. . .

ما موجودات خاكی نيستيم كه به بهشت می رويم. ما موجودات بهشتی هستيم كه از خاك سر بر آورده ايم...!

حوریان بهشتی، هدیه زیبای پروردگـــار...

حور جمع حوراء است و حوراء به دخترجوان و باکره و سفید و بسیار زیبا و سیاه چشم گفته می شود. این دختران دارای چشمانی درشت و گشاده همانند آهوی مستان می باشند و آدمی را به سوی خویش می کشانند. این چشمان درشت و گشاده که دورش را حلقه ای بسیار روشن از سفیدی فرا گرفته است، جاذبه بسیاری دارد و آدمی را محو خویش می سازد. از این رو شخص، پیش از دیدن بخش های دیگر بدن وی، محو چشم هایش می‌شود. لذا این زنان بهشتی و زیبا را به چشم ایشان نام گذاری کرده‌اند که بر دیگر اندام های این دختران غلبه و چیرگی دارد. این دختران دارای پستانهای بسیار زیبا که گرد و تازه رسیده و کمی برآمده اند می باشند.

قرآن:
(برای پرهیزگاران)، دخترانی بسیار جوان و هم سنّ و سال و جامهایی لبریز و پیاپی (از شراب طهور). (سوره نبأ، آیه 33)

(بهشتیان) همسرانی از حورالعین (سیاه چشم و بسیار زیبا) دارند همچون مروارید در صدف پنهان. اینها پادشی است که در برابر اعمال که انجام می دادند. (سوره واقعه آیه 22)

نزد بهشتیان همسرانی زیباچشم است که جز به شوهران خود عشق نمی ورزند، گویی (از لطافت و سفیدی) همچون تخم مرغهایی هستند که (در زیر بال و پر مرغ) پنهان مانده (و دست انسانی هرگز آنرا لمس نکرده است ونزدیکی نکرده است). (سوره صافات،آیه 48)

ادامه متن رو تو ادامه مطلب بخونید...

ادامه نوشته

من افتخار می کنم که دینم اسلام است و الگویم زهرا (س) است .

ایرانی می تواند در هر مکان و زمان خود را به دنیا نشان دهد .

ایرانی می تواند در دنیا ثابت کند که اسلام هیچ منافاتی با فعالیتهای اجتماعی زنان ندارد .

ایرانی نشان می دهد به دنیا که یک زن مسلمان با حجاب هم می تواند ورزشکار باشد .

من افتخار می کنم که یک ایرانی مسلمان هستم .

من افتخار می کنم که دختران ایرانی در دنیا نشان دادند که با حجاب هم می توان بازی کرد .

من افتخار می کنم که دینم اسلام است و الگویم زهرا است . 

بر سر مادر دیروز ، امروز ، فردا ما چه آمده است؟!

چگونه بی‌قرار باشم
مگر قرار نبود...
چگونه دست دلم را بگیرم
و در کنار دلتنگی‌هایم
قدم بزنم/ در این خیابان
که پر از چراغ و چشمک ماشین‌هاست
نه آقایان! / مسیر من با شما یکی نیست
از سرعت خود نکاهید
من آداب دلبری نمی‌دانم
کرشمه بلد نیستم
من تنها مادری نگرانم
مادری نگران برای دخترم
مادری نگران برای مادرم
مادری نگران برای تو/ که سرفه می‌کردی
و صدایت / گرفته به گوش می‌رسید...


ادامه نوشته

ای مادر! آیا پوشش امروز دختر تو، نشان دهنده آینده فردای او نیست!؟

ما به کجا میخواهیم برویم!؟

چرا دیگر مادران این سرزمین به دخترانشان حجب و حیا فاطمه (س) را یاد نمیدهند که در مقابل افراد نابینا هم بی مبالاتی نداشتند، مرد نابینایی وارد منزل ایشان شد. حضرت برخاستند و به اتاق دیگر رفتند. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: دخترم! این مرد نابیناست.
حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) فرمودند: پدر اگر چه او مرا نمی بیند، ولی من که او را می بینم و او بوی من را استشمام می کند....

رمز جذابیت و محبوبیت زن

آن هنگام که حضرت حق، روح اشرف مخلوقات را در کالبد این آفریده‌ی شگرف می‌دمید، به هر نیمه موهبتهایی بخشید و هر کدام را نسبت به دیگری نیازمند نمود. فرشتگان درگاه الهی مأمور شدند به این‌که خاک خلقت زن را بیشتر غربال کنند تا نرمی وجود او بیشتر شود. اما برای مرد اینچنین نبود، چون مرد باید با زبری روزگار روبرو می‌شد و اندکی ضمختی در وجودش لازم بود.

آنچه که از موهبت حیا و عفت و حجب در کاسه‌ی دل زن ریخته شد بیش از مرد بود. به درون رگ مرد نیز رشک و تعصب و غیرت تزریق شد. محبت، عشق، دلدادگی، وفاداری، زیبادوستی و پاکدامنی نیز بین هر دو نیمه وجود بشر به یکسان تقسیم شد.
ادامه نوشته

نقش حجاب و عفاف در عظمت زن

حفظ چشم، گوش، قلب و تمامی اعضا و جوارح از هر گونه خطا و گناه عفاف است که حاصل این عفت و حجاب درونی، پوشش ظاهری است؛ به تعبیری لطیف‌تر حجاب میوه عفاف است و عفاف ریشه حجاب...!
ادامه نوشته

زیبایی...!؟

فقط زمانی که آدم فکر خوب می کند قیافه اش زیبا میشود... هر فکر بدی آدم می کند قیافه اش زشت میشود و این زشتی کم کم در قیافه انسان میماند...!!!

شهید مطهری (رحمة الله) بیراه نفرمودند کسی که زیبایی اندیشه دارد، زیبایی ظاهر خود را به حراج نمی گذارد...!!!

یک تلنگر...

اگه همین الأن حضرت بقیةالله ظهور بکنن، شما کجا مشغول فعالیت هستید؟؟؟ آیا حضرت از این فعالیت شما راضی هستن؟؟؟

چه کنم دخترم حجـــــــاب را رعایت کند؟

حجاب

فراموش نکنیم که بهترین و مؤثرترین روش تربیتی روش تربیتی الگویی است. به عبارت دیگر فرزندان ما نه از طریق شنیدن، که از طریق دیدن آموزش می بینند و تربیت می شوند.
برخی از کارشناسان و روانشناسان علوم تربیتی معتقدند 75 درصد یادگیری های فرزندان از راه چشم و 25 درصد از طریق حواس دیگر صورت می گیرد. بنابراین والدینی که خود در گفتار و رفتار به ارزش ها و معیارهای دینی و اخلاقی پایبند می باشند، فرزندان تربیت شده و دینی خواهند داشت.

برای رسیدن به موقعیت و موفقیت مذکور، یعنی پرورش فرزندانی دینی و به ویژه نهادینه ساختن مسأله مهم حجاب در بین دختران توجه و تأکید به نکات ذیل ضروری است. >>>>>>>>>> ادامه مطلب...

ادامه نوشته

چــــــادر حضرت زهرا (علیها السلام)...

روزى حضرت امیرالمؤمنین على (علیه السّلام) محتاج به قرض شد، چادر حضرت فاطمه (علیها السلام) را پیش مرد یهودى که نامش زید بود، رهن گذاشت آن چادر از پشم بود، قدرى جو قرض گرفت .

یهودى آن چادر را به خانه برد و در اتاقى گذاشت ، وقتى شب شد زن یهودى به آن اتاق رفت ، ناگاه نورى را از آن چادر دید که تمام اتاق را روشن کرده بود وقتى زن آن حالت شگفت را دید فریاد زد:

شوهر خود را خواست آنچه را دیده بود براى شوهرش بازگو کرد.
یهودى شگفت زده شده بود و فراموش کرده بود که چادر حضرت فاطمه (علیهاالسلام) در آن خانه است، با سرعت داخل اتاق شد، دید که اشعه نورانى چادر آن خورشید عصمت است که مانند بدر منیر خانه را روشن کرده است .
یهودى از مشاهده این حالت تعجبش بیشتر شد، یهودى همراه با زنش ‍ به خانه خویشان خود دویدند و 80 نفر از ایشان حاضر شدند و این را دیدند از برکت شعله چادر فاطمه (علیهاالسلام ) همگى به نور اسلام مشرف و منور گردیدند.

خاطره چـــــــادری شدن...

زمان شاه بود. داشتیم در خیابون قدم می زدیم. خانم بی حجاب داشت جلومان راه می رفت. فاطمه رفت جلو و بدون هیچ مقدمه ای ازش پرسید: « ببخشید خانم، اسم شما چیه؟ » خانم با تعجب جواب داد: زهرا، چطور مگه... چیه؟» فاطمه خندید و گفت هم اسمیم ».

بعد گفت: «می دونی چرا روی ماشینا، چادر می کشند؟ » خانم که هاج و واج مانده بود گفت: «لابد چون صاحبشون می خوان سرما و گرما و گرد و غبار و اینجور چیزا به ماشینشون آسیب نزنه ». فاطمه گفت: «آفرین! من و تو هم بنده های خدا هستیم و خدا بخاطر علاقه اش به ما، پوششی بهمون داده تا با اون از نگاه های نکبت بار بعضیا، حفظ شویم و آسیبی نبینیم. خصوصا هم نام حضرت فاطمه سلام الله علیها هم هستیم… بعدها که اون خانم رو دیدم محجبه شده بود .»

هدیه ای به نام چــــــادر...

هدیه

برای همه دخترانش که به سن تکلیف می رسیدن یه چادر می گرفت، یه چادر گل قرمزی هم برای من گرفته بود و قرار بود اون روز، سر سفره افطار بهم هدیه بده. قبل از افطار بهش گفتم : «امروز توی مدرسه وقتی دوستم فهمید قراره برایم چادر بخری بهم گفت : ما دیشب هیچی برای افطار نداشتیم،خوشا به حال شما که چادر هم دارید »
...

...
هیچی نگفت و بلند شد و رفت… همه نشسته بودیم سر سفره و منتظر اذان بودیم که دیدم کاسه آش رو آورد داد به من و گفت: « ببر برای دوستت». گفتم: «خودمون با چی افطار بکنیم ؟» گفت: «با همونی که دوستت دیشب افطار کرد ».

خــــــــــاطره...

یكى از علماء اسلام مى نویسد: روزى یك زن مسیحى با شوهرش پیش من آمد و گفت: من از اسلام مسائلى را فهمیده ام و از دستورات و قوانین آن كه مترقى است در شگفت و حیرتم و به آن علاقه مندم ، ولى بخاطر یكى از دستورات آن، من هنوز به اسلام گرایش پیدا نكرده ام، و درباره آن با شوهرم و عدّه اى از مسلمانان بحث و گفتگو نموده ام كه متاسفانه پاسخ قانع كننده اى نشنیده ام. اگر شما بتوانید مرا قانع كنید من به دین اسلام مشرف شده و مسلمان خواهم شد.

من گفتم : آن دستور كدام است ؟!

زن مسیحى گفت: >>>>>>>> ادامه مطلب...
ادامه نوشته

عشق به خدا؟!ا

می پرسی چی سخته؟؟ عجله نکن میگم بهت...

اینکه یه چیزی مثل پتو همش روی سرت سنگینی کنه... اینکه یه تیکه پارچه ی سیاهو وسط چله ی تابستون با خودت ببری اینور و اونور...! اینکه مثل د مده ها یه کیسه خواب دور خودت بپیچی!! اصلا فلسفه ی این تیکه پارچه ی مشکی چیه که هر جا باهاش میری دیگه هیچ پسری نگاتم نمیکنه حالا بماند که چقدر مسخره میشی! راستی اسمش چی بود؟؟؟

تو افکار خودم غرق بودم که با دست های چروکیده و پینه بستش دست روی شونم گذاشت و گفت: اسمش چادره ننه جون.


با بهت نگاهش کردم... به موهای حنا شدش که با یه روسری گلدار قایمشون کرده بود. همون طور که دست می برد سمت سماور بغل اتاق و چایی می ریخت، شروع کرد به حرف زدن؛ همون حرفایی که برام مثل گنج بود همون حرفایی که کلام الله توش موج میزد...


چادر نوره ننه جون، عشقه... برای سر کردن چادر باید انگیزه داشت. چه انگیزه ای بالاتر از عشق به خدا؟! این حرفا شعار نیست که بچه های امروزی بهش میگن افکار قدیمی. حتی اگر قدیمی هم که باشه مگه هر چی قدیمیه باید ریختش دور؟؟ عاشق نشدی ننه جون! هر وقت عاشقش شدی میفهمی چی میگم دخترم. تو که عاشق نیستی، اون که هست...

چایی رو گذاشت جلوم، با گوشه ی روسریش مروارید هایی که از چشماش روی گونه هاش می لغزید رو پاک کرد و رفت... من ماندم و حوض مواج افکارم...

داســــــتان... حیا و غیرت...

به جان خودم راضی‌ام و حتی مشتاق، که کيفشو بذاره روی صندلی، ولی يه کم کمتر جا اشغال کنه! احساس می‌کنم اگه در باز بشه، منم به‌ صورت آويزون‌ به‌ در ميرم توی اتوبان! تا اين حد يعنی. لجم می گيره از اين همه بی‌مبالاتی! ميگم: «ببخشيد ميشه يه کم بريد اون طرف‌تر؟»... >>>>>>>>> ادامه مطلب...
ادامه نوشته

اولین چـــــــــــــادر...

اولين ‌بار بود که چادر می ‌پوشيد.

قسمتش شده بود.

اولين چادرعمرش، چادر سفيد احرام بود.

توی مسجد شجره، وقتی تای پارچه را باز کرد تا چادر را سرش بيندازد.

يک تکه کاغذ کوچک از لای پارچه افتاد زمين.

کاغذ را باز کرد.

مريم، هم‌خوابگاهی ‌اش، نامه نوشته‌ بود.

آخرش هم نوشته ‌بود: چقدر چادر سفيد بهت مياد ناقلا! دعا يادت نره‌ها...

آينه‌ای آنجا نبود، اما مطمئن بود که چادر سفيد خيلی بهش می‌آيد. حس کرد مريم مقدسی شده که دارد به سمت معجزه، گام بر می‌دارد...

دلم می خواهد دختران با حجاب را با دستان خود خفه کنم... (خـــــــــــــــــــاطره)

سفرهاي مشهد مقدسي که من براي بچه هاي دانشگاه تدارک مي ديدم غالبا با استقبال پسران و دختران مذهبي روبرو مي شد ولي اين بار نمي دانم چرا اينگونه امام رضا بين اين همه بچه ها صف اول نماز جماعتي ،اين افراد به ظاهر غير مذهبي و مثلا بي حجاب را طلب کرده بود!

بگذاريد از اول سفر برايتان بگويم سفري که با خواهران دانشجو جهت زيارت مشهد مقدس برگزار شده بود از ميان اتوبوسي که ما با آنها همسفر بوديم حداکثر چند نفر انگشت شمار با چادر الفت داشتند.

لذا وقتي وارد اتوبوس شدم کمي ترسيدم از اينکه عجب سفر سختي در پيش دارم.نمي دانستم با اين همه بي حجاب و ... چگونه بايد برخورد کنم مخصوص چند نفر از آنها که خيلي شيطنت داشتند ناچار مثل هميشه به ناتواني خود در محضر حضرت وجدان عزيز اعتراف کرده و دست به دامن صاحب کرامت امام ثامن حضرت رضا (ع) شدم.

يکي از اتفاقاتي که باعث شد خستگي سفر را به طور کلي فراموش کنم لطف خدا در اجراي امر به معروف و نهي از منکر بدون چماق بود.
داستان از اينجا شروع شد روز اول تصميم گرفتم براي چادر سخت گيري شديد نکنم لذا>>>>>>>> ادامه مطلب...
ادامه نوشته

·•● ظِرآفـتِــــــــ בُפֿــــترآنـــــہ ●•!

ایـــن روز ها زن بودن هنـر اســـت
چه برســـد به ظِرآفـتـــــــ

خیلی سخـــته،دختر بــــودن
وقتی که نــشستی و همش آرزو مـی کنی

خدایا ای کاش زیباترین و ظریف ترین و با ارزش ترین בُפֿـــــتر باشم

و اون هنگامـــ میری از خــــ ــونــه بیرون

می بینی کلی دخــ ـترو
هر کدومشون یک رنگن و از همه هم بی رنــــگ تــــرن

وقتی توی چشــــماشونـــــــ ضُــل می زنی
حس کوچکـــی و افســـردگی میاد سراغـــــت

اونوقت با خودَم میگــــم
خدایا زَن اینقــــــــــدر بی ارزشه؟

خسته شــــــــدم
خسته شدم از بس هر روزمـــــــون تکراریه


وَقتی میخوام یک عَکــس بگیرم

عَکآس کــﮧ مــے گـُویـَد :بگو سـیـب ؛

مَن یآدِ حِمآقَتــــ حَـ ـوآ مــے اُفتَم،

وَ پـُوزخَند مــے زَنَمـ ...!
که اگر دلـــ ــت هــوس اون درخت سیــــ ـب را نمــــی کرد
من الـان در آغـوش خدا بودم

حیف...
چقدر تاوان פֿــوردن یک سیب را بدهیم؟


دلم را به ظِرآفـتِـــــــ ام خوش می کنم
کفش قرمـزی می خرم و پاپیون قرمزشو روش لمــس مـی کنمـ

ناخون های دستم را می نگرم
براق و زیبا..آری ظریـفـــــ است؛

صورتم و تمام موها و بدنم هم کوچک و ظریف استــ
یاد خِلقَتِ خُدا جونم می افتمــــ و از کوچکـی خودم در مقابلـش خِجالت می کشم

من نه به آرایـش نیاز دارم نه به یک دمـــاغ عمل کرده
من نه آشق شدم و نه به دنـبال نیمه گمشــده ام

مـن چندیسـت خدارا گم کـرده ام
کسی نـشانـی ازش دارد؟

آرامش غیرقابل وصف حجـــاب...

"مگه با چــــــادر می تونی سفره پهن کنی و کمک کنی؟ " يا "مگه با چــــــادر می تونی ظرف بشوری؟" و "سينما می خوای با چادر بيای؟ ضايع است بابا. اونجا کسی اينجوری نميره"... "با چادر مي خوای بری کوه؟؟؟ می افتی نميتونی خودتو کنترل کنيا" و... >>>>>>>>> ادامه مطلب...

ادامه نوشته

دوست دارم چادر مد شود...

وقتی مشکی مد باشه خوبه...
وقتی رنگ مانتو شلوار باشه خوبه...
وقتی رنگ عشقه خوبه!
وقتی رنگ کت و شلوار باشه با کلاسه!
وقتی لباس های شب تو مهمونی ها مشکی باشه باکلاسه!

اما...


وقتي رنگ چـــــــــادر من مشکی، شد
بد شد!؟؟
افسردگی می آورد!
دنبال حديث و روايت می گردند
که رنگ مشکی مکروهه!
مشکی تا جايي که برای لباس های شما بود خوب بود و باکلاس به ما که رسيد بد شد..؟؟؟
من و متهم می کنيد به افسردگی به دل مردگی..؟؟؟
و من توی زندگی دنباله لحظه ای هستم که افسردگی گرفتم به حکم شما!
چرا حجـــــــاب را مساوی با افسردگی می دانيد!

دوست دارم چادر مد شود...
مشکی رنگ عشق باشد...
عشق با خدا بدون... همین...

آیا مشکل کشور همین دو تار موی مش کرده است؟!

آیا مشکل کشور همین صد تار مو است؟!
آیا مشکل کشور همین چند میلیون تار موی مش کرده است که از پشت و جلوی سربانوان عیان شده اند؟!
آیا مشکل کشور همین آستین های کوتاه و تازده ی مانتوها تا آرنج است؟!
آیا مشکل کشور همین ساقهای برهنه است که از شلوارهای کوتاه و دامنهای چاکدار بیرو زده اند؟!
آیا مشکل کشور همین چند تا شکاف طولی مانتوهست که تا خود کمر کشیده شده اند؟!
آیا مشکل کشور همین گوشواره و گوش و گردن و سینه ریز و گردن بند و پایین تر از آن است که عیانند؟!
آیا مشکل کشور همین مانتوهاست که از پیراهن هم کوتاهتر شده اند و شلوارهایی که به رنگی بر بدن شبیهند؟!
آیا مشکل جامعه همین چند رنگ و چند قلم آرایش خانم های کشورعزیزمان است؟!
آیا مشکل کشور همین اختلاط هایی است که در آن نه حجابی وجود دارد و نه حیایی و نه عفافی و البته نه نظارتی؟!
آیا مشکل کشور همین مانکن هایی هستند که فکر و ذهن پسران و مردان و پیر مردان و پالب گورها را مخدوش و روحشان را مدهوش می کنند؟!
آیا مشکل کشور همین زنانی هستند که مردان را به دنبال خود می کشانند و آبرویشان را به زمین می فشانند؟!
آیا مشکل جامعه همین دختران و زنانی هستند که به خاطرچاک لباسشان به آنها تعرض می شود؟!
آیا مشکل کشور همین دختران و پسران بی حجاب و عفافی هستند که دلشان نمی آید تن به ازدواج بدهند و سن ازدواج را بالا می برند؟!
آیا مشکل افزایش طلاق ها ربطی به این مسئله دارد که زنان و مردان نامحرم در جامعه دل و قلوه می دهند و می گیرند و دیگر رغبتی به همسر تکراری خود ندارند؟!
آیا مشکل اشتغال مردان به وضعیت حجاب دخترانی که دل از کارفرمایان خود می برند و حقوقشان را صرف همان قیافه شان می کنند، ارتباطی دارد؟!
آیا مشکلات کشور هیچ ربطی به این شهوت شناور در جامعه دارد؟!
آیا بیشترین عامل تصادفات رانندگی که عدم توجه به جلو است ربطی به این نازک اندامان خرامان در خیابان دارد؟!
آیا مشکل کشور همین سرمایه ی کشور است که برای خرید عطر و لوازم آرایش گران و لباس های شب در روز، از کشور خارج می شود؟!
آیا خیابان متر کردن جوانانی که بعضاً کارجویایشان است، ربطی به صفای بی حیای خیابان ها وپارک ها دارد؟!
آیا مشکلات اقتصادی برخی خانواده به هزینه ای که با چشم و همچشمی صرف لوازم آرایش و مدگرایی و تنگ و کوتاه کردن مانتوها و مانکن سازی و برنزه کردن و ... ربطی دارد؟!
آیا افزایش آمار ایدز و بیماری های جنسی و مصرف داروهای روانگردان و محرک های جنسی و... ربطی به وضعیت پوشش ها دارد؟!
آیا افزایش آمار تجاوزات گروهی ربطی به وضعیت لباس ها و اختلاط ها و میهمانی ها (پارتی ها) دارد؟!
آیا کاهش سن بلوغ و روابط جنسی پرخطر زودهنگام در نوجوانان، ربطی به نازکی و بدن نمایی لباس ها دارد؟!
آیا اصلاً هیچ مشکلی در کشور به حجاب وعفاف ارتباط دارد؟!
آیا اصلاً مشکلات کشور ربطی به اجرای اسلام و احکامش دارد؟!
آیا توصیه کردن به حفظ حجاب در برابر توصیه کردن به انسانیت و دعوت به مکتب ایران هیچ اهمیتی دارد؟!
آیا اصلاً کشور مشکلاتی دارد تا ربطی به چیزی داشته باشد؟!
آیا مشکل اصلی کشور، مسائل فرهنگی و اقتصادی و تورم و بیکاری و مفاسد بزرگ اقتصادی و .... است یا نه مشکل اصل کاری است و این که باید همه روزی 100 بار بگویند که هیچ کس در رأس امور نیست جز کسی که از همه خدمتگزار تر است؟!
این نوشته اگر تند بود خرده نگیرید، احساس کردم دوتارمویی که رییس جمهور ایرادی بر آنها نمی دانست کمی بیشتر از دوتا تار شده است و شقشقیه وار از انگشتانم جست و واقعاً نمی دانم مرز این دوتا تار موی رییس جمهور کجا است و تا کجا را ایشان دوتار مو می دانند که پس از آن همان طور که از مردم می خواهند به بازار نروند از مردم دعوت به حجاب بکنند. نمی دانم تا کی ایشان منتظرند تا از عالمی دیگر عالمی بیاید و شاید انسانی کامل و فرهنگسازی کند و تا کی ایشان خودشان هم با این همه بودجه و دستگاه و اداره ی فرهنگی توصیه ای به زیرمجموعه ی خود در این مهم خواهند نمود! نمی دانم ولی کم کم احساس می کنم تا 3- 4 سال آینده کلاً مقوله ای به نام حجاب در اجتماع نخواهیم داشت، مگر فقط برای کسانی که حجاب را قبول دارند و البته احساسم این است که این همان مکتبی است که با عرفان نوظهور ایشان و مریدان و مرادانشان موافق است و یقیناً ثواب چنین مکتبی برای ترویج کنندگانش ذخیره و جاودان خواهد ماند!!!

یک کلام... خدا دختران بی حجاب را دوست ندارد..!!!

هیچ انسان مهربانی دلش نمی آید که در مقابل یک بچه یتیم و فقیر بستنی نوش جان کند... خواهران بزرگوار من، زیبایی و انتخاب نوع لباستان حق شماست... اما... امــا آیا دلتان می آید در مقابل پسران جوانی که رسم و رسومات غلط ازدواج فقیرشان کرده و سنگدلی برخی والدین و مسئولین خاک یتیمی بر صورتشان پاشانده، زیبایی صورت و لباستان را بی رحمانه به رخشان بکشید و شعارتان این باشد: حق خودم است... آزادم... میخواهم راحت باشم...؟؟؟

حجـــــــــــــــــاب صدفی بر گوهر وجود...

دختر با ناز به خدا گفت: چطور زیبا می آفرینی ام و انتظار داری خود را برای همگان جلوه گر نکنم...!!! خدا گفت: زیبای من! تو را فقط برای خودم آفریدم...!!! دخترک، پشت چشمی نازک کرد و گفت: خدا که بخل نمی ورزد... بگذار آزاد باشم... *خدا چــــــــــــادر را به دخترک هدیه داد* دخترک با بغض گفت: با این؟ اینطور که محدودترم... اصلا می خواهی زندانی ام کنی؟ یعنی اسیر این چادر مشکی شوم ؟؟؟؟ خدا قاطع جواب داد: بدون چادر،اسیر نگاه های آلوده خواهی شد... هر چیز قیمتی را که در دسترس همه نمی گذارند. تو جواهری... دخترک با غم گفت: آخر... آخر، آنوقت دیگر کسی مرا دوست نخواهد داشت. نه نگاهی به سمت من خواهد آمد و نه کسی به من توجه میکند... خدا عاشقانه جواب داد: من خریدار توام! منم که زود راضی می شوم و نامم سریع الرضاست... آدمیانند و هزاران نوع سلیقه! هرطور که بپوشی و بیارایی، باز هم از تو راضی نمی شوند! اصلا مگر تو فقیر نگاه مردمی؟ آن نگاه ها مصدومت میکند *دخترک آرزویش را به خدا گفته بود و می خواست چونان فرشته ای محبوب جلوه کند* خدا با لطف جوابش را داد: دخترک قشنگ! وقتی با عفاف و حجابت در میان گرگان قدم بر میداری، فرشته ای... دخترک، زبان دور دهان چرخانید و گفت: مگر خودت زیبایی را دوست نداری؟ اینطور ساده که نمی شود! می خواهم جذاب تر شوم و خریدنی «مداد شمعی سرخش را برداشت و دو لبه ی دهانش را قرمز کرد. ماژیک مشکی به دست گرفت و دور چشم هایش کشید و بعد هم چون برف سپید جلوه می نمود. آبشاری از گیسوانش را هدیه داد به نگاه ها،"مفت و رایگان"» دخترک چون عروسکی در بازار دنیا، پشت ویترین خیابان خود را به نمایش که نه، به فروش گذاشت. برچسبی روی هر نگاه دخترک به چشم می خورد: "حراج شد". حراج شد و هرکس رد میشد میگفت: آن چیز که حراج شود حتما ارزش و قیمتی ندارد و همگان رد شدند و هیچ کس نخریدش!

- پاکدامنی و عفاف، باید با هزاران چشم از آن مراقبت کرد گوهری قیمتی و مرواریدی ارزنده است که این گوهر اگر گم شود، دیگر بدست نمی آید و این مروارید اگر بشکند، دیگردرست نمی شود. پس مواظب دزدان عفاف و غارتگران سرمایه ی حجاب باشیم، مگر مروارید شکسته قیمتی دارد؟



خواهرم؛ ای سراپا الماس!

قدر خود را بشناس!

با حجابت، پاسدار گوهر جان باش

حرمت خون شهیدان را نگهبان باش



دل نوشته های یک دختر شهید درباره حجــــــــــــــاب...

شهدا= حجاب

یه روز یکی از دوستان ازم پرسید ما در قبال شهدا باید چیکار کنیم... میدونی من فقط سکوت کردم یه لحظه فکر کردم خودم چه کاری کردم... شرمنده شدم... اشکم جاری شد.

میدونید برای ما خواهران بهترین کار در این زمانه حفظ حجاب و عفتمونه...؟؟؟

توی این عصر حتی اروپایی ها هم از حجاب استقبال میکنن. اونوقت دختر و پسرای ما دنبال مد غرب هستن...

باعث تاسفه!!!!

نمیخوام حرفای کلیشه ای بزنم اما حجاب حتی قبل از اسلام هم بوده. یعنی خدا تو فطرت انسان حجاب و قرار داده فقط شکل و فرهنگش در هر زمونه فرق کرده .

خوب وظیفه ما حجاب نیست... حجاب وسیله ای است برای رسیدن به حق... حجاب فقط چادر و روسری نیست... اینا فقط ظاهر حجابن... و البته برای رسیدن به حجاب باطنی اول ظاهرش و باید یاد گرفت.

چیزی که شهدا اونو درک کردن و جان خودشونو فدا کردن...

بنده حقیر به عنوان یک انسان وظیفه دارم حریم خودم و حفظ کنم تا از بلاها ایمن باشم اونوقت با خیال راحت به هدفم میرسم... خدا برای ما انسانها حد و مرز یاد داد. به وسیله پیامبران و امامان ... تا خوب درسای زندگی رو یادمون بدن تا حد و مرزها روبشناسییم... بعد یه عده از آدمای پاک و فهمیده درسا و خوب یاد گرفتن برا همین جونشونو به خاطر نور واقعی از دست دادن... ما هم باید این درسا رو از بر کنیم و یاد بگیریم به بچه هامونم یاد بدیم... یکی از این حد و مرزها برای زن و مرد حفظ عفت و حجاب هستش...