در باب اشاعه لمپنیسم مدرن

سالها پیش ، قبل از این که شبکه های اجتماعی به شکل امروزی همه گیر بشن و از صغیر و کبیر یه پروفایل پر زرق و برق برای خودشون بسازن ، ما بودیم و چند تا سایت و نرم افزار پیام رسان که به لطف اینترنت Dial-Up بهشون دسترسی داشتیم و برای هر بار لاگین کردن تو این سایتها باید کلی وقت صرف می کردیم ، تازه اگر شانس میاوردیم و فیلتر نشده بودن میتونستیم چند دقیقه ای گشت و گذار کنیم ، البته تا قبل از اینکه صدای اعتراض خانواده از اشغال بودن خط تلفن بلند بشه ...
 

ادامه نوشته

اشتراك غير منطقي نامتعادل

خيلي وقته كه اين سوال ذهنم رو مشغول كرده ...

چرا دخترها فكر ميكنن بعد تموم شدن يه رابطه احساسي ( از نظر خودشون احساسي غير منطقي ) ، با يه شخص خاص ، ميتونن با همون فرد خاص يه رابطه غير احساسي منطقي داشته باشن ؟؟؟

واقعاً برام سواله ...

لطفا گوسفند نباشيد ...

اينو مينويسم كه يادم بمونه ...

توي هر رابطه اي كه وارد شديد ، چه احساسي و غير احساسي ، هيچوقت خودتون رو سانسور نكنيد ، همه حرفاتون رو بزنيد ، چه خوب و چه بد ...

چون در پايان ، چه رابطه به سرانجام برسه چه نيمه كاره بمونه ، حرف هاي نگفته بدجوري روي دلتون سنگيني ميكنه ، طرف مقابل هم شما رو يه آدم بي زبون و احمق فرض ميكنه كه نه به چيزي اعتراض مي كنيد و نه تمايل به تغيير چيزي داريد ...

كسي كه ميخواد بره ، چه بهتر كه همون اول داستان بره ....

نقطه ، پايان ...

چنته خالي ، پز عالي ...

گاهي پيش خودم فكر ميكنم مردك ، نه چيزي در چنته داره نه ذره اي عقل در سر !!!

فقط به مقدار بسيار زياد ادعا داره !!!

هميشه از جماعت متدين و خشكه مذهب فراري بودم ، الان بيشتر از هميشه ...

شب يلدا ...

شب يلدا ، پدري كه در جمع خانواده حافظ مي خواند ...

هر که شد مَحرَمِ دل در حرم یار بماند               وآن که این کار ندانست در انکار بماند
اگر از پرده برون شد دل من، عیب مکن!            شُکر ایزد که نه در پردهٔ پندار بماند
صوفیان واسِتُدند از گرو مِی همه رَخْت              دَلق ما بود که در خانهٔ خَمّار بماند
محتسب شیخ شد و فِسق خود از یاد ببرد!        قصهٔ ماست که در هر سر بازار بماند
هر می لعل کز آن دست بلورین ستدیم              آب حَسرَت شد و در چشم گُهربار بماند
جز دل من کز اَزَل تا به ابد عاشق رفت              جاودان کس نشنیدم که در این کار بماند
گشت بیمار که چون چَشم تو گردد نرگس          شیوهٔ تو نشدش حاصل و بیمار بماند!
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر                 یادگاری که در این گنبد دَوّار بماند
داشتم دَلقی و صد عیب مرا می‌پوشید             خِرقهْ رهنِ مِی و مُطرب شد و زُنّار بماند
بر جمال تو چنان صورت چین حیران شد             که حدیثش همه جا بر در و دیوار بماند
به تماشاگه زلفش دل حافظ روزی                    شُد که بازآید و جاوید گرفتار بماند

كلماتي كه زماني نرم تر از موم بر لبانت جاري بود حالا ناخوانا هستند ، دستهايي كه زماني با آهن و فولاد سر و كار داشتند حالا وقتي مي خواهد ديوان حافظ را ورق بزند مي لرزند ....

هيچ چيز مثل قبل نيست ، هيچ چيز .

آغاز هفتمين دهه زندگي ات مبارك پدرم ....

حلقه ...

دخترك روي صندلي كنار پياده رو نشسته بود ، سرش رو انداخته بود پايين ، به انگشتهاش خيره شده بود ، نزديك تر كه شدم اشك رو صورتش ديدم ، حلقه ازدواجي كه توي انگشت دست چپش بود رو تقريباً تا روي ناخنش آورده بود بيرون ، انگار مردد باشه ، نه ميتونست در بياره ، نه ميتونست بذاره سر جاش بمونه ...

يه كم ميبردش به سمت جاي خودش و مجدداً مياوردش روي ناخنش ، چند بار اين كار رو كرد ، وقتي بهش رسيدم ديدم همونجوري كه سرش پايينه داره ميخنده ، انگشتر رو توي دستش كرد و بلند شد و راه افتاد ....

به مسيرم ادامه دادم ...

اهل كاشانم ...

روزگارم بد نيست ، اگر بگذارند !!!!

حسرت

همه زندگيمون شده حسرت خوردن ، حسرت چيزهايي كه نداريم و دارند !!!!

نت زندگي

باور كن ...

يك روز همه نت هاي دنيا تمام مي شوند ، شاعرها مي شوند راننده تاكسي با نگاهي خيره و سيگاري هميشگي گوشه لب ، آهنگسازها مي شوند معلم تاريخ با فرازها و فرودهاي تاريخي ، خواننده ها هم مي شوند دادزن ، سوالات كنكور ، پيتزاي ايتاليايي ، عكس پرسنلي و ...

آنوقت تو ميماني و آلبوم هاي تكراري و صداهايي كه رفته رفته فرسوده مي شوند ، و تو نمي داني ....

و تو نمي داني كه ....

يك روز همه نت هاي دنيا تمام مي شوند .

پ . ن : كامنت هاي تبليغاتي بدون مكث پاك ميشن ، كامنتهاي كليشه اي "وبلاگ خوبي داري به من هم سر بزن" هم همينطور !!!! پس خودتون رو خسته نكنيد ...

هابيل و قابيل !!!

اين روزها ، وقتي پاي يه دختر مياد وسط ، ديگه به برادرت هم نميتوني اعتماد كني !!!!

انسان و شيطان ...

شيطان خطا كرد كه به انسان سجده نكرد .

انسان هاي اين روزگار ، دست پشيطان را هم از پشت بسته اند !!!!

هفت مقدس ...

هفت سال گذشت ...

دوستي اجباري !!!

يك : روزي كه اومدم اينجا و گفتم كه دوباره ميخوام شروع كنم به نوشتن ، حتي ذره اي فكر نميكردم كه نوشتن دوباره اينقدر برام سخت شده باشه ، روي هيچ موضوع خاصي نميتونم تمركز كنم ، هيچ چيز به نظرم جالب نمياد ...

دو : دوستي كه اجباري نميشه !!! هميشه از برخورد هاي يه نفر ميشه به اين موضوع پي برد كه نظر اون نسبت به تو چي هستش ، ترجيح ميدم خودم رو به كسي تحميل نكنم ، اگر كسي نميخواد جزو دوست هاي من باشه اصرار بيش از حد من ، فقط باعث به وجود آمدن شبهاتي ميشه كه ثابت كردن بيهودگيش ، خيلي سخت تر از رد كردن حقيقت وجودشه ...

هميشه گفتم حالا هم ميگم ، توي زندگيم به اندازه كافي دوست خوب دارم ...

سالگردنامه (6) ...

وارد اتاق كارم ميشم ، كتم رو در ميارم ، كامپيوتر رو روشن ميكنم ، نگاهي به كارهايي كه از ديروز نگه داشتم كه امروز انجام بودم ميندازم ، همه رو ميذارم كنار ، تقويم رو ميزي رو ورق ميزنم ، يك شنبه 18 دي 1390 ...

شش سال گذشت ، به همين سادگي ، يك سال گذشته در سكوت كامل سپري شد ، ولي پر بود از اتفاقات سياه و سفيد ...

سال گذشته ، چه خوب و چه بد ، گذشت ، جدا از اينكه هيچ چيزي اينجا ننوشتم ، كمتر به وبلاگ دوستان هم سر زدم ، طبيعتاً از خيلي چيزها بي خبرم ...

راستش بعد از اين مدت دلم ميخواد دوباره بنويسم ، خيلي چيزها هست براي گفتن ، شايد حرفهام يه كم رنگ و بوي قرمه سبزي داشته باشه ، ولي خب ...

در آخر ، شرمنده همه دوستاني كه در اين يك سال اومدن اينجا و سراغ من رو گرفتن ولي جوابي بهشون ندادم يا اگر هم جواب دادم دير شده بود ...

و البته ممنون از دوستاني كه هنوز هستند ، فارق از اينكه من مينويسم يا نه ...

سالگردنامه (5) ...

اینجا پنج ساله شد ...

همین ...

گفتن یا نگفتن ، مشکل این است ...

درست يا غلط ...

حرفي رو كه براي بيشتر از 6 سال توي دلم نگه داشته بودم زدم ، نميدونم اون لحظه چه فكري كردم كه نتونستم جلوي خودم رو بگيرم و حرفم رو زدم ، چيزي رو كه ميدونستم نبايد بگم ، چون گفتنش فايده اي نداشت ، فقط باعث ايجاد يه شكاف عميق ميشد ، ولي حالا ...

پشيمونم از اين كه به موقع حرفم رو نزدم ، شايد اگر همون وقت حرفم رو ميزدم الان همه چيز فرق ميكرد و حداقل ديگه اينقدر بابت مخفي كردنش عذاب نمي كشيدم ...

شايد هم الان ديگه نبايد اين حرف رو ميزدم ، نميدونم ، از يك طرف ميدونم كه چيزي براي پنهان كردن نمونده ، از يه طرف ميترسم كه حرفهاي من باعث اتفاق ناخوشايندي بشه ...

خلاصه اينكه دچار تناقض شديدي شدم ...

مینیاتور خیس ...

دخترک روی یکی از نیمکت های کنار خیابون نشسته بود و به جای نامعلومی خیره شده بود ، یه کم که نزدیکش شدم زیبایی چهره اش نظرم رو جلب کرد ، یه زیبایی خاص ، زیبایی خاصی که فقط توی مینیاتورهای ایرانی میتونی ببینی ، همه اعضای صورتش با هم هماهنگ بود ، صورت بیضی شکل ، لب های باریک ، بینی خوش تراش ، چشم و ابروی کشیده ...

همچنان که بهش نزدیک میشدم محو تماشای صورتش بودم ، کمی که جلوتر رفتم دیدم صورتش خیس اشک هستش ، انگار کسی چنگ انداخت توی دلم ، پیش خودم فکر کردم یعنی کی میتونه اینقدر رذل باشه که با یه دختر کاری کنه که دخترک اینجوری بشینه کنار خیابون و گریه کنه ...

وقتی رسیدم نزدیکش ، یه لحظه خواستم برم و باهاش صحبت کنم ، اون لحظه به هیچ چیز دیگه ای فکر نمی کردم ، پاهام سنگین شده بود ، توی همین حال بودم که از کنارش رد شدم ، قدمهام رو تند کردم ، دلم نمیخواست برگردم عقب ...

ولی تا خونه که رسیدم همچنان فکرم مشغول دخترک بود با چهره زیبا و چشمهای خیس ...

گیله مرد و عسل بانو ...

سلام گيله مرد ، نميدونم چجوري بايد شروع كنم ، حالا كه جاي عسل بانو خاليه ، چجوري ميتونم توي چشمهات نگاه كنم ، چشمهايي كه هميشه ميخنديد ، مخصوصاً از وقتي كه عسل بانو همراه زندگيت شد ...

وقتي شنيدم عسل بانو ديگه بين ما نيست ، از ته دل گريه كردم ولي هيچكس اشكم رو نديد ...

ياد روزهايي افتادم كه با هم ميرفتيم ماهيگيري ، يادته ؟ تابستون ها وقتي ميومديم شمال ، همه مردها رو بسيج ميكردي كه بريم ماهيگيري ، بعد ما رو ميبردي جايي كه هيچوقت نتونستيم ماهي بگيريم ، ما هم كه بي خبر از همه جا ، بعدها فهميديم كه به قول پدر پادشاه قلاب گيله مرد جاي ديگه گير كرده ...

يادته وقتي همه فهميدن چقدر خنديدم ؟؟؟ روز عروسيت يادته ؟ بزرگترين نگراني ما اين بود كه كي ميخواد جشن رو گرم نگه داره ، آخه توي همه مهموني ها ، چه فاميل نزديك و چه دور ، تو بودي كه بودنت رنگ ديگه اي به جشن ميداد ...

نميدونم چرا ، چرا اون بيماري وحشتناك بايد سراغ عسل بانو بياد ، اوني كه آزارش به هيچ كس نرسيده بود ، مثل خودت هميشه لبخند ميزد ، هميشه مراقب اطرافيان بود ، همه رو دوست داشت ....

مطمئناً رفتن عسل بانو براي تو خيلي عذاب آوره ولي مطمئن باش براي ما هم تحمل درد نبودنش خيلي راحت  نيست...

اين كه گيله مرد بدون عسل بانو اون گيله مرد سابق نيست ، رفته توي خودش ، قيد همه چيز رو زده ، بدجوري اذيتم ميكنه ، به قول خودت عاشقي بد درديه ...

نميدونم چجوري بايد باهات همدردي كنم ، نميتونم توي چشمهات نگاه كنم ، حتي فكر ديدن چشمهاي غمزده تو ، چشمهايي كه هميشه شاد بود ، دلم رو به درد مياره ...

فقط ميتونم بگم متأسفتم گيله مرد ...

پ . ن : گيله مرد و عسل بانو شخصيت هاي كتاب " يك عاشقانه آرام " نوشته نادر ابراهيمي هستند ، كه البته عسل بانو آذري بود ، شايد بهتر بود براي اين پست از گيله مرد و گيله زن استفاده ميكردم ولي به نظرم براي همچين عاشق و معشوقي بهتر بود كه از " يك عاشقانه آرام " نادر ابراهيمي كمك بگيرم  ...

دیوانه از قفس پرید ...

بالأخره بعد از مدتها فیلم "پرواز بر فراز آشیانه فاخته" یا همون "دیوانه از قفس پرید" رو دیدم ، این که میگم بعد از مدتها به خاطر اینه که حدود 2-3 ماه پیش دانلود کرده بودمش ولی زیرنویسش رو پیدا نمی کردم ، از اونجا هم که زبانم خیلی قویه ، بدون زیرنویس نمیتونستم ببینم ...

شاید حدود 10-12 سال پیش بود که کتابش رو خوندم ، بارها و بارها خوندمش ، عاشق دیوونه بازی های "مک مورفی" بودم ، عاشق جدیت "رئیس" ، عاشق حرص خوردن های "هاردینگ" و لکنت زبون "بیلی بیبت" ...

وقتی "مک مورفی" با کارهاش خانم "راچد" رو تا مرز جنون میرسوند از ته دل میخندیدم ، وقتی "رئیس" با دست خودش "مک مورفی" رو کشت از ته دل گریه کردم ، وقتی "رئیس" فرار کرد با تمام وجود معنی آزادی رو حس کردم ...

کتاب رو بارها و بارها خوندم ، اینقدر کتاب رو ورق زده بودم الان دیگه جلد و شیرازه اش از هم پاشیده و ورق ورق شده ...

با همه این تفاسیر فکر نکنم رغبت کنم فیلمش رو دوباره ببینم ، چون به زیبایی کتابش نیست ، البته از حق هم نگذریم بازی ها خیلی عالیه ، به خصوص جک نیکلسون ...

بماند ، قشنگترین قسمت فیلم اونجاییه که میرن قایق کرایه کنن برای ماهیگیری و "مک مورفی" موقع معرفی هر کدوم از دیوونه ها یه دکتر هم بهشون اضافه میکنه ، واقعاً قیافه ها اونجا دیدنی بود ، از "هاردینگ" گرفته تا "اسکانلون" و "مارتینی" ....

موقعی که داشتم این قسمت فیلم رو میدیدم احساس کردم چقدر راحت با یه کم دستکاری توی اسم آدمها و اضافه کردن چند تا عنوان به ظاهر ساده میشه در نحوه دید دیگران ، روی یک نفر تأثیر گذاشت ...

پ . ن : واقعاً احساس میکنم دیگه چیزی ندارم برای نوشتن ، هیچی ....

کلاغ ...

یک : گاهی وقتها اگر یه کم توی رفتار آدمها دقت کنید ، میبینید که خیلی از اونها رفتارشون شما رو یاد حیوان خاصی میندازه ( بلانسبت همگی ) ، بعضی ها گرگ هستن ، بعضی ها گوسفند ، خیلی ها هم گاو و ....

در این بین هستند کسانی که سعی میکنند اون چیزی که هستند نباشند ، مثل کلاغی که سعی میکنه نشون بده عقابه ولی باز هم همون دله دزدی کلاغ رو داره ، درسته که کلاغ عمر درازی داره و عمر عقاب کوتاهه ولی کل زندگی کلاغ با خفت و خواری و ترس میگذره ، برعکس عقاب ...

دو : همیشه از اینکه توی تاکسی بشینم و راننده بخواد پرحرفی کنه بدم میومده ، همچنان هم بدم میاد ، نمیدونم چرا از شانس گند من این چند وقت توی هر تاکسی میشینم راننده سر درد دلش باز میشه و تمام طول مسیر رو حرف میزنه ، شاید قیافه ام به آدمهایی میخوره که سنگ صبور دیگران هستند ، از همه اینها بدتر زمانی هستش که راننده سعی میکنه برای حرفهاش تأئید تو رو هم بگیره و تو رو با خودش همسو و هم رأی کنه ...

پ . ن : بعد از سالها از ویندوز محترم XP دل کندیم و Move کردیم به ویندوز 7 ، توصیه میکنم شما هم این کار رو بکنید ...

اعتراف نامه ...

پست قبلی یه اشتباه واقعی بود ، خواستم پاکش کنم ولی نکردم ، باید باشه تا بعدها یادم بیفته چه اشتباهی کردم ، دقیقاً همه چیز برعکس اون چیزی بود که من فکر میکردم ، اونهایی که فکر میکردم دارن توی زندگیم دخالت میکنن از همه چیز خبر داشتن ، اونی هم که فکر میکردم مظلوم واقع شده و داره اذیت میشه .......

بیخیال ، تجربه ای شد تا از این به بعد به هر کسی اعتماد نکنم ...

پ . ن : شرمنده همه اونهایی هستم که در موردشون اون فکرها رو کردم ...

گره کور ...

یک : چه فایده داره داشتن این همه دوست ، زمانی که به جای باز کردن یک گره از زندگیت ، هر کدوم میشن یه گره کور توی زندگیت ...

دو : یک بار هم که ما مثل آدم رفتار کردیم نذاشتن که همه چی درست پیش بره ...

سه : ذوق زدگی بیش از حد هم عوارض جانبی زیادی داره ...

چهار : نمیدونم چرا همیشه خدا یه جای کار ایراد پیدا میکنه ...

پنج : کاش از اول میدونستم ...

شش : دلم میخواد بِبُرم از همه چیز و همه کس ...

هفت : خیلی چیزها رو پیشت جا گذاشتم ...

هشت : چه خوب شد اومدی تو ، کمی با من مدارا کن و ...

بعداً نوشت : تمام موارد بالا به همدیگه مربوط هستند ...

سه گانه (4) ...

یک : حدود دو ماه پیش رفتم یه دوره آموزشی ثبت نام کردم ، جلسه دوم سوالهای پروژه پایان دوره رو که باید تحویل بدیم بهمون دادن و قرار شد دو هفته بعد از آخرین جلسه کلاس برای استاد بفرستیمش ، امروز آخرین جلسه کلاس بود و اگر شما فکر میکنید من یک درصد پروژه رو انجام دادم باید عرض کنم که به شدت اشتباه میکنید ...

شدم مثل بچه تنبل های دوره راهنمایی و دبیرستان ، همش امروز فردا میکنم ، آخرش هم فکر نکنم راه به جایی ببرم ...

دو : چند روز پیش یکی از دخترهای شرکت که نسبتاً سن و سال بالایی داره ( و ازدواج هم نکرده ) گیر داده بود به من که چرا ازدواج نمیکنی و ترشیدی و از این حرفها ...

راستش دلم نیومد حرف تندی بهش بزنم ، وگرنه اونهایی که منو میشناسن میدونن که بعضی وقتها به طرز وحشتناکی رک میشم ...

سه : این قسمت شاید یه جورایی رذیلانه باشه ولی باید بنویسمش ، رئیس اینا رو که یادتونه ؟ از کار برکنار شد ، به همین سادگی ، خیلی دلم براش سوخت ، با اینکه همیشه اذیت میکرد و من هم همیشه ازش بد میگفتم ولی دلم نمی خواست اینجوری بشه ، روز آخر که مثلاً مدیر عامل اومده بود برامون صحبت کنه لحن حرف زدنش خیلی بد بود ، واقعاً دلم برای رئیس اینا سوخت ، اعتراف میکنم که همیشه دلم میخواسته یه جوری حالش رو بگیرم ولی دلم نمیخواست به این وضع بیفته ...

از طرف دیگه یکی از همکارام که دوستم هم هست شده رئیس ، شده قوز بالا قوز ، حداقل یه وقتهایی به رئیس قدیمی میتونستم بگم نه و از زیر انجام دادن کار در برم ولی الان دیگه نمیشه ، نه اینکه نتونم ، دلم نمیخواد فکر کنه دارم از دوستیمون سوءاستفاده میکنم ، اینطوریه که الان فشار روی من از همه بیشتره ...

پ . ن : گاهی وقتها توی زندگیت ، دلت برای رهگذر ها هم تنگ میشه ، باقی که جای خودشون رو دارن ....

شاید ...

 

تا شاید فراموش کنم ...

نبودنِ بودنم را ...

چیز نامه ...

نمیدونم چرا همیشه اون چیزی که دیگران برات توصیف میکنن با اون چیزی که خودت میبینی فرق داره .

یه وقتهایی اینقدر از یه چیز برات تعریف میکنن و از خوبیهاش میگن که وقتی خودت باهاش روبرو میشی میخوره توی ذوقت ، یه وقتهایی هم اینقدر از یه چیز بد میگن و کوچیکش میکنن که وقتی خودش میبینیش ( با اینکه با پارامترهای مورد نظرت همخونی نداره ) به شدت ازش خوشت میاد ...

همین میشه که گاهی میشینی و با خودت فکر میکنی و میگی یا من مشکل دارم یا دیگران ...

این مشکلی که دارم میگم همه جا هست توی دیدگاه ها ، در طرز نگاه به زندگی ، روابط ، کار و ....

پ . ن 1 : این نوشته ها همه کلی هستن و به چیز خاصی اشاره نمی کنند ، شاید بشه گفت در بعضی موارد این نوشته ها در مورد انسان ها هم صدق میکنه ، ولی اون چیزی که مد نظر من هستش خیلی کلی تر از اونه که بشه به اشخاص نسبت دادش ...

پ . ن 2 : فکر کنم توی این پست حدود 200 بار گفتم چیز ...

نیمچه نامبردار (11) ...

یک : یک شنبه هفته گذشته ، صبح ساعت 6 راه افتادیم به سمت شیراز ، دیشب ساعت 12 برگشتیم تهران ، خیلی خوش گذشت . جای هیچکس هم خالی نبود

دو : هر از چند گاهی یه مسافرت لازمه که آدم دچار روزمرگی نشه ، با اینکه عید حدود یک هفته شمال بودم ولی به این مسافرت خیلی احتیاج داشتم ...

سه : هر چی مسافرت های بیشتری رو تجربه میکنم بیشتر به درستی این جمله پی میبرم که میگن دوستان رو باید توی سفر شناخت .

چهار : دیگه داره حالم از روابط تصنعی افراد به هم میخوره ، هیچوقت نتونستم آدم دو رویی باشم .

پنج : همچنان مرغ همسایه غاز است ، اون هم به شدت هر چه تمامتر ...

شش : گاهی فشار اینقدر زیاد میشه که ناچار میشی اون کاری که همیشه ازش متنفر بودی رو انجام بدی ، بهونه نمیارم دنبال توجیه کردن چیزی هم نیستم ، بدجور دارم با خودم کلنجار میرم ولی میدونم اگر وضعیت همینجوری پیش بره مجبور میشم ...

پ . ن 1 : بعضی اوقات احساس میکنم دارم خفه میشم ، چیزی هست که نمیدونم چیه ...

پ . ن 2 : این قسمت حذف شد ، آخه خودشیفتگی هم حدی داره خب ...

پ . ن 3 : گاهی دلم میخواد بزنم زیر همه چیز و دوباره از اول شروع کنم ...

پنجگانه اول سال ...

یک : بعد از حدود 6 هفته بالأخره ADSL وصل شد ، خدا بیامرزه پدر کسی رو که ADSl رو اختراع کرد ، وقتی یه مدت باهاش کار میکنی دیگه نمیتونی ازش دل بکنی ، بعد که به دلایل مختلف ( از جمله اسباب کشی ) مجبور میشی چند وقتی بی خیالش بشی و با Dial Up سر کنی ، اونوقت که میفهمی که نعمتی رو از دست دادی ، دقیقاً مثل این میمونه که به یه آدم تشنه بخوای با قطره چکون آب بدی ...

دو : نمیدونم چرا بعضی ها دوست دارن زورکی آدم رو خوشبخت کنن ، چرا فکر میکنن ما نمیفهمیم ؟

سه : حالا بازم نگین غر زدن های سعید شروع شد ها !!!! خدایی خیلی وقت بود این حرف رو دلم مونده بود ....

چهار : تا حالا دیدن دخترهایی رو که کفش پاشنه بلند میپوشن بعد نمیتونن راه برن ؟ چند روز پیش سر چهار راه جهان کودک یکیشون رو دیدم ، اینقدر ضایع بود که نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و زدم زیر خنده ...

پنج : فعلاً همین ، تا بعد ...

آخرین پست سال 1388 ...

نمیدونم از کجا و چجوری شروع کنم ، سالی که گذشت با همه اتفاقات و حوادثی که داشت ، میشه گفت تقریباً یک سال معمولی و شاید هم کمی بهتر از معمولی برای من بود ، مهمترین کاری که کردم رفتن دنبال کارهای المثنی معافیم بعد از 3-4 سال و بعدش هم کارهای مربوط به گواهینامه بود ، بعد هم که عروسی دو تا از همکارهای خوبم بود .

مهمترین اتفاق هم اواسط اسفند ماه افتاد ، عوض کردن خونه بعد از 16 سال و رفتن از محله ای که حدود 40 سال خانواده ما اونجا ساکن بودند ( حالا شاید هر از چند گاهی خونه رو عوض میکردیم ولی همیشه توی همون محل بودیم ) ...

این چند وقت که درگیر اسباب کشی بودیم ADSL هم قطع شد و به خاطر کارهای اداری ثبت نام برای خط تلفن جدید و جمع آوری سرویس قبلی و اشتراک سرویس جدید تا هفته سوم فروردین ( شاید هم هفته اول اردیبهشت ) مجبوریم با همین Dial Up پیزوری سر کنیم تا ببینیم خدا چی میخواد ...

خلاصه اینکه اگر می بینید کم بهتون سر میزنم یا جواب کامنت ها رو دیر میدم به خاطر اینه که دسترسی به اینترنت من در این 2 هفته آخر در حد صفر ( و شاید یه اپسیلون بیشتر از صفر ) بوده ...

در هر حال امیدوارم همگی سال خوب و پرباری رو در پیش رو داشته باشید و همه چیز اونجوری که دلتون میخواد پیش بره ...

فعلاً خدانگهدار تا سال جدید ...

نوستالژی با طعم ادویه هندی ...

شاید اون روز که به بهانه سوال در مورد طراحی سایت ، بهم اس ام اس دادی باید میشناختمت ، باید میفهمیدم ، باید میفهمیدم که چه اتفاقی داره میفته ، ولی از اونجا که ساده تر از این حرفها هستم ( و شاید هم احمق تر ) اون وقتی که گفتی خطت رو فروختی و یه خط جدید گرفتی حرفت رو باور کردم و حتی یک درصد هم احتمال ندادم که این خط رو همچنان نگه داشته باشی ....

از اون روز که اولین اس ام اس رو دادی و فهمیدم که منو میشناسی یه چیزی مثل خوره افتاد به جونم که بفهمم این کیه که از همه زندگی من خبر داره و منو میشناسه ، شماره ات هم که برام آشنا بود بیشتر تحریکم میکرد ، امروز بالأخره نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و زنگ زدم بهت ...

وقتی صدات رو شنیدم توی ذهنم مدام داشتم دنبال چهره ای میگشتم که به این صدا بخوره ، بدون این که توی صدام اثری از این باشه که نشناختمت ، خیلی طول کشید تا شناختمت ، حتی یک درصد هم احتمال نمیدادم تو باشی ولی ...

خودت بودی ...

وقتی شناختمت مثل برق گرفته ها یه تکون خوردم و چند لحظه نتونستم هیچ حرفی بزنم ، تو هم اینو فهمیدی ...

دقیقاً دو سال و ده ماه و یازده روز و بیست و سه ساعت و پانزده دقیقه از آخرین باری که صدات رو شنیده بودم میگذره ، شاید اگر اینو بهت میگفتم میخندیدی ، خودم هم نمیدونم چرا اون تاریخ رو اینقدر دقیق یادمه ...

یه کم که دقت کردم دیدم باز صدات خسته است ، سر کار بودی ، لحن صدات همون لحن همیشگی بود ، خسته و آروم ، مثل همون وقتهایی که شیفت داشتی و وقت استراحتت زنگ میزدی که ...

یادته که چی میگفتی ؟ الان همه اون حرفها به نظرم مسخره و لوس میاد ...

بماند ...

حرفهایی که زدی هنوز توی گوشمه ، وقتی از ازدواجت گفتی ، حتی ازت نپرسیدم طرف کیه و چی کاره هست ، تحصیلاتش چیه ، همون بهتر که ندونم این چیزها رو ، شاید اگر یه روز بفهمم کسی که باهاش ازدواج کردی یکیه مثل من اونوقت یاد حرفهایی بیفتم که وقتی من خونه نبودم زنگ زدی و به مادرم گفتی ، حرفهایی که اگرچه به حق بود ولی دل مادرم رو شکست ، این کارت داغونم کرد ، ولی باز چیزی بهت نگفتم ...

 شاید اگر میگفتی خوشبختی بیشتر خوشحال میشدم ، ولی وقتی اون کلمات رو گفتی خیلی دلم سوخت ، شاید فکر کردی اگر بگی زندگی خوبی داری من ناراحت میشم ، اگر این فکر رو کرده باشی معلومه هنوز منو نشناختی ...

بماند ...

همینجوری که داشتم برات شرایط طراحی سایت و خرید Host رو توضیح میدادم  زدی تو خاکی ، پریدی وسط حرفم و گفتی هنوز اون کلاسورهایی که بهت داده بودم رو داری ، گفتی اون عروسکی که سال اول برات خریده بودم رو هنوز داری و بردی توی خونه خودت ، هر کس هم میاد میبینه عاشقش میشه و میخواد ببرتش ، گفتی همه یادگاری های من رو گذاشتی جلو چشمت که همیشه به یادم باشی ...

نخواستم بگم که من هم همه یادگاری هات رو دارم ، همه رو ...

نخواستم بفهمی ، نخواستم بفهمی که باز داری با این حرفهات دلم رو میلرزونی ، نخواستم باز برگردیم به اون روزها ، هر چی باشه حالا توی یه خانم متأهل شدی و من همچنان یک پسر مجرد ...

این هم بماند ...

نمیدونم چرا و با چه استدلالی فکر کردی میتونی منو مجاب کنی که با بهترین دوستت آشنا بشم و اگر همدیگه رو پسندیدیم بساط عروسی رو به پا کنیم ، نمیدونم چرا ...

نمیدونم چرا هنوز درست منو نشناختی ...

پ . ن 1 : دیروز یکی از بهترین روزهای زندگیم بود ، بر خلاف پارسال که فقط دو نفر بهم زنگ زدن ، دیروز به جز 2-3 نفر تمام دوستام یا بهم زنگ زدن یا اس ام اس دادن ، حتی اونهایی که خیلی وقت بود ازشون خبر نداشتم ...

پ . ن 2 : مثل اینکه هیچوقت قرار نیست دو روز پشت سر هم حالم خوب باشه ، با این بساطی که امروز به پا شد تا مدتها نیازی به دیدن فیلم هندی ندارم ...

پ . ن 3 : میدونم که خیلی این پست خیلی درهم و برهمه ولی باید مینوشتمشون ...

پ . ن 4 : عکس زیر آخرین مسافرتیه که با هم رفتیم ، کاشان ، نیاسر ، سال 85 ...

لانگ نامبردار تقریباً آخر هفته (10) ...

یک : توی راه برگشت از شرکت توی تاکسی ، یه دختری کنارم میشینه ، ظاهرش خیلی شیک و امروزیه ، از وقتی سوار میشه مدام موبایل دستشه و داره شماره میگیره ولی موفق نمیشه ، نزدیکهای مقصد که میرسیم بالأخره موفق میشه و طرف جوابش رو میده ، دخترک هم شروع میکنه به صحبت کردن ، اون هم با لهجه غلیظ مازندرانی .

در حالی که فکم در حد تیم ملی کش اومده بهش نگاه میکنم

دو : این داستان رو شنیدید ؟ طرف رفته بود دزدی ، داشت قفل یه مغازه ای رو با اره میبرید ، یه عبدالله ( منظورم همون بنده خداست ) داشته رد میشده از اونجا میگه آهای داری چی کار میکنی ؟ دزده میگه دارم ساز میزنم . میگه پس کو صداش ؟ دزده میگه صداش فردا صبح در میاد .

همین ، میخواستم ببینم این رو شنیدید یا نه ...

سه : همیشه قدم اول رو برداشتن خیلی برام سخته ولی وقتی شروع به کاری میکنم خیلی کم پیش میاد وسط کار ولش کنم ...

چهار : شاید در آینده امروز روز خاصی برام بشه ...

پنج : دو ساعت و نیمه که میخوام بیام پست بزنم ولی هی یادم میره ، الان یهو یادم افتاد ، گفتم اگر الان این ها رو ننویسم معلوم نیست میره برای کی ...

شش : دارم فوتوشاپ یاد میگیرم ، همیشه دوست داشتم بتونم با فوتوشاپ کار کنم ، حالا نه به طور حرفه ای فقط اینقدری که بتونم کارهای خودم رو انجام بدم ...

هفت : خدایا این اینترنت رو از ما نگیر ، خدایی هر چی که بخوای توش پیدا میشه ، فقط کافیه بلد باشی Search کنی ، اونوقته که حتی میتونی آموزش ساخت انواع و اقسام ب*مب رو هم پیدا کنی ...

هشت : گاهی آدم باید سلیقه اش رو تغییر بده ( یا شاید هم نادیده بگیره ) ، وقتی هیچ موزیکی نمیتونه روحتون رو ارضاء کنه کافیه حدود 20 دقیقه تا یک ساعت ( بستگی به حوصله تون داره ) آهنگهای دامبولی گوش بدید ، بعد مجدداً برید سراغ موزیک های خودتون ، اونوقت میبینید که بیشتر ازشون لذا میبرید ...

نه : یه کشف جدید ، اخیراً به موزیک های یونانی علاقه زیادی پیدا کردم ، البته قبلاً هم علاقه داشتم ولی الان شدت پیدا کرده ...

پ . ن : این پست اصلاً سوال برانگیز نیست ، پس به سوالات پیش آمده جواب داده نمی شود .