فوت عزیز جون

سلام . به تاریخ 27/5/1396 عزیز جوناز پیشما برای همیشه رفت . رفتنش کلی درس داشت 

 درس گذشت، مهربونی ، مردمداری ، اتحاد ، تالحظه اخر امید و امید و امید 

تیری به سرعت تیر

الان که این نوشته رو می بینم یکی از بهترین سفرهای خودم رو رفتم . سفر به مشهد به صورت ماموریتی ! 

ماموریت که چه عرض کنم صفا سیتی . یکم حاشیه داشت ولی در کل خیلی خیلی خوب بود . کلی نماز جماعت در حرم خوندم همون چیزی که دلم میخواست . هرچند یکم توانم نسبت به مجردی ها کم شده بود ولی بازم خوب بود .  جامون تو هتل آتور امام رضای 16 بود . یعنی عالی از این نظر که به هتل نزدیک بود . شب اول یکم با هتل دار کل کل کردیم به خاطر جا ولی از شب بعد جامون عالی بود . خلاصه هر شب ساعت 2و 40 دقیقه بیدار میشدیم . شب اول رفتیم صحن غدیر برا گل و گلهای خشک بلاخره نصیبمان نشد . هر شب برای نماز صبح می رفتیم . هر شبشم نماز شب خوندم و تو ذکر الهم اغفر للمونین و المومنات ادمایی یادم می افتد که کمتر به فکرشون بودم . یه فکر آزاد از اینکه صبحانه و نهار وشامت آمادس . بچه هات هم جاشون فوق العاده امنه و ...  

جای مادرم حسابی خالی بود . چقدر خوب می شد اون با من بود و از تمامی لحظاتش لذت می برد . فکر می کنم اولین باری بود که نماز جمعه را در حرم می خوندم . هر چند همه رو سرویس کردن تا نماز شروه بشه ولی حس خوبی بود . روز اخر یه خنگ بازی عظیم دراوردیم چند تا از بچه هایی را که با خودمون اورده بودیم رو به حرفشون گوش دادیم بردیم حرم . اون روز نماز صبحمم قضا شد . اصلا

دیشب دوباره داشتم فکر می کردم که خدا یه جور دیگه به من نظر داره . همه چیز منو همچین خوب رو غلطک می اندازه . واقعا خدایا ی خوبم من که لایق این همه خوبی و نعمت نیستم فقط میتونم بگم از ته قلبم شکرت.

پایان

روزی بلاخره همه چیز به پایان میرسه . عشق ماهم  داره لحظات پایانی خودش رو میگذرونه.

ماوارد یه خونه بزرگ شدیم یه خونه تقریبا 160 متری ولی یک میلیارد و600 حرف وغر 

خیلی خسته و شکسته شدم .خیلی داغونم . یک زندانیم . در دستان انسانهای عنه درازی اسیر . 

شایددارم ناشکری میکنم . نمیدونم تحملم تا کی باشه نمی دونم . دعام کنید 

خونه

میخوایم بریم برا قولنامه خونه . می ریم دو تای کافی شاب و دو تا چایی و کیک داغ می زنیم . از اینکه منبا چنگال کیک ها رو می دم به دهان همسر زیاد خوشش نمیاد چند تا دختر داف دارن این صحنه رو ضبط می کنن . ترجیح میده کیک نخوره - بعد از دو ساعت: 

 

خونه نمیشه . می ریم  دو تایی جیگری و کلی سیخ جیگر میزنیم . بی خیال دو نیا میشیم . شب سیر سیریم . با این که وضعیتمون خیلی بهم ریختس و تا 22 دوم اسفند باید خونه رو خالی کنیم و هنوزهیج جا رو اوکی نکردیم ولی شب خوبی رو با هم میگذرونیم . شاید اینجوری بهتره که روحیمون رو حفظ کنیم . خدا با ماست

لحظه های ناب

تند تند دارم حاضر میشم برم سر کار . برف خوبی باریده و همسر و بچه ها تعطیل هستن. میخوام تا خوابن برم . محمد از تو رختخواب صدا میکنه من بازم باید برم . میرم پیشش بوسش می کنم میگم امروز تعطیلی و مامان ولی باید بره . چشاش برقی میزنه و میدوه بیرون از رختخواب . میره قمقمش رو پر میکنه و میگه مامان ایو بذار تو کیفم  منم میذارم . حرکتش خیلی بهم مزه میده .  

امروز بچه میگه مامان من هیچ وقت ناامید نمیشم و ناامیدی اصلا خوب نیست . 

میگه مامانی بچه ها همیشه باید از پدرومادرشون اطاعت کنن.  

یه جمله هایی میگه ادم حظ میکنه . 

یه چیز دیگه که حرفا خیلی مهمن و ادم باید خیلی هوای حرفاشو داشته باشه

آقای مدیر

امروز مصادف با شش دیماه سعید مدیر شد !!! 

شاید برای شروع کار خوبی باشه ! 

می دونید چیه همیشه بین من و اون بحثی هست که تو به فکر بچه ها نیستی ولی خودم به یه جایی رسیدم که من مرد حرف نیستم و مرد عملم . نه که اون مرد عمل نباشه ولی من حس نمیکنم جایی رو کم گذاشته باشم .  

من یه برنامه دقیق دارم تو زندگیم . کار هر روزم مشخصه مثل این جدول ساعتی 

678910111213
شنبه         
یکشنبه        
دوشنبه        
سه شنبه        
چهارشنبه        
پنج شنبه         
جمعه         

 

 

این جدول از ساع 6 صبح شروع میشه و هر رنگ مخصوص یه کاریه مثل نارنجی یعنی اماده سازی صبحانه - نماز و درست کردن نهار و ... 

حتی برای کارهای بد و خوب یه جدول دارم مثل  

غیبتصبح
6789101112
شنبه 
یکشنبه
دوشنبه
سه شنبه
شش دیماه 1395چهارشنبه
پنج شنبه 
جمعه 

 

برنامه دلخواه روزانه نوشته میشه مثل  

1کتاب 
2قرآن 
3سفر 
4بازار 
5پارک
6دویدن با پسر 
7زبان
8پرورش گل 
و ... 

و جدول خوبها مثل  

غذا درست کردن با میل 
حرفهای مثبت و دلپسند 
نجات گل
کتاب خوانی 
محبت به پدر و مادر 
678910
شنبه 
یکشنبه
دوشنبه
سه شنبه
چهارشنبه
پنج شنبه 
جمعه 
و کلی ایده تو ذهنم .  

الانم دارم یه چک لیستی از تصمیماتم می نویسم . می خوام یکم ذهنم رو تقویت کنم . 

حالا کی مرده عمله ؟

گشتن برای خونه

سلام . 

من و همسر بدجوری تو جو خریدخونه جدید هستیم . خدایا مهربونم بهترین ها رو به ما نزدیک بفرما .  

بعضی ازخونه ها که می بینیم خیلی بامزس . مثل یه خونه که دیروزدیدیم . خونه یه دیزاین فوق العاده پر از عکسهای خانمو آقا با هم . یکی از اتاقها 18 متر و یه تختبزرگ دایره ای توش . تو یکی از اتاقها هم حلقه کمر!  

خیلی چیزها رو تو ذهن میاورد. یه رفرش حسابی  

یه خونه اروم ! یه سری عکسهای مهیج ! یه تخت بزرگ ! با بیش از 6 بالش روش ! طیقه ششم با یه ویو عالی !  

ادم رو فقط تو یه فاز دیگه می بره

آشتی بی فایده

سلام . چه آشتیه بیفایده ایه که بعد 30 سال آشتی کنی. 

وقتی خبر آشتی پدرم با مادربزرگم رو شنیدم از ادم بودن خودم بدم اومد

دیماه95

سلام .دیماه فصل تولد همسر دوباره رسیده . خوب بهانه ایی هست برای تجدید میثاق . برای اینکه دوباره عاشقانه فریاد بزنم عاشقانه دوستت دارم . باید اعتراف کنم سه سال زندگی خودم رو زهر مار کردم .خوب نبود اصل خوب نبود . این مرد عاشق رو اذیتش کردم ولی هم اون خیلی با گذشته و هم من تصمیم گرفتم خانم خوبی براش باشم . خدا رو شکر همه چیز داره خیلی خوب میگذره . خیلی گره ها خوردم شایداین سه سال پسرفت داشتم پیشرفتمم کم نبود . با کتاب عجین شدم . خودم رو بیشتر قبول کردم وبا خودم آشتی کردم . کمتر گذاشتم وقتم به بطال بگذره . به کتاب یا به محبت  به پسرها یا به عبادت و ورزش یا به مقاله نویسی و بازی  و بازی و بازی با پسرها شدم عین خودشون بچه و تو قاه قاه خندیدن اونها  عاشقانه گم شدم  . کلی بازی بچگانه شاد اختراع کردم  

اونا الان عاشقانه منو دوست دارن . مخصوصا محمد پسر با حیای من که وقتی عمش لباس  عقدش رو به تنش میکنه خجالت میکشه قربونش برم و وقتی عکسهای نامزدی رو بهش نشون می ده حیا میکنه و نیگا نمیکنه . خدایا شکرت .چقده تو بامن مهربون بودی چقدر . سپهرم شیطونیهای خودش رو داره .وروجک و خیلی خیلی باهوش . همه رو می چرخونه . شبا که میخواد بخوابه میگه مامان روی خوشگلت رو به من میکنی !!  

دیروز رفتم یه دوش گرفتم اومد بیرون  وموهامو شونه کردم محمد میگه مامان میخوایم بریم مهمونی رژ زدی و خوشگل کردی  . درصورتی که من هیچ ارایشی نداشتم !

برنامه دعوت از مامی شوهرو .. روبرای تولد همسر دارم ومیخوام براش یه شال و کلاه بخرم . ببینم میشه .

ایرانگردی در شهریور 1395

روزجمعه مصادف با 20 شهریور قراربودراه بیفتیم ساعت 8 صبح ازخونه زدیم بیرون . سرراه حلیم رو گرفتیم رفتیم خونه پدر همسر.حلیم رو دیدن خوشحال شدن هرچندسفره صبحانه حاضر بود اونم بهش اضافه شد. رفتیم صبحانه رو با اونا خوردیم.همه خوشحال بودیم . بعد از صرف صبحانه تند تند وسایل اونارو گذاشتیم تو ال نود . بعد از اتمام بله ! ال نود پنچر شده است . همسر سوار بر وانت شده و لاستیک رو برد . ساعت شده بودنه و نیم . پدر همسر بالای مودار داشت انگور می چید تا با خودمون ببریم . خلاصه یه بار زاپاس رو بنداز دوباره زاپاس رو جاشبذار و هی شل کن سفت کن (کلی وسیله بذار بالا بذار پایین )ساعت 11 راه افتادیم . تو راه برای نهار یادم نیست چی خوردیم . بکوب رفتیم تا شاهرود .ساعتهای 8 رسیدیم شاهرود . یه مهمانسرای نسبتا خوب دقیقا بالای آبشار شاهرود . یکم پیاده روی داشت آبگرمم نداشت ولی در کل بدنبود . پنجره رو که باز می ذاشتی دقیقا صدای ش شر چشمه یا شایدم قنات بود می اومد . صبح زود با همسر و پدرشوهر و مامی شوهر رفتیم تو پارک آبشار  پیاده روی تا نون هم بخریم . یه 40 دقیقه ای طول کشید بدنبود . بعد صبحونه کلی عکس گرفتن با انارها رفتیم به سمت مشهد . صبح ساعت 9 حرکت کردیم . ساعت 4 رسیدیم هتل پویا . کلی غرولند که جاش کوچیکه . بگذریم . بلاخره بعد از اینکه هتل داره کلی لب و لوچه انداخت تصمیم گرفتیم اونجا بمونیم . روز اول شروع شده بود . شب برا نماز رفتیم حرم . تا حرم پیاده رفتیم یه 20 دقیقه ای راه بود. پسرا آخر راه کلی غرزدن . همون باب الرضا اتراق کردیم و نماز روخوندیم .هتل یه سوئیت بود مثلا. مامی شوهرشام رو ردیف کرده بودگشنه همگی ساعت 11 برگشتیم هتل. ساعت 4 باخواهر شوهرم رفتیم نماز صبح . ساعت 8 برگشتیم . ساعت 6 هم همسر رفته بود. تو این سفر خیلی از هم جدا بودیم . به خاطرخستگی و بچه ها یکی بایدمی موند نگهبانی . اومدم هتل یه دل سیر خوابیدم . یه استراحت و برا ظهر رفتیم دوباره حرم گردی . ساعت 2 اومدیم خونه .رسیدیم خونه دیگه هیچکس نا نداشت . ساعت 4 منوو همسرو خواهرشوهرم دوباره کله کردیم برا دعای عرفه. خوب بود.عصر اونا هم اومدن تو حرم ولی هیچکس اونیکی رو پیدانکرد . حالا دوتابچه هم پیش پدر شوهرم توحرم . همسر یعنی بیچاره شده دور از جونش اینقده که دنبال ما میگشت ما روپیداکنه . نماز مغرب روهم خوندیم و ساعت 10 بود رفتیم هتل. ما سه تادیگه داشتیم جون می دادیم . روزدوم بیخیال نماز عید شدیم و روزعید رفتیم پاساژ آرمان و پسرا رفتن موجهای آبی . بعدشم طرقبه و .... . روز سوم منو خواهر شوهرم رفتیم صحن غدیر گل خشک بگیریم .دیدیم ای بابا آخر نفریم . ساعت3و نیم هم رفته بودیم !!!. خلاصه نما ز روخوندیم ودماغ سوخته برگشتیم . ساعت 6 هم پدر و مادر همسررفته بودن . ساعت 9  همه جمع شدیم .دیگه باید میرفتیم و وداع میکردیم .  

شب مینو دشت جا گرفته بود . اصلا اونجارونگشتیم خسته و زار شبانه رسیدیم اونجا. فرداش پیش به سوی گرگان . رفتیم نهار خوران نهار رو خوردیم. مرغ بریون گرفته بودیم . به نظرم خیلی خوشمزه اومد . یکم سبکتر شده بود . روزهای قبل ا وضاع بدنیم زیادجالب نبود و دل پیچه بیخودی داشتم . زیارت و پاساژ های گرگان رو گشتیدیم . گرگان واقعا عالی بود . بعداون فردا صبح رفتیم بندر ترکمن و آشور ده و تمام محوطه رو از تیرهای چراغ برق دوره رضا شاه و فلامینگو و اسبهای وحشی و .. را دیدیم .ویراژهای افتخاری هم داشتیم !!!!  

ساعت 10 ازاونجا در اومدیم به سمت فرح آباد . فرح آباد متاسفانه از ویلاهای دولتی چیزی گیرمون نیومد . مجبور شدیم بریم شهرک صالح . یه ویلا گرفتیم .بدنبودو تا ساحل دو دقیقه راه بود . سر