچه بشستم به آب ديده و بار
حكايت من و تو اين بوده است تا بوده
رسان به عاشق خود يك نشان كه قلب حزين
نداشته ز فراقت خيال آسوده
بيا و منتظران را حياتي از سر ده
كه بي تو جان و دلم را غمت بيافسرده
پ ن:اميدوارم خوشتون اومده باشه.دوستان ببخشيد اين روزها به درس و كتاب مبتلا شدم دير به دير آپ ميكنم.

يا مقلب القلوب ...
دوباره هم يكسال ديگر دارد از راه مي رسد...
صداي قدم هاي بهار در شهرم به گوش مي رسد.شكوفه ها متولد مي شوند و نويد بخش سرور و ترانه ي بهارند...
عيد تمام دوستان خوبم مبارك(لحظه ي سال تحويل يادمون نره براي هم كيشامون دعا كنيم)
اينم يه غزل زيبا از شاعر مورد علاقه ام ، حضرت حافظ :

| رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید | وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید | |
| صفیر مرغ برآمد بط شراب کجاست | فغان فتاد به بلبل نقاب گل که کشید | |
| ز میوههای بهشتی چه ذوق دریابد | هر آن که سیب زنخدان شاهدی نگزید | |
| مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب | به راحتی نرسید آن که زحمتی نکشید | |
| ز روی ساقی مه وش گلی بچین امروز | که گرد عارض بستان خط بنفشه دمید | |
| چنان کرشمه ساقی دلم ز دست ببرد | که با کسی دگرم نیست برگ گفت و شنید | |
| من این مرقع رنگین چو گل بخواهم سوخت | که پیر باده فروشش به جرعهای نخرید | |
| بهار میگذرد دادگسترا دریاب | که رفت موسم و حافظ هنوز مینچشید |
نمي گويند...
نمي جويند...
جوابي را نمي دانند...
سوالي را نمي پرسند و از غمها نمي گويند
چرا من غرق در خويشم؟
چرا بي گانه از خويشم؟
خداوندا رهايي ده
كلام آشنايي ده
خداوندا آشنايم ده...
خداوندا پناهم ده...اميدم ده...
خداوندا در هم شكن اين سد راهم را كه ديگر خسته از خويشم
كه ديگر بي پس و پيشم
فقط از ترس تنهايي هر از گاهي چو درويشم و صوتي زير لب دارم وبا خود ميكنم نجواي پنهاني...
كه شايد گيرم آرامش ولي آن هم علاجي نيست و درمانم فقط درمان بي درديست و آن هم دست پاك ذات پاكت را نيازي جاوداني ست
يعني چي؟!!!

سلام
هيچ وقت دوست نداشتم چنين پستي بذارم ولي آخه...
موندم چه طور برخي به خودشون اجازه ي دخالت و يا حضور بي اجازه در حريم ديگران را مي دهند؟؟؟؟
آخه اين حركت يعني چي؟خب دزدي مجازيه ديگه!
به هر حال از اون عزيزي ! كه وب بنده را هك كردن خواهش ميكنم خودشونو معرفي كنن و علت اينكارشونو بهم بگن(البته بي زحمت،آخه نه اينكه يه سري اينجاها رفت و آمد داشتين و اطلاعات بنده زير دستتون وول وول ميزدن...)
در صورت لزوم با اين ايميل با من تماس بگيريد:
منتظر پاسختون هستم جناب هکر!
دخترم!
خوابِ من ، تعبیر فردای تو باد
شب به امید گلِ فردا و فرداها ی شاد
ارمغانی بر تو باد
دخترم ! عشق را با عشق معنا کردن
از آنِ تو باد
پاکی و زیبایی گل های وحشی
شوق زیبای دمیدن در پگاه زندگی
رقص زیبای پریّان در خیال پرنیان
نوشِ تو باد !
دخترم امروزِ من فردا مباد!
خوابِ من ، تعبیر فردای تو باد !
يك سال گذشت ...
يك سال پيش بود...
فكر نمي كردم به اين زودي بگذرد،گذشت ولي به سختي ...
سخت براي او ! براي من ! و براي همه ي آنهايي كه در اين ماجرا بودند و ديدند ...
سخت بود بداني .بداني كه دروغ مي گويي !
بداني كه هر آنچه مي گويي نه آرامش مي كند و نه حرف هايت را باور خواهد كرد ...
نمي دانم مرا بخشيده است يا نه !
هر چند خدا را شكر هنوز او را مي بينم ولي جرات ندارم بگويم مرا ببخش !
خدا مي داند آن روز چه غوغايي در درونم به پا بود .دروغ بود ، دروغي بزرگ به اميد روشن كردن كور سوي اميدي در دل او ، چرا كه جرات نداشتم واقعيت تلخي را که خودش هم مي دانست بگويم...
چرا كه فهميدم دردي را كه از فراق مادر مي كشد نمي توانم تحمل كنم ...
ولي مي دانستم وقتي ببيند كور سوي اميدي كه من ساختم سياه چاله اي است كه ظلماتش ، لباس مشكي تنش مي شود ، چه بر سر دلش خواهد آمد...
خداوندا من نمي توانم .خود از او بخواه مرا ببخشد ...
پ ن : مينا جان ميدونم به وبلاگ سر نمي زني ! اين را براي دل خودم نوشتم ...
هواشناس...

این روزها جور زمستان را من می کشم نمی بارد می بارم “هواشناس من” نگاه ام کن ؛ بارش پراکنده با غبار محلی ام ! نمی دانم چه کسی نماز باران خوانده برایم ..
پ ن:نویسنده اش را نمی شناسم.
پ ن ۲:دوستانی که آپ کردین و سر نزدم!واقعا ببخشید انشاالله سر فرصت میام...
باز كن پنجره را ، بوي رضا مي آيد...

كسي چه مي داند شايد از عزاي رضاست كه آسمان هم به باريدن رضا شده...
سهم...
سهم هر کس که رسید،داغ تر از دل من بود ولی
نوبت من که رسید،سهم من یخ زده بود
سهم من چیست مگر؟یک پاسخ،پاسخ یک حسرت
سهم من کوچک بود:قد انگشتانم
عمق آن وسعت داشت،وسعتی تا ته دلتنگیها
شاید از وسعت آن بود،که بی پاسخ ماند..
و اينك باران...

خدايا چشمانمان روشن شد از نور رحمتت...
خداوندا رحمتت را بر شوره زار دلهامان بباران كه سخت محتاجيم...
خداوندا چشم هايمان يخ زده و بر زمين دوخته شده اند ، بگذار رحمتت اين يخ ها را باز كند تا با چشم هايمان انتظار را ببينيم و با دلهايمان به پايانش برسانيم...
پ ن1:
اين اولين باران اين زمستانه...چشم يزديها روشن!
پ ن2:
ميگن دعا زير باران مستجابه،پنجشنبه است دعا يادتون نره ها!!
تازه ميگن خدا دوست داره بنده هاش در حق هم دعا كنن...پس التماس دعا!!!
پ ن3:
امروز اول صفره،انشاالله كه عزاراديامون قبول باشه،قالبم به حال اول برگشت.

و فديناه بذبح عظيم...

باز باران با ترانه
مي خورد بر بام خانه
يادم آيد كربلا را
دشت پر شور و نوا را
گردش يك روز غمگين
گرم و خونين
لرزش طفلان نالان
زير تيغ و نيزه ها را
باز باران با صداي گريه هاي كودكانه
از فراز گونه هاي زرد و عطشان
با گهرهاي فراوان
مي چكد از چشم طفلان پريشان
پشت نخلستان نشسته
رود پر پيچ و خمي در حسرت لبهاي ساقي
چشم در چشمان هم آرام و سنگين
مي چكد آهسته از چشمان سقا
بر لب اين رود پيچان
باز باران
باز باران با ترانه
آيد از چشمان مردي خسته جان
هيهات بر لب
از عطش در تاب و در تب
نرم نرمك مي چكد اين قطره ها روي لب شش ماهه طفلي رو به پايان
مرد محزون
دست پر خون
مي فشاند از گلوي نازك شش ماهه بر لب هاي خشك آسمان با چشم گريان
باز باران
باز هم اينجا عطش آتش شراره
جسمها افتاده بي سر پاره پاره
مي چكد از گوشها باران خون و كودكان بي گوشواره
شعله در دامان و در پا مي خلد خار مغيلان
وندرين تفتيده دشت و سينه ها برپاست طوفان
دستها آماده شلاق و سيلي
چهره ها از بارش شلاقها گرديده نیلی
وندرين صحراي سوزان
مي دود طفلي سه ساله
پر زناله
پاي خسته
دلشكسته
روبرو بر نيزه ها خورشيد تابان
مي چكد از نوك سرخ نيزه ها
بر خاك سوزان
باز باران
باز باران
قطره قطره مي چكد از چوب محمل
خاكهاي چادر زينب به آرامي شود گل
مي رود اين كاروان منزل به منزل
مي شود از هر طرف اين كاروان هم سنگ باران
آري آري
باز سنگ و باز باران
آري آري
تا نگيرد شعله ها در دل زبانه
تا نگيرد دامن طفلان محزون را نشانه
تا نبيند كودكي لب تشنه اينجا اشك ساقي
بر فراز خيمه ها برگونه ها
بر مشك ساقي
كاش مي باريد باران![]()
علي اصغر كوهكن

مردي مي رفت...
و زني پشت سرش ناله ميزد:
آرامتر برو پسر زهرا !!!
ظهر بود
يكي بود و ديگر هيچكس نبود...
اين قافله ي عمر عجب ميگذرد...

دخترك دستهاي سرد چشمه را فشرد و بر رخش بوسه زد...
كودك بود و آسمانها را از آن خود مي دانست...
توي آن ظلمات ،نور از آسمان بر چهره اش مي تابيد گويي ابر هاي تيره و تار شهر تنها براي نشان دادن لبخند پر نورش از هم مي شكافند.
دستهاي خيسش خنكاي پاييز را مي بوييد و لبهايش باز هم ميخنديد...
بيستمين پاييز بود اما...
دستهايش ديگر از باد پاييزي شاد نمي شدند...
ديگر او هم مانند ديگران آسمان را پر از ابر مي ديد.
انديشه هاي كودكانه اش برايش تخيلاتي بي ارزش شده بود.
فكر ميكرد دختري كه خورشيد به خاطرش مي درخشد او نيست...
و از آن زمان كه چنين انديشه كرد ديگر خورشيد نيز بر چهره اش نخنديد.
اما در آن سوي ابرها خورشيد چشم انتظار نگاهي بود كه ابرها را بشكافد.
پ ن:شمارش معكوس براي اخراج از دهه ي دوم زندگي...
![]()
غدير...

سلام
گوش كنيد...صداي بالهاي جبرئيل را كه در فوجي از فرشتگان بر زمين مي آيد و دست خدا را ببنيد كه دست علي را بالا مي برد...
خداي من خودت ميداني چقدر دلم تنگ است...
خداي بزرگ به حق بندگي دعايي دارم و اميد استجابتش...
خدايا تلخ است غدير را دور از ولي...
ميدانم اسم شيعه لياقتي ميخواهد كه من ندارم اما مرا از محبين اين خاندان قرار ده و شاديمان را بي حد و حصر كن!
مطلع...
مطلع شعر و ترانه هام
با احترام و عرض ادب ، سلام
من با اميد ، نامه برايت نوشته ام
شايد بيايد ، از طرفت ، سوی من پيام
دوری نکن طبيب زمن ، دست تو شفاست
بيماری ام بد است ؟مگر ! بدتر از جزام ؟!!!
تا بر نگردی از سفر جاده های عشق
هرگز نمی شود غزل عاشقی تمام
تا نامه های بعدی من ، يوسف غريب
خوش باشی و سلامت ، ايام هم به کام
ديگر مزاحم لحظاتت نمی شوم
من را ببخش حضرت آقای بامرام
محسن مهدوی
پ ن:چندي است هواي حرم يار كرده ام،مستجاب كند دعايم را ميروم.التماس دعا
دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر