تو باور مكن!


پنگوئن کوجولوی من!

پسرک این روزها مدام در حال پیشرفته و کارهای جالبی می کنه...
این صحنه ایه که مدام از یاداوریش بی اختیار می خندم......و با خودم می گم چرا نرفتی سراغ دوربین؟
و لذت رو در لحظه بردی؟
و بازهم می خندم....

خسته و بی حال از gym
برگشتم خونه ...و روی تخت دراز کشیدم ...مهدی و پسرک طبق معمول حموم بودند، با سروصداشون نگاهم به اونها جلب شد...حوله تن پوش به تن دوتاشون بود...پسرک با فاصله کمی روبروی 

مهدی ایستاده بود و مثل یک پنگوئن کوچولو سرش رو بالا گرفته بود وبه باباش نگاه می کرد...مهدی شروع کرد به خشک کردن سرش و پسرک هم با کپی برداری از اون موهاشو خشک می کرد و به باباش نگاه می کرد...

به مرد روزها و شب هایم...

با تمام غرورم...اقرار می کنم :

                                   بودن با تو و در کنار تو افتخار تمامی زندگی من ِ....

                                                             همین و دیگر همین

خیلی وقت بود که نیومدم....

اگه تو زندگیم یه کار رو مداوم انجام داده باشم سر زدن به اینجاست...

خیلی اتفاقها افتاده توی این مدت...

پسرکم ۱۷ ماهه شده...

الان در حال کلمه گوییه...

دارم بهش شعرم یاد می دم...البته اون قفط قافیه رو می گه...عسیس مامان....

مهدی بسیار پرمشغله هست....

و من بسیار دلتنگ....

چیزی که مسلمه اینه که زندگی هنوز جریان داره...و بیشتر حول مسائل نی نی میچرخه....

 

رضا !

می دانم هستی....نگاهت هست...حریم ملکوتیت هست...سپاس از حضورت کنار من نالایق!!

قطره اشکم تقدیم آستان ناب نورانیت....

و به قول مهدی همین و دیگر هیچ!!

ENTHUSIASM

دلم هیجان می خواد...

گوله نمک مامان

چقدر شیرینه که انگیزه *نوشتن هام پسرک باشه....این روزها خیلی شیطونی می کنه...به همه جا سرک می کشه....جالبیش این طرز چهاردست و پا رفتن بامزه اشه....

چقدر زود گذشت...نزدیک به ده ماه....

*منظور از انگیزه لحظه ای بود که پسرک نشسته بود و نمی تونست تعادلشو حفظ کنه و هی میفتاد...الاانم اومده .و نمی داره بنویسم.....

غتاتا۶۴فئو وئغل**

**اینم اون تایپ کرد الان

جیرجیرک

پنجره اتاق باز است....جیرجیرک که می خواند حالی به حالی می شوم...می روم به ۱۳ سالگی...خوشحال می شوم...یک خوشحالی قشنگ....

10 ماهگی پسرکم

+لحظه را ثبت می کنم...تاریک...موسیقی سه بعدی آرامش بخش شوپن در آمیخبه با خش خش چوبی صندلی راگچیر .... کودک دوست داشتنی ام در آغوش عشقم....تیک تاک =۱ بامداد....

+لحظه را می اندیشم....گریه ها دیگر نا امیدم نمی کنند....خسته ام هم نمی کنند ...بچه است دیگر....

+لحظه را دوباره حک میکنم...انگار همین دیروز بود.... که پسرک را در آغوشم گداشتند...مثل جوجه مک میزد....هنوز هم همان طور است...

+خدا را شکر ...همین

پیام کوتاه !

ناگهان می گوید :

"ماه همیشه پشت ابر نمی ماند...گاهی پشت دست های توست ...وقتی گریه می کنی...."

آنگاه من....نمی دانم چرا خندیدنم می گیرد...حتی با اینکه می دانم دو شریک دیگر هم دارم در این ناگهانی شنیدن....