عید امسال

امسالم مثل هر سال بدون تو تموم شد

امسالم گذشت و باز مثل هر سال حروم شد

امسالم مثل هر سال نیومدی تو پیشم

کم کم دارم از دوریت دیگه افسرده میشم

خسته شدم از اینکه تنهایی بشینم

تو کنج اتاقم هی عکساتو ببینم

خسته شدم و میخوام یادم بره هستم

من از همه ی دنیا دلگیرم و خستم

این عیدو نمیخوام من عیدی ندارم

این عید واسه من روز عذابه

عیدم مثل هر روز

هر روز مثل دیروز

من حال دلم خیلی خرابه

احساس میکنم دارم دق میکنم اینجا

این خونه یه زندونه

هرجا که نشونی هست تو اونجا نباشی

دق مرگ شدم و میخوام این دنیا نباشه

احساس میکنم هیچ راهی ندارم

من موندم و تنهایی با این دل زارم

میشوزم و میسازم من هیچی نمیگم

اما عزیزم عیدو به تو تبریک میگم

 

حکایت طنز

یك شب كه من و همسرم توی رختواب مشغول ناز و نوازش بودیم. در حالی كه احتمال وقوع حوادثی هر

لحظه بیشتر و بیشتر می‌شد یك دفعه خانم برگشت و به من گفت: "من حوصله‌اش رو ندارم فقط

می‌خوام كه بغلم كنی."

چی؟ یعنی چه؟

و اون جوابی رو كه هر مردی رو به در و دیوار می‌كوبونه بهم داد:

تو اصلاً به احساسات من به عنوان یك زن توجه نداری و فقط به فكر رابطه‌ی فیزیكی ما هستی!

و بعد در پاسخ به چشم‌های من كه از حدقه داشت در می‌اومد اضافه كرد:

تو چرا نمی‌تونی من رو بخاطر خودم دوست داشته باشی نه برای چیزی كه توی رختواب بین من و تو

اتفاق می‌افته؟

خوب واضح و مبرهن بود كه اون شب دیگه هیچ حادثه‌ای رخ نمی‌ده. برای همین من هم با افسردگی

خوابیدم.

فردای اون شب ترجیح دادم كه مرخصی بگیرم و یك كمی وقتم رو باهاش بگذرونم. با هم رفتیم بیرون و

توی یك رستوران شیك ناهار خوردیم. بعدش رفتیم توی یك بوتیك بزرگ و مشغول خرید شدیم.

چندین دست لباس گرون قیمت رو امتحان كرد و چون نمی‌تونست تصمیم بگیره من بهش گفتم كه بهتره

همه رو برداره. بعدش برای اینكه ست تكمیل بشه توی قسمت كفش‌ها برای هر دست لباس یك جفت

هم كفش انتخاب كردیم. در نهایت هم توی قسمت جواهرات یك جفت گوشواره‌ای الماس.

حضورتون عرض كنم كه از خوشحالی داشت ذوق مرگ می‌شد. حتی فكر كنم سعی كرد من و امتحان

كه چون ازم خواست براش یك مچ‌بند تنیس بخرم، با وجود اینكه حتی یك بار هم راكت تنیس رو دستش

نگرفته‌بود. نمی‌تونست باور كنه وقتی در جواب درخواستش گفتم: "برشدار عزیزم."

در اوج لذت از تمام این خرید‌ها دست آخر برگشت و بهم گفت: "عزیزم فكر كنم همین‌ها خوبه. بیا بریم

حساب كنیم."

در همین لحظه بود كه گفتم: "نه عزیزم من حالش و ندارم."

با چشمای بیرون زده و فك افتاده گفت:"چی؟"

عزیزم من می‌خوام كه تو فقط كمی این چیزا رو بغل كنی. تو به وضعیت اقتصادیه من به عنوان یك مرد

هیچ توجهی نداری و فقط همین كه من برات چیزی بخرم برات مهمه."

و موقعی كه توی چشماش می‌خوندم كه همین الاناست كه بیاد و منو بكشه اضافه كردم: "چرا

نمی‌تونی من و بخاطر خودم دوست داشته‌باشی نه بخاطر چیزایی كه برات می‌خرم؟"

خوب امشب هم توی اتاق‌خواب هیچ اتفاقی نمی‌افته فقط دلم خنك شده كه فهمیده "هرچی عوض داره

گله نداره."

 

پست ثابت

راز خدا

            راز راه ،رفتن است

            راز رودخانه، پل

            راز خاک، گل

           رازهای واقعی، رازهای برملاست

            مثل روز ،روشن است

           راز این جهان ،خداست.

عاشقم اما خجالت میکشم

عاشقم اما خجالت می کشم .... !

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم

تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو

داداشی صدا می کرد.به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو

می کردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به این مساله

نمیکرد. اخر کلاس پیش من اومد و جزوه ی جلسه ی پیش رو خواست منم

جزومو بهش دادم. بهم گفت: متشکرم داداشی و گونه منو بوسید.میخوام

بهش بگم ،می خوام که بدونه ،من نمی خوام فقط داداشی باشم. من

عاشقم . اما ........ من خیلی خجالتی هستم......... علتشو

نمیدونم.تلفنزنگ زد ، خودش بود،گریه می کرد،دوست پسرش

قلبشوشکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمی خواست تنها

باشه. من هم اینکارو کردم.وقتی کنارش روی کاناپه نشسته بودم، تمام

فکرم متوجه اون چشمای معصومش بود . ارزو می کردم عشقش متعلق به

من باشه . بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست

بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت: متشکرم و گونه منو بوسید.می

خوام بهش بگم، می خوام که بدونه ، من نمی خوام فقط داداشی باشم.

من عاشقشم. اما ....... من خیلی خجالتی هستم.......... علتشو

نمیدونم.روز قبل از جشن دانشگاه پیشم اومد و گفت: قرارم بهم خورده، اون

نمی خواد با من بیاد. من با کسی قرار نداشتم . ترم گذشته ما به هم قول

داده بودیم که اگر زمانی هیچکدومون برای مراسم پاتنر قرار نداشتیم با هم

باشیم درست مثل خواهر و برادر. ما هم با هم به جشن رفتیم . جشن به

پایان رسید من پشت سر اون، کنار در خروجی ،ایستاده بودم. تمام هوش و

حواسم به اون لبخند زیباش و اون چشمای همچون کریستالش بود. ارزو

می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمیکرد و

من اینو می دونستم به من گفت: متشکرم . شب خیلی خوبی بود و گونه

منو بوسید .می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من نمی خوام فقط

داداشی باشم . من عاشقم . اما ........ من خیلی خجالتی هستم .......

علتشو نمیدونم .یه روز گذشت ، سپس یه هفته ، یک سال ......... قبل از

اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه

می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو

بگیره . می خواستم که عشقش متعلق به من باشه اما اون به من توجهی

نمیکرد و من این رو می دونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت

من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در اغوش

گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و اروم گفت : تو بهترین داداشی

دنیا هستی . متشکرم و گونه منو بوسید.می خوام بهش بگم ، می خوام

که بدونه ، من نمی خوام فقط داداشی باشم . من عاشقشم . اما.......من

خجالتی هستم .......علتشو نمیدونم .نشستم روی صندلی ، صندلی

ساقدوش ، توی کلیسا ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که بله

رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد . با مرد دیگه ای ازدواج کرد . من می

خواستم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون اینطوری فکر نمی کرد و

من اینو می دونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره بیرون رو به من کرد و

گفت: تو اومدی؟ متشکرم.می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من

نمی خوام که فقط داداشی باشم . من عاشقشم . اما ....... من خیلی

خجالتی هستم .......علتشو نمیدونم .سالهای خیلی زیادی گذشت . به

تابوتی نگاه می کنم که دختری که من رو داداشی خودش می دونست توی

اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یک نفر داره

دفتر خاطراتش رو می خونه دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته بود و

این چیزی هست که اون نوشته بود:

تمام توجهم به اون بود. ارزو می کردم که عشقش برای من باشه . اما اون

توجهی به این موضوع نداشت و من اینو می دونستم . من می خواستم

بهش بگم، می خواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من داداشی

باشه من عاشقش هستم . اما .......من خجالتی ام ........ نمیدونم

چرا ........... همیشه ارزو داشتم که به من بگه دوستم داره .

 ای کاش این کارو می کردم ای کاش بهش می گفتم که چقدر دوستش دارم.

با خودم فکر می کردم و گریه می کردم .
 

از من به شما نصیحت:  اگه هم دیگرو دوست دارید به هم بگید . خجالت

نکشید عشق رو از هم دریغ نکنید . خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی

نکنید ، منتظر طرف مقابل نباشید ، شاید اون از شما خجالتی تر و عاشقترباشه.

هی نگید چی بگم ؟؟ برید جلو خدا بزرگه !!!
 

حالا من چه بگم به .....

قرار

قرارمان به كوچه اي كه رهگذر نداشت       وعابري كه از قرارمان خبر نداشت


ولي بدان كه كوچه هم دلش گرفته بود     كه سنگ چين لحظه ها ازتو خبر نداشت.


توكه در باور مهتابي عشق رنگ دريا داري،فكر امروزت باش به كجا مينگري،


زندگي ثانيه ايست وسعت ثانيه را ميفهمي؟ميشود مثل نسيم،


بال در بال پرستو بوسه بر قلب شقايق بزنيم،بودنت تنها


نيست،تو خدا را داري و من آرامش چشمان تورا...


فراقي

چه بي تابانه ميخواهمت اي دوريت آزمون تلخ زنده به گوري!

چه بي تابانه تو را طلب مي كنم!

بر پشت سمندي

                     گويي

                            نوزين

كه قرارش نيست.

و فاصله

تجربه اي بيهوده است

بوي پيرهنت،

اينجا

واكنون._

كو ه ها در فاصله

                     سردند.

دست در كوچه و بستر

                            حضور مانوس دست تو را مي جويد،

و به راه انديشيدن

يأس را

        رج ميزند.

بي نجواي انگشتانت

فقط._

و جهان از هر سلامي خالي است.

نيا باران!

زمين جاي قشنگي نيست،

من از اهل زمينم،خوب ميدانم كه

گل در عقد زنبور است ولي سوداي بلبل

دارد و پروانه را هم دوست ميدارد!


زندگي بايد كرد...

گاه با يك گل سرخ،

گاه با يك دل تنگ،

گاه بايد روييد در پس اين باران...

گاه بايد خنديد بر غمي

           بي پايان...