(1)

قدیم ترها ...

سبک تر بودند!!!

این روزها اما ...

بدجور درد دارند!!!

اشک هایم چرک کرده اند!!:((((((


پی نوشت : چقدر برای بعضیا قضاوت راحته!!!

یادیک نوشته افتادم ...

همه مرا با خنده های بلند می شناسند ...

بیچاره بالشم با گریه های بی صدا!!!


تولد دو سالگیم مبارک!!!

لعنت به این اینترنت دانشگاه این همه نوشتم پرید کاش تو ورد تایپ
می کردم اه
!:((((((((((((

گاهی حضور بعضی ها آن قدر در زنگی مان پر رنگ بوده که هر

چقدر هم برا پاک کردنشان تلاش کرده ایم چیزی جز پاره و سیاه

 شدن دفتر دلمان نصیبمان نشده. ما این آدم ها را یک جور دیگر

دوست داشته ایم!!!!!

خاطراتی با آن ها داشته ایم که تکرار ناپذیرند.

این آدم ها همان هایی هستند که باورهایمان را شکل داده اند.

واژه هایی همچون عشق، نفرت،شادی، غم، جیغ، گریه را برای

ما تعریف کرده اند.

شاید همیشه این آدم ها خوب های زندگی ما نبوده اند!!!

شاید مدت کوتاهی در زندگی ما بوده اند بعد  تمام!!

شاید ما را یک جایی ول کرده اند و رفته اند و

یا حتا دلمان را شکسته اند.

شاید ما بخواهیم انکارشان کنیم، ندیده شان بگیریم

یا بهشان فکر نکنیم اما حضورشان همواره در باورهای

ما احساس می شود.

اما همیشه هم این ها آدم بدهای زندگی ما نیستند.

گاهی می مانند و زندگیشان را صرف باورهای ما می کنند.

این آدم ها به یکباره زندگی ما را متحول می کنند!!!

به خنده هایمان معنا می دهند و تعریف جدیدی از واژه ها

برای ما می سازند.

این آدمها همیشه در زندگی ما پیدا نمی شوند،

با همه این طورنیستند !!!

این آدم ها برای شاد کردن ما هر کاری می کنند...

لبخند ما را دوست دارند و با بودن ما آرامش می گیرند!!!

این آدم ها ...

باید قابشان گرفت !!!

تا در گرد خاک زندگی آسیب نبینند!!!!

پی نوشت :

بلوط من، عزیز دل من از همین آدم هاست!!!!

اون منو وادار کرد اشک بریزم چون تو اون لحظه انقدر خوشحال

بودم که جز اشک چاره دیگه ای نداشتم!!!!!

برای تولد دو سالگیم ...

( من از روز آشنایی با بلوطم یبار دیگه متولد شدم!!!

یه زندگی جدید رو شروع کردم و امسال دومین تولدمه که بلوط باهامه)

یه کتاب بهم داد با بیستو دوتا شعر که تو این دو سال برام گفته بود!!!!

(با یه ساعت خوشگل)

دو سه تاش تو وب خودش هست!!!

اولش برام نوشت امیدوارم روزهایت پر از خنده های زیبایت

و بلبل زبونی های قشنگت باشد :)))))))))

پی نوشت دو : بیستو سه سالم شد

اما خودم هنوز همچین حسی ندارم!!!!

هنوز حس دوران نوجوانی تو دلمه !!!

چقدر خوب که بلوط هست و

مواظب منو بستنی رنگیامه!!!!!!!!!

تصمیم دارم تا سال دیگه یه قدم بزرگ به جلو برداشته باشم!!!!!

پی نوشت سه:وبلاگ گیلی ویلی برا عزیزدلمه!

دوس داشتین برید ببینید :

Gilivili.blogfa.com

پی نوشت چهار: تولدم مبارک!!:)))))

http://temphaa.com/wp-content/uploads/2013/06/temphaa-2nd-birthday.jpg

ما ایرانی های مثبت

خسته نباشی ...

دست شما درد نکنه ...

پیر شی جوون ...

تا حالا چند بار اینا رو شنیدید؟

چند بار این کلمممممات رو که همه کلی انرژی منفی به شما می دن!!! اگه به قانون جذب اعتقاد داشته باشید که من دارم اونم از نوع شدیدش که به هر چی فک کنی میاد به طرفت همه این کلمات به ظاهر خوب و احترام  انگیز تاثیر بدی روی ما و زندگیمون می ذارن!!!!!

وقتی یه نفر میگه خسته نباشید! ناخودآگاه به یاد چند ساعت کاری که کردی می افتی و به ذهنت خستگی این چند ساعت هجوم میاره!!

چرا نباید به جای دست شما درد نکنه بگیم همیشه سلامت باشید؟

چرا بجای پیرشی جوون نگیم عمرت طولانی باشه؟

به حرف زدنامون دقت کنیم!!! من فقط همین چند تا یادم بود ... شما بقیشو بگید تا این لیستو ادامه بدم!!!

دوستای گلم یه جایگزین مثبت براش پیدا کنیین!!!

همه مثبت های دنیا رو به سمت خودتون هدایت کنین!!!!

ما ایرانی ها همیشه منفی نگریم تا اونجا که این روزا عشق رو با خیانت اشتباه گرفتیم!!!! هر خواننده ای که از خیانت و رفتن و تنها گذاشتن می خونه بنظرمون آهنگ عاشقونه خونده!!!!

کلی وبلاگ به اسم درد و دل های عاشقونه،عشق من و این جور چیزا ثبت می شه که همش از خیانت و رفتن و تنها گذاشتن  می گن!

 آخخخخخخخخخههههه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مگه عشق یه حس خوب و قشنگ نیس؟

مگه عشق دیدن یار نیس؟

عشق نازه و نوازش نه تنهایی و خیانت و یارو در آغوش دیگری دیدن!!!

بیایید یاد بگیریم مثبت بیاندیشیم و مثبت حرف بزنیم!!!

از عشق از پیش هم بودن از نازو نوازش و کلی چیزای قشنگ دیگه بگیم!!!

بیایم انرژی خیانت ها و تنهاییی ها رو از خودمون دور کنیم !!!

بیایم یه کم شاد باشیم!!!

بیاید به جای خسته بودن کمی سبز باشیم ریشه بدیم و طراوت را ارمغان هم نشینی با خودمان بکنیم!!!!!!!

پی نوشت : عزیزم رفته شهرشون دعا کنید زود برگرده!!!!!!! دلم براش تنگ می شه خب!!!!

 

این مردهای ساده

نوشته زیرو تو ی سایتی خوندم البته خودم یه تغییراتی توش دادم و شد نوشته زیر!!!!!!!


یک وقت هایی فکر میکنم مرد بودن چقدر می تواند غمگین باشد.
هیچ کس از دنیای مردانه نمی گوید.
هیچ کس از حقوق مردان دفاع نمیکند.
هیچ انجمنی با پسوند”… مردان” خاص نمی شود.


مردها نمادی مثل رنگ صورتی ندارند.

مردها بلد نیستند چیزی باشند که ما می خواهیم...

مردها همانند که هستند...

 همین مردهایی که دوستمان دارند.
وقتی میخواهند حرف خاصی بزنند هول می شوند. حتی همان مردهایی که دوستمان داشتند ولی رفتند…
یکی از همین مردهای همیشه خسته.
از همین هایی که از ۱۸ سالگی دویدن را شروع میکنند. و مدام باید عقب باشند.
مدام باید حرص رسیدن به چیزی را بخورند.
سربازی، کار، در آمد، تحصیل… همه از مردها همه توقعی دارند.
باید تحصیل کرده باشند. پولدار، خوشتیپ، قد بلند، خوش اخلاق، قوی… و خدا نکند یکی از این ها نباشند…
ما هم برای خودمان خوشیم! مثلا از مردی که صبح تا شب دارد برای درآمد بیشتر و برای فراهم کردن یک زندگی خوب برای ما که عشقشان باشیم به قولی سگ دو می زند، توقع داریم که شبش بیاید زیر پنجره مان ویولون بزند و از مردی که زیر پنجره مان ویولون می زند توقع داریم که عضو ارشد هیات مدیره ی شرکت واردات رادیاتور باشد.
توقع داریم همزمان دوستمان داشته باشند، زندگی مان را تامین کنند، صبور باشند و دل داریمان بدهند، خوب کار کنند و همیشه بوی خوب بدهند و زود به زود سلمانی بروند و غذاهای بد مزه ما را با اشتیاق بخورند و با ما مهمانی هایی که دوست داریم بیایند و هر کسی را که ما دوست داریم دوست داشته باشند و دوست های دوران مجردی شان را فراموش کنند و نان استاپ توی جمع قربان صدقه مان بروند و هیچ زن زیباتری را اصلا نبینند و حتی یک نخ هم سیگار نکشند!

مردها دنیای غمگین صبورانه ای دارند. بیایید قبول کنیم. مرد ها صبرشان از ما بیشتر است.
وقت هایی که داد میزنند وقت هایی هم که توی خیابان دست به یقه می شوند وقت هایی که چک شان پاس نمیشود وقت هایی که جواب اس ام اس شب به خیر را نمی دهند وقت هایی که عرق کرده اند وقت هایی که کفش شان کثیف است تمام این وقت ها خسته اند و کمی غمگین.
و ما موجودات کوچک شگفت انگیز غرغروی بی طاقت را دوست دارند. دوستمان دارند و ما همیشه فکر میکنیم که نکند من را برای خودم نمیخواهد برای زیبایی ام میخواهد، نکند من را برای شب هایش میخواهد؟ نکند من را برای چال روی لپم میخواهد؟ در حالی که دوستمان دارند؛ ساده و منطقی… مردها همه دنیای شان همین طوری است. ساده و منطقی… درست بر عکس دنیای ما.
بیایید بس کنیم. بیایید میکروفون ها و تابلوهای اعتراضیمان را کنار بگذاریم. من فکر میکنم مردها، واقعا مردها، آنقدرها که داریم نشان می دهیم بد نیستند.
مردها احتمالا دلشان زنی میخواهد که کنارش آرامش داشته باشند. فقط همین.
کمی آرامش در ازای همه فشارها و استرس هایی که برای خوشبخت کردن ما تحمل میکنند.
کمی آرامش در ازای قصر رویایی که ما طلب میکنیم …
بر خلاف زندگی پر دغدغه ای که دارند، تعریف مردها از خوشبختی خیلی ساده است.

مرد بودن کار مشکلیست...


مرد که باشی باید وسعت داشته باشی، عمیق باشی، باید بتوانی یک حریم امن باشی...

باید بلد باشی تپش قلبت را پشت صدای بلندت قایم کنی...

باید هق هق اشک‌هایت را بین ساعت‌های تنهاییت تقسیم کنی...

مرد که باشی باید لرزش دستانت را پشت سینه سپر شده‌ات پنهان کنی ...

مرد که باشی باید پناهگاه همه ترس‌های زنت باشی ...

باید کاری کنی تا با خیال راحت به قامت تو تکیه کند...

باید بداند که همیشه می توانی همه چیز را درست کنی...

مرد بودن کار مشکلیست ... باید به همه چیز فکر کنی...

زن بودن کار خیلی مشکل تریست...

باید صدای تپش قلب مردش را از پشت صدای بلندش بشنود...

باید گریه‌هایش را از صدای گرفته ‌اش بفهمد...

باید ترسش را از لرزش صدایش بفهمد...

باید به او تکیه کند حتی اگر بداند هیچ کاری از او ساخته نیست...

مردها خیلی راحتند...

زن‌ اگر مردش را بخاهد...

جیغ می کشد اشک میریزد و مرد با آغوشش به همه دردها پایان می دهد...

اما مرد ساکت مینشینند ...

توی هم می رود...

و زن‌ باید بداند که در پشت قاب چشمان مردش یک نفر بلند هق هق می کند...

مرد خیلی زود می فهمد که زنش چ حالی دارد...

اما زن‌ باید بتواند عمق مردش...

وسعتش...

پشت آن سینه سپر شده‌اش را بخاند ...

کار زن‌ها مشکل تر است...

برای آن‌که به مردش کمک کند تا نترسد که بداند گاهی پشت همین ظرافت زنانه کوه

استقامتیست برای خلاصی از همه ترس‌ها ..

کار زن‌ها خیلی مشکل‌تر است...

آن هنگام که پناه همه ترس‌های مردش می شود...

کسی که حریم امن همه زندگانیش است.

 ادامه مطلب حال خودمه دوس داشتین بخونین ...

ادامه نوشته

عشق یعنی ...

بدونی هیچ وقت تنهات نمیذاره ...

عشق یعنی تو اوج  دعوا وقتی می بینه رعدو برق می زنه ...

میدونه می ترسی...

وامیسته...

یجوری نگات می کنه انگار میگه بدو بیا پیشم نترسیا...

عشق یعنی بهت ثابت بشه که تنها نیستی... پیشته ...

عشق یعنی با گرمای نفسهاش آروم شی ...

عشق یعنی حرفایی که تو سکوت بهت می زنه ...

عشق یعنی تو اوج بدترین دعوا مطمئنی می تونی راضیش کنی باهات آشتی کنه...

عشق یعنی بعد از یکسال هنوزم مث روز اول ازش خجالت بکشی و وقتی دستتو می بوسه مور بزنی...

عزیز دلم بخاطر من اومد تهران دنبال کار ...

با همه سختیاش به خاطر من موند...

تا ایلکایش فک نکنه حالا که بابا نداره تنهاس...

برا عید ی چن روزی برمی گرده که من شدیدا دلم براش تنگ می شه...

امسال اولین عید بدون پدر گلمه ...

سال تحویل قراره سر مزارش باشیم...

از نبودنش واقعا دلگیرم اما بلوطم نذاشت حتا ی لحظه احساس کمبود بکنم...

امیدوارم تو سخت ترین لحظات زندگی همه یکی باشه که احساس تنهایی نکنن...

که وقت بی حوصلگیاشون آروم پیشونیشونو ببوسه تا همه آرامش دنیا بریزه تو دلشون...

تا زندگیشونو عوض کنن و بیادشون بیارن که زندگی جریان داره ...

تا بهشون بگه گریه اصلن بهت نمیاد و مجبور شن تند تند اشکاشونو پاک کنن...

امیدوارم تو سال جدید همه خوشحال باشن ...

عاشقا بهم برسن و اونایی که غمگین و ناراحتن شادو خندون بشن ...

امیدوارم انسانها بیشتر بشن ...

و کلی آرزوی خوب خوب دیگه واسه همتون ...

هیچ وقت تجربه عشق واقعی رو به مادیات و ظاهر نفروشین پشیمون نمی شین...

سبز باشید و شکوفه بارون ...

عیدتون مباااااااااااااارککککککککککک!!!!!!!!!!!!!

پی نوشت یک: بلوط برای من خاصیت دارد...

خاصیت از خاص بودن می آید...

یعنی یک چیزی که تو داری و دیگران ندارند...


اونی که تورو واسه خودت بخاد ....

تو فیس بوک نوشته بود:

پسرى كه ازت نپرسه كجا ميرى؟ كجا مياى؟ 

بهت زنگ نزنه زود ميرى خونه...

نگه رسيدى زنگ بزن...

نگه روسريتو بكش جلو...

... روزى چند بار زنگ نزنه...

جلوى آشناهاش دستتو سفت تر نگيره...

نگه فقط پنج دقيقه بياد جلو در ببينمت...

نبرتت زير بارون قدم بزنيد... نبرتت برف بازى...

واست لوشك و پاستيل و عروسك نخره...

مطمئن باش تورو واسه خودت نمی خاد!

من میگم:ی پسر اگه ...

برات پاستیل و بستنی رنگی رنگی بخره..

اگه بهت بگه خندیدنت خیلی خوشگله...

اگه بهت بگه گریه می کنی زشت میشی...

اگه وقتی مریض میشی بهت غر بزنه چرا مواظب خودت نیستی؟...

اگه راجع به مردن خودت حرف بزنی سرت داد بکشه...

اگه نتونی بری ببینیش بگه قربونت برم خودم میام ببینمت...

اگه همه بدیاتو بگی بگه می دونم راستی خیلی دوست دارما!...

اگه بلد باشه کاری کنه مور بزنیو و از ذوق ته دلت گیلی ویلی بشه...

اگه بدونه چجوری بات حرف بزنه ک حس کنی چقد ازت بزرگترهَ چقد

  خوب میشه بش تکیه کردو ی دنیا احترام براش قایل باشی...

اگه با همه راحت بودنتون احترام بینتونو حفظ کنه ... اگه بهت بگه زنم...

اگه یهو اس بده نفسمیا...

اگه وقتی تو چشاش نگاه کنی انقد دوس داشتن توش موج بزنه

همه وجودت بلرزه...

اگه دستتو محکم تو دستش فشار بده ...

اگه بخاد واسه همه بیرون رفتنا تو برنامه بریزی...

اگه وقتی انتظارشو نداری لباشو رو پیشونیت حس کنی و حرفات بپره...

اگه تو رو واسه شیطنت هات دوس داشته باشه و توش شرکت کنه...

اگه... ادامه بدم ی رمان صد جلدی میشه !!!!!!

 این پسر صد درصد منو برا خودم میخاد...

این بلوط منه ...

عزیز دل من...

امیدوارم همه تجربش کنن...

پی نوشت: بلوطم داره میاد!!!!! بعد از پنج ماه میبینمششششششششششششش هوووورااااااااا!!!

یک سالگیم مبارک!!

افتاد ...

     آن سان ک برگ

                             آن اتفاق زرد

                                                   می افتد.

افتاد ...

    آن سان ک مرگ

                            آن اتفاق سرد

                                                   می افتد.

اما او

      سبز بود و گرم

                              که افتاد.

 

بیستو یک آذر دقیقن چهل روز می گذره از نبودن پدری که مث گل آروم و بی صدا پرپر شد.

نمیدونم اگه عزیز دلم نبود چ بلایی سرم می یومد. اما اون بود و زودی اومد از پشت منو

گرفتو گفت من پیشتما! آروم باش.

نبودن پدرم ی داغ ابدی رو دلم گذاشت اما بلوط من مث ی دیوار محکم تکیه گاهم شد تا

فک نکنم تنهام. تا نترسم. و باعث شد خیلی زود و راحت سرپا بشم.

امیدوارم هیچ وقت غمی رو دل هیچ کس نباشه اما دنیا رو ساختن واسه غمو شادیای ما

واسه همین آرزو می کنم تو غمهاتون همیشه یکی مث بلوط من پیشتون باشه تا آرومتون

 کنه و اشکاتونو پاک کنه و بگه گریه نکن این اشکا ب جون من بنده !!!!!

 

اگه دوس داشتین برا پدرم ی فاتحه بخونید....

 پنج شنبه شونزده آذر( بیستو )یک ساله شدم ...

بیستش تو پرانتزه چون یک ساله شدم.چون انگار بعد از دوس داشتن بلوط تازه بدنیا

اومدم تازه فهمیدم زندگی یعنی چی....

اولین تولد بدون پدرم ... همیشه برام شیرینی تر یا کیک می خرید...

بلوط عزیزم هم ک نبود اما نبودنشو با ی شعر خوجمل ک بهم تقدیم کرد جبران کرد

 ی شعر مال خود خود خودم ...

  یک سالگیم مبارک 

 

 

 

دلتنگی دو

و دلتنگی ...

دلتنگییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی ...

ب زخم تنهاییم نمک می پاشد ...

وساعت های نبودنش را ب رخم می کشد...

قدرت زندگی و سرنوشت را در این فاصله انداختن لعنتی ترسیم می کند ...

و قلبم را تهی می کند  ...

دلتنگیییییییییییییییییییییییییییییییییییی

این واژه لعنتی ...

...

...

...

در جایی نوشته بود:

دلتنگی ...

                                                          مرگ تدریجیست .....

 

 

پی نوشت اول : اگه عشقتون پیشتونه قدرشو بدونین.

پی نوشت دو : نبودنش شده بزرگترین غم دنیا تو زندگیم ...

دیگه دلتنگیه لذت بخش نیست .

پینوشت سه: عزیز دل من هنوز مال منه دوسم داره مشکل من ی دوری فیزیکیه

من تهرانمو اون ....

دلتنگی

آدمای دلتنگ...


وقتایی که خیلی بهشون خوش میگذره و میخندن...


یهو سرشون رو برمیگردونن اونوری...


یکم ثابت میشن...


یواش یواش چشماشون پر اشک میشه...

 این ازون دلتنگیای الان من نیس ک دلم پر می زنه واسه بابا.

که واسش کلی برنامه می چینم تا بیاد کلی چیزای خوشگل خوشگلو رنگی رنگی

می سازم تا بیاد و بدم بهش.با اینکه سخته شیرینه ازون دلتنگیای بد پیله ایه که

قبل از اومدن بابا به زندگیم بیخ گلومو چسبیده بود.ازون دلتنگیایی ک پشت هر

لبخند ی پرده اشک هست ...

ی قلب تنها و شاید آسیب دیده...

امیدوارم همه مث من این شانسو داشته باشن ک ی فرشته بالشو بکنه و بیاد ک از

دلتنگی درشون بیاره و آرومشون کنه و براشون ی دنیای امنو رنگی رنگی بسازه.

عزیز دل من ک اینکارو کرد...

قبلنا ب نظرم میومد عشق چیز مسخره ایه همه حتا اوناییکه ادعای عاشقی می کنن

 دروغ می گن یکی دیگرو دوس دارن بخاطر خودشون خودخواهی خودشون.

 اما این روزا خودم میگم ک عاشقم و از ته دلم می گم و افتخارم می کنم ب این عشق ...

ولی حالا می فهمم ک خودخاهی نیس وقتی تو ی نفرو با همه بدیها و خوبیهاش میخای

 وقتی ته دلت از نگاهش ب قول من گیلی ویلی می شه وقتی بودنش غذا خوردنش

راه رفتنش حرف زدنش همه و همه برات جذابه ...

وقتیک موقع نبودنش انگار یچیزی گم کردی ...

طوریکه هیچ چیز و هیچ کس نبودشو جبران نمی کنه ...

وقتیک شنیدن صداش همیشه ب هیجان میاردت...

 وقتی هیچ وقت خستت ...

نمی کنه وقتی ک همش دنبال ی راهی هستی تا هیجان زده اش کنی ...

می فهمی ک چقد عاشقی...

و چقد خوبه ک این عشق دو طرفه باشه!

 ک بخاطر تو منعطف بشه!

 ک بیادو زبونتو یاد بگیره !

و تو دنیایی ک دوس داری بات شریک بشه!

 ک بفهمه چقد لذت میبری از درک کردنش !

ک بلد باشه چیکار کنه ی عالم پروانه تو دلت پرواز کنن !

ک دوستت داشته باشه !

بهت پابند باشه!

 حتا از دور ک کاری کنه بیشتر از خودت بهش مطمئن باشی !

ک بهت بگه جیرجیرک...

ک ازون حال بد فروردینم ک آرزوم مرگ بود رسیدم ب اینجا ...

وسط ی دنیای بی نظیر افسانه ای