عشق نمونه...

 

از راه كه ميرسي... انگار دنيا را برايم سوغات آورده اي... درون كوله بارت هيچ نيست و همه چيز هست... ره توشه سفرت را كه ميگشايم، بوي عشق در فضاي خانه ميپيچد... بوي تازگي... بوي طراوت، يا بهتر است بگويم بوي زندگي...

ديشب كه داشتي مداركت را مرتب ميكردي... پوشه اي برداشتي و به آن نگريستي،لبخند بر پهناي چهره دوست داشتني مردانه ات نشست و پوشه را در ميان ديدگانم قرار دادي... انتهاي پوشه يادداشت كوچكي قرار داشت با اين مضمون كه:

            اين گواهي، در تاريخ 2/12/1386 از دست آقاي.............. دريافت شد، اين تاريخ درست مصادف است با يك سال از خداحافظي با همه وجودم... هر جا هستي مستدام باشي.... امضاء

اشك ناخودآگاه از چشمانم جاري شد... يه آن اين فكر از ذهنم گذشت كه اگر خدا نميخواست و من و تو  بهم نميرسيديم چي به سر جفتمون ميومد؟؟!!!

 نه! حتي فكرش هم واسم ديوانه كننده است... فقط تونستم ميان سيل اشكهاي بي اختيارم بگم خدايا شكرت... خدايا شكر كه اين توانايي رو درست يك هفته بعد از تاريخ اون گواهي( گواهي نمونه بودن عشقم)... يعني  9/12/1386 بهش عطا كردي كه دوباره بتونه بعد از يكسال بي خبري دوباره دلشو به دريا بزنه و خواسته اشو با سماجت و پافشاري تمام ازم طلب كنه...

خدايا شكرت... حكمتت رو شكر... نعمتت رو شكر... شكر...شكر...شكر... هر چند كه اگر تا آخر عمر پيشاني ام به سجده شكر تو باشه بازم كمه... اما بازم شكر همه نعمت بي پايان زندگيم كه به من ارزاني داشتي...

  30 آبان 1390

 

کلام آخر:

آتش را روشن كردم وعهد كردم تا خاموش شدنش دعايت ميكنم.ميدانم به آنچه ميخواهي ميرسي چرا كه من هر بار يك هيزم اضافه ميكنم...

زهراي مهربونم

 

پ.ن: دوستاي مهربونم شرمنده كه نگرانتون كردم متاسفانه يك ماهي بود كه به دليل اختلالات سرورمون نه بلاگفا و نه هيچ وبلاگي از بلاگفا واسم باز نميشد

احتياج...

 

عزيزم... نميدانم الان كه دارم مينويسم از اين پيشامدي كه به فال نيك گرفتيمش، تو واقعاً چه حسي داري... خوشحالي؟؟؟ خيلي خوشحالي؟؟؟ يا شايدم تحت فشار اين موقعيت جديدي؟؟؟ نمي دانم... تعجب نكن كه ننوشتم ناراحت چون ميدانم نيستي... اين را بارها وبارها برايم زمزمه كردي و خيالم از اين بابت راحت است...

اين را خيلي خوب ميدانم كه مهرباني ات نميگذارد من حس بدي داشته باشم... تو خوبي... خيلي خوب... اين را بارها به من ثابت كردي...  مرا ببخش كه گاهي به تو سخت ميگيرم ... هرچند شرايطت را ميفهمم... كاركردن اجباريت را... نگراني ات را از اوضاع اين روزهاي مغازه...

ميخواهم اعتراف كنم اين روزها هر روز كه ميگذرد دلم براي خودم.. براي تو و براي همه لحظه هاي قشنگ تكرار نشدنيمان سخت تنگ ميشود... نميداني نوشتن اين كلمات چقدر برايم سخت است... اما حقيقت است كه لحظاتي در زندگيمان طي كرديم كه با بوجود آمدن شرايط جديدمان قادر به تكرارش نيستيم...

اين روزها بيشتر از قبل به تو احتياج دارم... هرچند كه تو هيچگاه برايم كم نگذاشتي و همواره كنارم بودي اما براي دل خودم مينويسم... و براي زماني كه هرگز از يادم نرود كه روزي چقدر محتاجت بودم... محتاج تكرار الفباي عشق... محتاج گرماي وجودت... براي اينكه يادم بماند هنوز هم هستم...

9 مهر 90

 

 

کلام آخر:

توي دنيا واسه تو عزيزترينم ، آسمونا زير پامه اگه با تو رو زمينم ، تو با من يه هميشه آشنايي ، تو با من ديگه از همه جدايي ، اي عزيز هم قبيله ، با تو از يه سرزمينم ، تا به فردايي دوباره ، با تو هم قسم ترينم

 

درون اين دلم غوغاست امروز...

 

در دلم شور و غوغايي بپاست... نمي دونم چه حسي دارم نميتونم بگم خوشحالم و در عين حال نمي تونم بگم خوشحال نيستم... خدايا تو بهتر از من از درونم آگاهي پس راضيم به رضاي تو... راضيم به معجزه شگفت خلقتت... راضيم به تقدير زيبايي كه تو برايم رقم زدي...

گاه دلم براي خودم، براي خودت... يا حتي دلم براي دلم هم تنگ ميشود... گاه دلم براي خونه اي كه هنوز نديدم و اتاقي كه هنوز نچيده ام هم تنگ ميشود... اين روزها در دلم شور و شوقي عجيب بپاست... كاش قدر خودم و لحظه هايم را بيشتر بدانم...

 

کلام آخر:

دلم زيباترين دلهاست امروز / درون اين دلم غوغاست امروز / دلم را در طبق بنهاده بودم / دهم آن را به دست يار امروز

 

مطمئن باش حواسم هست...

 

لبخند که میزنی هنوز هم قند توی دلم آب میشود...

هنوز هم از صدای چرخیدن کلید توی در، شور و شعفی عجیب سر تا پایم را فرا میگیرد...

و هنوز هم از شنیدن کلمه دوستت دارم از زبانت سرخ میشوم... 

چند وقت است حس میکنم دیگر خوابیدن تنهایی را بلد نیستم...

بلد نیستم تنهایی از خانه بیرون بروم...

بلد نیستم تنهایی از چیزی لذت ببرم...

و خوب خوب میدانم که دیگر زیستن بدون تو را بلد نیستم...

 

مطمئن باش حواسم هست... مطمئن باش که میبینم... میبینم همه فداکاریهایت را برای ذره ای خوشحال کردن من... میبینم همه صبوریهایت را برای ذره ای نرنجیدن من... میبینم همه تلاشت را برای خوشبخت تر کردن من... حواسم هست... میبینم و مثل همیشه به داشتنت بر خود میبالم و بی اغراق عاشقترت میشوم...

 

16 شهریور 90

 

 

کلام آخر: 

تو را مانند یک الماس دیدم... لطیف و پاک مثل یاس دیدم... تو ای مفهوم خوب پاک بودن.... تو را آبی ترین احساس دیدم...

بهناز

 

 

مناجات نامه...با تاخير!!!

 

بارالها...!

در پيشگاه تو ايستاده ام و دستهايم را به سوي تو بلند كرده ام...

آگاهم كه در بندگيت كوتاهي نموده و در فرمانبريت سستي كرده ام...

اگر راه حيا را مي پيمودم ، از خواستن و دعا كردن ميترسيدم...

ولي پروردگارم...

آنگاه كه شنيدم گناهكاران را به درگاهت فرا ميخواني و آنان ا به بخشش نيكو و ثواب وعده ميدهي.

...براي پيروي ندايت آمدم...

و به مهرباني هاي مهربانترين مهربانان پناه آوردم

پس مرا از دلهره ملاقاتت در امان دار، و مرا از خاصان و دوستانت قرار بده...

واي بر من اگر رحمت گسترده ات مرا فرا نگيرد...

اگر مرا از درگاهت براني پس به درگاه چي كسي بروم؟!!

خدايا بيشتر از هر كس ديگه اي ميدونم كه چقدر دوستم داري... و چقدر هميشه هميشه هوامو داشتي و به همه خواسته هام رسوندي... اما تو هم بيشتر از هر كس ديگه اي ميدوني كه من انسان صبوري نبوده و نيستم پس خودت هوامو داشته باش... هر چند هميشه ميدونم كه آخر آخرش منو با بهترين سورپرايز ميكني... پس هر طور كه صلاح ميدوني... يا صبرمو زياد كن و يا دعامو زود مستجاب كن.. اي مستجاب دعوات...

 

خدايا در اين ماه عزيز درهاي رحمتت رو به سوي ما بندگان سراپا تقصيرت بگشا و از سر قصور بيشمارمان بگذر و گناهانمان را بريز ، آبرويمان را نريز و ما را هرگز به حال خويش رها مساز... خداوندا! با كرمت گره از مشكلات تك تك درماندگان بگشا... و خوان سعادت و خوشبختي را بر سر همه محبانت بگستر... يا الرحم الراحمين...

 

 

کلام آخر:

بارخدايا! وسوسه هاي نفس، نگذاشت جانم در نهر رجب تطهير شود.از دارآويختگان درخت طوباي شعبانت هم نبودم.ترحم فرما و در درياي رحمت رمضانت مستقرم نما

نجمه

 

كمي اندر احوالات اين روزهايم...

 

ديشب ماهي قرمز كوچولومون كه از شب عروسي تا حالا پيشمون بود مرد... اين قضيه خيلي ناراحتم كرد... شايد بيشتر ناراحتيم واسه اينه كه از اول زير يه سقف بودنمون، اون ماهي تنها موجود زنده اي بود كه از اولش باهامون بود و جز اون 5 روزي كه پارسال رفتيم شمال، شاهد تك تك لحظه هاي قشنگ زندگيمون بود... شاهد غمهاي اندك و شاديهاي بيشمارمون... و چقدر سخته كه امروز اولين روزيه كه وقتي ميرم خونه هيچ موجود زنده كوچولويي نباشه كه با بالا و پايين پريدنش از ديدنم ذوق كنه و بهم خوش آمد بگه... اي خدااااااااااااا... واي كه چقدر من دل نازكم...

راستي يادم رفت بگم امروز دومين روزيه كه تو اداره احساس آزادي ميكنم... واي كه چه حس خوبيه راحت شدن از شر ملكه عذاب!!! چقدر سخت بود تنفس تو اتاقي كه هواش با تنفس اون غول بي شاخ و دم مسموم  بود اونم 9 ساعت تمام!!! هر چند هنوزم ته دلم به اين روزها قرص قرص نيست آخه هر كاري بگي از اين دست بشر ساخته است... ميترسم شادي اين روزهام خيلي پايدار  نباشه و يارو دوباره سر و كله اش پيدا شه... ولي بازم بي خيال همه اين افكار منفي... فعلاً همين روزا رو عشقه

تو اين هفته من و همسري حسابي تنها بوديم و فقط و فقط با خودمون خوش بوديمو بس!!! آخه هم خانواده من رفتند مسافرت (مشهد) و هم خانواده همسري كلهم رفتند كرج... اين روزها عجيب دوست دارم بهم خوش بگذره...دوست دارم كارايي انجام بدم كه تاحالا انجام ندادم... دوست دارم جاهايي برم كه تا حالا نرفتم... دوست دارم خيلي به خونه برسم... به همسري برسم... آشپزي كنم... شيريني و كيك درست كنم... و.............. دوست دارم برم سفر... اونم يه سفر دوتايي ... كه هنوزم تجربه اش نكردم... دوست دارم آلبوم عكسم پر از عكسهاي دونفره شاد شاد تو بهترين منظره هاي دنيا باشه... از هر چي عكس تكي و عكس منظره خاليه بدم مياد...

و در آخر هنوزم دنبال خونه ايم... البته اصلاً و ابداً ناراحت و نا اميد نيستم... بر عكس خيلي هم اميدوارم چون ميدونم طبق معمول خدا واسمون دست گذاشته رو بهترين

 

 

کلام آخر:

من به خود مي بالم كه در اين عصر يخي... بهتريني دارم كه دلش آينه خورشيد است...

عمه جانم

پ.ن : همين الان رفتم تو سايت فيش حقوقيم رو ديدم هيچ خبري از تعديل حقوق نيست... اين يعني چي اونوقت؟؟؟

براي بي كسي ات، همه كسم...

 

نميدانم چطور ميتوانم مرهم درد اين روزهايت باشم... چطور ميتوانم در مقابل كساني كه آزارت ميدهند دم نزنم ... چطور ميتوانم  به تو بفهمانم كه بي خيال مرد و نامرد و اين روزگار... بي خيال كه نزديكترين قوم و خويشت غريب تر از هر غريبه ايست ... بي خيال كه هميشه روزگار،در لحظه هاي سخت زندگي ات فقط خدا پشت و پناهت بوده و بس!!!

 

دلم ميخواهد ساعتها... روزها... و يا شايد هفته ها كنارت بنشينم و تو را در آغوش گيرم تنگ تنگ و ابداً احساس نكنم كه ساعتها... روزها و يا هفته هاست كه من غرق لحظه هاي با تو بودنم...

 

دلم ميخواهد همه بي كسي ات را با همه عشقم ...با تك تك واژه هاي نابم... و با همه توانم پر كنم... اصلاً خودم بشوم همه كست!!!... خودم بشوم پدرت! مادرت!... بشوم خواهر و برادرت!... تا وقتي برميگردي و پشت سرت را نگاه ميكني، اينقدر احساس پوچي و بي كسي نكني... و اينقدرسرت پايين نباشد.... و اينقدر خجالت زده و شرمنده روي من و خانواده ام نباشي... و اينقدر مديونم نباشي... و ديگر هيچ وقت... هيچ وقت هيچ وقت به من نگويي كه تا آخر عمرم مديونتم...........

 

امروز، دلم عجيب برايت مي تپد... نه كه فكر كني روزهاي قبلي كمتر عاشقت بوده امو امروز بيشتر. نه!اين نيست... قصه اينست كه احساس ميكنم بي رحمي و نامردي اين روزهاي روزگار در نظرم مردانگي تو را پر رنگتر كرده... دلم ميخواد با همه توانم انتقام اين روزهايت را از روزگار بگيرم...

 ۲۰ تير ۱۳۹۰

 ***

 

 

پ.ن : ديشب براي چندمين بار، بخاطر بي كسي ات گريستم... چيزي كه از همان روز اول بهم گفتي ولي هرگز نتوانستم باورش كنم و سعي ميكردم هر بار و با هر اتفاقي جور ديگه اي واسه خودم تفسيرش كنم... اما الان ديگه تقريباً حرفات بهم ثابت شدن...

 

كلام آخر:

برام هیچ حسی شبیه تو نیست...  کنار تو درگیر آرامشم... همین از تمام جهان کافیه... همین که کنارت نفس میکشم...

برام هیچ حسی شبیه تو نیست...  تو پایان هر جستجوی منی... تماشای تو عین آرامشه...  تو زیباترین آرزوی منی...

 

ممنونم كه هستي...

ديشب بعد از مدتها دلم يه آهنگ غمگين خواست و يه دل سير گريه... نه فقط بخاطر اينكه دلتنگت بودم... البته اين بود ولي همش اين نبود...بيشتر بيشترش مربوط ميشه به مسايل كاري... كه خواسته يا ناخواسته شدن تيتر اول قصه اين روزهاي زندگي من... مسايلي كه ميدونم تو خيلي از ادارات پيش مياد و موجب برهم خوردن اعصاب آدم ميشه ولي چه ميشه كرد بايد سوخت و ساخت... بايد محكم بود.. بايد صبور بود... بايد اوضاع را مديريت كرد... چه ميشه كرد؟ اين نيز بگذرد...

 

ممنونم اميد زندگيم... ممنون كه هميشه و تو هر شرايطي پيشمي و يه حامي محكمي واسه لحظه هاي سختم... ممنون كه با وجود همه مشكلاتي كه داري مشكلات منو تو اولويتت قرار ميدي و از راه دور همه حواست پيش منه. ممنون كه با همه خستگيهات به تك تك حرفام گوش ميدي و راه حل ميزاري پيش رومو همه تلاشتو واسه آروم كردنم انجام ميدي... كاشكي منم  بتونم ذره اي از محبتات رو جبران كنم...

 

خداي من!!! باورم نميشه اينقدر خوشبخت باشم... باورم نميشه اينقدر دلامون بهم نزديك باشه... اينقدر كه تو اوج لحظه هاي بي تو بودنم...اوج دلتنگيهام تو اين چند وقت اخير،وسط همين نوشتنم با اون شرايط سختت، باهام تماس بگيري و بگي: دلت برام خيلي تنگ شده... نمي دوني،نمي دوني الان چه حسي دارم... شايد حس روزهاي اول عاشقي... شايدم عاشقتر از اون روزها...


 

 

کلام آخر:


بهترين درسها را زماني آموختم که  دانستم  صبور بودن يك ايمان است و خويشتن داري نوعي عبادت... فهميدم ناكامي به معني تاخير است نه شكست... و خنديدن يك نيايش است... نيايشي عميق...


نجمه

 

من و نبودنت...

 

باز منم و قلم و يه عالمه جاي خاليه تو... چگونه ميتوانم بنويسم وقتي هيچ قلم و كاغذي نمي تواند حجم دلتنگي تو را ترسيم كند؟ وقتي هيچ آوازي برايم دل انگيز نيست... وقتي هيچ منظره اي برايم زيبا  نيست...وقتي دنيا با همه وسعتش برايم كوچك و تهيست... وقتي هيچ انگيزه اي براي نوشتن نيست... وقتي زندگي بدون تو برايم بي معنيست... تازه ميفهمم كه بدون تو هيچ يعني من...  يعني خود خود من...

اما با اين حال مي دانم كه بايد بنويسم... بنويسم تا شايد،تنها شايد روزي خوانده شود... شايد هم خودم خواندم... شايد روزي دلم براي اين روزهايم تنگ شود و بخواهم نوشته هايي را كه در نبود تو نوشتم بخوانم... چقدر دلم ميخواست تو هم مينوشتي... شايد با خواندن نوشته هايت قدري از بي طاقتيهايم در نبودت كاسته ميشد...

اين روزها خاطراتت حك ميشود روي تك تك لحظه هايم... انگار كه تمامي خاطرات خوب سهم تو هستن و بس!!!

 

9 خرداد 1390

 

کلام آخر:

نگاه انتظارم بي تو ابريست... خيال بي قرارم بي تو ابريست... قسم بر حرمت زيبايي گل... هواي روزگارم بي تو ابريست...

نسيم

 

دلتنگتم...

  

دلم براي صدايت،نگاهت و براي لمس لحظه هاي با تو بودن تنگ است

5 ارديبهشت 90

***



خاطره اي كه هرگز از ذهنم محو نميشه

همه چيز از  اونجا شروع شد كه سر يه سري مسايل و كل كلهاي دخترونه، عزممو جزم كردم كه بهترين نمره رو تو درس مهندسي نرم افزار 2 بگيرم... اما راستش حتي تو خوابم نميديدم همين رو كم كني و كل كل ، مهمترين اتفاق زندگيم رو واسم رقم بزنه و دست تقدير درست مرد ايده آلمو واسه ادامه كار در كنارم بزاره...

 يادش به خير ... اون روز رو با تمام جزيياتش يادمه... چقدر سختم بود كه ازش بخوام همگروهيم باشه تو پروژه ...وووووووووووييييييييي ... حتي الان كه دارم بهش فكر ميكنم مو به تنم سيخ ميشه... مطمئنم تو شرايط عادي اصلاً نميتونستم اين پيشنهاد رو به كسي بدم اما واقعاً ناچار بودم و تو منگنه رو كم كني قرار گرفته بودم... امان از كاراي اين دخترا...

اون روز دقيقاً 1 ارديبهشت 85 بود... كي فكرشو ميكرد 5 سال ديگه تو همون روز ... تو سالگرد آشناييمون تو راهي يه سفر مهم و البته طولاني بشي... كي فكرشو ميكرد 5 سال بعد من و تو كنار هم باشيم و زندگيمون غرق خوشبختي باشه؟؟

 

کلام آخر:

یادمان باشد اگر دور شدیم ، از صدای نفس خاطره هاست که چنین دل گرمیم!

 

پ.ن : اين روزا، هر روزش برام قد يه عمر ميگذره... چقدر سخته نبودنت... امروز درست 10 روزه كه نديدمت... چقدر دلم برات تنگيده... يعني تا 5شنبه كه بخوام دوباره ببينمت زنده ميمونم؟؟

 

تولد عزيزترينم...

 

امروز روز هبوط توست بر روي اين كره خاكي...

سالها پيش خواب ديدم كه كنارم هستي و شايد همين روياي زيبا بهانه اي شد براي زيبا زيستنم... و امروز پس از گذشت سالها زيباتر از همان روياي شيرين را دارم زندگي ميكنم آنهم كنار تو... تويي كه هنوزم زبانم قاصر است از بيان اينكه چقدر دوستت دارم...

قابل توصيف نيست كه امروز چه حسي دارم ... ولي ميتوانم با اطمينان بگویم كه بودنم فقط و فقط براي بودنت هست و بس... براي تك تك دم و بازدمهات... براي هر واژه اي كه از زبانت ميشنوم... براي لحظه هاي خوش با تو بودن... براي آغوش مهربانت...  براي عشق...

امروز در سالروز آمدنت، تو را بيش از هميشه مي سرايم... شايد براي اينكه عطر وجودت... لبخندت... راز چشمانت... گفتگوي دستانت... هرگز گفتني نيست، كه سرودنيست... نگاهم امروز را رد نميشود كه زندگي ميكند... زيرا تو خود عشقي... خود خود عشق...

عشق من ميلادت مبارك

۳۰ فروردین ۱۳۹۰

 

 

کلام آخر:

 

 کنار آشنائی تو آشیانه میکنم فضای آشیانه را پر از ترانه میکنم کسی سوال میکند بخاطر چه زنده ای ؟ و من برای زندگی تو را بهانه می کنم

 

پ.ن: امسال براي عزيزدلم دو تا تولد گرفتم كه هيچ كدومش تو تاريخ تولدش برگزار نشد...يكيش سورپرايز بود و تو 29 فروردين 90 برگزار شد كه 5 تا از دوستاش رو به همراه خانواده دعوت كرده بودم كه متاسفانه دوتاشون نتونستن بيان و خيلي حالم گرفته شد ولي خدا رو شكر تونستم عزيز دلم رو خيليييي خوشحال كنم... اون يكي هم 31 ارديبهشت 90 گرفتم كه با همكاري مامان و باباي مهربونم  به همراه مادر شوهر گرامي و خواهر شوهر محترم رفتيم رستوران و بعد اومديم خونه يه تولد كوشولو گرفتيم

 

 

 

 

اولین سالروز پیوند عاشقانه مان...

 

سال گذشته... حوالي همين روزهاي بهاري... شهزاده اي از تبار بوسه و احساس... سوار بر اسب سپيد بالدار... به ميهماني پريزاد قصه اش آمد... و درست در قشنگترين لحظه سال... لحظه دگرگوني قلبهاي مست و شيدا...  لحظه صفر صفر عاشقي... در ميان هلهله و شادي و شعف جمع حضاري كه به تماشاي زيباترين جشن سال آمده بودند تا در اين بزم باشكوه همراه رويايي ترين و طلايي ترين لحظه عمرش باشند... دست در دست پريزادش گذاشت و با او جاودانه ترين و عاشقانه ترين پيوند آسماني را بست... در لحظه موعود هر دو سوگند ياد كردند كه تا آخرين نفس پايبند به عهد و پيمان عاشقانه خويش باشند...

گرامي باد 29 اسفند سالروز پيوند عاشقانه مان...

 

کلام آخر:

بگير اين گل از من يادبودي... كه تنها لايق اين گل تو بودي...

فراوان آمدند اين گل بگيرند... ندادم چون عزيزمن تو بودي...

 

 

عدل...

درست 4 سال پيش در چنين روزي تو اسماعيل شدي و من...... نه نمي گويم ابراهيم... چون هرگز نميتوانم ابراهيم شوم... تو اسماعيل شدي و من....

 من، من شدم... من، من شدم و تو را قرباني كردم... قرباني راهي كه پايانش را نميدانستم و تنها يك چيز ميدانستم و يك چيز ميخواستم... يك سر سوزن وجدان... كه خدا رو شكر به همان هم رسيدم... و بعد دوباره به تو ...

خوشحالم  كه در اين راه من، من شدم... چون اگر نميشدم تويي هم وجود نداشت... و بيشتر خوشحالم ميكند كه در پايان اين قصه من و تو،ما شديم...

3/12/89

 

 

کلام آخر:

تو را نه عاشقانه... و نه عاقلانه و نه حتي عاجزانه... كه تو را عادلانه در آغوش ميكشم...

عدل مگر نه آن است كه هر چيزي جاي خودش باشد؟؟؟

ابتداي بودنم...

 

غرق احساسات نابم كه ميشوم چيزي شبيه تو در وجودم ميپيچد...  داغ ميشم...  انرژي ميگيرم... انگار كه دنيا را براي من طوري ساخته اند كه هر لحظه خوش بودنم به طرزي عجيب با حس داشتنت عجين است...

 انگار كه تو  در تمامي خوشيهايم  با من بوده اي حتي در ابتداي آفرينشم... ابتداي اين راه... يا بهتر بگويم ابتداي اين مسير كه مقصدش تو بودي و خدايت...

دلم ميخواهد باز هم برايت بگويم كه هنوز حس داشتنت برايم شور انگيزترين ، وصف ناشدني ترين و پاك ترين حس دنياست و هنوزم با تمام وجودم خود را غوطه ور در درياي بيكران خوشبختي ميبينم كه ارمغان وجود نازنين توست به جغرافياي دلم...

و باز با خود مي انديشم كه براستي خوش طعم تر از مزه خوشبختي در زندگاني هر انساني وجود دارد؟؟؟

 

24 بهمن 89


كجاست جاي تو در جمله زمان كه هنوز...

كه پيش از اين،

كه هم اكنون،

كه بعد از آن،

كه هنوز...

و با چه حال بگويم كه دوستت دارم...

كه هميشه،

كه تاابد،

كه جاودان،

كه هنوز...

 

 

تا جايي كه يادم مياد هر سال روز تولدم يه جشن تولد كوچولوي خانوادگي دارم تا فقط حواسم به گذر زمان باشه و همين... اما امسال واسه اولين بار يه جشن تولد كوچولو گرفتم كه تو اون دوستامم حضور داشتن كه شايد كسي باورش نشه، حتي خودمم تا حالا به اين موضوع فكر نكرده بودم كه با وجود اينكه هميشه از دوستاي نزديكم كادوي تولد ميگيرمو متقابل بهشون هديه ميدم، چرا اين واسه اولين باره كه چندتا دوستام هم تو جشن تولدم حضور دارن؟؟!! و چرا تاحالا اينكار رو انجام نداده بودم؟؟!! ... خلاصه بگم كه به لطف اونا روز 21 بهمن 89 ( دو روز بعد از تولدم) يكي از به يادماندني ترين روزهاي دفتر زندگيم شد... از همتون ممنونم

 

کلام آخر:

بودنت هديه ايست براي دل كوچك من و آرزوي من شادي دل دريايي توست.... با بهترين آرزوها تولدت مبارك...

زهراي نازنينم

 

پ.ن: روز تولدم اس ام زيبا زياد داشتم اما اين اس ام اس بيشتر از بقيه به دلم نشست...

 

این روزهای من...

 

اين روزا يه چيزايي خيلي واسم جالبه... مثلاً يكيش اين كه به مرور زمان از دوستامون فاصله ميگيرمو سالي يه بار احوالي ازشون نميپرسيم...  بعد يه چند سالي كه ميگذره تازه حس مي كنيم چقدر دوستشون داريم و چقدر دلمون واسشون تنگ شده... و بعدش هم سعي ميكنيم دوباره اونا رو پيدا كنيم كه معمولا بي فايدستتتتت...

اما جديداً يه چند ماهي ميشه كه نه تنها من بلكه خيلياي ديگه رو هم ميبينم  واسه يافتن دوستاي قديمي سريعا به ف ي س كتاب مراجعه ميكنند و  دوست مورد نظر رو اونجا ميسرچن!!! تازشم اندر مزاياي ديگه اين ف ي س كتاب بايد عرض كنم كه با يه كسايي توش گرم ميگيري كه خودتم ميموني توش!!! يه آدمايي كه معمولا تو زندگي عاديت هيچ نقشي ندارن و اصولا اگه پيش بياد و يه وقتي تو دنياي حقيقي زيارتشون كني معمولا در حد يه سلام عليك و عمدتاً خيلي يخ ميتحويلنت اما تو ف ي س كتاب كمتر از جانم عزيزم و قربونت برم و... ازشون نميشنوي حالا واقعاً اين يعني چي اونوقت؟؟!!

 

اين روزا (البته بيشتر روزهايي كه گذشت) جز پركارترين روزاي دوران خدمتم بودند و البته هستند... از خدا ميخوام هميشه هوامو داشته باشه و كمكم كنه تا به نحو احسن از عهده مسئوليتهام بربيام و بازم ازش ميخوام كه نزاره خستگي فشار كار و يا مشكلات ديگه كاري رو خلق و خو و صد البته تو زندگيم تاثير بزاره...

 

این روزا فكر خريد خونه لحظه اي ذهنمو رها نميكنه و با كوچكترين فرصتي كه پيش مياد مشغول دو دوتا چهارتا كردن ميشم و متاسفانه بازم به هيچ جا نميرسم... تازه انگار يادم ميره كه اول اين ماهي كه داره مياد بايد بريم قرارداد همين خونه اي كه توش نشستيمو تمديد كنيم و همچنين يه چيزي هم رو پول پيش خونه بزاريم اما همش پول پيش رو جز داشته هامون واسه خريد خونه حساب ميكنم...اييييييييييي

ديگه بگم از وقايع اخير... آها پريشب هم تني چند از فاميلاي شوهر محترم رو به صرف شام خونمون دعوت فرموديم... عمه،پسرعمه و دختر عمه ايشان به همراه فرزندان و مادرشوهر و پدرشوهر و برادر شوهر گرام و البته خواهر شوهر دوست داشتني و آقاي شوهرشان... هر چند كوتاه بود ولي بسي خوش گذشت...

اين روزا نمي تونم مثه سابق بنويسم... نمي دونمم دليلش چيه!! شايدم ميدونمو به روي مبارك نميارم... اينا مهم نيست... مهم اينه كه واقعاً نمي تونم مثه سابق بنويسم و اين موضوع خيليييييييي رنجم ميده

 

کلام آخر:

آرزو ميكنم هيچ راه نجاتي نداشته باشي وقتي غرق خوشبختي هستي

نسترن

 

پ.ن :دلم هواتو كرده نازنينم

 

حس خوشايند...

 

غریب است دوست داشتن. 
و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...
وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...
و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛ 
به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر. 
تقصیر از ما نیست؛ 
تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند 

دکتر علي شریعتی

 

ديشب بي اغراق يكي از بهترين شبهاي زندگيم  رقم خورد... خسته بودم... خيلي خسته... دلم ميخواست فقط چشامو ببندمو ديگه هيچي از دنيا نفهمم... اما خواب انگار باچشام غريبه شده بود... و اينبار اين تو بودي كه  مثل هميشه به دادم رسيدي... با نوازشات و با حرفاي گرمو دلنشينت... حرفايي كه ديشب يه رنگ ديگه بودن... رنگ خوش رنگ خوشبختي...

 

ديشب يه  حس خوشايند همه وجودمو فرا گرفته بود...  خسته بودم... خيلي خسته... اما حرفات... لحنت... مهربونيت و از خود گذشنگيت، دلچسب و دلنشين تر از هميشه بودن... يه چيزايي گفتي كه تا به حال نگفته بودي... و يه جورايي حس كردم مردونگيت پر رنگتر از قبل شده واسم... شده همون جوري كه هميشه ميخوام... يه مرده تمام عيار... واسه همه لحظه هاي زندگيم...


 

خسته بودم... خيلي خسته... اما اعتراف ميكنم كه تو باعث شدي ديشب واسه اولين بار آرزو كنم كه هرگز اين خستگيم تموم نشه و تو تا هميشه همدمم باشي و نوازشگر جسم و روح نا آرامم... الان كه دارم مينويسم به شدت دلتنگت شدم... حتي با وجود اينكه وسط همين نوشتنم باهام تماس گرفتي  و با يه مهربوني و نگراني خاصي حالمو پرسيدي...  احساس ميكنم همه وجودم بد رقم به وجودت وابسته شده... آخه تو چرا اينقدر خوبي؟ كاش منم لايقت باشم بهترينم...

 

کلام آخر:

پاكترين هواي دنيا متعلق به لحظه ايست كه دلمان هواي هم را مي كند...

نجمه

 

پ.ن: دوم دي ماه... دومين سالروز يكي شدنمون مبارك... پنجم هم يه جشن كوچيك داشتيم... يادش به خير...

 

گرامي باد اين روز شيرين...

براي تو نوشتم... براي تو كه بداني... در اين دنياي وارونه ... عشق تنها حقيقتيست كه دروغش ميخوانند...

7/9/1389

***

امروز چهارمين سالگرد يه روزه خاصه... روزي كه خيلي از ما شايد فقط يكبار بتونيم تجربه اش كنيم و شايد هم هرگز نشه تجربش كرد... يه روز شيرين كه هنوزم شيريني لحظه هاشو با همه وجودم حس ميكنم... روزي كه تو تقويم عمرم هرگز محو نميشه... روزي كه تو آغاز شدي و براي نخستين بار با شرم و حيا از عشقت به من گفتي...

من اگرچه به ظاهر خاموش و آرام بودم ولي در درون آتشفشاني از عشقت بودم... اما كلامي نگفتم و همه گوش بودم... وصف نشدني و شيرين است شنيدن سخن عشق از لب كسي كه تو نيز بي قرارش هستي و شيرينيش اكنون لبخندي جاريست بر لبم... لبخندي حاكي از عشق و رضايت... گرامي باد آن روز شيرين و اين عشق پاك

***

چند روزه حسابي تو فكر پيشرفتم... نه اينكه تا به حال نبودم..نه... اينگونه به فكر نبودم... امروز كه دارم مينويسم كاملا مصممو كمر همت رو بستم... دلم ميخواد يه تحول اساسي تو كارم بدم... و همچنين يه شوك اساسي به كسب و كار بهترينم كه با كلي شوق و ذوق راهش انداخت و الان همچين بفهمي نفهمي تو سرازيريه... دلم خيلييييييي روشنه به اين قضيه...

هر چند دوست ندارم ولي به ناچار دارم از فكر خريد خونه دور ميشم... يه تصميمي گرفتم اما هنوز خيلي دو دلم... خدايا خودت آگاهي از درونم پس هر چي به صلاحه خودت بزار پيش روم...

 

کلام آخر:

خدایا

رحمتی کن تا ایمان ، نام و نان برایم نیاورد. قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم.تا از آنها باشم که پول دنیا را میگیرند و برای دین کار می کنند نه از آنها که پول دین میگیرند و برای دنیا کار می کنند    « دکتر علی شریعتی »

پ.ن: اين اولين باريه كه كلام آخري كه نوشتم از اس ام اسهايي كه بهم ميرسه نبود... چه كنيم ديگه... بازار اس ام اس هم كساد شده...

 

دلم گرفته ای دوست

نه بسته‌ام به کس دل، نه بسته کس به من دل
چو تخته‌پاره بر موج، رها، رها، رها من

ز من هر آنکه او دور ، چو دل به سینه نزدیک
به من هر آن که نزدیک، ازو جدا، جدا من!

نه چشم دل به سویی، نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی به یاد آشنا من

ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟
که گویدم به پاسخ که زنده‌ام چرا من؟

ستاره‌ها نهفتم در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست ، هوای گریه با من

 

اين شعر منو ياد وقتايي ميندازه كه تو رو نداشتمو همه آرزوم اين بود كه وقتي از خونه ميرم بيرون... تو كوچه پس كوچه هاي اين شهر... خيلي اتفاقي دوباره ببينمت... حتي اگه شده چند ثانيه... يا شايدم كمتر... امروز تو رو دارم... خيلي هم دوستت هم دارم ولي گاهي بلد نيستم چطوري اينو بهت نشون بدم...

 

ديروز... بعد اينهمه مدت... واسه اولين بار... سر موضوعي كه خيلي هم مهم نبود اشكتو در اوردم... از خودم بيزارم... از خودم متنفرم... نمي دونم چرا گاهي اينقدر بد ميشم... يادم ميره يه زماني چه سختيهايي كشيدم كه به موقعيت الانم برسم... يادم ميره كه چه گوهري كنارمه كه وجودش دنيا رو برام ميارزه... يادم ميره كه همه زندگيمو مديون محبتاش بودمو هستم... تو هفته گذشته دو بار رنجوندمش... نمي دونم چرا اينقدر زود كاسه صبرم لبريز ميشه... نمي دونم چرا اينقدر كم طاقتم... آخه اون چه گناهي كرده كه من از اول يه دخترحساس و نازك نارنجي بودم... دلم ميخواد از دست خودم جيغ بزنم...

در عوض همه بديهام اونه كه صبوري ميكنه و حتي ذره اي از رفتاراي بدمو به روم نمياره... اونه كه مي ايسته كنارمو هيچ وقت محبتشو دستاي مهربونشو چهره محجوبشو ازم دريغ نمي كنه... خدايا تو كه منو اينقدر دوست داري كمكم كن كه منم در قبال عشق الهي كه تو دلم گذاشتي مسئول باشمو نزارم سر مسايل بيخودي احساسات عزيزترينم جريحه دار شه.... خدايا تو كه از دل من آگاهي... تو كه ميدوني چقدر دوستش دارم... نذار دل نازنينشو با كاراي نسنجيده ام از خودم برنجونم... مهربونم، بابت همه نامهربونيام منو ببخش... دلم ميخواد به پات بيفتمو تا جون دارم به دست و پات بوسه بزنم... شايد بتونم دل نا آروممو آروم كنم...

 

 

کلام آخر:

هوا گرفته بود... باران ميباريد... كودكي آهسته گفت: خدايا گريه نكن درست ميشه...

ماهك

پ.ن:3شنبه گذشته بلاخره اون رخدادي كه مدتها منتظرش بوديم به وقوع پيوست... حالا ديگه يه مقداري از دلهره هامون كم شده خدا رو شكر... ديگه بگم... يه مدته هم افتاديم تو فكر خريد خونه... يه چند جايي رو هم ديديم ولي فعلا كه تاييد نكرديم تا ببينيم خدا چي ميخواد...

 

نیستی دلم تنگه برات...

 

دقيق بخوام بگم الان ۲۵ ساعته كه هيچ خبري ازت ندارم... به ياد ندارم تو اين دو سال و نيمي كه لطف خدا شامل حالم شد و عطرنفست دوباره تو زندگيم دميده شد ،اينقدر ازت بي خبر بوده باشم...

چقدر بهت وابسته شدم تو اين مدت دوسال و اندي... چقدر به شنيدن صداي گرم و پر از احساست عادت كردم... دلم سخت تنگه اون چشماي معصوم و دل مهربونت شده... تپشهاي قلب بي قرارم نشان از عمق عشق نابيست كه تو را مي طلبد و تنها با حضور تو التيام مي يابد...

  

الان كه دارم مينويسم به سختي بغضمو فرو بردم و به زور جلوي اشكامو گرفتم كه يه وقت جلو همكارام ناغافل  رو گونه هام سر نخورن و كار بدن دستم...  دلم ميخواد وقت تنهايي و بي تابي تو تنها مونس و ياورم باشي... نفسم تو سينه حبس شده... كاشكي زودتر اين يه هفته تموم شه و تو زودي بياي باز پيشم... 

اينها تنها سر سوزني از حال اين روزهاي منه... نوشتم تا يادگاري باشند از روزهاي سخت بي تو بودن...

آرام جانم، هر جا و تو هر شرايطي كه باشي، براي امروز و ديروز و هر روزم...دوستت دارم...

 

کلام آخر:

وسعت دوست داشتن هميشه گفتني نيست. به وسعت تمام ناگفته هايم، دوستت دارم...

مرضيه. ر

 

زندگي و كار...

 

امروز كه اومدم بنويسم اول پست قبليمو خوندم... ديدم كه چقدر فاصله افتاده بين نوشته هام... و چقدر فاصله افتاده بين اون لحنم و ايني كه الان ميخواد بنويسه... نوشته هامو كه خوندم سخت دلتنگت شدم... دلتنگ اينكه اين روزا حتي نتونستيم يه دل سير تو چشاي هم نگاه كنيمو با همه وجودمون وجود همديگه رو استشمام كنيم... دلتنگ همه روزاي كنار هم بودنمون... و همه اينا برميگرده به گرفتاريهامون.. به كارمون...

واقعاً كار چقدر موثره تو ادبيات وجوده آدمي... وجود من كم كم داره خلاصه ميشه تو ادبيات كاراي رسمي اداري... تو نوشتن نامه هاي اداري با ادا و اصول خاص خودش... تو تنظيم برگه ماموريت پرسنل عملياتي با شيوه سر و كله زدن با اون همه آدم جورواجور عملياتي... تو مشكلات سيستمهاي جامع متصديهاي پردازش اطلاعات ...و تو مشكلات سيستمي روساي مختلف و باز همون ادبيات رسمي صحبت كردن...

ياد صحبت كردناي رسميمون افتادم و دلم عجيب تنگشون شد... نميدونم چرا با وجود اينكه الان تو آرامش مطلقم و به لطف خدا به همه اون چيزايي كه ميخواستمو يه روز آرزوم بودن رسيدم ولي هميشه از اون دوران... اون 10 ماه... اون صحبت كردناي رسمي... اون دغدغه ها... اون هراسها... اون مشكلات ريز و درشت... و اون استرسها... به عنوان طلايي ترين دوران زندگيم ياد ميكنم و هميشه مرورشون ميكنمو لذت ميبرم از اينكه تو زندگيم دوراني رو گذروندم كه شايد هركسي تجربه گذرانشو نداشته باشه...

حتي الان كه دارم مينويسم شور و شوق وصف ناشدني همه وجودمو فراگرفته...خدايا شكرت... ممنونم بابت همه چيز... من الان خيلي چيزا دارم و همه اينا رو مديون توجه توام... خداياتو رو بيشتر از هر چيزي تو دنيا دوست دارم... عشقمو دوست دارم... زندگيمو دوست دارم... كارمو دوست دارم... خانواده ام و خانواده جديدمو دوست دارم... و همه اينا هديه هاي توه به من... بازم ممنونتم...

 

کلام آخر:

زندگي آنقدر ابدي نيست كه هر روز بتوان مهربان بودن را به فردا موكول كرد.... دوستت دارم

نجمه

 

پ.ن1:دوست ندارم ولي فكر كنم واسه اينكه اينجا رو يه سرو ساموني بدمو مرتب آپديتش كنم كمي بايد خودمو با ادبيات كارم وفق بدم... مثه همين پست...

پ.ن2: امسال ماه رمضون اولي بود كه كنار هم گذرونديم... به من كه خيلي چسبيد... بودن كنار تو تو هر شرايطي زيبا و دلنشينه... باور كن...

پ.ن3: عكسام كو؟؟؟!!!

تکرار...

 دلتنگت هستم... انگار نه انگار كه اين من بودم كه امروز صبح قبل از آمدن به محل كار، تو را با تمام وجود استشمام كردم تا عطر وجودت تمام وجودم را لبريز كند تا ديگر دلتنگ نگاههاي مهربان و لبخند زيبايت نباشم... اما مهربان، مگر ميشود دلتنگت نبود؟

نمي دانم تا كي مي توانم اينگونه باشم اما اين را مي دانم كه عاشق دلتنگت بودنم... باوركن هستم...

باور كن كه با تمام وجودم وقتي درد شيرين دلتنگي ات در وجودم ميپيچد خدا را شكر مي كنم ... شكر مي كنم از اينكه هنوز هم برايم تازگي داري و من همانند روزهاي اول وجودت در زندگيم عاشق بيقرارتم...

شايد نوشتن همه اين حرفها تكراري باشد اما به خدا قسم كه عاشق همين نوشتنهاي تكراريم... و اين تكرار تنها تكراريست كه مرا فرسوده نميكند روح من لابه لاي همين نوشته هاي تكراري جلا مبيند ... جوان ميشود... شاداب ميگردد... دلم ميخواهد غرق اين چرخه تكرار شوم و باز تو باشي و من و خدايي كه هرگز در اين بين محو نميشود...

 

تو راست مي گويي... عشق ما خداييست... اين را بارها و بارها ديده ام چه زماني كه تو بودي و به وضوح اين را احساس ميكردم و چه آن زمان كه............. نبودي... و بايد اعتراف كنم كه فقط جسمت پيش من نبود چون من تو را كاملا احساس مي كردم... من هر صبح و شب در خيالم با تو حرف ميزدم و تو چقدر قشنگ همراهيم ميكردي... و چقدر شيرين بود بعد از وصال شنيدن اينكه تو هم عيناً مثل من بودي و من در هر لحظه زندگيت حضور داشتم...

مي دانم كه در اين كره خاكي،تو تنها كسي هستي كه كاملا مرا ميفهمي و تمامي احساساتم برايت قابل دركند چون تو نيز اينگونه اي با من... با اين احوال باز مي توانم دلتنگت نباشم؟

 

کلام آخر:

جاي خاليت تو دلم مرگو بهونه مي كنه،تو نباشي روزگار منو ديوونه ميكنه...

نسيم

 

پ.ن : همينجوري خواستم بهت بگم كه گذشته تو گذشته منم هست، چون من با تو يكي شدم ... اينو گفتم كه بدوني چه حس عميقي بهت دارم...

 

تنها بهانه برای...

امروز آمدم از خاطرات اين روزهامون بنويسم... ديدم كه هر لحظه زندگاني من كنار تو خاطره ايست به ياد ماندني

آمدم تا از عشقمون بنويسم... ديدم كه تمامي ثانيه هاي كنار هم بودنمان عاشقانه است...

آمدم تا از خوشبختيمون بنويسم... ديدم كه هر روز خوشبخت تر از پيشمو از لحظه آشنايي با تو هميشه خودمو خوشبخت ترين موجود گيتي ميدونستم

آمدم از خوبيهاي تو بنويسم... باز ديدم كه خوبيهاي تو انتها ندارد و اينجا كوچكتر از اونه كه همه خوبيهاي تو توش بگنجه...

 

از هر چه خواستم بنويسم ، ديدم كه فقط و فقط وجود تو هست و بس ...  و براي از تو و عشقت گفتن بايد همه دقايق زندگاني ام را در اختيار گيرم تا بلكه بتونم گوشه اي از زيباييهاي زندگي با تو رو تفسير كنم...

 

حالا فقط ميخواهم بنويسم كه تو تنها بهانه براي زيستن و نوشتن مني

 

کلام آخر:

در دفتر زندگيت براي سفيد ماندن صفحه غصه هايت هميشه دعا مي كنم... 

راحله

 

پ.ن : نمي دونم چي تو جوهره اين نوشته ها هست كه هميشه با خوندنشون انرژي مثبت ميگيرم...

 

 

با تو رنگ آسمان زندگي آبيه آبيست...

ديشب با هم سروده ها و نوشته هايي رو خونديم كه يكروز در فراقت گفته و نوشته بودم... چقدر براي خودم جالب بود... اين من بودم كه اون كلمات رو اينقدر ماهرانه و استادانه و پر مفهوم كنار هم رديف كرده بودم؟ براستي خودم بودم؟

عميقاً نگاهم كردي... مطمئنم داشتي به اين فكر ميكردي كه يعني اينقدر عاشقت بودم؟ داشتي فكر ميكردي كه الان كه بهت رسيدم چي؟ خوشبختم؟ يا....

منم نگات ميكردم... و با لبخند روي لبم كه حاكي از رضايت بود... بدون حتي زدن كلمه اي بهت مي گفتم: آره خيلي... خيليييييييي زياد عاشقت بودم و معلومه كه الان با همه وجودم احساس خوشبختي مي كنم...

اعتراف مي كنم كه اوايل آشناييمون با وجود اينكه دوستت داشتم اما حتي تو خوابمم نميديدم كه زندگي با تو اينقدر خوب و قشنگ و رويايي باشه... و وجود نازنينت اينقدر بهم تو همه زمينه اي آرامش روحي و فكري بده... زندگي خيلي قشنگه... خيلي زيباست... زندگي كنار تو مثل زيستن تو بهشته...

 

 

 کلام آخر:

از گل وا شده ي دورترين بوته خاك

به تو اي يار سلام،

حالت آيا خوب است؟

روزگارت آبيست؟

همه اينجا خوبند

ني لبك ميخواند

قاصدك ميرقصد،

دريا آرام است

باد عاشق شده است

و كسي هست در اين خاك غريب

كه به يادت جاريست.......

 زن عمو

 

پ.ن :راستي نظرم در مورد اسم بچه هام عوض شد... پارمين - رادين ... اينا رو فعلا داشته باشيد تا بعد ببينم چي پيش مياد...

عاشقانه دوستت دارم...

دلم ناجور تنگه... دلتنگ تو بودن با وجود بودن كنارت! نميدانم چه حكمتي دارد... شايد ياد قديما افتادم... يا شايدم رفتم به سالهاي قبل از بودنت... يا اصلاً بدو ورودت... نمي دانم...نمي دانم ياد چه چيزي اينگونه مرا دلتنگ و نگران و آشفته كرده...

در تمامي ثانيه هاي بودنم در اين كره خاكي و در همه لحظه هايي كه حضور تو كنارم بزرگترين آرزوي دنياست، با بند بند وجودم، وجود نازنينتو احساست ميكنم... و احساس ميكنم تا آخر زمان به تو پايبندمو كنارت ميمانم...

تو... سر فصل همه عاشقانه هاي مني... و من عاشقي كه تا هميشه تاريخ بيقرار و دلباخته توست... اوايل مي ترسيدم كه روزي عشقم به تو كليشه اي و تكراري بشه و امروز يقين دارم كه تا ابد هر روز عاشقتر و مجنون ترت ميشم...

تو... منشا خوبي، پاكي و بي ريايي در اين دنيايي... و من مجذوب هميشگي تو و سرشت فرشته گونه ات هستم...  متحيرم از كار خدا! براستي به پاس كدام كار نيك نكرده ام تو را نصيبم ساخت؟... نمي دانم! ايكاش لياقت اين همه توجه و لطف الهي را داشته باشم... 

اي تو يگانه عشق زميني ام... با همه وجود عاشقانه دوستت دارم...

28 ارديبهشت 89

 

***

کلام آخر:

هر ثانیه می‌گذرد
چیزی از تو را با خود می‌برد
زمان غارتگر غریبی است
همه چیز را بی اجازه می‌برد
و تنها یک چیز را
همیشه فراموش می‌کند ...
حس  دوست داشتن تو را ...

 

پ.ن:چند وقته ميرم ني ني سايت، بد جوري دلم هوايي شده... از طرفي اصلا شرايط ني ني داري رو هم تا چند سال ندارم... چيكار كنم؟؟!!

 

پ.ن2: امروز اولين سالروز شروع بكار من در شركته... سالروز ورودم مبارك...

فصل جدیدی از زندگی...

روزها دارن مثه باد ميگذرن واسم... نمي دونم واسه اينه كه خيلي بهم خوش ميگذره يا چيزه ديگه... اما خيلي خوشحالم... شادم از اينكه به خواسته هام رسيدم يا در واقع بايد بگم تا كنون به همه خواسته هام كه همگي هم از دلم بوده رسيدم و مي تونم با افتخار بگم كه انسان موفقي در زندگيم بودم و هستم...

امروز كه دارم مينويسم  18 روز از بهار زندگي مشتركم با بهترين همسر دنيا ميگذره و فصل جديدي از  زندگيم آغاز شده... زندگي جديدم خيلي واسم لذت بخشه و در اين موقعيت واقعاً احساس راحتي و آسودگي خيال ميكنم...

 

درست 13 روز ديگه 4 سال ميشه كه با همسر دلخواسته ام آشنا شدم... هر چند كه يكسال از اين 4 سال به فراق ناخواسته منجر شد ولي 3 سالي كه كنارش بودم، هر روزش برام خاطره انگيز بوده و قسم ميخورم كه هر روز از روز قبل عاشقتر و دلباخته ترش ميشم...

هروقت خسته ميشم و شاكي از سردي زمونه، اونه كه با آغوش گرمش ازم استقبال ميكنه تا به من بفهمونه كه ميتونه با گرماي وجودش به دنياي سرد من غلبه كنه...

اونه كه موقعي كه دلتنگمو بي طاقتي ميكنم واسم سنگ صبور ميشه و اونقدر صبوري مي كنه تا من كاملا آروم بشم...

اونه كه هميشه بعد از شام تو چشام نگاه ميكنه و دستامو ميبوسه تا ثابت كنه هميشه قدردان زحمتهامه...

اونه كه خستگيهامو به جون ميخره و خستگياي خودشو فراموش ميكنه و همه كار ميكنه تا لبخند رضايت و روي لبهاي من ببينه...

اونه كه به خاطر داشتن من رنجهاي زيادي متحمل شد و خم به ابرو نيورد...

اونه كه بعد از نمازش سجده شكر به جا مياره و خدا رو به خاطر زندگي قشنگمون شكر ميكنه...

اونه كه  پا به پاي من تو همه سختيها بوده و هست...

 

دلم  ميخواد به بهترين همسر دنيا بگم كه از زندگي با اون احساس رضايت و خرسندي دارم... زندگي با اون خيلي واسم جذاب و هيجان انگيزه و همواره در كنارش خيلي احساس خوشبختي ميكنم.... دلم پر از حرفه، اما مجال اندكي براي نوشتن دارم...  

نمي دونم تا كي ميخوام زنده بمونم ولي اينو خوب مي دونم كه تا آخر آخرش از اينكه يه روزي به تو بله گفتم هرگز پشيمون نميشم...

 

کلام آخر:

 من به چشمان پر از مهر تو عادت دارم به تو و طرز نگاه تو ارادت دارم


عطش حسرت دیدار تو را پایان نیست
اشتیاق است که هر لحظه به تو،من دارم

 

دوستت دارم..

 

در رفتن جان از بدن... گويند هر نوعي سخن... من خود به چشم خويشتن... ديدم كه جانم مي رود...

درست سه سال از غم انگيزترين روز زندگيم ميگذره... روزي كه يه تكه گنده از قلبم و همه احساسات پاكمو به ناچار از خودم كندمو دادم به دست سرنوشت... روزي كه با تداعيش هنوزم مزه تلخشو تو دهنم احساس مي كنم...

اما من هر سال تداعيش مي كنم... مرورش مي كنم تا شيريني وصال برام صدچندان بشه... چون سرنوشت اين بار بر وفق مراد بود و دقيقاً پس از گذشت يكسال رنج و عذاب، همه قلب و احساسم درست زماني كه اصلا انتظارشو نداشتم بهم رسيد...  

 امروز من شادترين و خوشبخت ترين آدم روي زمينم چون خدايي دارم كه هميشه حتي اگه خودمم نخوام هوامو داره و همچنين فرشته اي زميني كه زندگانيمو مديونشم...

...

..

.

دوستت دارم

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به خاطر عطر نان گرم

برای برفی که اب می شود دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت

لبخندی که مهو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

برای پشت کردن به ارزوهای مهال

به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به خاطردود لاله های وحشی

به خاطر گونه ی زرین افتاب گردان

برای بفشیه بنفشه ها دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم

تو را برای لبخند تلخ لحظه ها

پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم

تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم

اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های اسمان دوست می دارم

تو را به اندازه خودت ، اندازه ان قلب پاکت دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ...دوست می دارم

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ...دوست می دارم

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه

تو را به خاطر دوست داشتن...دوست می دارم

تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم...دوست می دارم

 

کلام آخر:

درون دل كه پيدا نيست... پر از زندان و زندانيست... تورا محكوم دل كردم... نميدانم دليلش چيست... سبب شايد همين باشد... بدون تو نبايد زيست

نرگس ش

 

 

من چه گویم که غریبست دلم در وطنم...

 

سنگ صبورم… مي دونم كه اين روزا خيلي آزاردهنده ام... تلخم... مثل هميشه نيستم... يا لااقل مثل دوران طلايي عشقمون نيستم... اما تو خيلي ماهي... اصلاً عوض نشدي و هميشه غرغرهاي منو تلخيهامو ناراحتيهامو و همه بديهايي رو كه در حقت مي كنم با مهربوني پاسخ ميدي و منو هميشه شرمنده صبوريهات مي كني...

مهربونم... الان كه دارم اين متنو مينويسم بغض راه گلومو بسته،نفسم بالا نمياد اما نمي زارم جلوي همكارام اشكم دربياد... همه اينا واسه اينه كه دلتنگ گلي مثل توام... واسه اينه كه پشيمونم كه چرا دق و دلي بقيه رو سر تو خالي مي كنم... تويي كه واقعاً بي تقصيري... تويي كه واقعاً با گذشت و صبوري و انصافاً برخي رفتارهاي من با تو اصلاً شايسته نيست...

 خدايا كاشكي بيشتر كمكم ميكردي واسه اين كه صبورتر از ايني باشم كه هستم... آخه چطوري مي تونم با كسي كه اينقدر دوستش دارم رفتار بدي داشته باشمو محبتمو ازش دريغ كنم... چطوري مي تونم اونو به خاطر رفتارهاي ديگران ماخذه كنم؟ چطوري مي تونم گاهي اينقدر سنگدل و خودخواه بشم؟

 اونم در مقابل كسي كه هرگز خودشو ازم دريغ نميكنه و هميشه درست همون لحظه اي كه بهش احتياج دارم به دادم ميرسه،بهم دلداري ميده و با همه وجودش تلاش ميكنه تا منو آروم كنه... و هميشه هم تو كارش موفقه... و اونقدر خوبه كه حتي يه بار هم كاراي بد منو به روم نياورده...

 

مي دانم چشم های مهربانی روزي اینجا را مي خواند و دست های سخاوتمندي همواره به سویم دراز است  و آغوش گرمی هميشه پذيراي شادي و غصه من است و قلب سرشار از عشقي نيز تا ابديت برايم مي تپد... همين ها مرا بس است كه تا قيامت عاشق باشم و اميدوار...

 

کلام آخر:

دعا مي كنم غرق باران شويد... چو بوي خوش ياس و ريحان شويد... دعا مي كنم در زمستان عشق... بهاري ترين فصل ايمان شويد... 

نجمه

  

پ.ن:  با تاخیر ۱۲ بهمن تولد نجمه جونم مبارك

 

 

سالروز يكي شدن

 

چقدر زود شد يكسال... انگار فقط دو سه ماه گذشته يا حداكثر شش ماه... واقعا سرعت گذر زمان باورم نميشه... يعني به همين زودي يكسال از يكي شدنمون گذشت!؟ يا شايدم حضور عميق تو درون كالبد من به قدري خوشاينده كه گذر زمان اصلاً حريفش نميشه!؟

هميشه خواستم ولي هرگز نتوانستم فلسفه عشقمون، جداييمون و وصالمون رو همانگونه كه هست تفسير كنم... هميشه و با تمام وجودم دركش كردم ولي باز هميشه عاجز از بيانش بودم... هميشه دلم خواسته و ميخواد كه از عظمت روح تو بنويسم، شعري بگم و يا ترسيمش كنم... اما نه نويسنده ام... نه شاعر... و نه نقاش خوبي... فقط مي تونم عاشقت باشم با همه قلبم...  

 

قسم به نبض هستي كه همه عشق و دلگرمي و دنياي من بعد از خدا تو هستي... تويي كه با آمدنت شور و شوقي وصف نشدني به حياتم بخشيدي... و تا هميشه تاريخ تجلي حضور عميق خدا در زندگاني مني...

 

 

 

 

کلام آخر:

باهات ميام نفس نفس... تو آسمون،توي قفس...از اولش تا آخرش دوستت دارم... همينو بس... 

نسيم

  

پ.ن : دلم مي خواست بيشتر بنويسم... حيف كه فشار كار اجازه نميده...

 

معجزه...

 

كلمات چه ناتوانند براي نوشتن اتفاقاتي كه اخيراً رخ داد،به راستي من و تو به كدامين گناه بايد اينگونه مجازات ميشديم....؟؟؟ واژه هاي لعنتي چقدر ناچيزيد براي بيان ذره اي از احساس اين روزهاي من…

۱۲/۰۷/۸۸

اون بالايي رو واسه اين نوشتم كه يه چيزايي هيچ وقت يادم نره... در واقع هيچ وقت يادمون نره... يادمون نره كه ما يه زماني فقط و فقط خدا رو داشتيمو بس... و همين خدا تو اون زمان خيلي خيلي خاص، خيلي بهمون حال داد و هيچ وقت نزاشت بين اون همه غربت ما احساس غريبي كنيم... خدايا ازت ممنونيم...

 

*** 

بعضی اتفاق‌ها هست که باعث ميشه زندگی آدم كلاً تقسيم بشه به قبل از اون اتفاق و بعد از اون اتفاق... تو مهمترين و قشنگترين اتفاق زندگيه مني... هموني كه باعث شد زندگيم دو نيمه كاملاً جدا از هم بشه...

دلم ميخواد تا هميشه همين طوري باشم... همين طوري باشيم.... خوشحال... خوشبخت... و لذت ببريم همواره از كنار هم بودن... دلم ميخواد واسه بچه هامون همه چيزو همين طور كه هست تعريف كنم با همه احساسم به تو و زندگي مشتركمون... با همه سختي هايي كه با هم كشيديم و همه مشكلاتي كه با هم پشت سر گذاشتيم... و با همه خاطرات شيريني كه منو تو توش سهيم بوديم...

 

          

احساس مي كنم سرنوشت من و تو... خارج از هر اتفاقي، اتفاق افتاد... خارج از هر تصوري... انگار كه اصلاً چيزي اتفاقي نباشد... انگار كه چيزي فراتر از اين حرفها باشد و بايد بگويم چيزي شبيه معجزه باشد...

آره، درسته... نميشه كه غير از اين باشه... فقط معجزه است كه ميتونه سرنوشت آدما رو عوض كنه... بهتره حرفمو از اول عوض كنم... تو قشنگترين و تنها معجزه زندگي مني

 

 

کلام آخر:

من رشته محبت تو پاره مي كنم

شايد گره خورد به تو نزديكتر شوم...

مهري

 

پ.ن: اين كلام آخر و من عيناً زندگي كردم...

 

دلم...



دلم حسابي لك زده بود واسه نوشتن،اما راستش يادم رفته بود كه چطوري و از كجا بايد شروع كنم.الان كه دارم مينويسم تو ادارمو اولين باره كه تو اين شرايط دارم پست ميزارم. دلم پر از حرف نگفتست.تو اين مدت كه ننوشتم ، انگار جزيي از خودمو يا شايد بهتره بگم بخش عظيمي از جغرافياي دلمو گم كرده بودم...

زندگي يه كم بفهمي نفهمي داره خودشو بهم نشون ميده اما اميدوارم كم نيارمو با كمك خدا و يار مهربونم بتونم به مشكلاتي كه از اين به بعد روز به روز بيشترم ميشن غلبه كنم.آخه تو زندگيم همين دو تا رو داشتم كه هيچ وقت منو از خودشون نااميد نكردن،هيچ وقت تنهام نزاشتن و هميشه گذاشتن تا بهشون تكيه كنم...

خدايا! مي دونم كه از درونم آگاهي و از همه احوالاتمون،قصد گله و شكايتم ندارم چون تا همين جاشم تا خرخره مديونتم،اونقدر كه هر چقدرم كه شكرتو بگم بازم كمه، بازم نمي تونم ذره اي از خوبيهاتو نسبت به خودم جبران كنم، اما ازت مي خوام كه بازم هواي منو عزيزمو داشته باشي و نذاري كه ديگران ما رو له كنن...

خدايا! تو ميدوني كه ما داريم تلاشمونو ميكنيم، مي دوني كه تو اين دوره و زمونه جوونا واقعاً واسشون سخته كه از صفر شروع كنن و به كسي تكيه نكنن،ولي ما ميخوايم روي پاي خودمون بايستيم،ميخوايم محتاج كسي نباشيم پس كمكمون كن كه تو اين روزاي سخت صبور باشيم و از بودن در كنار هم لذت ببريم...

خداي خوبم از همين جا كتباً بهت قول ميدم كه جبران كنم،قول ميدم به پاس همه اين روزايي كه با رنج و نيش و كنايه اطرافيانم زندگي كردم اگر به خواسته ام رسيدم، به ياري همه انسانهايي بشتابم كه يه روز مثل خودم بودم، قول ميدم از ثروتم به نحو احسن استفاده كنم و تو كارهاي خير پيشقدم باشم... قول ميدم... قول ميدم...


كلام آخر:

به درد هم اگر خورديم قشنگ است...

به شانه بار هم برديم قشنگ است...

در اين دنيا كه پايانش به مرگ است...

براي هم اگر مرديم قشنگ است...

نرگس ش

پ.ن: دل تنگتم خيلي زياد... بابت نظر قشنگتم ازت ممنونم... خيلي سورپرايز شدم...