محکوم عشقم گرفتار یار

 

رفتیو از رفتن تو

:::

 

بچه که بودیم همیشه میگفتیم آخه مداد سفید دیگه به چه دردی میخوره...
آخه بچگیامیون همه چی رنگی بود و سفید...

اما فکر نمیکردیم یه روزی بشه با همین مداد سفید رو سیاهی های روزگار نقاشی کرد...

 

باد پاییزی...

مثال باد پاییزیست...

چه بی رحمانه میرقصاند...

تمام برگ های خسته زرد را...

هر از گاهی تو میایی...

و میرقصانی تمام خاطراتم را...

طوفان درون

آرامم...
آرام به این آرامشی که دارم...
و تو...ظاهر بین مباش...
و اندیشه ات را گمراه مکن...
آنچه میبینی فقط نسیمی از های دمم هست...
مگذار طوفان درونم وجودت را درهم شکند...

سکوت...

 

میان این همه هیاهوی نبودن،گویی فریادی شنیده نمیشود...

زبانم دیگر لهجه سکوت گرفته...

و حال خیلی ها میشوند...اما معنایش را نمیدانند...

من خسته ام . . .

من خسته از ترانه های بی ثمر

خسته از صدای بر ریشه ی تبر

من خسته از تمام فریاد های بی اثر

خسته از این همه دروغ های بی پدر

من خسته از آسمان بی رنگ شهر

خسته از هیاهوی مردمان بی رحم

من خسته از تمام خستگی

خسته از این همه شکستگی...

اما


تصمیم گرفتم آنقدر کمیاب شوم  تا دلی برایم تنگ

شود...

 اما افسوس فراموش شدم....

هرگز


انس با تنهایی



انس با تنهایی
آنقدر با تنهایی انس گرفتم که دیگر زبانش را می فهمم!
و فهمیدم…
تنهایی هم می تواند عشق خوبی باشد به شرط اینکه
درکش کنم…
آنقدر با تنهایی انس گرفتم که دیگر زبانش را می فهمم!
و فهمیدم…
تنهایی هم می تواند عشق خوبی باشد به شرط اینکه
درکش کنم…