هوا هنوز از بوی بارانِ بهاری مست است، اما گرمای خورشید، نویدِ تابستانی دور را در خود پنهان کرده. روزها کش میآیند، انگار زمان در این ماهِ سبز و روشن، نفسهایش را آرام میکشد تا تو هم درنگ کنی، تا تو هم ببینی...
ساعتها زیر آسمانِ آبیِ اردیبهشت کندتر میتپند. نسیم، عطرِ یاس و نارنج را با خود میچرخاند و برگهای تازه، در نورِ طلاییِ عصر میدرخشند. اینجا، حتی سکوت هم سبزینهای است، پر از زمزمهی پرندهها و زمزمهی رویشِ چیزهای ناگفته...
کشآمدنِ روزهای اردیبهشت، شبیه لحظهای است که دستت را در جوی آب نگه میداری—نه سرد است، نه گرم؛ فقط زندگی است که میگذرد و تو میخواهی کمی بیشتر در آن بمانی. شاید برای همین است که اردیبهشت، همیشه کمی دیرتر میرود...