خدایا.....

خدایا
گاهی تو را بزرگ می بینم و گاهی کوچک
این تو نیستی که بزرگ می شوی و کوچک
این منم که گاهی نزدیک می شوم و گاه دور

سخنان آموزنده دکترشریعتی

می خواستم زندگی کنم راهم را بستند

ستایش کردم گفتند خرافات است 

عاشق شدم گفتند دروغ است

گریستم گفتند بهانه است

دنیا را نگه دارید می خواهم پیاده شوم!

غفلت از گناه....

روی مانیتور کامپیوتر بچسبانیم ورود شیطان ممنوع
فعالیت کردن در فضای مجازی و پاک ماندن در آن تقوای دو چندانی می خواهد.
یادمان نرود:
 
گاهی به گناه به اندازه یک کلیک فاصله داریم
 
یادمان نرود:
 
فضای مجازی هم محضر خداست...
 
نکند که شرمنده شویم...

درد تنهایی...

تنهایی ریشه تمام گناهان و دردهاست...

چوپان را تنهایی، دروغگو کرد...!!!

زیباست که ببینی... وزیباتراینکه...



یک شمع می تواند بدون آنکه خاموش شود


هزاران شمع دیگررا روشن کند


مثل مهربانی که هیچ وقت با


تقسیم شدن کم نمی شود


زیباست که ببینی کسی میخندد


وزیباتر اینکه بدانی خودت


باعث خنده اش شده ای.


نصیحت...

مذهب،اگر پیش از مرگ به کار نیاید،پس از مرگ به هیچ کار نخواهد آمد

یک نصیحت...

نان همه كس را مخور و نان خود را از هيچ كس دريغ مدار.



                                                                                   (خواجه عبدالله انصاري)

میدونی چرا؟؟؟؟

همه ی آدمها برابرند.
اما ثروتمندان محترم ترند!؟
راستی تو نمیدونی چرا؟؟؟؟

بایست.............

همیشه رفتن راه رسیدن نیست.
گاه برای رسیدن باید نرفت.
 باید ایستاد و نگریست.
 باید دید.
 شاید رسیده ای و ادامه دادن فقط دورت می کند

اگه یه روز حس کردی در یک زمان عاشق دو نفری، دومی را انتخاب کن

زیرا اگه واقعا عاشق اولی بودی، به عشق دوم گرفتار نمیشدی !!

الهی...

الهی

نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم

نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی

در اگر باز نگردد نروم باز به جایی

پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی . . .

...

خدایا ....

      امشب خیلی دلم گرفته ...

دعا...

چون دعامان امرکردی ای عجاب

                                             این دعاء خویش راکن مستجاب

مرگ ناگهانی نیمانهاوندیان


مجتبي سجادي تهيه كننده در گفتگو باباشگاه خبرنگاران در خصوص جزئيات فوت نيما نهاونديان گفت: متاسفانه شب گذشته نيما نهاونديان در اثر برخورد با يك ميز خون ريزي مغزي مي كند و به دليل آنكه به تنهايي در خانه حضور داشته و كمك رساني با تاخير صورت گرفته بعد از كما رفتن و مرگ مغزي فوت مي كند.

پاییز

آخر پاييز شد ، همه دم مي زنند از شمردن جوجه ها !! 

بشمار ، تعداد دل هايي را که به دست آوردي 

بشمار ،تعداد لبخند هايي که بر لب دوستانت نشاندي 

بشمار ، تعداد اشک هايي که از سر شوق و غم ريختي 

بشمار غمهایی که از دل دیگران زدودی

بشمار دست نوازش هایی که از روی مهر بر سر یتیمان کشیدی

فصل زردي بود ، تو چقدر سبز بودي ؟ 

جوجه ها را بعدا با هم ميشماريم . . .



(سوگند)

برف...

مانده تا برف زمين آب شود. 
مانده تا بسته شود اين همه نيلوفر وارونه چتر. 

ناتمام است درخت‌. 

زير برف است تمناي شنا كردن كاغذ در باد 

و فروغ تر چشم حشرات 

و طلوع سر غوك از افق درك حيات‌.

((سهراب سپهری))

دلگیرم

خدایا ...

قهرم با همه

از دست بنده هات دلگیرم

دلتنگم

دلتنگم،
مثل مادر بي سوادي
که دلش هواي بچه اش را کرده
ولي بلد نیست شمارشو بگیره

غریبه...

تقدیم به کسی که کنارم نیست

ولی حس بودنش به من شوق زیستن میدهد . . .

دختر

به دنیا آمد تا دختر کسی شود،
ازدواج کرد تا همدم کسی شود،
بچه دار شد تا مادر کسی شود،
                     برای همه کسی شد، اما خودش بی کس ماند...!

طلب

خدایـــــا...
یـک مــــرگ بدهـکارم و هـــزار آرزو طلبـکار!!!
خستــه ام...
یــا طلبــم را بـده...
یــا طلبــت را بگیــر..

"تو"....

آدم بايد يه " تو " داشته باشه که هر وقت از همه چی خسته و نا اميد بود بهش بگه :
مهم اينه که تو هستی ... بيخيال ِ دنيا ...

زاهد

زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد...
اول :
مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد.

 او گفت‌:ای شیخ خدا می‌داند که فردا حال ما چه خواهد بود!
دوم:

مستی دیدم که...افتان و خیزان راه می‌رفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی.

 گفت: تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده‌ای؟
سوم :
کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم :این روشنایی را از کجا اورده‌ای؟

کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت و گفت: تو که شیخ شهری بگو

 که این روشنایی کجا رفت؟
چهارم :

زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت می‌کرد. گفتم اول رویت را

بپوشان بعد با من حرف بزن.

گفت: من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده‌ام که از خود خبرم

نیست ،تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟ ...

دل شکسته

خدایا سلام

چه کنم ؟

.

.

.

.

تکلیفم چیه با خودم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بیامرز....

روی پـــــرده کعــبه
این آیه حک شده اســت :

نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــيمُ

و مـــن . . .
هنــــوز و تا همیشــه
به همین یک آیــه دلخــوشـــم

" بندگانم را آگاه کن که من بخشنده‌ ی مهــــربانم ! "

خدایا ... 

به بخشندگی تو اطمینان دارم اما از گناهان خود میترسم

بیامرز مرا به بزرگواری خود ...


دعای بنده ناامید

معبودا....
به بزرگی آنچه داده ای آگاهم کن تا کوچکی آنچه ندارم نا آرامم نکند 

الهی

الهی
سکوتم را نبین،
 دستانی خالی و دلی پر از گناه دارم
آن را پر کن و این را خالی...

خداوندا

تو عزیزترین موجود و یا حتی ناموجودی هستی که خیلی دوستت داشتم و دارم و دلم میخواهد که بدارم ...
اینجا با همه ی کم بودن هایش با همه ی نقص و خلاصه بودن هایش، جایی بود که می پنداشتم صومعه ی کوچک من است ...
شاد بودم می نوشتم، گریه می کردم، می نوشتم ... بغض داشتم می نوشتم ... شعف داشتم می نوشتم ... دعاهایم را سربسته می نوشتم ...
می نوشتم ...
شاید دیگر هیچ کجا برایت ننویسم ... جایِ تو باید میانِ حرفُ فکرُ رفتارم باشد که نیست ... چه فرق می کند که اینجا بنویسم یا ننویسم ...
یک دعا دارم ...
هر کس از تو هر تصویرِ خوبی که دارد نا امیدش نکن ...

بدون تیتر


نمی دانم پدر به گذشته ها و خاطرات فکر می کند یا به آرزوهای آینده ی تمام شده ی فرزندش...؟

 شاید می خواهند روضه های وداع را به تصویر بکشند...


چه قَدَر روضه های علی اکبر (ع) نمایش دادند این پدر و پسر های جنگ...

در مقابل تقدیر خداوند مثل کودکی یک ساله باش

وقتی او را به هوا می اندازی، می خندد

چون ایمان دارد که تو او را خواهی گرفت . . .