سکوتی سرد
در من خانه دارد.
هر که آمد،
ردی در من گذاشت؛
و هر که رفت،
بخشی از مرا
با خود برد.
چه بسیار زخمها
که به لبخند سپردم؛
چه بسیار دردها
که در آغوشِ سکوت
پیر شدند.
سالهاست
با نیمهای از خودم
همخانهام؛
با نیمهای
که در گذشته
جا ماند.
در کوچههای ذهنم،
به دنبالِ صداهایی میگردم
که دیگر
باز نمیگردند.
و هنوز...
در گوشهای از این دلِ خسته،
چراغی کوچک روشن است؛
و پنجرهای در من
رو به هیچکس
باز است.
رامینz
کوهِ پیرِ خاموش
هنوز هم،
رازهای باد را
در شیارهای سنگیات
پنهان میکنی؟
سالهاست
ابرها میآیند،
میگریند،
و میروند؛
اما تو
همچنان چشمبهراهِ بارانی هستی
که شاید
دیگر از راه نرسد.
به قلهات که نگاه میکنم،
بلندترین جای زمین را
تنهاترین جای زمین میبینم.
من هم
سنگ شدهام؛
نه از بیدردی،
از سنگینیِ سالها سکوت،
همنشینِ سایههای تو شدم.
اگر روزی
پرندهای از سمتِ دوردست آمد،
از او نپرس
آیا خبری آورده است؛
فقط بگذار
لحظهای روی شانهات بنشیند...
شاید
تمامِ خبرِ جهان
همین باشد.
رامینz
کودکیام را
در آغوش میگیرم.
خردسالیام را
صدا میکنم.
مبادا...
بزرگسالیام
مرا فراموش کند.
هنوز
بوی خاکِ بارانخورده
از دستهایم نرفته است؛
هنوز
میتوانم
بایک پروانه
تا غروب،
خوشحال بمانم.
اما بزرگسالی
با جیبهایی پُر از تقویم،
و شانههایی
پُر از مسئولیت.
آنقدر دویدم
که صدای خندههای کودکیام
پشتِ سر ماند.
امروز
ایستادهام
روبهروی آینه،
و مردی را میبینم
که چشمهایش
هنوز دنبالِ همان کودک است.
کودکیام را
دوباره
در آغوش میگیرم؛
شاید
نجاتِ من
نه در بزرگ شدن،
که در گم نکردنِ
کودکیام باشد.
رامینz
امشب،
پر از هیچم...
گیج و مبهوت، خیره به دیوار.
پدرم را فهمیدم.
با مردهها رقصیدم.
روح از کالبد خزید...
شعری بر مغزم شلیک میشود.
حرفی در قلبم میرود.
دهانم را حذف میکنم،
مبادا بهراسند.
تیکتاکِ ساعت...
صدای زمان،
گوشِ مرگ را کر میکند.
رامینz
خالِ سیاهِ گردنت علتِ زنّارِ من است
سوادِ چشمِ اغبرت علتِ بیمارِ من است
هر نفسی بیتو گذر کرد، غمی تازه شکفت
شوقِ دیدارِ رخت مونسِ هجرانِ من است
موجِ گیسوی تو افتاد چو شبی بر سرِ جان
وه که این سلسله خود دامِ پریشانِ من است
لبِ شیرینِ تو تفسیرِ همه راز دل است
هر چه گویم ز غمِ عشق، سخن از جانِ من است
یادِ رویِ تو دمادم نفَسِ جانِ من است
این شرر در دلِ من آتشِ پنهانِ من است
رامینz
بازم"مهر"و طلوع پاییز
بی"مهری"تو و این فصل غم انگیز
رامینz
ماهیچگاه هیچکس را ازدست نمی دهیم بلکه فقط رابطه هایمان تغییرشکل میدهند ممکن است جسم کسی درکنارما نباشد اما همواره در درونمان حضورخواهد داشت هررویدادی در زندگی من هرشبی که به بی خوابی گذشت و تمام اشکهای که ریختم مرا در مسیرسفر روحم پیش برده است.
کتاب: نیمه تاریک وجود
دبی فورد
هرآنچه هست
نمیدانم.
همین را میدانم؛
که درختان
هنوز
راهِ سبزِ زندگی را بلدند.
آفتاب
بیدلیل میخندد؛
علفها
رقصِ باد را
از بر دارند.
ماه،
هر شب،
کمی از زمین را
به آسمان میبرد؛
شاید
عشق
همیشه رو به بالاست.
آسمان
در سکوتِ خود میاندیشد؛
و از اندیشهاش
ابر،
آبستنِ باران میشود.
باران
بر مرداب میبارد؛
باد،
عطرِ نیلوفر را
تا تشنگیِ صحرا میبرد.
صحرا
سالهاست
نامِ نیلوفر را
زیر لب تکرار میکند؛
و بیابان
با رؤیای باران،
شب را به صبح میرساند.
تو بگو...
تو چه میبینی؟
من،
دریا را
در چشمِ یک قطره میبینم؛
و قطره را
در دلِ دریا.
شبنم
از گونهٔ ارغوان
آهسته فرو میچکد؛
انگار
صبح
جامِ خود را
بر گلها نهاده باشد.
شهدِ گل را میبینم،
عطرِ گل را،
پروانهای
که راهِ نور را میداند،
و زنبوری
که آوازِ گلها را مینوشد.
نمیگویم از مرگِ قو،
از اشکِ ماهیها...
کوچِ پرستوها...
شاید
نامِ دیگری
برای رسیدن باشد.
تو بگو...
تو
چه میبینی؟
رامینz
تابستان است داغ نگاهت
"تا بستانم بوسه" از لبانت
رامینz

کارم را کار کرده ام
خوابم را خوابیده ام
مرگم را مرده ام
و حالا می توانم بروم
ترک کنم چیزی را که ضروری ست
و ترک کنم چیزی را که سرشارست
ضروری در دل
و ضروری در مخمصه
دلدار من، من مال تو هستم
همان طور که همیشه بوده ام
از مغز استخوان تا به منفذها
از اشتیاق تا پوست
حالا دیگر ماموریتم
به پایان رسیده است
دعا کن بخشیده شده باشم
بابت عمری که گذراندم
اشتیاق من مکانی ست
و مرگم سفری ست دریایی
لئونارد کوهن
ترانه رسالت
کتاب: اشتیاق
آهنگ زیبای تا انتهای عشق بامن برقص
ازلئونارد کوهن