اسم این وبلاگ قبلا معجزه بود!!!

معجزه


همون چیزی که درست زمانی نازل میشه که کسی به وجود خدا شک میکنه و دلیلی میشه برای اثبات بی نهایت ...

و تو درست زمانی آمدی که من شک داشتم ...
نه بر وجود خدای بزرگم ...تو درست زمانی بر من نازل شدی که من شک کردم به حضور عشق ...و تو باریدی بر دل تشنه من ...
که عطر ریحان داشت دست بانوی سپید پوشی که من را به دیدار عشق دعوت کرد ...


 

 

 

 

بسی رنج ها باید برد از این دنیا تا پخته شوی !



بسی رنج ها باید برد از این دنیا تا پخته شوی !

خشته خام رابنگر ! که باقطره باران چگونه خیس می خورد

پس امیدوار باش که گریه امروز خنده فرداتوست دخترم

من به تو افتخار میکنم دختر خوشگلم


اینو مامان خوشگلم بهم گفت دوستت دارم مامان

عاقبت دل دادن من !!!

 

 

 

 

بکسی دل میدیم به امید آنکه اون روزی عاشق ما شود اما دریغ از شنیدن


 کلمه ای محبت آمیز ، این چه قانون بی عدالتیه که ما آدما داریم ، 
 
 کاش کمی معرفت در  وجودمون بود تا کسی که  به ما محبت میکنه خودمونو 
واسش  نمیگرفتیم و

مغرورانه ازش

نمی گذشتیم....



************************


من پنداشتم او مرا خواهد برد به همان کوچه ی رنگین شده از تابستان به همان خانه ی بی رنگ و ریا و

 همان لحظه که بی تاب شوم ...او مرا خواهد برد به همان سادگی رفتن باد ...ولی از یاد

 

 

 

 

 

غریب است دوست داشتن. و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن... وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل

دوستمان دارد ... و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛ به بازیش می‌گیریم هر چه او

عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر. تقصیر از ما نیست؛ تمامیِ قصه هایِ

عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند           ( دکتر شریعتی)


 

دلی که از بی کسی غمگین است ، هر کسی را می تواند تحمل کند.


دلی که از بی کسی غمگین است ، هر کسی را می تواند تحمل کند.

امروز به غريبه اي مي گويي ‘ دوستت دارم .!!!!!!!!


امروز به غريبه اي مي گويي ‘ دوستت دارم .

صدايش مي كني عشقم !!!

از حرمت دوستي حرف مي زني ‘

كه خود حرمت شكن دل بي كسي شده اي .

از نيم نگاه ها مي گويي ‘

كه هنوزم ‘ تمام نگاهم ‘ چشم به راه توست .

از عشقي مي گويي ‘ كه حالت را آشفته

گويي اين شبها خواب را از تو ربوده .

كه نمي داني ‘ چشماني خيس است

از نبودنت ...

مي خواهي دستي را بگيري !!!

كه همين دستان تو بود كه ‘

گره از قلبم گشود .

از آغوشي مي گويي

كه روزي باز بود برايم .

مي خواهي جان فدا كني !!!

كه امروز ‘ جانم بر لب رسيد ‘

از بي وفايي ها يت .

آري ‘

نگاهت سوي غريبه هاست ...

اي آشنايي ديروز من .

مي دانم كه ديوانه و دل داده شدي .

به دنبال چه مي گردي ؟

كه مي دانم روزي اندوه اين ‘

دوست داشتن هاي تكراري ات

تو را به دست فراموشي مي سپارد .

کو ماه من !

کو ماه من !

ماه و دیگر نمی بینم

هوا ابریست و من تنهام

منی که هر شب روبه ماه تورا میدیدم

دگر نمی بینم !

کجاست ماهم

همون ماهی که چون یار بود

همدمم تا سحرگاه بود

آنهم مثل یار گریز پایم رفت!

کجاست ماهم کجاست یارم!

میون اشکهایم امشب ، هلال ماهو میبینم !

اما افسوس و صد افسوس !

چشم هایم را میمالم ..... چشم هایم را میمالم !!!

دگر اشک نیست و ماه هم نیست و

یارم نیست!!!ش

خیال یار

مرا شوری به دل افتاده انگار     

                         که نتوانم کنم احوال انگار      
                                                                    
روم هر لحظه ای در فکر دلدار  

                                                                نباشم ساعتی گویی تو هوشیار     

چنان خاطر پریشم در پی او   

                                                               
                         مبادا در پیش افتد کفتار 
 
 به قدری محو مه رویت شدم یار   

                                                                                   شدم عاجز ز توصیفت انگار

سرم بر بالین شاید بخوابم         
                     
                        بیافتد روی رخسارت به افکار

دلم محبوس گویی در درونم 

                        که با روی عزیزش گردد افطار

ترسم دوری کند قلبش چو دیوار  

                       از اندیشه در رنجم بسیار

الهی یار من آخر به خیر کن  

                       بکن راهش چو قلبش هموار 

مبادا او را مشکل بیافتد    

                       بکن من را بجای او گرفتار

                  

قصه وفا

دیر زمانی است که وفا قصه برف به تابستان است

و صداقت مضحکه دست هوس بازان است

از زمانی که دروغ بر کرسی عشق نشست ٬

جای راستی و وفا در ته پوچستان است ...

 به تو ای دوست سلام

 
به تو ای دوست سلام دل صافت نفس سرد مرا آتش زد، کام تو نوش و دلت، گلگون باد، بهل از خویش

بگویم که مرا بشناسی: روزگاریست که هم صحبت من تنهائی است، یار دیرینه ی من درد و غم

رسوائی است، عقل و هوشم همه مدهوش وجودی نیکوست، ولی افسوس که روحم به تنم زندانی

است، چه کنم با غم خویش؟ که گهی بغض دلم می ترکد، دل تنگم ز عطش می سوزد، شانه ای می

خواهم که بگذارم سر خود بر رویش و کنم گریه که شاید کمی آرام شوم، ولی افسوس که نسیت. کاش

می شد که من از عشق حذر می کردم یا که این زندگی سوخته سر می کردم، ای که قلبم بشکستی و

دلم بربودی! ز چه رو این دل بشکسته به غم آلودی؟ من غافل که به تو هیچ جفا ننمودم، بکن آگه که

کدامین ره کج پیمودم؟ ای فلک ننگ به تو خنجرت از پشت زدی، به کدامین گنه آخر تو به من مشت

زدی؟ کاش می شد که زمین جسم مرا می بلعید، کاش این دهر دورو بخت مرا برمی چید، آه ای دوست!

که دیگر رمقی در من نیست، تو بگو داغ تر ار آتش غم دیگر چیست؟ من که خاکسترم اکنون و نماندم

آتش. دیگر ای باد صبا دست ز بختم بردار خبر از یار نیار دل من خاک شد و دوش به بادش دادم مگر این

غم ز سرم دور شود ولی افسوس نشد، ولی افسوس نشد...

هرکاری کردم نشد مهرت ز دل برون کنم


هر کاری کردم، نشد مهرت ز دل برون کنم

چکردی با من، که نشد لحظه ای یاد دگر کنم

آشفته حالم ، پریشان و بی خبر زتو

دست هایم همچنان کشیدست،سوی تو

اما افسوس ز سایه ام، میگریزی ز نگاه من فراری!!!

کاش میدانستی خسته ام از این همه بیقراری

نکرده خطا، محکومم میکنی به حبس ندیدن چشات

من چکرده ام ، که تو بی مهری ز مهرم

ز دوری از همه میگریزم

رفیقم گشته این کاغذ و قلبم

پریشون و دلتنگم ز احوال تو

بدون قلبم همیشه بیقرار توست

هرکاری کردم نشد مهرت ز دل برون کنم

چکردی با من که نشد لحظه ای یاد دگر کنم

پنجره احساس

شکایتی نمی کنم

گذشته فصل من اگر

خیال قصه گوی تو

پس از سقوط این غزل

در امتداد لحظه ها

به شوق روز های نو

ندارد از دلم خبر

شکایتی نمی کنم

گذشته فصل من اگر

به من نمزنی تو سر

دوست داشتن تو.......


روبروی هم ایستادیم

وسوسه خیال بوسیدن تو می داد آزارم

خیره به چشم تو شدم

قطره اشکی از دلم سرازیر شد

تا به عمق وجود تو رسیم...

عاشقانه در آغوشم کشیدی سخت

صدای سکوت شب مرا محکوم می کرد!

محکوم٬به بودن

محکوم به٬دوست داشتن تو.....

و کاش میدانستی٬که چه لذتی داشت

بوییدن تو در آغوش تو در آنشب محکومی
٬
وچه حکم زیبایی بود٬

                       دوست داشتن تو و بودن با تو................
    

دلتنگی

اگر سهم من از این همه ستاره فقط سوسوی غریبی است٫

غمی نیست همین انتظار رسیدن شب برایم کافی است.!
 

تو می روی و من فقط تماشایت می کنم

چاره ای نیست که من سالهاست که به تنهایی عادت دارم

اگه اشکمام روی گونه هام رونه ٬ اگه بغض توی گلومه ٬

اگه زیر لب همش آه میکشم

چکنم چاره ای جز اینها ندارم

آخه من عاشقم اما تو رو که هیچ وقت ندارم

تمامه شعرای دلتنگیو از بر می خونم 

می بینی عاشقم اما تو رو که هیچ وقت ندارم

دوستت دارم ای آفرینش من
    
      

یکی بود یکی نبود!!!

یکی بود،یکی نبود!

یه دختری بود خوشگل و ناز ،فخر میفروخت به خلق آسمون،

هرکسی شیفته اون اما اون سخت از کسی خوشش میومد ،

مغرور و بی احساس!

میشد عمری با یکی هم خونه شه اما، فرداش که میشد،فارغ

مهر و عشق میشد ...

ادامه نوشته

آدم ها عاشق می شوند...

آدم ها عاشق که می شوند ...

این چندمین نامه ای است که برایت می نویسم ...نمی دانم !

نامه هایی بی مقصد ! بی نشان !

 نامه هایی که هرگز نباید آن ها را بخوانی .راستش را بخواهی اگر

بخوانی وقتی که خیالت راحت بشود که

دوستت دارم همه چیز عادی و روزمره می شود .آن قدر عادی که شاید

اصلا یادت برود یک روزی عاشقم

بوده ای ! این نامه هم باشد برای روز مبادا ...اگر می شود تو هم دیگر

نگو دوستم داری .

بگذار بیقرار شنیدن شوم !

آن قدر که روزها و شب ها را بگریم .آن قدر که دفترها شعر برایت بگویم ...


فاصله گاهی اشتیاق می آورد ...عشق می آفریند !

آدم ها وقتی عاشق می شوند مهربان تر از همیشه اند !

پروانه ها را دوست دارند .گل ها ، درختان ،

شکوفه ها ...برف ...باران ...

آدم ها عاشق که می شوند با همه چیز مهربان می شوند .

حتی پنجره ها را دوست دارند و کلاغ هایی که از سر بی خیالی 

روی بام ها می نشینند و قار قار می کنند !

عاشق که می شوند هم مرغ عشق را دوست دارند هم گربه های

بدجنس را !

هم شب سیاه را دوست دارند و هم روزهای آفتابی را !

وقتی باران می آید اخم هایشان

توی هم نمی رود ...می زنند زیر باران راه می روند ...

اشک می ریزند ...شعر می خوانند ...

حتی عاشق خیابان های خلوت و طولانی می شوند ...

عاشق برگ های خزان زده ...عاشق شاخه های درختان

پیر ...نیمکت های خالی ...فنجان های جفت قهوه ...

دیوان حافظ ...فال ...و تردید میان رسیدن و

نرسیدن !

قطره های اشکی که توی خلوت می چکد روی دفتر خاطراتشان ...

روی عکسی که لبخند می زند ...

و شعرهایی که گاه و بیگاه از درون دلی سرشار از رنج و درد زاده

می شوند ...

آدم ها وقتی که عاشق می شوند با همه ی دنیا مهربان می شوند

غیر از رقیبی که می خواهند با

دست خودشان خفه اش کنند !

باز تضادی دیگر ...می بینی ...در نهایت عشق ، باز هم دل آدم ها

خالی از سیاهی نیست !

آدم ها عاشق که می شوند مالک هم می شوند .

مالک قلبی که فقط باید برای تو بتپد ...مالک چشمی

 که فقط باید به تو نگاه کند ...مالک لبی که فقط به تو بخندد ...

مالک جسم و روحی که فقط مال تو

باشد ..

.آدم ها که عاشق می شوند سخت می شود کنارشان ماند و آزاد بود !

به نظر تو کدام بهتر

است ...

عاشق بودن یا آزاد بودن ؟

به نظر من عشق در اسارت میمیرد !

آدم ها عاشق که می شوند شبیه قدیس ها

با همه دوست و مهربانند ! و

وقتی که از عشق

می گذرند ...

وقتی که زمان می گذرد ...

وقتی که می رسند به هم روزمره و عادی می شوند و وقتی که

نمی رسند خسته و تنها و منزوی! عشق گاهی جان می دهد

و گاهی جان می گیرد ...

این چندمین نامه بود که برایت نوشتم ؟ نمی دانم ...

همین قدر می دانم که

هنوز عاشق پنجره های رو به بارانم ...

 

هنوز مهربانم ...

 

هنوز دستانم بوی گل می دهد ...

هنوز دوستم داری

و گل های سرخی که داده ای توی گلدانند ...

 

والنتاین امسال هم به تنهایی گذشت.......... عاشق بی عشق...!!!

امروز من هم به تنهایی گذشت.......

رسیده روزه عشقو من هنوز تنها ی راهم....

    رسیده روزه عشقو عشق من هرجا که باشی خوش باشی..

   آسمان دلت نورانی باشه و دلم امیدواره که یه روزی پیدایت میکنه! من امروز با خیال تو آرام آرامم ...

   عزیزم  روز عشق تو مبارک....... عشق گم شده من خواهم پیدایت کرد روزی



happy  valentin   

پری جون مــــــــــــــــــــــــــــــــا!!!

یکی بود یکی نبود

زیر سقف آسمون یه پریه خسته بود

چشاش از گلایه خسته

لباش از تنهایی  بسته

دلشم خیلی شکسته

خسته از هرچی سیاهی

پری جون زندگی اینه خواستی تو پری نباشی

آدما انصاف ندارن

کاشکی تو لولوه باشی

توی بیداد زمونه

توی این ظلمت و تاری

حیفه تو پریه باشی 

پری جون خدا بزرگه 

سحر و زود میرسونه
                                                                   

نامه ای به خدا

سلام خدایا منو ببخش که با لبای بسته باهات حرف میزنم٬ آخه

نمی خوام لبامو به شکوه پیشت باز کنم ٫ خدا جونم خیلی تنهام

یه عالم حرف ناگفته دارم واست٫ هر چند هم نامه نانوشته

دانی...... !!!

خدا چقد خستم ازاین همه آدمه نامرد.... زندگی برای چی!!!

زندگی میکنیم که دروغ بگیم٬ دروغ بشنویم٬ خدایا کو آرامش بچه گی ام

کو اون ریحان شاد کو کو کو!!!

زندگی آروم بی دغ دغه  آرزومه...

نه عشقی جز تو تو تنهاییام نیست وای... اگه تو هم نبودی با غم

بیکسی٫ تنهایی تو خونه٫کاشانه خودم میمردم...

خدا جونم اگه عاشقم پس چرا اینقدر تنهام٬ اگه  عاشق نیستم

چرا میگریم...

خدا خیلی تنهام به حکمت اشکای امشب من،منو تنها نذار٬ 

تورو دوست دارم٬وقتی میگذری از خودت......

خدایا چرا ما آدما فقظ ثانیه ای با مرگ فاصله داریم٬ خدا چرا؟؟؟؟

اینقدر چرا.... زندگی یعنی چی؟؟! یعنی اینقدر چرا٫ اینقدر

تنهایی؟!

ببخشم که اینقدر دلتنگم خدایا٬ با تمام وجودم دوست دارم

وداع عشق...


یه نگاه٬یه دل بیقرار

یه هوس٬یه هوس کودکانه!

یه تبسم٬یه خیال

یه عطش٬یه نوازش!

یه شروع عاشقی

یه سردر گمی٬یه دلی که عاشقه

این هوس نیست که مرا جادوی خود کرده !

این یه عشقه که شروع خنده هام

که شروع گریه هامه

که شروع ٬رسواییمه

                   شیدایی٬ بیکسی

و در اوج دوست داشتن٬ درست زمان عاشقی

تنها موندن چه سخته٬ اینگونه زیستن
عاشقه٬ 

                                 بی
عشق  

خورشیدم عشقم بود................

                
کناره یک کـــــــــــوه بلند

کلبه ای بــــــود٫ که درون راهی به تاریــــکی

نداشت

همه جــــا روشن بود خورشیدم

عشـــــــــــــقم بود

چه گرمایـــــــــــــی بین مـــــــــــــــا بود

خورشــــــــیدم همیشه بیدار بود

توی اون کلبه زمان معنا نداشــــــــت

وسوسه بین مــــــــــــا جایی نداشت

عشــــــــقو از
چشماش میخوند این دل

مــــــــــــــــــن

وای عجب خورشید رویایــــــــــی بود برای من

یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور


یوســـــــــــــــــــــــف گمگشـــــــــــــــته باز آید به کنعان عم مخــــــــــــــــــــــــور

عاشــــــــــــــــــــــق رسوا شده از عشـــــــــــــــــــــــــق به یوســـــــــــف غم مخــــــــــــــــــــــــــور

یوســـــــــــــــــــفت باز آید ز در تو غم مخــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــور

چو من با خیـــــــــــــــــال روی او ارام بگیــــــــــــــــــــــــــــــرو غم مخـــــــــــــــــــــــــــــــــــور

کنـــون گر جای من بودی و می دانستی که یوســـــفت هرگز باز نم آید چه می کردی پس غم مخـــــــــور

یوســـــــــــــــــــفت باز آید به دیار قلب تو پـــــــــــــــــــس غم مخــــــــــور٬ ناله مـــــــــــکن از درد دوری

کنـــــــــــــــــون گر جای من بودی چه می کردی ای آشــــــــــــــــفته حال٫ ای زلیـــــــــــــــــــــــــــــخا

به عاشـــــــــــــــــــــــقان نوید ده که بـــــــــــــــــــــــاز آید یوســـــــــــــــف تــــو پس غم مخـــــــــــــــــــــــور

آره٬ یوسف گمگشته بــــــــــــــــــــــــــاز آید بــــــــــــــــــــــــــــه کنعان غم مخــــــــــــــــــــور

                                                                                                                                                                                                                  
                                                                                             
                                                                                                
                                                                                                   
                                                                          
                                                                                                             

کو گوش شنوا....................! ! !

داد نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزن!!!

کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو گوش شنوا

گوش مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن مدتی

است

که با سیلی محکم

بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد خزان

کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر

گشته است!

سلام بــــــــــروبــــــــــــــــــــــــچ من این شعرارو سر کلاس زبان

عمومی نوشتم این بالا را واسه استادم نوشتم که اون روز هی

به من میگفت حواست کجاست با این شعر به او گفتم که کجا

بودم....!!!!!!!!!!!!!!!!!

ey parande to baraye hamishe azadiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii

 پرنده ای که مال تو نیست 100 تا قفس هم که بسازی آخرش

میره 
 
.شرط دل دادن دل گرفتن است وگرنه یکی بی دل می مونه

ویکی دو دل
 
.نه آنچنان عاشق باش که هیچ چیز نبینی نه آنقدر ببین که هرگز

عاشق نشوی


                  

من فعلآ نیستم

من فعلآ نیستم

دانشگاه کلاس دارم

سر فرصت همتونو لینک می کنمو به وبلاگ همتون

سر میزنم

دوستون دارم زودی میام خوب دوستون دارم

بذار برو از پیش من تا که جون عشقمون

دیگه برو از پیش من٬لایق من نبودی

ثروت عقل من کجا٬پوچی فکر تو کجا

نگاه به گریه هام نکن اینم یه روز تموم میشه

باید بری از پیش من دیگه نمی خوامت برو
  هر چی بوده تموم شده

تو شاهزاده و من گدا آره بذارو تو برو

دیگه نمی خوامت برو
عشق من لایق قلب من نبودی

عشق دروغی نمی خوام فقط بذار برو برو برو........
                                            

می خوام برم تا عاشقی از یاد هر دومون بره!!!!!

می خوام برم بهم نگو نرو نرو

دیگه تموم شد هرچی بود

باید برم تا عاشقی از یاده هردمون بره

خسته شدم از هرچی عشق آدماست

دارم میرم دروغ می گی پیشم بمون

من که می دونم خسته ای از فاصله

اما دروغ نگو دوستم داری یا که نرو!

دارم میرم منو ببین٬ که راه برگشت نذاشتی تو برام

تو با روغ و حقه هات منو به بیراههء زندگی کشوندی

دارم میرم نگو نرو هرچی بوده تموم شده

دروغ میگفتی عاشقی دستت برایم رو شده 
                                                         

دروغ

دیدی تموم شد عشقمون

خسته شدیم از عشقمون

نتهام گذاشتی بی وفا

رسوام گذاشتی بی حیاء

دیدی آخر یه روز تنهاشدم من

میون مردمان رسوا شدم من

تو کردی با دروغ قلب و پریشون

خدایا آشفته حالم اون نشه یه وقت پریشون

دیدی با دروغ قلب و شکوندی

الهی روزگار داغت ببینم


که بی خود با دروغات منو شکوندی

منم به پایان رسیدم

یه روز منم به آخر رسیدم

دیدی می گفتی خسته ای از عشق

نمی خوای عاشق بشی ٬خسته راه عشق بشی

گفتی به من٬بهترینی تو از همه

آره عاشق شدی دل دادی به راه من

گفتمت منم یه روز تموم می شم برای تو

تو به من اخم کردی گفتی جدایی از تو برای من محاله

آره عاشقت شدم بی تو میمیرم ای نیاز

ای تویی که باعث شروع من شدی

من کنارت موندم با تمام صداقت تو را خوندم

تمامه شعرای تو را خط به خط از بر شدم

تو شدی بت کدهء این دل من

این دلی که هیچ بتی جز تو نداشت

یه روزی دستت تو مُرد

تو به من اخم کردی اما نه برای بودن من

تو نگاه به غریبه کردی٬ بی خبر از آنکه مندر پس خیال تو

بی خبر از آنچه هست٬ باز تو را میخواندم در سکوت تنهایی و بی خبری خود

تورا 

تورا می خواندم ٬ تو را می خواندم.......

آره دیدی منم به آخر رسیدم اما

هنوز عاشقتم ٬ هنوز دل گرمم از تو

از تویی که یه روزی عاشقه من بودی

                                          سال جدید بر همگان مبارک    ۲/۱/۱۳۸۸
 

قسمته منه شوریده حال

توی یک جاده که رو به انتها نداره

بی هدف سمت تو می آمدم

هراسان بودم از گرگ بیابان

تا که تو آغوشه تو آروم گرفتم

جاده ام دیگه رنگ سیاهی نگرفت

تا همیشه انتها را تو آغوشه تو دیدم

در کناره هم موندیم٬واسه هم از فرداها خوندیم

قول دادیم خزان نباشیم٬تاهمیشه زنده باشیم  

دیگه من دل به هیچ جاده ای ندادم

خواستم که برن همسفرام از دوروبر من

آخه من عمری خسته راه تو بودم 

                       دوستت دارم ای خدای بی همتا 
۱۳۸۷/۱۲/۲۸

یادگار سالهای بچگی

سلام دوستان من

همه میدونید که دیگه نزدیک سال جدیده و خانومها و آقایون البته

بعضی از آقایون

مشغول خونه تکانی هستن.  منم تو اتاقم مشغول کارام و تمیز

کردن بودم که زیر فرش اتاقم یه دفترچه پیدا کردم خوشحال شدم

زود بازش کردم و شروع به خوندن اون کردم....... آرزو هام

آرزوهایی که تو دوران کودکی نوجوانی و جوانی داشتم میخوندم

  اما الان دارم به آرزوهایی که اون موقع داشتم میخندم چون الان

به بیشتر اونها رسیدم و به فکر عمیقی فرو رفتم همش به این

فکر میکردم که شاید چند سال دیگه به آرزو های الانم

بخندم ............

واقعآچه دنیای جالبیه همه کاراش خنده داره