اس ام اس جدید تبریک ولادت امام رضا (ع)
میلاد شمس الشموس,خسرو اقلیم طوس
شاه انیس النفوس
برشما وخانواده ی گرامیتان
تبریک و تهنیت
*****اس ام اس ولادت امام رضا (ع)*****
به گوش دل ندا امد,که یار دلربا امد
به درد ما دوا آمد, رضا امد رضا امد
خدا داد آنچه را وعده ,بشد در ماه ذیقعده
که آمد بهترین بنده ,رضا امد ,رضا امد
این مژده ی جانبخش ز سرمد آمد
میلاد یگانه بنت احمد آمد
ای شیعه تو را دهم بشارت امشب
یکدانه گل باغ محمد آمد
شما چه فلزی هستید؟!!
فلز زندگی متولدین فروردین آهن است که ۹ برابر دیگران به آنها قدرت می دهد و شانس و موفقیت آنها را در زندگی نه برابر می کند . انرژی و اشتیاق روانی انها می تواند همچون مشعل فروزانی ٬ راه را برای دستیابی به آرمان های بزرگی که در سر می پرورانند روشن نماید. آنها پیشگامانی هستند که همواره دیگران را به سمت هدفی نایافتنی هدایت می نمایند.متولدین فروردین کمتر به دنبال اندوختن ثروت هستند.ولی اگر شروع به مال اندوزی کنند با چنان سرعتی پیش می روند که وقت نمی کنند بایستند و پول ها را بشمرند. در زمینه پول ٬ زمان و حتی لباس خود بسیار دست و دلبازانه عمل می کنند و هر قدر هم فقیر باشند همیشه چیزی برای بخشیدن دارند. آنها اعتقاد دارند که وقتی به دیگران کمک می کنند نه فقط خرسند می شوند بلکه این عمل آنها باعث می شود که دیگران هم متقابلا کاری برای آنها انجام دهند.
متولدین اردیبهشت : مس
فلز ماه اردیبهشت مس است که رسانای برق و گرماست و بعد از گذشت سالها همچنان درخشان باقی می ماند. در زندگی خانوادگی حاکم ورئیس است و هیچکس جرات ندارد آرامش او را بر هم زند. او مانند زمان صبور است و مانند جنگل عمیق ٬ واز چنان قدرتی برخوردار است که قادر است کوه را جابجا کند ولی آدمی لجوج و یکدنده است. این افراد معمولا از چیزهای کوچک خوششان نمی آید واز همین رو دلبستگی خاصی به عشق پایدار و ثروت دارند.
داستان جالب و آموزنده
داستان کوتاه وخیلی خیلی جالب
برای خوندنش به ادامه مطلب برید لطفا
********اس ام اس دلتنگی جدید 92/6/21********
مشترک عزیز دوری شما قابل تحمل نیست
لطفا قبض دلتنگی خود را پرداخت کنید
********اس ام اس دلتنگی جدید 92/6/21********
واژه هایم رنگ باران دارد وقتی از تو مینویسم
قلبم خیس دلتنگی است و چشمانم طوفانی
********اس ام اس دلتنگی جدید 92/6/21********
من به پایان دلتنگی می اندیشم
آن نهایتی که تو را برای همیشه خواهم داشت
کلبه عشق
only-love.ir
کلبه عشق
از سایت کلبه عشق دیدن کنید پشیمان نمیشید
تجسم کن
ﺗﺠﺴﻢ ﮐﻦ ﮐﻨﺎﺭﺕ ﺑﺎﺷﺪ ...
ﺷﺐ ... ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ...
ﻧﮕﺎﻫﺶ ﮐﻨﯽ ﺗﺎ ﻣﻄﻤﺋﻦ ﺷﻮﯼ ﮐﻪ ﻫﺴﺖ
ﮐﻪ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﺪ ...
ﺻﺒﺢ ﮐﻪ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻣﯽ ﺷﻮﯼ،ﻫﻨﻮﺯﻡ ﻫﺴﺖ !
ﮐﻪ ﺧﻮ ﺍﺏ ﻧﯿﺴﺖ
ﮐﻪ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﻮﺩﻧﺶ
ﻓﮑﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﮑﻦ ...
ﻧﮕﺮﺍﻧﯿﺖ ﺭﺍ ﺑﻔﻬﻤﺪ،ﻧﮕﺎﻫﺖ ﮐﻨﺪ،ﺑﺒﻮﺳﺪﺕ،ﻧﺰﺩﯼﮐﺘﺮ
ﺷﻮﺩ،
ﻃﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﻧﻔﺴﺶ ﺻﻮﺭﺗﺖ ﺭﺍ ﮔﺮﻡ ﮐﻨﺪ،ﺑﮕﻮﯾﺪ :
ﺑﺨﻮﺍﺏ ﻋﺰﯾﺰﻡ،ﮐﻨﺎﺭﺕ ﻫﺴﺘﻢ ...
ﻭﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﺯﻧﺪﮔﯽ ...
ﺧﻮﺩِﺧﻮﺩِ ﺯﻧﺪﮔﯿــــ
چند عکس جدید از گلشیفته فراهانی داور جشنواره فیلم ونیز
به شوق دیدارت...
چه اب و جارویی
راهـ انداخته اند!
چشم ها و مژه هایم...
خاص ترین مخاطب خاص دنیا
با تمام مداد رنگی های دنیا به هر زبانی که بدانی یا ندانی!
خالی از هر تشبیه و استعاره و ایهام ...
تنها یک جمله برایت خواهم نوشت :
دوستت دارم خاص ترین مخاطب خاص دنیا !
تبلیغات قدیمی و خاطره انگیز قبل از انقلاب
خیلیم شیکو مجلسی ツ
بچه های ماااا
اس ام اس های خنده دار
یعنی حجم فکری که قبل خواب تو کله من میاد
اگه وسط روز میومد روزی ۲ یا شاید ۳ تا اختراع رو تو کارنامم داشتم !
***
من یه بار تو اینترنت داشتم میگشتم
بابام اومد پشت سرم مجبور شدم کل Help ویندوز رو بخونم
اگه بدونید چه قابلیت هایی که نداره این ویندوز !
***
وقت خود را چگونه صرف میکنید؟
وقتم – وقتی – وقت
وقتیم – وقتید – وقتند !
***
ﺩﯾﺪﯾﻦ ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﻓﯿﻠﻤﺎ پسره ﻧﺼﻔﻪ ﺷﺐ ﻣﯿﺮﻩ ﻟﺐ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﻌﺪ ﯾﻪ دختره ﻣﯿﺮﻩ ﮐﻨﺎﺭﺵ…؟!
اینا همش ﭼﺮﺗﻪ …
ﻣﻦ ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﺭﻓﺘﻢ ﭼﻨﺪﺗﺎ ﺳﮓ ﺩﻧﺒﺎﻟﻢ ﮐﺮﺩﻥ :|
***
یکی ﺍﺯ ﺩﻻﯾﻠﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﭘﯿﺸﺮﻓﺖ ﻧﻤﯿﮑﻨﻢ
ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺑﻌﺪﺵ ﺍﺯﻡ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻥ :|
***
این چینیا واقعا زبون همدیگرو میفهمن یا جلو بقیه آبرو داری میکنن؟!
***
خیر سرمون رفتیم شمع روشن کردیم حاجت بگیریم
یه زنه هم اومد شمعشو پیش شمعای من روشن کرد
بعد شمعش افتاد رو شمعای من حاجتا قاطی شد الان حالت تهوع بهم دست داده :|
داستان جالب و آموزنده زوجی که عاشق یکدیگر بودند
پس از ۱۱ سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آنرا در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله موضوع را به کل فراموش کرد.
ادامه یادت نره!!!
تصاویری از تبلیغات بسیار جالب و خلاقانه
مخاطب خاص خاص
داستان کوتاه - دزدی از بانک
“همه افراد حاضر در بانک ، حرکت نکنيد ، پول مال دولت است و زندگي به شما تعلق دارد”
همه در بانک به آرامي روي زمين دراز کشيدند.
اين «شيوه تغيير تفکر» نام دارد، تغيير شيوه معمولي فکر کردن .
هنگاميکه دزدان بانک به خانه رسيدند، جواني که (مدرک ليسانس اداره کردن تجارت داشت) به دزد پيرتر(که تنها شش کلاس سواد داشت) گفت «برادر بزرگتر، بيا تا بشماريم چقدر بدست آورده ايم»
دزد پيرتر با تعجب گفت؛ «تو چقدر احمق هستي، اينهمه پول شمردن زمان بسيار زيادي خواهد برد.
امشب تلويزيون ها در خبرها خواهند گفت ما چقدر از بانک دزديده ايم»
اين را ميگويند: «تجربه» اينروز ها، تجربه مهمتر از ورقه کاغذ هايي است که به رخ کشيده ميشود!
پس از آنکه دزدان بانک را ترک کردند ، مدير بانک به رييس خودش گفت، فوري به پليس خبر بدهيد.
اما رييس اش پاسخ داد: «تامل کن! بگذار ما خودان هم 10 ميليون از بانک براي خودمان برداريم و به آن 70 ميليون ميليون که از بانک ناپديد کرده بوديم بيافزاييم»
اين را ميگويند: «با موج شنا کردن» پرده پوشي به وضعيت غيرقابل باوري به نفع خودت !
رييس کل مي گويد: «بسيار خوب خواهد بود که هرماه در بانک دزدي بشود»
اين را ميگويند: «کشتن کسالت» شادي شخصي از انجام وظيفه مهمتر مي شود.
روز بعد، تلويزيون اعلام ميکند 100 ميليون دلار از بانک دزديده شده است.
دزد ها پولها را شمردند و دوباره شمردند اما نتوانستند 20 ميليون بيشتر بدست آورند.
دزدان بسيار عصباني و شاکي بودند:
«ما زندگي و جان خودرا گذاشتيم و تنها 20 ميليون گيرمان آمد. اما روساي بانک 80 ميليون را در يک بشکن بدست آوردند. انگار بهتر است انسان درس خوانده باشد تا اينکه دزد بشود.»
اين را ميگويند؛ «دانش به اندازه طلا ارزش دارد»رييس بانک با خوشحالي ميخنديد زيرا او ضرر خودش در سهام را در اين بانک دزدي پوشش داده بود.
اين را ميگويند؛ «موقعيت شناسي» جسارت را به خطر ترجيح دادن.
قلب دخترا
داستان کوتاه-خوش شانسی یا بد شانسی
يك روز اسب كشاورز به سمت تپه ها فرار كرد. همسايه ها در خانه ي او جمع شدند و به خاطر بدشانسيش به همدردي با او پرداختند.
كشاورز به آنها گفت: «شايد اين بدشانسي و شايد هم خوش شانسي، فقط خدا مي داند.»
يك هفته بعد، اسب كشاورز با يك گله اسب وحشي از آن سوي تپه ها برگشت. اين بار مردم دهكده به او بابت خوش شانسيش تبريك گفتند.
كشاورز گفت: «شايد اين خوش شانسي بوده و شايد هم بدشانسي، فقط خدا مي داند.»
فرداي آن روز وقتي پسر كشاورز در حال رام كردن اسب هاي وحشي بود، از پشت يكي از اسب ها به زمين افتاد و پايش شكست.
اين بار وقتي همسايه ها براي عيادت پسر كشاورز آمدند، به او گفتند: «چه آدم بدشانسي هستي؟»
كشاورز باز جوادب داد: «شايد اين بدشانسي بوده و شايد هم خوش شانسي، فقط خدا مي داند.»
چند روز بعد سربازان ارتش به دهكده آمدند و همه جوانان را براي خدمت در جنگ با خود بردند، به جز پسر كشاورز كه پايش شكسته بود. اين بار مردم با خود گفتند: «شايد اين خوش شانسي بوده و شايد هم بدشانسي، فقط خدا مي داند!»
داستان کوتاه - بهلول و انگور
بهلول گفت: نگاه کن! من مقداری آب به صورت تو می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! بهلول گفت: حال مقداری خاک نرم بر گونه ات می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! سپس بهلول خاک و آب را با هم مخلوط کرد و گلوله ای گلی ساخت و آن را محکم بر پیشانی مرد زد! مرد فریادی کشید و گفت: سرم شکست! بهلول با تعجب گفت: چرا؟ من که کاری نکردم! این گلوله همان مخلوط آب و خاک است و تو نباید احساس درد کنی، اما من سرت را شکستم تا تو دیگر جرات نکنی احکام خدا را بشکنی!!













