"غروب پاییزه

دلم غم انگیزه.."

"بلبل از دوری گلزار نمیرد چه کند

عاشق از دوری دلدار نمیرد چه کند

خار از شاخه اگر گشت جدا می میرد

از غم دوری گل خار نمیرد چه کند"

"بعد از عشقبازی
تو هم مثل تمام دختران دیگر این شهر می شوی
مریض می شوی،عطسه های ریز می کنی
مجله موفقیت می خوانی،قبل از خواب ماسک توت فرنگی ات را می زنی
و...
نه عزیزم،تو هیچ فرقی با دیگری نداری
فقط عشق را خوب تر بازی می کنی
می فهمی که"

"آقای داوکینز خواب دیدی خیر باشه،من خدا را دیدم،با عصایی در دست و سیگاری روی لب،که زخم های عیسای تازه مصلوب را پانسمان می کرد،بله خدا در طبقه ی بالای ما زندگی می کند با پاکت سیگار فراوان،عصایی در دست،ریشهایی انبوه،دندانهایی زرد،لامپ هایی کم مصرف و عیسایی غم زده که پشت پنجره ی اتاقش منتطر آقای ملک الموت مانده است،بله، خدا در همین نزدیکی هاست..."

"البته بشاش تو مملکت... ولی اگه این اسراییلی های مادر به خطا بخوان با ما جنگ بکنند،خودم اولین کسی هستم که تو صف اول خط مقدم حاضرم،یه کلاش می گیرم دستم،لب مرز،به عشق وطن،هر سرباز حرومزاده ی اسراییلی که دیدم،نوک تفنگ و می گیرم طرفش و می گم:نه دادا اینجا فلسطین نیس،اسلحه رو می کنم تو ماتحتش،انقدر فشار می دم تا از دهنش بزنه بیرون،بعد می گم این دفعه کونت و پاره کردم،دفعه دیگه هوس حمله بکنی جسمت و پاره پاره می کنم،آره دادا اینجا ایرانه و ما هم یه مشت کله خر وطن پرستیم،پس برو تا دخلت و نیاوردم"

"سال خوبی نبود

سالها که نیست..."

"یه دختره رو دوس می داشتم از بچگی،اسمش نیوشا بود،اولین بار همراه مامانش اومد دم خونمون واسه خورد کردن سیزی،مامانم تازه دستگاه سبزی خورد کنی گرفته بود،اون سالها تو محل فقط ما این دستگاه سبزی خورد کنی رو داشتیم و ملت هم واسه خاطر همین سرازیر خونه ی ما می شدن و البته من از صدای گوش خراش اون منزجر بودم،نیوشا رو بعد ها توی کوچه می دیدم که بعد از مدرسه با نگین خواهر کوچیکش و نیلوفر دختر سوسن خان دوچرخه بازی می کردن و با شیطنت و طنازی شون احتمالن دل همه ی پسر های محل و برده بودن،ولی مطمئن بودم که نیوشا واسه منه و به هیچ قیمتی از دستش نمی دم.همان روزها بود که مادرش سرطان خون گرفت و مرد،دخترها موندن با یه بابای مفنگی و علیل،یه جمعه که رفته بودیم دهات،وقتی که برگشتیم و اثری از ویراژ دادن دخترا تو کوچه نبود،از مامانم شنیدم که اثاث کشی کردن و از محل رفتن،من موندم و یه عشق کودکانه و نافرجام،من موندم و یه حسرت تلخ،ده سال گذشت و من چند روز پیش نیوشا رو تو خیابون اصلی گوهردشت کرج دیدم و منتظر اتو خوردن بود،سایه ی تند چشماش و ابروی تاتو شده و لپای سرخش باعث نشدن تا من نیوشای معصوم و زیبا رو نشناسم،حالا شده بود یه دختر بیست ساله،با دو جفت چشمای خمار و آرایشی عروسکی،نیوشای من حالا یه دختر خفن حشیشی شده بود،دختری که چشم و چراغ خیابون اصلی گوهردشت شده و دل و ایمون بچه پولدارای شهرم و برده،حال و روز به فاک رفته ای دارم این روزها..."

"ای حقیقت کجایی.."

"آسایش دو گیتی؛تفسیر این دو حرف است

سیگار پشت چایی؛چایی پشت سیگار"

" به نظر من،آدم اگه ایستاده بشینه،بهتر از اینه که نشسته سرپا باشه!!"

 

پ.ن:فیس بوک هم چیز جالبیه،طرف یه عطسه می کنه پونصد تا لایک می خوره،فیس بوک هم نشدیم.

"اینترنت ملی که داریم،گوشت 20 هزار تومنی که داریم،فیلسوف هایدگری که داریم،عاشق زند که داریم،خیابان فرشته که داریم،موسیقی فاخر که داریم،سینمای معناگرا که داریم،فاحشه ی بی پرده که داریم،یارانه های هدفمند که داریم،مرفه بی درد که داریم،اسلام آمریکایی که داریم،برهنگی فرهنگی که داریم،فرهنگ برهنگی که داریم،جوان های افسرده که داریم،گشت ارشاد که داریم،مرد سه هزار میلیارد تومنی که داریم،برنامه ی نود که داریم،مریض سرطانی که داریم،آرزوهای محال که داریم...

...فقط نمی دونم چی نداریم!؟"

"دوره

دوره آدم هایی ست

که همخواب هم می شوند

ولی هرگز

خواب هم را نمی بینند"

"دنیا برام یه طور افتضاح و مزخرفی...

معرکه ست"

"به نظر من اگر ولایت مطلقه ی فقیه بگوید ماست سیاه است،ماست سیاهه،اگر ولایت مطلقه ی فقیه بگوید خدایی وجود ندارد،وجود نداره،اگر ولایت مطلقه ی فقیه بگوید مزه ی شکر شور است،شوره،و البته اگر ولایت مطلقه ی فقیه نبود هستی پوچ تر از اینی بود که الان هست،پس اگر می خواهید دنیا و آخرت تون به کامتان باشد مطیع ولایت مطلقه ی فقیه باشید،نه واقعن باشید..!!"

"برخلاف حرکت مبتذل و سطحی ماجده علیا که اصلن ازش خوشم نیومد،برهنه شدن گلی فراهانی برایم قابل دفاع و البته عجیب نبود،به یکی از دوستانم می گفتم که گلی فراهانی وقتی تو ایران بود،همراه با امین همسرش، با خونواده ش و البته مردمی که دوسش داشتند و البته دارن چقدر آرامش داشت،هیچ وقت فکر نمی کردم که گلشیفته ی همیشه خنده رو و البته احساساتی رو دیگه نتونم تو ایران ببینم،حرکت گلشیفته هر چی که هست ناشی از عصیانی ست که در این مدت بر او گذشته است و حرف آخر اینکه او همچنان برای من و البته اکثر دوستدارانش همان دختر پاک و معصوم و احساساتی هست و می ماند..حتی با تمام طغیان گری هایش"

"نمی دونم چرا هر کی یه ماشین مدل بالا سوار میشه،خوار و مادر ملت و فاحشه می بینه،آخه لامصب یه جو انسانیت هم بد چیزی نیس.."

 

"در این وانفسای بازیگری در ایران و کمبود دانش و بینش در اغلب خانوما و آقایون بازیگر،پدیده ای همچون اندیشه فولادوند غنیمتی ست،احتمالن او را کمتر بشناسید،چون چشمای آبی و چهره ی عروسکی ندارد که در خاطر ما باشد،چون مجله های رنگی،صورتش را دوست ندارند و خب مثل اکثر خانومای به اصطلاح بازیگر کشورمون داف نیست،اصلن همین که کتاب می خواند و فلسفه می داند و شعور و بینش،همین یعنی این که خب فلانی که اصلن تو باغ نیست،شطح نمی گویم،ولی به خدا در ایران و حداقل در عرصه ی هنر و به طور خاص در مقوله ی بازیگری هیچ چیزش سر جای خودش نیست،نمی دانم چه می شود که هرکسی که به جایی می رسد و البته خیال می کند که رسیده استف در بچگی،آن روزها که طفلی بیش نبود،اولین حرفهایی که می زد به جای آبه،ماما،بابا،مونولوگ بودن یا نبودن هملت بوده است و از سه سالگی تصمیم گرفته است بازیگر شود،بعد ازش می پرسن که خب فلانی،مرغ دریایی در نمایشنامه ی چخوف چه جور شخصیتی بود و طرف با اعتماد به نفس کامل می گوید:قهرمان نمایشنامه..!!بگذریم،خواستم بگویم اگر فولادوند بازیگر را نمی شناسید،فولادوند شاعر را سعی کنید که بشناسید،برای آخرتتان که هیچ،اما قول می دهم به درد دنیاتان بخورد و شما را به نگاهی متفاوت تر از هستی و زندگی آشنا و درگیر می کند،همین که شاعر این شعر ها دنیا را مثل نود و چند درصد دیگر،لطیف و گلستان،همراه با بلبل و کمان ابروی و زلف یار و پیاله و می و...ندیده است و احتمالن نخواسته که ببیند،همین برایم کافی ست،کتاب شعر شاعر خالی از ادا و اطوار های سنتی مانتال و مبتذل هست که این سالها تبدیل به موتیف دفتر های شاعران شده است،دلم تنگ شده بود برای شعر و ترانه ای که شاعر عصبی و تلخش،خودش را چند بار در آن بکشد و خود خوری اش دامان همه ی شعرهایش را بگیرد،دنیای شعر های اندیشه فولادوند را دوست دارم و در عجبم،منتقدین و مفسرین چرا نخواسته اند که عطسه های نحس را ببینن و بخوانند و تحلیلش کنند،به جرئت بگویم اساتید زبان شناس می توانند،با تحلیل نشانه شناسیک این شعر ها،بهترین مقاله ها و نقد هایشان را دربیاورند،شعر پوستر فرار این شاعر را بی تعارف می توان یک فیلم تمام سورئالیستی دید که تصویر هایش تنه به تنه ی آثار جناب دالی و بونوئل می زند،وقتی به تاریخ شعر نگاه می کنی و می بینی که شاعر در هجده سالگی اش این شعر را سروده است،آن وقت به نبوغ و بینش شاعرش بیشتر پی می بری و حیرت زده می مانی که شاعر این شعر ها تا آن سن چه دایره ی واژگان و نگاه تحلیلی و نابی به پدیده های هستی داشته است و افسوس می خورم که چرا اندیشه ی این شعرها در زرق و برق پوشالی هنرمند نما ها پوشیده مانده است و هزار بار افسوس..."


*پوستر فرار

برق می رود،طرح یک اتاق

سیخ سرخ وهم،در حواس داغ

ریشه های فرش،صد هزار پا

قفل روی هم،عین رقص ما

زوزه های کف،زیر پای تخت

سفت و زبر و سرد،ناتوان و لخت

دنده های قفل،لخت و بی کلید

آن طرف چراغ،شعله را درید

پوستر فرار،جاودانگی

طرح تازه از،عشق خانگی

قطع دست مبل،با سقوط سقف

توی تخت شعر،سینه بند حرف

نور موضعی،روی میز کار

طرح نقص عضو،ذهن بی قرار

ساعدی نحیف،ارتعاش رگ

تیغ و آب گرم،زوزه های سگ

وهم منقطع،در جنون و کات

میل خود زنی،میل بی ثبات

روی هر دو پلک،حکم تخلیه

مته ی مداد،چشم عاریه

بند ناف من،بسته شد به میز

جفت کاغذی،زخم خون ستیز

برق می رود،پنکه در سکون

با دهان باز،رو به سطل خون

دکه ی مخوف،مرد سم فروش

موش های کور،صف به صف به گوش

چای سرخ و تلخ،یک دعای شوم

برق می رود،نقشه ی هجوم





"کاش می توانستم شعری بگویم

تا کودکان گرسنه ی شهر را سیراب کند

شعری به رنگ...

نان و آب"

این جمله ی" سحرخیز باشید تا کامروا شوید" شعاری ترین و مزخرف ترین جمله یست که تو زندگیم شنیدم،اگه اینجوری بود الان کله پز ها خوشبخترین آدمای روی زمین بودند.

"خیلی برام جالبه،این دوستان آتئیست به وقتش از همه ی معتقدان به خدا،خدا بازتر و خدا دوست تر می شوند،طرف یه کم نیچه خونده،یه کم داوکینز،خودش و منجی حقیقت می دونه،بعد با محبوبه ش که یه کم به مشکل بر می خوره و تو یه سری کاراش مث خر تو گل گیر می کنه،هی از خدا طلب مرگ می کنه و از خدا به دنیا شکایت می کنه،آخه دوست عزیز خودت و اسکول کردی با ما رو،آدم خوبه اگه گه هم میخوره،حداقل کم بخوره تا بدنش قدرت هضمش و داشته باشه"

"دیگر برایم شعرهای عاشقانه گفتن سخت شده است محبوب خیالی
تو این سالها نبودی و من تو را آفریدم
بنده ی خیالم
کم کم باید همدیگر را فراموش کنیم
سال بعد همین روزها
همه ی ما در قتلگاهی که برایمان تدارک دیده اند کشته می شویم
هیچ کس به ما نمی گوید شهید
هیچ کس برای ما شعری نمی گوید
تا تو را هم نکشته اند خودت با پای خودت از خیالم پرواز کن
چه کنم آخر الزمان است
می فهمی که"

"آری من یا نخستین نگاه تو آغاز شدم،ماه شقه شقه ی من"

"خدای من،چه لحظات خوبی ست،نگاهم می کنی،ذره ذره آبم می شوم"

تازگی ها به این نتیجه رسیده ام که رمان خواندن چه کار ابزورد و پوچی هست،یک آدم ابزورد می نشیند و چندین ماه و سال تخیل خودش را به زحمت می اندازد و ما بنشینیم و چندین و چند ساعت  نوشته های آن رمان نویس را بخوانیم،خب که چی..؟!چه فرقی ست بین مادر بزرگ من که اصلن نمی دانست مثلن  فاکنر کیست و من ابله  که چهار بار خشم و هیاهو را خواندم تا بلکه بفهممش،رمان خواندن در این دنیای فشرده و مینی مال خیلی کار بیهوده ای ست،به عنوان سرگرمی هم اگر به آن نگاه کنیم سرگرمی مسخره ایست،من که اگر خانم خانه دار بودم و یک پیرمرد لب گور و یک مرفه بی درد،باز هم خودم را علاف یک مشت واژه های پوچ نمی کردم،دیگه خودتون می دونین...

"...و باز هم می گویم که عشق کافی نیست،باید درد داشت،آن هم مشترک"

زير پوش شعر من بوي گند مي دهد

چانه اش كپك زده بس كه پند مي دهد

فكر مي كني حراج در حوالي غروب

بابت شروع شعر واژه چند مي دهد...



پ.ن:شعر هاي انديشه فولادوند رو دوس دارم،تفكر عميق و احساس نابي در شعر هايش وجود دارد،اگه نخوندين پيشنهاد مي كنم بخونيدش،اسمش هست عطسه هاي نحس...

"دلی دارم برای روز مبادا،تو که می آیی آخر الزمان می شود،دل که هیچ..."

"ملتی هستیم که شوشول یک کودک خردسال دغدغه مان می شود،و به راحتی یادمان می رود خیلی ها نان افطار ندارند..."

"دنبال واژه نباش،کلمات فریبمان می دهند،وقتی اولین حرف الفبا سرش کلاه می رود،دیگر باید فاتحه ی بقیه ی حروف را خواند،می فهمی که..!؟"

"یه روزی روزگاری یه ماهیه بود و یه پروانه،بعدش این ماهیه این پروانه ی خوشگل و مهربون و خیلی دوس میداشت،همچین که ماهی قرمزه داشت تو تونگ آب واسه خودش بازی میکرد یهو پروانه هه جلوش ظاهر میشد و می نشست رو لبه ی تونگ ماهیه،بعدش این دوتا عینهو عاشق و معشوقای تو فیلما تو سکوت بهم نیگا میکردن و گاهی یه لبخندی هم میزدند،بعدش یه روز که از پروانه هه خبری نشد شبش تو خواب دید که پروانه هه تو راه اومدن پیش ماهی شکار شده،بعدش هیچی دیگه ماهیه از نبودش دق کرد و مرد"