عشق اول...

بلاگفا عین یه عشق شکست خورده که سعی داشتی فراموشش کنی ولی هرکس بهت رسیده حالشو ازت پرسیده، این مدت دائم داشته از ذهنم پاک میشده و باز با یادآوری بلاگرها یادآوری میشده. به طرز نفرت آور و تهوع آوری روزاییو که هی صفحه ی آدرس بلاگفا رو سرچ میکردم و با اون پیام نمیدونم چی چی مبنی بر خارج از دسترس بودنش مواجه میشدم به یاد آوردم. روزاییو که بلاگفا باز شده بود و میدونستم آرشیو دوسالم پریده، و اون روز که دلمو به دریا زدم و پست گذاشتم و با به روز شدن وبلاگم هدر و آرشیو و دو سال "زندگیم" رفت یادم اومد. این دویست و هشتاد روز که بلاگفای من خاک خورد، اینستاگرام بودم و بلاگ. ولی... مسخرس که بلاگفا برای ما اینقدر عزیزه! مسخرس که فقط اینجا اینقدر نوشتنمون میاد نه هیچ جای دیگه. آدم خودشم باورش نمیشه که بهترین نوشته هاشو وقتی نوشته که صفحه ی مطلب جدید بلاگفا تو سیستمش باز بوده. نه وقتی تو بلاگ دات آی آر بوده، نه وقتی تو نوت گوشیش بوده، و نه حتی وقتی پشت میز تحریرش و قلم به دست بوده...

ای کاش لااقل بلاگفا برای ما جای امنی باقی میموند. کاش این توقع کوچولو برآورده میشد. کاش ای کاش های ما پاشونو از زندگی واقعیمون فراتر نمیذاشتن و وسط زندگی شیرین کلمه هامون در صفر و یک بلاگفا نمیتاختن... 

اشک‌ها

آدما واسه مواجه شدن با درداشون راه های منحصر به خودشونو دارن. شاید همه دربرابر مرگ عزیزشون گریه‌های طاقت‌فرسا و ناامیدی و به در و دیوار کوفتن رو انتخاب نکنن و در عوض سکوت کنن، عمیقا بی‌تفاوت و دردمند بشن؛ زندگی کنن اما دیگه شاد نشن، دیگه از رخت عزا درنیان. اما گریه‌ها باید بیان. اگه الان که تو عشق به بن‌بست رسیدی، اگه الان که از اوج آرزوهات به قعر بدبیاری سقوط کردی با سر، الان که زندگیت ازت گرفته شده و لبخند یادت رفته گریه نکنی، اشکات تلمبار می‌شن، یه روزی که وقت گریه نیست سرریز می‌شن. یه روزی تو تاریکی سالن بزرگی و بین سکانس‌های یه فیلم، یه روزی تو گفتن یه حرفی یا شنیدنش، تو دیدن یه پدر پیر که دست دختر جوونشو گرفته، یا یه زن قوزی که داره کار می‌کنه. آدمایی که اشکشون دم مشکشونه یه روزایی رو آدمای قوی و محکمی هستن. روزایی که اونقدر سخته، اونقدر سنگینه که کمر مرد رو خم می‌کنه، ولی دخترای احساساتی و لوسِ هرروز اون روزا رو طاقت آوردن و حالا هی سرریز می‌شن. گریه‌ها دفن نمی‌شن؛ تلمبار می‌شن...

سال قشنگ

جونم براتون بگه که سالی که گذشت بد گذشت. لعنت بهش. قرار شد سالی که افتادیم توش قشنگ باشه تا تلافی همۀ روزای لعنتی گذشته رو بکنه برامون. تا اگه هی گفتیم 94 بدترین سال بود بگیم 95 بهترینش بود. برای این بهتر بودن قرارهایی گذاشتیم. ازجمله کتاب خوندن، گفتن جملۀ گور بابای مردم و حرفاشون، بیخیال گوشی و مجازی شدن، عکاسی کردن، دوست پیدا کردن، نوشتن... نوشتن داشت یادمون می‌رفت. شاید حتی یادمون رفته! آخه بلاگفا یکی از نامردهای سال 94 ما بود. بهمون بد کرد. لعنت بهش... ولی ما هرچی سعی کردیم بریم توی بلاگ بنویسیم دیدیم نوشتنمون نمیاد. نوشتنمون فقط توی صفحۀ "مطلب جدید" بلاگفا میومد. حتی توی وورد و حتی توی دفتر هم نتونسته بودیم بنویسیم. ترجیح دادیم ریسک کنیم، حماقت کنیم، ببخشیم این نامرد دوست داشتنی رو و باز بهش فرصت بدیم که قدر قلم و وقت و انرژی‌مونو بدونه، باهامون بد نکنه، دوستامون هم که از محبت و وفاداری بعضیاشون واقعا متعجبیم باز دورمون جمع شن. سالمون قشنگ شه. سلام :)

قدرتمند، مطمئن

جملۀ "بلاگفا یک ابزار قدرتمند برای ساخت و مدیریت وبلاگ است" چیزیه مثل "سایپا مطمئن" :))

راپورت

از raport.blogfa.com فا را حذف کنید، کام را بنویسید آی آر و به وبلاگ امن من برسید. همین :)

پوست سخت گردو

زندگی واقعیت‌های زیادی دارد، از آن دست واقعیت‌ها که آدم‌های زیادی کشفشان نمی‌کنند، یا نادیده‌شان می‌گیرند تا درد کمتری بکشند، یا می‌بینند و درکشان نمی‌کنند؛ اما بیا کنار من بنشین تا برایت از واقعیت‌هایی که دیده‌ام بگویم...

زندگی درست مثل گردوی تازه است. پوست رویش را می‌کنی و دلت به نرم بودنش خوش است و به خودت مغروری که راحت از پسش برآمدی که یهو می‌رسی به دیوارۀ سختش. تا فکر کنی این یکی را چطور بشکنی، نگاهت به دست‌های سیاه شده‌ات می‌افتد و دلت به درد می‌آید. برای شکستن پوست سخت گردو سنگ به انگشتت می‌خورد و دردت می‌آید، پوست شکستۀ گردو دستت را زخم می‌کند و دردت می‌آید. شاید گوشه‌های نازک گردویت توی پیچ و خم شیارهای پوستش بماند و بخشی از گردویت را ازدست بدهی و دردت بیاید. حالا به پوست نازکش می‌رسی. خدا کند ناخن داشته باشی که از پسش بربیایی، که گردوی تلخ نخوری. 

آدم‌های زیادی همان ابتدا به‌خاطر سیاه شدن دست‌هایشان، یا بعدتر به‌خاطر دیدن پوستی به آن سختی، یا اگر سخت‌جان‌تر باشند به‌خاطر زخم شدن دستشان از سفتی و تیزی تکه‌های پوست کم می‌آورند. آدم‌های زیادی همان اوایل زندگی با همان سختی‌های دم دستی وا می‌روند؛ اما بعضی‌ها می‌رسند به هستۀ اندوه. می‌رسند به لذت گردوی شیرین خوردن و بعد...

زندگی فیلم نیست که پایان خوشش سکانس آخر باشد و شات لبخند آخرین شات باشد و بعد همه‌چیز انگار در آن خوشیِ بی‌حد فریز شود، کش بیاید. زندگی فیلم نیست. خوشی‌ها هم مثل دردها پایان نیستند. گاهی همان گردوی کوچک که سهم تو بود می‌شود جوش چرکی بزرگی وسط پیشانی و زشتت می‌کند، دردت می‌دهد. گاهی می‌شود کلسترول و زجرت می‌دهد یا در معده‌ات سنگین می‌شود و همه‌اش را بالا می‌آوری. بعدش چه؟ سکانس آخر: استفراغ زندگی روی آسفالت داغ تهران؟ شاید. و شاید آنقدر سخت‌جان باشی که باز بلند شوی، خودت را جمع کنی، حتی سگ‌جان باشی و لبخند هم بزنی و باز زندگی کنی، زندگی...

و فکر کن آدم‌های کم‌حرف و غمگین و گوشه‌گیر حق دارند با تو از حجم سنگین دردی که چشیده‌اند حرف نزنند؟ با تویی که هنوز نشسته‌ای برای رسیدن به سختی پوست گردویت گریه می‌کنی می‌شود از بالا آوردن "زندگی" حرف زد و لبخند بعدش؟ آدم‌های غمگین گوشه‌گیر کم‌حرف آدم‌های کرخ به هستۀ اندوه رسیده‌اند، آدم‌های درد...

اگر در تهران زندگی می‌کنید، برایتان دعا می‌کنم، خدایا خدایا دوستان من بی هیچ برخورد نگاه و بی هیچ تصادف و بی هیچ آشنایی با آدم‌های سایکوتیک رد شوند، بروند، بروند تا برسند به امنیت خانه‌هایشان. خدایا صبر بده. انتقام را به خودت سپردم...

تندباد

اگر ما همان آدم‌هایی هستیم که از لای حرف‌های خاله و خان‌باجی‌هایمان کلی تیکه و طعنه برداشت می‌کنیم، چطور از قفل راست کلیک و اسم مستعار و شخصی بودن نوشته‌های وبلاگ نویس‌ها نمی‌فهمیم که نباید کپی کنیم؟ چطور می‌شود آدم‌ها اینقدر دو رو باشند؟ که حزب باد باشند؟ که در هر موقعیتی رفتارشان عوض شود؟ که ایدئولوژی ثابت نداشته باشند؟ که ایدئولوژی‌شان "هرچی به نفع من بود" باشد؟

خدای من، خدای تو، خدای او.

دوستی دارم که خدا را یک توهم احمقانه می‌داند و آنقدر روی احمقانه بودنش تاکید دارد که اگر مثلا بگویی "خدا رحمتش کنه" تمام سعیش را می‌کند که تو را از اینهمه بی‌شعوری نجات بدهد و از اعتقاد به یک توهم منقرض شده که آنقدر در تو ریشه دارد که توی حرف‌های روتین هم اسمش را می‌بری رهایت کند؛ نه با زور و توهین، با گپ راجع به منبع خیالی "خدا" و آدم‌های قرن‌های گذشته که برای امید و وحدت و کنار آمدن یا بدبختی‌هایشان بتی نامرئی ساخته بودند ولی حالا قرن 21 است و... او همیشه دنبال چیزی است که به‌جای خدا آن را بپرستد. این سرچ دائمی را توی ناآرامی‌ها و و سیگارها و کراک‌ها و مشروب‌ها و حرف‌ها و به در و دیوار کوبیده شدنش دیده‌ام. خودم دیده‌ام.

دوستی داشتم که لائیک بود و یک‌بار شجاعانه و مقتدرانه جلوی منِ نسبی‌گرا و دوست مسلمانم و دوست ارمنی‌مان اعتراف کرد که تاوقتی اراده و اختیار و تلاش فردی‌اش را دارد نیازی به اعتقاد به موجودی خیالی به اسم خدا نیست. می‌گفت همه چیز همین تلاش آدم‌هاست و خدا توجیه گرسنگی روباه‌های شل است و آدم‌های یکجانشین و مفت‌خور برای تحمل بدبختی‌هایشان خدا و تقدیر را سرهم کرده‌اند که مقصر جلوه نکنند. او خدا نداشت، آرام و مطمئن بود و دنبال تلاش برای ساختن زندگی بود. او خدا نداشت و به آنهایی که خدایی را برای پرستیدن و لحظه‌های توجیه و تحمل بدبختی‌هایشان داشتند نمی‌گفت احمق. خدای او تلاش و محبت و سلامتی و شعور بود.

مداد اضافی

با آدم‌هایی که به اندازۀ خودم تجربه داشته‌اند و چیز یاد گرفته‌اند و از سیاست به اندازۀ من متنفرند و از مذهب به اندازۀ من دورند و نظرشان راجع به پسرها با من یکی است و مثل من کتاب می‌خوانند و پیرو ایدئولوژی نسبی‌گرایی‌اند، هرگز نمی‌توانم دوستانه قدم بزنم و از دوستی‌مان لذت ببرم و باز باهاش قرار بیرون رفتن بگذارم. دوست باید یا قدری از تو احمق‌تر باشد تا بتوانی میان حرف‌های الکی و خوراکی لمباندن و ساز زدن و خرید کردن نصیحتش هم بکنی و چیز بهش یاد بدهی، تا حس کنی تاحالا زندگی‌ات را غیر از خوردن و خوابیدن صرف بزرگ شدن هم کرده بودی و به خودت افتخار کنی، یا باید خیلی از تو پخته‌تر باشد و هی بهت چیز یاد بدهد که حس کنی همۀ 24 سال عمرت را صرف خوابیدن و خوردن کرده‌ای و نه عکاس شده‌ای، نه نوازنده، نه کتاب دندان‌گیری خوانده‌ای نه چیز به درد بخوری نوشته‌ای و خاک تو سرت! دوست باید به دردی بخورد. به درد گوش شدن برای زبان همیشه لال مانده‌ات، یا چیز میز یاد دادن بهت. باید دردی از تو دوا کند، کاری کند، نقطۀ رنگیِ روشن یا حتی تیره‌ای باشد توی روزهایت، نه حباب، نه سایه. آدمی که عین تو فکر می‌کند، عین تو زندگی کرده و انگار حتی به اندازۀ تو خوابیده و روزهای هدر رفتۀ تو را برای خودش کپی کرده، مثل یک مداد اضافه توی جامدادی‌ست، می‌شود سر جلسۀ کنکور به بقل دستی قرض داد و هرگز پس نگرفت.

بی‌تفاوتی محض...

ترس، آدم‌های ترسو را دروغگو می‌کند. آدم‌های ترسو وقتی ازدست دادن را جلوی چشمشان می‌بینند، یا حتی فقط وهم برشان می‌دارد که شاید ازدست بدهند، شروع می‌کنند به چنگ انداختن و حفظ کردن، با دروغ و بازی. دروغ‌ها همیشه برای گول زدن آدم‌ها ساخته می‌شوند. دروغ‌ها همیشه کثیفند. دروغ‌های مصلحتی، نگفتن قسمتی از حقیقت، عوض کردن بخشی از واقعیت، غلو کردن و خالی بستن، همۀ دروغ‌ها کثیفند. فرقی نمی‌کند دروغگو آدم ترسوی بیچاره‌ای باشد که از سر دوست داشتن زیاد کثافت کشیده به اعتمادت یا یکی از آن عوضی‌هایی باشد که با گول زدن بقیه کیف می‌کنند و برای ارضاء روح مریضشان با تو بازی می‌کنند. دروغ کثیف است.

اگر مدت‌ها از کسی دروغ شنیده باشی که همیشه گفته دوستت دارم چون "صداقت از چشمات می‌باره" و کثافت جاری در رابطه‌تان را فهمیده باشی ولی به روی خودت نیاورده باشی و زمان گذشته باشد و دروغ‌های بیشتر و سکوت‌های بلندتری... آن‌وقت بیشتر از حس نفرت، دچار نخوت می‌شوی و دیگر هیچ‌چیز مربوط به او برایت هیچ نیست. بی‌تفاوتی محض...

بلوغی که برای خیلی‌ها اتفاق نمی‌افتد...

آدم‌ها باید زندگی کرده باشند. باید دست خانواده‌شان را ول کرده باشند و رفته باشند بیرون و چیزهای زشت و زیبای دنیای پیرامونشان را دیده باشند، دل بسته باشند و نرسیده باشند، خواسته باشند و قدرت داشتنش را نداشته باشند، عاشق شده باشند و به تهش، یعنی به نهایت غصۀ نرسیدن و پا به زمین کوبیدن و زار زدن و برای عالم و آدم سفرۀ دل را وا کردن رسیده باشند. آدم‌ها باید به قدر کافی زندگی کرده باشند. با دوستانشان ولگردی و لات‌بازی و لش‌بازی درآورده باشند، توی خیابان‌های شهرشان گم شده باشند، بی‌پولی کشیده باشند و لذت پول داشتن را چشیده باشند. آدم‌ها باید روزهای زیادی غیر از درس و مدرسه و دانشگاه و کلاس زبان مشغول عیاشی و دیوانه‌بازی شده باشند و درطول عمرشان روزهای زیادی داشته باشند که خاطرۀ تجربۀ "زندگی" باشد. آدم‌ها، حتی اگر پدر و مادر بی‌سواد و خانوادۀ شهرستانی دارند و هیچ دوست دائم و فابریکی برای خودشان ندارند، باید روزهایی از عمرشان را صرف دوست پیدا کردن و محبت کردن به بقیه کنند و یک روز نارو بخورند و تنها بمانند، تا ازدست دادن را یاد بگیرند. باید شنوندۀ آدم‌ها باشند و حرف‌های مفت و عصبی کننده را تحمل کنند و صبر را یاد بگیرند. آدم‌ها باید از یک سنی به بعد بزرگ شده باشند.

Throw up

غصۀ اهمیت ندادن به موسیقی کلاسیک در تهران، که پایتخت فرهنگی و سیاسی یک کشور به این بزرگی است به درک، غصۀ تتلو و امیدجهان و یاس گوش دادن و لذت بردن و حتی یکبار اسم چایکوفسکی را نشنیدن هم به درک، غصۀ من از خودخواهی و بی‌تفاوتی خودم است. من اعتراف می‌کنم که وقتی در گروه ساز می‌زنم بلد نیستم به بغل‌دستی گوش کنم، با او هماهنگ شوم، ریتم را ریتم گروه بدانم و عقب نمانم و جلو نزنم، بلد نیستم کار گروهی کنم.

چند وقت پیش داشتیم گروه‌نوازی می‌کردیم و هر جلسه به این نتیجه می‌رسیدیم که جلسۀ بعدی حتمأ خوب می‌زنیم. استاد و مدیر و منشی هم می‌آمدند تماشایمان می‌کردند و می‌گفتند خوب می‌زنین، آفرین. و طوری می‌گفتند که نفر سوم حتمأ می‌فهمید که آنهایی که خوب می‌زنند و آفرین دارند، یک مشت بچه‌اند که تازه ساز دست گرفته‌اند و توقعی ازشان نیست، تو هم بگو آفرین که دلشان خوش باشد طفلی‌ها! سرخ شدم، عصبی شدم، سکوت کردم و برگشتم خانه. جلسۀ بعد شروه کردیم، باز همان کج و معوجی صدا و تک‌روی هرکدام از نوازنده‌ها و ریتم هرکدام برای خودش و گور بابای گروه! داد زدم، ساز را دستم گرفتم و بجای همۀ بی‌تفاوتی‌های استادمان استاد بازی درآوردم و ریتم و لحن و تمپو را برایشان تعریف کردم و گفتم یا خفه شوید و سازتان را بگذارید زمین، یا به کناری و پشت‌سری و روبرویی گوش کنید و "باهم" بزنید، گفتم اگر عرضۀ گروه بودن نداریم جمعش کنیم، گفتم مگر شما روزنامه‌دیواری درست نمی‌کردید توی مدرسه‌تان؟ مگر در سرود همگانی مدرسه صدایتان درنیامده؟ مگر... مگر عضو هیچ گروه کوفتی‌ای نبوده‌اید؟

این داد و بیدادها باعث شد تبدیل به گروه خوبی شویم؟ نه. ما روی سن رفتیم و همان گندی را بالا آوردیم که توی تمرین‌هایمان روی صورت همدیگر بالا آورده بودیم. ما گروه نشدیم. گروه بلد نبودیم. یاد هم نگرفتیم. ما تجربه‌ای را بدون هیچ فایده‌ای حرام کردیم...

آبنبات چوبی

این روزها درگیر روابط چند ساعته‌ام. چند ساعت با کسی دوست می‌شوم و تمام. چرا دوام نمی‌آورم؟ چون انگار روابط 24 سالگی از آن دلبستگی‌های دوران نوجوانی نیست. از آن دوستت‌دارم‌های یهوییِ الکی و کشدار نیست. انگار این روزها همۀ 8-27 ساله‌ها هم مثل من حوصلۀ حرف زدن از عشق ندارند و فقط چند ساعت از یک روز را به عکاسی و شعرها و نقد کتاب‌ها و سیگار کشیدن سپری کردن برایشان کافیست.

این روزها فکر می‌کنم زندگی بزرگسال‌ها چقدر پیچیده است. همچین کشفی برای منی که همیشه خودم را در نوجوانی و بچگی‌اش، بی‌عرضگی‌ها و پشت مامان قایم شدن‌هایش نگه داشته‌ام سنگین است. اینکه مجبور باشم صبر کنم، تحمل کنم، بگذرم، مسئول باشم، زرنگ باشم، عوضی باشم، دنبال پول و ثابت کردن توانایی‌هایم به بقیه باشم برایم سخت است. برای منی که هنوز دلم می‌خواهد آبنبات چوبی لیس بزنم و لی‌لی کنان سرپایینی ولیعصر را با شعرهای فروغ پایین بیایم...

با فاطمه آبنبات چوبی آدامس‌دار آلبالویی خریدیم و سرپایینی ولیعصر را تا کافه‌ای پایین آمدیم. دوربین هایمان را سفت بغل کردیم و وسط پیاده‌رو سلفی گرفتیم. قهوه تلخ و کیک شکلاتی خوردیم و فارغ از آدم‌های لحظه‌ای و دوست‌های دقیقه‌ای، ساعت‌ها باهم دوستی‌مان را آب و نور دادیم و او از من پرسید چرا اینقدر خوبی؟ من بهش لبخند زدم، توی دلم گفتم خودت چقدر خوبی...

ایرانه

کسی  به حرفه‌ای ترین شکل ممکن قطعه‌ای از همایون خرم را با پیانو زده، فیلم گرفته و حالا فیلمش دست به دست میشه و همه از سرعت دستاش و ژست دخترونۀ دلفریبش حرف می‌زنن، دوست خودش نشسته فیلم را برای بار اول تماشا کرده و از دیکرشندوی آخر قطعه ایراد گرفته و گفته این اصلأ بلد نیست پیانو بزنه، و این رو گفته که گفته باشه خودش بهتر از او، بهتر از همه پیانو می‌زنه و رفیقش نباید اینقدر تحسین شه و او نشه. نباید اینقدر توی چشم باشه و او نباشه.

مردم بقیۀ جاهای دنیا، شما هم مثل اینجای دنیا همۀ خوبی‌های آدم‌ها را انکار می‌کنید و می‌چسبید به ضعف‌های ریز و غلط‌های سهوی؟ تورو خدا به من بگویید که شما هم گاهی خیلی خودخواه و بدخواه می‌شوید. شما هم گاهی خیلی عوضی می‌شوید، مگه نه؟

خوب بودن حال

ساعت چهار و نیم صبح بود. اینترنت قطع شده بود و مثل همیشه که یک نخود مرا یاد دیگ آش می‌اندخت، از قطعی اینترنت و سرعت افتضاحش همۀ بیشعوری‌های پخش و پلا در مملکت یادم افتاده بود و کلافه شده بودم. داشتم به شکست‌های عاطفی و دردهای این چند وقت اخیر فکر می‌کردم و هی می‌خواستم از خودم بپرسم چرا تموم نمی‌شه؟ پس کی تموم می‌شه؟ ولی از خودم اینها را نپرسیدم. درعوض از خودم پرسیدم پس کی بستۀ عطیه رو براش پست می‌کنی؟ پس کی با محمد می‌ری عکاسی؟ پس کی دوئت مازاس رو تمرین می‌کنی؟ داشتم فیلم پیانوی moon light بتهوون را تماشا می‌کردم که مادر در نزده آمد تو و گفت فقط چند روز تا آخر ماه رمضون مونده، دم اذانه، بجای اینکه اینقدر از این آهنگا گوش کنی یه کم از این فرصت استفاده کن دعایی بکن. واسه آهنگ گوش کردن فرصت هست، همسایه‌ها به‌خدا تعجب می‌کنن، برادرت همین یکی دو ساعت رو می‌تونه بخوابه در روز که تو اینجوری...

مادرم در اتاق را پشت سرش بست و من بغض کردم. بخاطر اینترنت و صدای بلند پیانو و بدبیاری‌های اخیر؟ نه. بخاطر همۀ اشتباهی بودن‌هایم در زندگی. بخاطر دوست داشته نشدن‌ها و سرزنش‌هایی که حقم نبوده معمولأ. بخاطر همۀ آدم‌هایی که مرا نخواستند بشناسند، نخواستند دوست داشته باشند.

چقدر دلم می‌خواهد تنها باشم. تنهایی واقعی، ملموس؛ نه این تنهایی پنهان که خانواده دارم، دوست دارم، معشوق دارم و هیچکس را ندارم. دلم می‌خواهد خانه‌ای داشته باشم مال خودم، آنقدر ساده که هیچکس دلش نخواهد. دوست‌های موقت داشته باشم و کسی را به زندگی‌ام راه ندهم. همه را تا وقتی نگه دارم که نخواهند بدانند من دیشب ساعت چند خوابیدم و الآن دارم چکار می‌کنم و بدون آرایش خوشگل هستم یا نه یا... دلم می‌خواهد وقتی می‌خوابم کسی ازم نخواهد مراقب پوست و موهایم باشم. وقتی بیدار می‌شوم کسی تماشایم نکند. کسی نگران دیر به خانه آمدنم نشود، سفارش خرید بهم ندهد، منتظرم نماند. دلم می‌خواهد کسی ازم انتظار خوب بودن و شبیه آرزوهای او بودن نداشته باشد و حتی کسی مرا همینطور که هستم، همینقدر بد که هستم دوست نداشته باشد، تأیید نکند. دلم می‌خواهد روزهای زیادی کتاب را با کتاب تمام کنم و خورشید را نبینم و نفهمم کی صبح شد. روزهای زیادی فقط به نیت کتاب و شکلات خریدن از خانه‌ام بزنم بیرون و کسی به شماره‌ام زنگ نزند، کسی با من قرار نداشته باشد. دوست دارم روزهای زیادی هیچکس مرا نشناسد و این غربت آنقدر چنگ به گلویم بیندازد که های های بزنم زیر گریه و بعد همه چیز همانجا تمام شود. کات... و دیگر چیزی نباشد. همه چیز مثل پایان خوش داستان کش بیاید و هیچکس نداند عاقبت چه می‌شود. همه چیز معلق بماند توی گریه و تنهایی و... حال خوب.

باید ذهن خیلی کوچک و بی‌تجربه‌ای داشته باشی تا فکر کنی حال خوب حتما لبخند و اتفاق خوب می‌خواهد و غیر از این نمی‌شود...!