کاش
کاش می شد خنده ها را قاب کرد
راه و رسم ِ عاشقی را باب کرد
روح را با عشقِ تو سیراب کرد
برفِ دوری را به بوسه آب کرد
با نوازش چشم ها را خواب کرد
این شبِ تاریک دل ،مهتاب کرد

این شبِ تاریک دل ،مهتاب کرد

ارتا چت لطفا به ادامه مطلب برید
|

به روزهاي سخت که رسيد بسيار تفاوت داشت
آنکس که در روزهاي خوب بامن بسيار تفاهم داشت

لعنت به من كه پاي تو نموندم....لعنت به من كه قلبتو شكوندم
روياي تو شده جدايي از من....همنفسم بيا بمون پيش من
خودت ميدوني كه سهم ما نيست....جداي و بريدن و شكستن
چشماي من پر از اشك شب و روز....حق ميدم بهت تو اتيش عشق من نسوز
برو با مردي كه تو روياهاته....ولي بدون قلب منم باهاته
روياي تو كابوس شب هاي من....دليل خنده هات حرف دل من

لمس کن کلماتی ر اکه برایت می نویسم ...
لغت نامه هاى دنیا را باید آتش زد.
جلوى واژه ى نبودن نوشته اند : “ عدم حضور شخصى یا چیزى ” ؛ همین.
چقدر نبودن تو را ساده فرض مى کنند...
همیشه تو چنین روزایی
یه جورایی از خوشحالی پر در میاوردم و لحظه شماری میکردم
شش روز دیگه تولدمه و من برای اولین بار هیچ
ذوقی ندارم
چرا این کارو باهام کردی .؟؟؟؟.. فک میکنم یه جسم سرد شدم..
گاهی وقتا فک میکنم اگه دوستم رو نداشتم چی میشد
شاید
انقد دردودلم رو تو خودم میریختم که خفه میشدم
چرا انقدر تو زندگیم سوال بی جواب دارم
کاش یکی بود و جواب همه رو بهم میداد

نمیتونم غمو باور بکنم ..منم از هرچی غمه خسته شدم
همه جا بوی دروغ و تهمته ..دیگه از رنگ و ریا خسته شدم
ای خدا خسته شدی از غم من؟
منم از هرچی دعاست خسته شدم
همه مدعی میشن که عاشقن ..چه کنم؟از ادعا خسته شدم
از وفای پرجفا خسته شدم..اینجا اسم آشنا غریبه شد
از غریبو آشنا خسته شدم..ای خدا منو ببر به آسمون
ذیگه از زمینیا خسته شدم
تو چه گفتی سهراب؟
قایقی خواهم ساخت ...
با کدوم عمر دراز؟
نوح اگر کشتی ساخت، عمر خود را گذراند
با تبر روز و شبش، بر درختان افتاد
سالیان طول کشید، عاقبت اما ساخت
پس بگو ای سهراب ... شعر نو خواهم ساخت
بیخیال قایق ....
یا که میگفتی ....
تا شقایق هست زندگی باید کرد؟
این سخن یعنی چه؟
با شقایق باشی.... زندگی خواهی کرد
ورنه این شعرو سخن
یک خیال پوچ است
پس اگر میگفتی ...
تا شقایق هست، حسرتی باید خورد
جمله زیباتر میشد
تو ببخشم سهراب ...
که اگر در شعرت، نکته ای آوردم، انتقادی کردم
بخدا دلگیرم، از تمام دنیا، از خیال و رویا
بخدا دلگیرم، بخدا من سیرم، من جوانی پیرم
زندگی رویا نیست
زندگی پردرد است
زندگی نامرد است، زندگی نامرد است!
آن قدر مرا سرد کرد …
از خودش ..
از عشقش ..
که حالا به جای دل بستن یخ بستم …
حالا به سمت احساسم نیا که لیز میخوری !!

..........................................
בلـــَم گرفتــﮧ...
از همــﮧ بــی تفآوتــی هآ...
از همــﮧ فــَرآموشی هآ...
از هَمﮧ بــی اعتمــآدی هآ...
از هَمﮧ بی توجـــــــــهی ها...
کــآش معلــمی بود و انشـ ـ ـــآیی مــی خوآســت...
"روزگــآر خوב رآ چگونــه مــی گــُذرآنید؟؟؟

امروز چه بد دلم گرفته خدایا
دلم می خواد برگردم به تنهایی خودم
اینجا نگاه های سنگین و حرفای سنگین اذیتم میکنه
اونجا هم تنهایی خودم
پس کجای دنیات برم خدا تو بگو ...
وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ...صورتت از شرم
قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی...
*
وقتی که 20 سالت بود و من
بهت گفتم که دوستت دارم
سرت
رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی انگار از
این
که منو از دست بدی وحشت داشتی
*
وقتی
که 25 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ..
صبحانه
مو آماده کردی وبرام آوردی ..پیشونیم رو بوسیدی و
گفتی
بهتره عجله کنی ..داره دیرت می شه
*
وقتی
30 سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم ..بهم گفتی اگه
راستی
راستی دوستم داری
.بعد از کارت زود بیا
خونه
*
وقتی 40 ساله شدی و من بهت گفتم که دوستت
دارم
تو
داشتی میز شام رو تمیز می کردی و گفتی .باشه عزیزم ولی الان
وقت
اینه که بری
تو
درسها
به
بچه مون کمک کنی
*
وقتی که 50 سالت شد و من
بهت گفتم که دوستت دارم تو همونجور که
بافتنی می بافتی
بهم
نکاه کردی و خندیدی
*
وقتی 60 سالت شد بهت گفتم که
چقدر دوستت دارم و تو به من لبخند
زدی...
*
وقتی که 70 ساله شدی و من
بهت گفتم دوستت دارم در حالی که روی
صندلی
راحتیمون نشسته بودیم من نامه های عاشقانه ات رو که 50
سال
پیش برای من نوشته بودی رو می خوندم و دستامون تو دست هم
بود
*
وقتی که 80 سالت شد ..این
تو بودی که گفتی که من رو دوست داری..نتونستم چیزی بگم ..فقط اشک در چشمام جمع شد
اون
روز بهترین روز زندگی من بود ..چون تو هم گفتی که منو دوست داری
به
کسی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه داری
و
چقدر در زندگی براش ارزش قائل هستی
چون
زمانی که از دستش بدی
مهم
نیست که چقدر بلند فریاد بزنی
اون دیگر صدایت را نخواهد شنید
طوطی اعتراض کرد و زیبا شد ، کلاغ هم راضی به رضای خدا بود .
اکنون طوطی در قفس است و کلاغ آزاد ...
به هر حال فراموش میکنم ، فراموش شدنم را ...
. . مرگ انسان زمانی ست که . . . . . . . . پشت این بغض، بیدی نشسته، که خیال میکرد با این بادها نمیلرزه . . . . . . . چه شغل عجیبی !
نه شب بهانه ای برای خوابیدن دارد
و نه صبح دلیلی برای بیدار شدن !
برای بعضـــی دردهـا نــه میتوان گریــــــه کَــرد نـه میتوان فریــــــاد زد
برای بعضـــی دردها فقـــط میتوان نگــــاه کَرد و بی صـــــدا شکست …
شروع هفته تو را میبینم
باقی هفته
به خاموش کردن خود در اتاقم مشغولم
بقیه در ادامه مطلب
تنهایی را دوست دارم چون عشق دروغی در ان نیست
تنهایی را دوست دارم چون تجربه کرده ام
تنهایی را دوست دارم چون خدا هم تنهاست
تنهایی را دوست دارم چون در کلبه ای تنها ی ام
“همراه آخر
.
.
داستان عجيبي دارد دل
گاهي آنقدر پر ميشود كه اضافه اش از گوشه چشم ميچكد
.
.
براي نبودنت گلايه نميكنم
چون تا نبودنت نباشه لظت بودنت احساس نميش
.
.
دلت را به هر كسي نسپار اين روزها مردم از سپرده بهره ميخواهند
.
.
خدایا….دیروز خوشبختی را حراج کردن.حیف که بچه ی امروزم.خدایا جهنمت فرداس پس چرا الان میسوزم….
جمله ای کوتاه اما....
.
.
.
.
.
.
.
.
.زیبا
.
.
.ادت همانن قصه ی سیگارم میماند
که سالهاست میگویم این نخ اخر است

همين روزاست كه بميرم همين روزاست مسافرم
به شهر قلب سنگ تو همين روزا بايد برم
دوسم نداشتي ميدونم اي از همه جا بي خبر
گفتن بهم دزد دله ولي نكردم باورم
دل من و دل تو از جنس هم ديگه نيست
دل و من و دل و تو با هم ديگه يكي نيست
دل من و دل تو يه عمر دروغ و نيرنگ
دل من از جنس خاك دل تو مثال سرد
هر چي ميگردم تو دلت باسه من جايي نداره
دلم ميخواد تركت كنه جا باسه رفتن نداره
اجازه ميخوام كه بگم اجازه هست عاشق بشماگه كه لايق بدوني فداي خنده هات بشم
پسر جون!!
+…مـَטּ زטּ هستمـ وُ تو مـَرב ...
مَعلومـ نمـےشہ مُنتظر تـاکـسے هَستے یا آواره خیابـونـہـا…
بُخار توے هَوا مـالِ سَـرمـاست یا دود سیگـار…
غمی غمناک

کاش می شد
با من امشب چیزی از رفتن نگو
نه نگو از این سفر با من نگو
من به پایان می رسم از کوچ تو
با من از آغاز این مردن نگو
کاش می شد لحظه ها را پس گرفت
کاش می شد از تو بود و تا تو بود
کاش می شد در تو گم شد از همه
کاش می شد تا همیشه با تو بود
کاش فردا را کسی پنهان کند
لحظه را در لحظه سرگردان کند
کاش ساعت را بمیراند به خواب
ماه را بر شاخه آویزان کند
می روی تا قصه را غم نامه تدفین گل
می روی تا واژه را باران خاکستر کنی
ثانیه تا ثانیه پل واره ویران شدن
می روی تا بخشی از جان مرا پرپر کنی
اما قطره ای از اقیانوس نچشیدم
من در سرزمین خزان،که تمام برگها محکوم به اعدام
و پوشیدن کفن زرد قبل از مرگ هستند
در شبی سرد،توسط جوخه غرورم
با طناب ضعف اعدام می شوم
ای کاش فرصت داشتم تا چند صباحی را
در سرزمین بهاران،جایی که گلهای جبران
همیشه بوی عفو و بخشش را می دهند،باشم
ای کاش سفیر سرزمین بهاران با مرکب عشق بیاید.
هر گاه که فصلهای سال بعد از جابجایی
جایشان را به پاییز می دهند
می فهمم که یک پاییز دیگر از عمرم گذشت
بدون رویت بهار
ای کاش می شد قدمی در سرزمین بهاران گذاشت
و بوی گلهای دوستی را تجربه کرد
و از این سرزمین کوچ کنم
اما اضطراب کوچکترین لغزش و تعبید از خزان
و ورود به سرزمین و تبعید گاه رنگها
و مدفن عشق مرا آزار می دهد.
