بیست و شش سالگی ..
..:: 04 ::..
از شهریور نود و یک .. که بشه نوزده سال و نُه ماه .. تا الان که بیست وشش سال و دو روز و دو ساعت و چند دقیقه !
شاید این دل زدگی از این فضاها به خاطر شروع در سنین خیلی کمتر از این بوده!
بیست و شش چقدر دور بود .. من حتی تصورشم نمیکردم شبیه اینکه هیچوقت وجود نداره .. و حالا حتی متوجه نمیشم چطور اینقدر بهم نزدیک بود و من نمیدیدمش !
یادمه با یکی از دوستام توی جمهوری قدم میزدیم ..
گفت: مهتاب برنامت چیه به نظرت توی بیست و پنج چطوری هستی ؟
گفتم: اوووووم .. و از برنامه هایی گفتم که داشتم .. یعنی واقعا ته تهش بیست و پنج بود و الان من بیست و شش رو گذروندم و چقدر عجیب هست .. انگار که بی حس بشی و این حس باعث بشه آرامش سرتاسر وجودت رو فرابگیره ...
اینکه عمیقا حس میکنم در نیمه ی دوم زندگی هستم .. بهم آرامش میده که بیشتر راه رو اومدم و قراره کمتر از قبل آسیب ببینم .. هرچند که من همیشه تحمل کردم چون به خودم گفتم که دردهای بدتری پیش رو هست .. نه برای منفی بودنم .. برای اینکه آستانه ی تحملم رو بیشتر کنم ..
نزدیکای من میدونن که از تولد خوشحال نمیشم .. از حدود یه ماه قبلش انگار دچار میشم ... دچار یه دردی که با نزدیک شدن شدت میگیره ..
من هنوزم معتقدم آدما بعد بیست و دو زیاد تغییر نمیکنن .. حداقل برای من اینطور بوده و هنوزم هست ..
و سپاسگزارم که توی همون مدت زمان بهم موهبتی داده شد و من تجربه ی یه زندگیِ عمیقِ واقعی رو داشتم .. با اینکه هر لحظه ش سپاسگزار بودم و فراموش نکردم و نگذاشتم که این موهبت واسم عادی و روزمره بشه ، اما کافیم بوده .. چه بسا خیلی هایی که حتی به صورت آنی هم به همچون تجربه ای نخواهند رسید ...
من هنوزم نمیدونم یه سال کوچیکتر میشیم یا بزرگتر .. اما الان بعد اون عمیقا پُر بودنایی که تمام شدن ، به صورت خوبی خالی ام! اما پوچ نیستم ..
تولد بیست و دوم همچنان بهترین بود و هست .. بهشتِ من
تولد بیست و سوم منو یاد اشتباهی میندازه که نباید ولی لغزیدم و انجام دادم و هنوزم بخشی از من واسش زجر میکشه ... دوزخ و برزخ همزمان !
تولد بیست و چهارم بیشتر ترس و تردید بود تا امید و عشق .. و برزخ . امیدِ بهشت
تولد بیست و پنجم بیشتر امید و عشق بود تا ترس و برزخ .. امیدِ بهشت
و تولد بیست و شش آرامشِ حاصل از تمام شدن بزرخ و رسیدن به دوزخ ..
با اینهمه خوشحالم که بیست و دو بیشتر درد داشتم و عذاب میکشیدم و الان رنج هایی دارم که با آغوش باز به استقبالشون میرم ...
با اینکه نیمه ی دوم دهه ی دوم زندگی رو گذروندم و چهارمین چاکرای خودم هستم .. اما ...
باشد که رستگار شویم ..
پی نوشت:
خدایا ممنون بابت خانواده و عشق و آرامششون ..
امیدوارم که زودتر بنویسم... هرچند که توی دفترام راحتتر و پررنگترم ..
پی نوشت تر:
زمستان واسه من با سِر شدن غم تولد شروع میشه اما خدایا ممنون واسه بارون . حس میکنم پیامی که میخواستی رو گرفتم ..
ممنون که هر سال این حس
" من صادقانه روز تولدم بغض میکنم
وقتی تو اینچنین کودکانه شاد و سرخوشی
وقتی پر از عطر زندگی و شوق رویشی
از هرچه کادو و تبریک و کیک متنفرم"
رو در من کمتر میکنی 
پی نوشت تر تر :
امیدوارم دفعه بعد پایان نامه رو به سرانجام رسونده باشم یا گامهای آخر باشم ..
پی نوشت تر تر تر تر :
خدایا ممنون که هستی و واسمون خدایی میکنی .. میدونم حواست هست اما اگه میشه یکم بیشتر تر هوامونو داشته باش .. بزن توسرمون لطفا .
پی نوشت آخر:
چقدر بی مزه س این تر تر اضافه کردنام !
"ماییم که از باده ی بی جام خوشیم
هر صبح منوریم و هر شام خوشیم
گویند ندارید سرانجام شما؛
ماییم که بی هیچ سرانجام خوشیم"


در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و میتراشد...