شهريور هم تمام شد...

شهريور هم دارد تمام مي شود ... ماه من بوي پاييز مي دهد... بوي باران... حس سردي اول صبح... كوتاه شدن روزها ... كمرنگ شدن خورشيد .... حس شروع همه چيز از اول ... شروع قرار مدارهاي يك ماهه را با خودم ... دلم مي خواد به خودم برسم ... بالاخره بفهمم چي هستم و چه كاره هستم... سال ديگر...سلام به سي سالگي باشد سلام به نعيمه واقعي ....

قرار اول:

گاهي خوب است براي اينكه ديگران حس بهتري كنند خودت را به ندانستن بزني ، بگذاري كمي برايت حرف بزنند، بگذاري حس خوبي بهشان دست بدهد... اما .... اگر اين گاهي بشود تمام اوقات زندگيت .... انوقت تو خنگ ترين ،  ساده لوح ترين ، مزخرف ترين آدم دنيا لقب مي گيري!!!!

قرار اولم اين است تا يك ماه افكار خودم رو به زبان بياورم بدون خود سانسوري ....بدون كات كردن ريز و درشت فكرام ... بدون از خودم گذشتن

خدايا شكر بابت باران، بوي خاك و خنكي هوا. خدايا شكر بابت همه نداده هايت !!!

 

پي نوشت : خانه مجازي جديدي يافته ام... اين آخرين پستم خواهد بود .... دليلش را فلسفه همين قرار اول بدانيد ... :)

 

قرار نبوده...

"تا جایی که فهمیده‌ ام

قرار نبوده این‌قدر وقتمان را در آخور‌ های سر پوشیده‌ی تاریک بگذرانیم
به جای چریدنِ زندگی و چهار نعل تاختن دردشتهای بی‌مرز .
قرار نبوده تا نم باران زد دست‌ پاچه شویم و زود چتری ازجنس پلاستیک روی
سر‌ بگیریم مبادا مثل کلوخ آب شویم .
... قرار نبوده اینقدردور شویم و مصنوعی .
ناخن‌های مصنوعی ،
خنده‌های مصنوعی ،
آواز‌های مصنوعی ،
دغدغه‌های مصنوعی .
حتما‌ً قرار نبوده بزهایی باشیم که سنگ‌ نوردی مصنوعی در سالن میکنند به
جای فتح صخره‌های بکر زمین .
هر چه فکر می‌کنم میبینم قرار نبوده ما اینچنین با بغل دستیهای‌ مان در
رقابت‌ های تنگانگ باشیم تا اثبات کنیم جانور بهتری هستیم ، این همه
مسابقه و مقام و رتبه و دندان به هم نشان دادن برای چیست ؟
قرار نبوده همه از دم درس خوانده‌ بشویم ، از دم دکترا به دست بر روی
زمین خدا راه برویم ، بعید بدانم راه تعالی بشری از دانشگاهها و مدرکهای
ما رد بشود …
باید کسی هم باشد که گوسفند ها را هی کند ، دراز بکشد نیلبک بزند با سوز
هم بزند و عاقبت هم یکروز در همان هیات چوپانی به پیامبری مبعوث شود .
یک کاوه لازم است که آهنگری کند که درفش داشته باشد که به حرمت عدل از جا
برخیزد و حرکت کند …
قرار نبوده این‌ همه در محاصره‌ی سیمان و آهن ، طبقه روی طبقه برویم بالا
،قرار نبوده این تعداد میز و صندلی‌ِ کارمندی روی زمین وجود داشته باشد
،‌ بی‌شک این همه کامپیوتر و پشت‌های غوز کرده‌‌ی آدمهای ماسیده در هیچ
کجای خلقت لحاظ نشده بوده ؛
تا به حال بیل زده‌اید ؟
باغچه هرس کرده‌اید ؟
آلبالوو انار چیده‌اید ؟…
کلاً خسته از یک روز کار یَدی به رختخواب رفته‌اید ؟
آخ که با هیچ خواب دیگری قابل مقایسه نیست …
این چشم‌ها برای نور مهتاب یانور ستارگان کویر ،‌ برای دیدن رنگ زرد گل
آفتابگردان برای خیره شدن به جاریِ آب شاید ، اما برای ساعت پشت ساعت ،
روز پشت روز ، شب پشت شب خیره ماندن به نور مهتابی مانیتورها آفریده
نشده‌اند .
قرار نبوده خروس ها دیگر به هیچکار نیایند و ساعت‌ های دیجیتال به‌
جایشان صبح‌ خوانی کنند .
آواز جیر جیرک‌ های شب‌ نشین حکمتی داشته حتماً ، که شاید لالایی طبیعت
باشد برای به خواب رفتن‌ ما تا قرص خواب‌ لازم نشویم و اینطور شب تا صبح
پرپر زدن اپیدمی نشود .
من فکر میکنم قرار نبوده کار کردن ، جز بر طرف کردن غم نان ، بشود همه‌‌ی
دار و ندار زندگیمان ، همه‌ی دغدغه‌ی زنده بودن‌مان .
قرارنبوده کنار هم بودن و زاد و ولد کردن ، این همه قانون مدنی عجیب و
غریب و دادگاه و مهر و حضانت و نفقه و زندان و گرو کشی و ضعف اعصاب داشته
باشد .
قرار نبوده اینطور از آسمان دور باشیم و سی‌ سال بگذرد از عمر‌مان و یک
شب هم زیر طاق ستاره‌ ها نخوابیده باشیم .
قرار نبوده من از اینجا و شما ازآنجا ، صورتک زرد به نشانه‌ی سفت بغل
کردن و بوسیدن و دوست داشتن برای هم بفرستیم .
چیز زیادی از زندگی نمیدانم ، اما همینقدر میدانم که این‌همه “ قرارنبوده
”‌ ای که برخلافشان اتفاق افتاده ،
همگی‌ مان را آشفته‌ و سردرگم کرده …
آنقدر که فقط می‌دانیم خوب نیستیم
از هیچ چیز راضی نیستیم
اما سر در نمی‌آوریم چرا .

مسعود شاهرخ"

ترس هایت را فریاد کن...

آدم هایی که ترس های وجودشان را می پذیرند و آن را به آغوش می کشند را ستایش می کنم ... آنها شجاع ترین انسان ها هستند... اما از دور گاهی آنها احمق ترین جلوه می کنند ... همه چیز به  طرز نگاهت بر میگردد... نگاهت به فلسفه زندگی و میزان شناختت از خود ... همه چیز به نگاهت بر می گردد... 

چند سال پیش "تنهایی" را چیز وحشتناکی نمی دونستم ... همیشه فکرم این بود که شاید انتخاب بدی نباشد که برای خودت تصمیم بگیری... برای خودت زندگی کنی... برای خودت خرج کنی... و کلا همش برای خودت ...

خوب واژه ها همیشه اونطوری که به نظر میان  توی دنیا ، عملی نیستن... همیشه پدر و مادری هست که هر روز توی گوشت بخونن تنها ماندنت را نمی پذیرند... خانواده ای هست که هر روز از پشت خنده های تمسخر آمیزشان به تو بگویند دیگر سن تو از میانگین ازدواج گذشته و باید به سراغ ترشی انداختنت بروند... همیشه دختر عمویی هست که اسم پسره تازه بدنیا آمده اش را اسم پسر خیالی تو بگذارد و مدام به رخ تو بکشد.... 

همه اینها باعث می شود "تنهایی" به لیست ترس هایم اضافه شود ... من اما آدم شجایی نیستم ... شاید شجاعت نوشتن در موردش را داشته باشم ... اما شجاعت در آغوش گرفتنش را ندارم ...

*** خدایا شکر بابت ترس های دانسته و ندانسته ام.... شکر بابت ماه رمضان امسال که همش با خودم و خودت جنگیدم و مثل همیشه تو پیروز بودی و من تسلیم... خدایا شکرت بابت خانه جدید که شاید انرژی تازه ای به همه خانواده بدهد... خدایا شکر

 

 

بازنگری

داشتنم پست های قبلی ام رو مرور میکردم.... همش از بدی حال و گله و شکایت از زمین و زمانه بود... دلم به حال خودم سوخت...  انگار فقط غصه هایم را دیده ام... باید به بازنگری دست بزنم... از این پس دچار خودسانسوری افکار منفی خواهم شد.... 

 چند وقتی است با وبلاگی دوستی آشنا شده ام که انتهای تمام پست هایش از خدا تشکر می کند بابت همه چیز... بابت کمر درد و وزن سنگینش... بابت بیماری های مختلفی که دارد و کلا از همه چیز ممنون است... من چرا سپاسگزار نباشم... بابت نداده ها و داده های بیشمارش....

 

هم نام ...

برایم فرقی نمی کند ، از تمام هم اسم های  تو می ترسم ... از خودم می ترسم.... از دوباره لرزیدن دلم می ترسم... باید قلبم را با سیمان پر کنم ... وگرنه هم نام تو بسیار است و قلب من ضعیف ....

دعا...

 روزی مطلبی می خواندم ... نصیحت یک روحانی به یک دختر جوان ... که چرا از خدا طلبکار است ... همین که خدا لطف کرده و او را خلق کرده برای تمام زندگی اش بس است... دیگر نباید چیز دیگری بخواهد .. نمی دانم چرا حس خفه کردن این جناب آقا قلقلکم میدهد... آخر مرد حسابی... یک انسان به تو مراجعه کرده و دارد از درد بی جواب ماندن دعاهایش از طرف خدا با تو مشورت می کند... این هم شد جواب ... مطمئن باش این دخترک دیگر به سمت خدا باز نمی گردد.... 

نمی دانم چرا امسال دعا کردن برایم اینقدر سخت.... انگار از خدا دیگر چیزی نمی خوام... انگار وارد یک جنگ یک طرفه شده ام... انگار خسته شدم از بس خواندمش و چیزی ندیدم... انگار دیدن موفقیت ها و شادی ها و خوشبختی آدم هایی که حتی اعتقادی به وجودش ندارد... مرا به فکر وامیدارد... 

خدایا تو فقط خدای آدم های پولداری....؟؟؟؟

خدایا تو فقط خدای آدم های باهوشی...؟؟؟؟

خدایا تو فقط خدای چاپلوسانی هست که از صبح تا شب از کمر خم می شوند برای رئیس و روسا...؟؟؟

خدایا تو فقط خدای دختران لب تزریقی و دماغ عملی هستی ...؟؟؟

خدایا تو فقط خدای دخترانی هستی که با ناز و عشوه هوش از سر و زبان پسران کوچه و خیابان می برند...؟؟؟

خدایا تو خدایی .... خدایی ات را شکر !

یک دلیل برای روزه گرفتن!!

دور و بر من پر شده از آدم هایی که با دلایل علمی و غیر علمی ثابت کردن  روزه نباید گرفت. یکی از نمونه ها خانم دکتر شاغل در اداره .... مدرک ایشون دکتری عمومی است که از وقتی فارغ التحصیل هم شده اند در محیط اداره بودن و پست مدیریت... در ضمن فرزند شهید هستند و تمام خواهر برادارهای گرامی در جایگاه های اداری و حکومتی بسیار مناسبی حضور دارن. ایشون اول صبح از آب خوری دم درب اداره هم آب می خورن تا دیگه زمین و زمان بفهمن رزوه نیستن... دلایل روزه نگرفتنشون هم اینه که به عنوان پزشک! خودشون تشخیص دادن که روزه داری در تابستان فقط به بدن ضرر زده و هرگز نباید روزه گرفت...

نظر شما در مورد علمی که تو رو از خدا دور کنه چیه ؟؟؟ پس قضیه اون همه ایه توی قرآن که انسان رو به تعقل و تفکر تشویق میکنه چیه ؟ 

مردان همه عروس دوست دارند!!

 

 

http://almatavakollll.blogfa.com/post/1805

 

پسرهای خودخواه !

دوستم دانشجوی دکتری است . دختری متین و خانواده دار ، فهیم و مهربون، کلا از  خوبی هاش هر چی بگم کم گفتم. خانواده مذهبی هستن و رسوم خاصی برای خواستگاری... بگذریم... تعریف میکرد. یه خواستگار براش اومده بود و ازش پرسیده شما بعد از درستون می خواهید سرکار برید؟ خوب شما انتظار دارید از یه خانم دکتر آینده چی بشنوید؟؟؟!!! دوستم خیلی منطقی گفته ... بله دوست دارم کار کنم و از 12 سال زحمتی که کشیدم استفاده ای کنم... بعد طرف گذاشته رفته و پشت سرشم نگاه نکرده فقط گفته من یه دختر خانه دار می خوام که بچه امو بزرگ کنه و این حرفا.... 

خواستگار بعدی که میاد و همین سوال رو می پرسه ... دوستم متفاوت جواب میده ... در واقع پاشو میزاره روی منطقش و برای نپریدن این یکی خواستگار  این طور جواب میده که ...." من به شرایط همسرم نگاه میکنم اگه بتونه منو تامین کنه  سر کار نمیرم"... حالا شما فکر میکنید این یکی  خواستگار چرا رفته و پشت سرشم نگاه نکرده؟؟ ! طرف برگشته گفته این خانم خیلی کوته بینه بعد از این همه درس خوندن می خواد بشینه خونه و خانه داری کنه ...

من کلا بعد از شنیدن داستان دوستم بغض کردم... آخه چقدر ما دخترا طفلکیم... گاهی اینقدر از طرف خانواده و جامعه برای ازدواج کردن تحت فشاریم که حتی نمی تونیم خودمون باشیم ... حتی باید خوده واقعی مون  رو قایم کنیم تا بالاخره یکی بیاد و ما رو بپسنده 

 

مشاور تحصیلی

تازگی شغل جدیدی پیدا کرده ام ... مشاور تحصیلی دوستانم شده ام... همه دارند میروند ... از من در مورد امتحانات زبانشان... مدرک تحصیلی شان و هزار تا چیز ریز و درشت دیگر سوال می کنند. اما سوال اصلی را میگذارند آخر آخر....

نعیمه ، میان ماندن و رفتن مانده ام ... آیا رفتن کار درستی است؟؟ 

دوستان عزیزتر از جانم اگر من قرار باشد جواب این سوال شما را داشته باشم، تا الان باید تکلیف زندگی خودم معلوم بود.... هر کس خودش باید به جواب این سوال برسد ... وگرنه هرگونه جواب تحمیلی پیشمانی به وسعت یک زندگی به دنبال خواهد داشت... فکر کنید ... فکر کنید و بعد دیگر "هرگز"تردید نکنید.

سلام بر بلاگفا

امتحان میکنیم ... یک ... دو  ... سه...

هیچ فکر نمی کردم یه روزی دلتنگ نوشتن توی فضای مجازی بشم. واقعیت اینه که واقعا تفننی اینجا رو درست کردیم. اما این یک ماهی که بلاگفا مشکل داشت، روزی دو سه بار بهش سر میزدم تا چک کنم مشکل برطرف شده یا نه. البته هنوزم مشکل داره و پست های بعد از سال 92 رو نشون نمیده

به هر حال من کلی مطلب داشتم برای نوشتن اما چون دیگه خیلی گذشته یادم نمیاد .

عجب ماه رمضونی بشه امسال ... بی تاب از تشنگی....  لبریز از دلتنگی  .... و پر از آیه های قرآن فارسی... 

سوال ؟؟؟

سوال بی جواب ذهنم بود اینکه چرا آدم ها وقتی می دانند طرف مقابل به فکر فرد دیگری است رابطه ای را آغاز می کنند؟ و یا در ارتباطی می مانند و ادامه اش می دهند؟ 

هنوز هم اما سوال بی جوابی است ... با این وجود شاید "امید " پاسخش باشد ، امید برای به دست آوردن دلی کسی که دل بر کس دیگر بسته .... اما چقدر باید صبور بود و امیدوار... چقدر باید دید و هیچ نگفت... چقدر باید انتهای مسیر را سیاه دید و واکنشی نداشت... 

این چقدر ها تا سن مشخصی معنی می دهد... معنای عشق یکطرفه... معنای صبوری... اما از یک سنی به بعد تمام اینها نامش حماقت است... حماقت ندیدن... حماقت و امیدی واهی.... 

باید گذاشت و گذشت ... باید جریان زندگی را به دست رودخانه سپرد تا به دریا برسد ... باید محبتت  را ، انرژی و عشقت را نثار آدمی کنی که ببیند، بفهمد و قدر بداند ... 

باید گذاشت و گذشت ... قطعا مسیر آدم های خوب دیگری هم دارد .... فقط باید نگاهت را از یک نفر برداری و کمی دورتر را بنگری...

 

اردیبهشت، ماه بهار نارنج های شیراز

آن هنگام که؛
                  عطر بهار نارنج،
                                  در آن کلام مقدس پیچید...
     من؛ تو را...
                 از پشت چشم هایِ بسته ام دیدم؛ 
                                                         خوبی های تو را و لطف تو را.
     بهار نارنج را به نسیم بسپار.... 
                                         و اگر خواسته ام را خواستی؛
      کتاب را به نشانِ عهدی میان ما، 
                                          با خود بردار...
                                                           

** ديالوگي از فيلم شيدا، كمال تبريزي

ثانیه ها را نگه دار

چطور میشه زمان رو نگه داشت؟ چطور میشه تک تک ثانیه ها رو به خاطره سپرد؟ چطور میشه جلوی بی رحمی زمان رو گرفت؟ 

اومدن و رفتنت مثل یه چشم به هم زدن گذشت... انگار زمان نشست و به ما خندید.... به ما که مبهوت گذشتنش بودیم.... 

بیا دفعه دیگه ما به زمان بخندیم....  دست به کمر و قاه قاه .... با ابهت و بی تردید... اون وقتی که فاصله ها با نزدیکی دلهامون پر شد .... اون وقت زمان شکست خورده

لحظات آخر ...

همه خوابند و من بیدار .... شمع روشن کرده ام .... پای سجاده نشسته ام.... گلاب آوردم تا بوی خوشش مرا در پیشگاهش خواستنی تر کند.... بهترین لباس ها را پوشیده ام همه سفید .... قرآن با ز کرده ام و حافظ را کنارم گذاشته ام .... دارم ثانیه ها را میشمارم .... برای بدرقه سالی که گذشت ... برای سلام به سال جدید... برای دعا کردن ....اول همه مردم... بعد خانواده ام... بعد دوستان بهتر از برگ درختم.... بعد خودم ... نعیمه ای که در سال گذشته کم تنبلی نکرد.... کم کوتاهی نکرد.... کم عمرش را هدر نداد.... اما همیشه امیدوار بخشش خدایی هست که از رگ گردن نزدیکتر .... از مادر مهربان تر .... و از خودش دلسوزتر است

حالم را متحول کن ای منقلب کننده حالها .... 

روزهای آخر

روزهای آخر سال که میشه آدم به فکر خونه تکونی و جمع و جور و نمی دونم هر نوع کاره مادی و معنوی مربوط به پاک سازی می اوفته ... دارم عادت می کنم به دور انداختن .... دور انداختن وسایلی که یه بار استفاده شدن و احتمالا دیگه هرگز استفاده نخواهند شد... ذهنم هم خونه تکونی می خواهد ... اونم از نوع اساسی :) 

 قسمت سخت کار دیلیت کردن آدم ها توی ذهنته ... من توی این کار اصلا موفق نیستم... شاید به ظاهر بگم بله تمام .... تمام .... اما عملا ذهنم ماه ها و شاید  سال ها درگیره آدم های گذشته است .... آدم هایی که خوبن اما شرایط من اجازه انتخاب کردنشو نداد... آدم هایی بد بودن و بابت حذف شدن از زندگیم باید خدا رو شکر کنم ...اما باز هم توی ذهنم دارن جولون میدن ... آدم هایی که دوست بودن اما رفتن چون آنکه از دیده رود از دل برود .... و آدم هایی که دوست نبودن و بذر نفرت رو توی دل من کاشتن و رفتن .... اما همه اون آدم ها هستن اونها همینجان .... 

چرا فراموش کردن گاهی تبدیل به کابوس میشه ... کابوسه روزهای آخر سال ...

مشاغل نو ظهور

به یک دادزن

به صورت تمام وقت نیازمندیم

 

**اطلاعیه جلوی در یک پاساژ_ تهران_ ساعت ۱۶

مدرسه ای در انتهای شهر زیبا

چرا یادت نمی آید آن تابستان گرم 13 سال پیش را ...  

بگذار ذهنت با من آرام  آرام حرکت کند ...

مدرسه ای دخترانه در انتهای ، انتهای شهر زیبا  ...

مدرسه ای که  الان جایش برج بلندی است و دیگر انتهای شهر زیبا نیست ! شهر زیبا برای خودش شهری شده است.... 

تو معلم کلاس ریاضی مان بودی .... 

ما را برای المپیاد آماده میکردی ....

من با دندان های سیم پیچی میز دوم می نشستم .... 

تو اینقدر قد بلندی بودی که بالای سکوی جلوی تخته گردنت را خم می کردی ...  

من انقدر مشتاقانه به درس هایت گوش میدادم  که بعد از دو ساعت سرم داغ می کرد...  

تو باهوش بودی، خیلی خیلی باهوش ...چشمانت همیشه برق می زد...  

من همیشه تو را تحسین می کردم  و آرزو می کردم مثل تو آدم موفقی شوم... 

تو را پیدا کردم بعد از 13 سال ... 

من خودم را "شاگرد قدیمی" معرفی کردم... استاد من 

تو مرا به یاد نداری ... 

من اما تمام خاطرات آن تابستان 13 سال پیش را مرور کردم....

  

او......

او هم مثل من است!! 

او هم مثل من بعد از هر جمله اش  علامت لبخند می گذارد!!

او هم مثل من مدام لبخند می گذارد!!

او هم مثل من گاهی ، خیلی کم ، غرق میشود در خودش !!

او خوده خوده من است ...

شبی که سن تو برابر سال تولدم شد!!!!!

دارم از خستگی میمیرم !!! کمرم درد میکنه و پاهام تیر میکشه .... از بس که امروز از اون روزابود

توی اداره یا همش سرپا بودم یا پای سیستم روی فرمولای اکسل ام کار میکردم.... ماشاله از خوش شانسی من یکی از شاخص ها هم عجیب غریب حساب شده بود و حدود یک ساعت وقت برد تا بفهمم مشکلش چیه !!!

ظهر مامان زنگ زد که خرید کیک و گل و شمع هم برعهده من .... تازه برای سفرمون هم باید خرید میکردم.... منم خدا رو شکر  اصلا بلد نیستم به مامانم نه بگم.... موقع برگشت به خونه واقعا دیدنی شده بودم .... کیف و ظرف غذای اداره به دست به علاوه یه جعبه کیک، شمع و آجیل .... دیگه با خدا عاشقم بود که گل های گل فروشی رو نپسندیدم وگرنه گل رو باید با دندونام میگرفتم

خونه که رسیدم ...شروع کردم به چمدون بستن .... یه سفر بی برنامه که توی اوج هول هولی بودنش همه چیزش خیلی خوب جور شد...بلیط قطار... جای اقامت.... همراه سفر :-)  و بقیه چیزا ...

امشب تولد ۶۵ سالگی بابا بود.... همه لحظه های امشب بغض داشت... بغض دوری یکی از بچه هاش ....نمی خوام الان بهش فکر کنم ...نمی خوام فکر کنم که دوری من چقدر این بغض رو بیشتر میکنه....نمی خوام فکر کنم....

تلاش ، فقط تلاش

من باید تمام تلاشمو بکنم.... حتی اگر مطمین باشم که رقیبم رزومه بهتری دارد.... حتی اگر رقیبم شناخته شده تر از من باشد.... حتی اگه رقیبم توی پارتی بازی من رو زیر پاش له کنه.... حتی اگه این فرصت بارها در آینده برام پیش بیاد.... اما من الان باید تمام تلاشمو بکنم

ناراحتی!

 امروز هم از اون روزا بودااااااا... صبح، سرویس حدود 6 دقیقه دیرتر اومد . هوا امروز خیلی سرد بود و بچه های سرویس که قبل از من سوار می شدن همگی به راننده شاکی شده بودن که چرا دیر کردی و این حرفا. ولی من که سوار شدم چیزی نگفتم. مثل همیشه سلام کردم و نشستم. حالا راننده به بچه های دیگه گفته بود شماها همتون خیلی بد برخوردید و خانم فلانی هم مثل شما منتظر بوده چرا هیچی نگفت. از اون طرف بچه ها هم شاکی که تو چرا حرف نمی زنی چرا اعتراض نمیکنی!!!!!!  حالا منم روم نشد بگم بابا من خودم دیر اومدم برای همین عملا 2-3 دقیقه توی سرما ایستادم. :(((

ظهر که داشتیم برمیگشتیم. یکی از بچه ها یکدفعه شروع کرد به گریه و بقیه خانم های سرویس دورشو گرفتن تا از ناراحتی درش بیارن . ولی مگه  گریه اش بند می اومد. منم که اصلا طاقت گریه کسه دیگه ای رو ندارم. چند قطره اشکم اومد. حالا بچه ها به جای اینکه به اون بنده خدا برسن گیر دادن به من که تو چته ! مگه خلی که گریه میکنی!!! و هزارتا حرف دیگه که من فقط تونستم با دهن باز نگاهشون کنم. واقعا یعنی خیلی عجیبه یکی از گریه شدید دوستش گریه اش بگیره؟؟؟!!! نمی دونم والا یا من خیلی ادم عجیب غریبی هستم. یا اینکه دیگران یه جوریشون میشه.


تاهل اجباری

لوکیشن : طبقه دوم معاونت پشتیبانی دانشگاه علوم پزشکی ....

هدف : گرفتن نامه شروع کار

مکالمه بین من و خانم مسئول

من: ببخشید توی نامه ای که زدین اشتباه شده من متاهل نیستم

خانم مسئول: اوه، ببخشید خوب شد خودتون دیدید؟؟؟؟؟!!!!!!! اصلاح شد= مجرد

من: ممنونم

خانم مسئول : صبر کن ببینم توی مدرک وزارت خونه زده متاهل! چرا اشتباه میگید؟؟؟؟ (منظورشون دروغ بود)

من: ببخشیدا ، مدرک غلط وزارت خونه درست میگه یا خود من و شناسنامه من!!

خانم مسئول: مطمئنی؟ (در گوشی) یعنی منظورم اینه که متارکه ای چیزی نداشتی!؟؟؟؟؟

من: من که نمی تونم مجرد باشم و متارکه کنم. شما که شناسنامه را دارید می بینید.

نتیجه اخلاقی: توی این دوره زمونه ، حرف شما اصلا سند نیست. گاهی مدرک شما هم سند نیست و من نمیدانم ،شما باید یک راه دیگه برای اثبات حقانیت پیدا کنید!!!

  موفق باشید

قدر

دیشب  توی مراسم شب قدر مسجد دانشگاه  (با عرض پوزش از درگاه بارتعالی ) همش داشتم این کوچولو ها رو نگاه میکردم و کلا هم یکسری از قسمت های دعا رو جا میزاشتم . با خودم فکر میکردم چقدر دنیای بچگی قشنگه چقدر اینا پاک و معصومم(یادش بخیر یه موقع دیگران در مورد ما از این حرفا میزدن)

 

زندگی در شب

هیسسسسسس !! الان ساعت ۳:۱۵ دقیقه بامداده و اتاق شماره ۴ در سکوت مطلق فقط گه گاهی صدای این کیبورد داغون من به گوش میرسه .(بین خودمون باشه گاهی هم صدای قار و قور شکمم!!)

بنده در حالی که دارم  با اخرین ذرات وجودم به این پایان نامه طلسم شده ور میرم  قاشق به دست یواشکی میرم پای قابلمه غذا . خوب این تصمیم شیطانی رو به همین سادگی هم نگرفتم اونقدر صبر کردم که واقعا کاسه اش سریز شد.

 خدایا میدونم این ماه رمضون رو برای خوشتن داری گذاشتی ... میدونم نباید از سهمیه دوستانم که همگی هم روزه دارن بخورم .... ولی من از افطار تا الان مدام درگیر کارای فکری در حد ساخت بمب هیدروژنی بودم .... خدایا خودت میدونی که تمام این کارا رو فقط برای صلح جهانی انجام میدم .... پس یعنی میتونم کمی بیشتر از سهمم بخورم ؟؟؟؟

خدایای تقصیر من نیست که منو ذاتا شکمو خلق کردی... تقصیر من نیست که باید تا این موقع درگیر کارام باشم و بقیه بخوابن(حالا معلوم نیست اگه کوتاهی من نیست پس این وسط پرتقال فروش کیه؟؟؟؟) تقصیر من نیست که اینقدر ماه رمضون بد موقع هست که ادم اصلا نمی تونه به کاراش برسه

اصلن ختم کلوم... مقصر خودتی .... من از سهم دیگران میخورم یه آب هم روش ... تازه هم بمبمو با اهداف غیر صلح آمیز می سازم به کوری چشم بعضی از اجنبی های وطن فروش

در آخر هم

روحانی مچکریم:))))

پ. ن : من که گیجم نفهمیدم چی نوشتم... امیدوارم  بالاخره یه نفر پیدا بشه و این متن رو ترجمه کنه. منتظر نظرات سازنده شما هستم.

مانده ام!!

مانده‌ام
              چگونه تو را فراموش كنم
اگر تو را فراموش كنم
               بايد سال‌هايي را نيز كه با تو بوده‌ام
فراموش كنم
               دريا را فراموش كنم
...
و كافه‌هاي غروب را
               باران را
اسب‌ها و جاده‌ها را
              بايد دنيا را
  زندگي را
            و خودم را نيز فراموش كنم
 

 تو با همه‌ چيز درآميخته‌اي!
(رسول یونان)

عکس از تیمی مارسی

 

برای گل انتهای باغ

اولین بار توی نماز خونه  خوابگاه ارم همین دیگه رو دیدیم .وقتی هممون اواره خونه خدا بودیم. بعد فهمیدم هم دانشکده ای هم هستیم . دیگه کم کم دوستی مون شروع شد . خوب تو کلا شلوغ و شیطون ، اما من خجالتی و کم رو . شاید به نظر متضاد میومدیم اما من کلا به این تضادها کاری نداشتم و ندارم برام مهم صداقت توی حرفات بود اینکه خودت بودی و نقش بازی نمی کردی اینکه مهربون و با انرژی بودی و من عاشق گوش دادن به حرفات . وقتی باهات هستم انگار یه منه دیگه میشم. راحت حرف میزنم تقریبا هیچ وقت حرف کم نمیارم اون صندوق قشنگه رازای دخترونه پیش تو همیشه درش بازه و من هیچ علاقه ای به بستنش ندارم .

 امروز به دنیا اومدی پس امروز روز شادی منم هست . روز خوش با تو بودن و جشن گرفتن ! (شاید برای آخرین بار)اما اینو مطمئنم هر جای دنیا که باشم  اینقدر ازت خاطره دارم که تا اخر عمر مرورشون کنم.

اما یادت باشه ها یه کاری رو نذاشتی با دل خوش انجام بدم.من شیراز اومدم تا تنهایی رو یاد بگیرم و بهش عادت کنم . اما- تو- یکی از اون موانع  جدی بر سر راهم بودی.

  گل انتهای باغ هر جا که هستی، باش، آسمان مال توست.

آدمی است دیگر...

خب آدمی ست دیگر, دلش تنگ می شود, حتی برای کسی که دو ساعت پیش برای اولین بار دیده . . . الان باید علامت تعجب بگذارم جلوی این جمله؟
آدم ها از یک جایی در زندگی ات پیدا می شوند که فکرش را نمی کنی, از همانجا که گم می شوند, تعدادشان هم کم نیست, هی می آیند و می روند, اما . . . این تویی که توی آمدن یکی شان گیر می کنی, و وای به حالت اگر که او فقط آمده باشد سلامی بکند و برود!

این روزها

"این درسته که همه ماها کارهایی کردیم که به خاطرشون شرمنده ایم ولی من میگم کاشکی بیشتر از اینها میکردیم... جدی میگم، کاشکی بیشتر جار و جنجال راه میانداختم و اشتباه‏های بیشتری کرده بودم، اشتباه‏های درست و حسابی، یعنی واقعاً کارهایی که راستی راستی غلط باشه، ولی عوضش اجازه ندی حوادث تو رو جایی ببرن که دوست نداری."(توبیاس ولف)

این روزها دست به کارایی زدم که یکی از  هدفها و ارزوهای زندگیم بود . اما خوب اگه جور نشن میتونن بزرگترین اشتباهات زندگیم هم باشن !!

این روزها داره سخت و با دلشوره میگذره !! 

کاش می شد مثل جناب ولف غلط ترین کاراها رو به خاطر لذت دوست داشتنشون با اسودگی خاطر انجام داد!

19 امین روز از اخرین ماه تابستان

مادرم، تو به من حیات دادی و با سلول های بدنت مرا تغذیه کردی !

9 ماه سختی این دوران رو تحمل کردی فقط بخاطر من ، درد کشیدی و باز هم منو عاشقانه دوست داشتی !

9 ماه منو حمل کردی و با راز و نیاز از خدا خواستی که من سالم و صالح به این دنیا بیایم!

دنیا امدن من تازه اول سختی ها برای توست ، موجودی نیازمند، که محبت و آغوش گرمت به او دلگرمی و آرامش می دهد! باز هم تحملم کردی و گله ای نکردی!

به من یاد دادی که چطور حرف بزنم ، راه بروم ، نماز بخوانم، دروغ نگویم و چگونه مانند خودت مهربان باشم . به من یاد دادی دختر بودن چه مسئولیت سنگینی است چون من نیز مادر اینده ام و باید خودم را برای پرورش یک انسان اماده کنم .

نوشتن درباره ات سخت ترین کار دنیا است، ای فرشته زندگیم !

ممنونم که مرا به این دنیا آوردی امیدوارم روزی انسان­گونه آنرا ترک کنم!