محکوم عشقم گرفتار یار
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 15:46 توسط شناگر
|
بچه که بودیم همیشه میگفتیم آخه مداد سفید دیگه به چه دردی میخوره...
آخه بچگیامیون همه چی رنگی بود و سفید...
اما فکر نمیکردیم یه روزی بشه با همین مداد سفید رو سیاهی های روزگار نقاشی کرد...
چه بی رحمانه میرقصاند...
تمام برگ های خسته زرد را...
هر از گاهی تو میایی...
و میرقصانی تمام خاطراتم را...
میان این همه هیاهوی نبودن،گویی فریادی شنیده نمیشود...
زبانم دیگر لهجه سکوت گرفته...
و حال خیلی ها میشوند...اما معنایش را نمیدانند...
خسته از صدای بر ریشه ی تبر
من خسته از تمام فریاد های بی اثر
خسته از این همه دروغ های بی پدر
من خسته از آسمان بی رنگ شهر
خسته از هیاهوی مردمان بی رحم
من خسته از تمام خستگی
خسته از این همه شکستگی...
تصمیم گرفتم آنقدر کمیاب شوم تا دلی برایم تنگ
شود...
اما افسوس فراموش شدم....