نیو ترم...

ترم جدیدتقریبا یه ماهه که شروع شده!بازم خستگی ها شروع شد...تنها فرقی که با دو ترم قبل کردیم اینه که میریم جلو میشینیم به امید اینکه خوابمون نگیره...ولی با این حال من بازم با چشمای باز نگران به استاد میخوابم یا میرم تو یه دنیای دیگه
خوابگاه هم که همون روال سابق!بازم هرشب جمع میشیم و از هر دری حرف میزنیم و از درس خبری نیست...با این حال خوش میگذره!یعنی باید خوش بگذره...اگه خوش نگذره که نمیشه زندگی کرد!

کلاس فیزیو یکی از بهترین کلاسای این ترمه!تنها کلاسیه که برام خسته کننده نیست!شاید به خاظر ارادتیه که به استاد داریم...آناتومی نیز خوب می باشد...زبان هم که فقط خنده با دهان بسته از ترس اینکه استاد دعوات کنه!تغذیه هم که...........!یعنی خوش به حال جمعی از دوستان.....این هم یکی از کلاساییه که فقط میخندیم!به قول یکی از دوستان"آخرش ما استاد دانشگاه میشیم و دانشجوا فقط مارو مسخره میکنن ماهم میشینیم باهاشون میخندیم"....کلاسای منابع با استادی که شبیه آقای مهران رجبیانه و فقظ لبخند میزنه!جالب اینجاست که با همون لبخند و خونسردی تهدیدمون میکنه...
کلاسی که از پارسال تا حالا 11 نفر ازش رفتن به جاهای دیگه...
عده ای هستن که نبودنشون بهتر از بودنشونه!!ولی واسه اینکه راحت باشی مجبوری تظاهر کنی که همه چی آرومه...غافل از اینکه با هر بار دیدنشون از فرط عصبانیت دوست داری سرتو بکوبی تو دیوار!!!
نونوایی سنگکی برامون حکم تفریح!داره...وقتی همه چیو با دید خوب ببینی همه چی برات قشنگ میشه....
بازم صبحا بساط دیر بیدار شدنو داریم...5 دقیقه قبل حرکت سرویس بیدار میشیم و وقت هیچ کاریو نداریم!طبیعتا تو همچین شرایطی صبحونه معنایی نداره.
هم اتاقی های جدیدمان را دوست میداریم...یکی از همین هم اتاقی هاست که باعث شد همه چی خوب باشه!اگه بره باز همه چی مثه قبل میشه...یکی دیگه ازهم اتاقی ها که با صدای پشه از خواب میپره و برای اینکه بدخواب نشه پا به پات بیدار می مونه!خوراکی هایی که من و همین هم اتاقی ساعت 12 شب دلمون میخواد و کسی نیست که پاسخگو باشه و مجبور میشیم با یه رنگارنگ یا نیمرو جبران کنیم!درد دل های یواشکی و طولانی و البته بی نتیجه با اون یکی هم اتاقی ...
بیمارستانی که با هر بار دیدنش یادم میفته چی میخوام!
ترمکی های عجیب غریب!
تمیز کردن واحد که حدالامکان ازانجام دادنش در میریم ولی آخرش مجبوریم انجامش بدیم...
سوسک هایی که کم و بیش برای سلام و احوال پرسی تشریف میارن اتاقمون و نه تو جرات داری بکشیشون نه هم اتاقی ها...
صف طولانی شام...
موردعنایت قرار گرفتن توسط برخی دوستان!!!!!
دیدن مامانت بعد چند روز و تعریف کردن اتفاقات این هفته و البته غر زدن!اینجاست که همه ی اتفاقای بدو میذاری پشت در و یه هفته ی دیگه رو شروع میکنی...شروع هفته ی من میشه 4شنبه!
+به بعضیا بیش از حد نباید بها داد!
+هم بازی کودکی هرجا هستی خوش باشی
+ترم جدید یه حالیه...یه چیزایی سرجاش نیست
+قبل از خواب دیگرانو ببخش تا قبل از اینکه بیدار شی خدا تورو بخشیده باشه.

یاعلی...

تابستان خود را چگونه گذراندید؟!

هی تو این مدت از خودمان میپرسیم تو تابستون چیکار کردی؟؟؟وقتی یاد برنامه های خودم میفتم که قرار بود چه کنم تو تابستون و الان در چه حالم خندم میگیره!قرار بود تابستونو بشینیم درسهایی که خوندیم رفرنسای علوم پایه رو دربیاریم و بخونیم اما این ها فقط "قرار بودهایی" بود که عملی نشد...به جاش ترم تابستانی گرفتیم که در گرمای طاقت فرسای تابستان به زور گذروندیمش و تموم شد رفت الحمدلله ولی خب این کار دردی از ما دوا نمیکند...نه ترمامون کمتر میشه نه علوم پایه رو زود میدیم...وقت خیلی زیادیو گذاشتیم واسه دیدن دوستامون که دلمون واسشون تنگ شده بود و با دیدنشون یاد خاطرات قدیمی خودمون افتادیم و بسی شادمان گشتیم!مشاوره دادن به کنکوریا هم شد جزءی از تابستانمان که البته لازم به ذکره حس خیلی جالبناکی بود....خودمون پارسال جزوشون بودیم اما امسال...

یه روزم که رفتیم ولایت دانشگاهی خودمان تا دوستان خوبمان را ببینیم!آخر این ماه هم که بازم شروع میشه...بازم روزمرگی...دانشگاه...خوابگاه...شوق اومدن به خونه آخر هفته ها و.....همش تکرار!و اما بخش اعظم تابستان کتاب بود و بس!کتابهایی که با خوندنشون یا شاد میشدیم یا افسرده!بعضی کتابایی که به قول یکی از دوستان فقط اسمشون"خعلی شیکه"ولی داستاناش...

و اما اندر احوالات روز پزشک!!!اصن بسی کیفور شدیم...دیگه امسال واقعا حس دکتر بودن بهم دست داد!ولی یادمه سالای قبل هیجانمون خیلی بیشتر بود...همیشه هم واسه همدیگه تبریک میفرستادیم و همدیگرو بسی تحویل میگرفتیم!

درکل بخوایم برایند بگیریم بد نبود حالا فعلا 2 هفتش مونده امید است اتفاقای خیلی بهتر بیفته برامون!

+اولین تابستونیه که مدرسه نرفتم!حس خعلی خعلی غریب:|

+بعضی آدم هارو هرچی سعی کنی از ذهنت و زندگیت پاک کنی...پاک نمیشن!نمیتونی دوسشون نداشته باشی!از همون چند سال پیش که اومدن موندن تاااااااااااااا الان...نباید بمونن ولی میمونن و با به یاد آوردنشون خاطرات خوب واست زنده میشه...ولی نباید به یاد آورد....نباید!ولی خودشون خود به خود به یاد میان....با اینکه کم میبینیشون یا اصن نمیبینیشون ولی......

+به قول شاعر دوست دارم زندگی رو...

+روز پزشک خیلی زیاد مبارک با تاخیر!

یا علی...

حال و هوای من

توی جاده ای که هر هفته دوبار ازش میگذرم تا به مقصدم برسم  فکرای جورواجور به ذهنم میاد...موقع برگشتن یه هفته ای که گذشتو با خودم مرور میکنم...شنبه!کلاس 4 ساعته ی جنین ...که نصفشو در حالت چرت به سر میبرم!کوییز اول کلاس و تقلبای من و مهدیه و البته مچ گیری استاد:)بعش کلاس پروپوزال نویسی که از خنده روزه بر شده بودیم از دست استاد...دانشگاهو با مهدکودک اشتباه گرفته بود!1شنبه!کلاسای روان:)))گیر دادن استاد به مهدیه:(دیراومذن ممدفرزاد!به کلاس و بازهم خندیدن بچه ها به این موجود بامزه!بعدش کلاس دانش خانواده با حاج آقا...بحثای بی نتیجه ...حرص خوردن بچه ها!منم که بی خیال دنیا یا پفک میخورم یا لواشک!2شنبه!کلاس ادبیات ...که بهتره بگم کلاس اطلاعات عمومی...از همه چی حرف زده میشه جز ادبیات:)اون ته مهای کلاس یه غزلی درس داده میشه!بعدش بهداشت...و بازهم چرت زدنای من:)بعد از اون ولگردی هفتگی من و مهدیه...و درآخر خوابگاه...خواب...درس...2باره خواب!3شنبه!کلاس آناتومی با استاد بی نظیر...خنده های زیرزیرکی من و بغل دستیا...!4شنبه!اشتیاق برگشتن به خونه...به شهرخودت...عااالیه!!!کلاس خسته کننده ی بیوشیمی...آزمایشگاه بیو...سروکله زدن با بچه ها برا هماهنگیه کلاسا!هماهنگ کردن با نماینده ی آقایون!در ب در دنبالش بگردی و پیداش نکنی و آخرش به یکی بسپری بهش بگه چیکارش داشتی...خواب موندنای صبح با هم اتااقیات!ترس جاموندن از سرویس خوابگاه!و آخرش سوار اتوبوس شی و بری به سمت خونت....خیلی خوبه...همه چی خوبه!!فقط دوری از خانواده...با این یکی نمیشه کنار اومد...همین 2 روزی که خونم واسم اندازه ی یه دنیا می ارزه!

+خیلی دوس دارم دانشگامو!

+خدایاشکرت به خاطر همه چی...

+یکی از دوستام عروس شد از ته دل میخوام که خوشبخت شه:)

یا علی...

92!!!

سلام!


چه قدر اینجا سوت و کور شده....از طرفی وقت نمیشهد بیایم از طرفیم دلمون نمیومد حذفش کنیم!!کلی خاطره توشه که با خوندنش به همون دوران برمیگردیم!


الان که دیگه آخرای ساله....سال 92...یه سال استثتایی بود...نه فقط برای من برای بیشتر هم سن و سالام...سالی بود که اولش با تست و ساعت درسی زیاد و آرزوی پزشکی شروع شد....همون اوایلشم امتحانیو دادیم که سرنوشتمونو تعیین میکرد!!حالا کاری ندارم که این امتحان سخت بود یا آسون ولی هرچی بود گذشت....وسطاش رتبه ها اومد که مثه پتگ بر سر خیلیا من جمله من بود   اینکه بخوای بری شهرستان...فکرشم عذاب آور بود برام....انتخاب رشته کردیم و منتظر موندیم نتایج بیاد!حالا بعد نتایج سر دوراهی مونده بودم که آزاد برویم یا سراسری!تهران بمانیم یا شهرستان!اینقد که اون روزا فکر کردم و با این و اون بحث کردم دیگه مغزم دستور هیچیو نمیداد....قسمتمون این شد که بریم شهرستان!رفتیم وارد یه محیط کاملا جدید شدیم!دوستای خیلی خوبی پیدا کردیم.زندگیمون عوض شد ...نصف هفته خوابگاه نصفشم خونه ...یه کلاس 24 نفری دبیرستان تبدیل به کلاس 60 نفری دانشگاه شد که از جاهای مختلف اومدن!قفسه های کتابخونم که پر بود از کتابای تست و درسی خالی شدن و شاید فقط یه طبقش درحال حاضر پره!!میزی که پر بود از کتاب و کاغذ الان شاید فقط یه کتاب آناتومی یا جنین روش باشه شایدم اصن هیچی نباشه!!همه چی حساب شده تر شد واسم!!!امتحانای ترم...اونارو با چه فلاکتی گذروندیم:)میانگین خواب شده بود 1 ساعت ولی همینا برام شد خاطره...دوتا از دوستای خوبت انتقالی بگیرن و تو تک و تنها بمونی...اولش سخت بود ولی بعدش عادت کردم.....پیدا شدن یه آدمایی تو زندگیت که خیلی ی ی ی نقش دارن...با اینکه فقط 6 ماهه میشناسیشون ولی همین 6 ماه به اندازه ی 6 ساله....اتفاقای ناراحت کننده...و در آخر رسیدن به آرزوم (پزشکی:)) ....همه و همه گذشت و فقط خاطره هاش برام موند و دوستای خوب...امیدوارم 93 خیلی بهتر باشه:)


+عید همگی پیشاپیش مبارک خیلی ی ی ی ی  زیاد:)


+خیلی کم میایم اینجا:(


+التماس دعا

این روزا

سلاااام!!خیلی وقته نیومدم اینجا!!شاید به خاطر اینه که یه جورایی انگیزمو از دست دادم به دلایل زیادی!شایدم به خاطر اینه گه حرفی واسه گفتن ندارم...ولی نه!حرف واسه گفتن زیاده...اینقدر اتفاقای جدید افتاده که نمیدونم کدومو بنویسم!:)

این چند هفته درگیر امتحانای میان ترم بودیم...بیوشیمی بسی سخت بود!یعنی اصن سر امتحان از زندگی نا امید شده بودم:):)

به خوایگاه تقریبا عادت کردم+اینکه دانشگاهمونم دوست دارم+اینکه عاشق رشتمم:)ولی تنها چیزی که سخته اینه که تو شهر خودت نیستی....امید من به 3شنبه هاس که برمیگردم خونه...یعنی واقعا خداروشکر که نزدیکم و راحت میتونم بیام اگه دور بودم قطعا افسردگی میگرفتم!

+دلم یه هیجان میخواد...تقریبا همه چی تکراری شده:(

+دلم واسه خیلیا تنگ شده ولی حیف که نمیشه ببینمشون:(:(

+امتحان آناتومی دارم:(

+اول مطمءن باش که نمیریزد...بعد تکیه کن!هرکسی برای آدم تکیه گاه نمیشود!

+التماس دعا:)

یاعلی....

احوالات ما

سلااام...

چه قدر تو یه ماه همه چی عوض شد!!اتفاقای جدید...آدمای جدید...شهر جدید...درسای جدید...دوستای جدید.همه ی اینا باعث شدن منم یه ذره جدیدتر شم!!خیلی چیزارو تو این مدت کم تجربه کنم و یه ذره از دوران بی خیالی دور شدم!!شاید این چیزا برای آدم خوب باشن ولی من دلم میخواد همون دختر دبیرستانی باشم که بی خیال همه چی بود و الکی واسه خودش شاد بود ولی حیف که نمیشه....ای کاش میشد چند سال عقب تر رفت!!!

چه قدر خاله بودن حس خوبیه....یه روز تو حیاط خوابگاه نشسته بودم به بیمارستان روبه روش زل زده بودم و در توهمات خودم سیر میکردم یهو دیدم یکی داره صدام میکنه:خاله این چیه؟؟؟برگشتم دیدم یه پسر کوچولو قاصدک گرفته دستش پیشم وایساده!!اصن ذوقی کرده بودم یکی بهم گفته بود خاله!منم بهش گفتم که چیه و آخرش بهش گفتم یه آرزو کن بعدم فوتش کن به سمت آسمون!!!حالا مگه قبول میکرد ولش کنه!!بعد از این کارا تازه یادش افتاده که منو نمیشناسه...بهم گفت خالههههه خونت اینجاس؟؟منم بهش گفتم آره اون ساختمونه!!بیا پیشمون:)اونم گفت باشه و بدو بدو رفت پیش مامانش که مسئول خوابگاهه!!!

+خون گیری یاد گرفتم!!!چه صفایی داشت...ولی نزدیک بود سکته کنم وقتی داشتم خون میگرفتم:):)

+آقاااا من میخوام خاله شم...دوست ندارم عمه شم:(:(

+التماس دعا...

یاعلی

عید با یه حال و هوای جدید!

سلام!

اول از همه باید بگم عید همگی مباااااااااااااااااااااااااااااارررررررررررررک  خیلی زیاااد:)عید امسال با سالای دیگه برای من زمین تا آسمون فرق میکنه:)امیدوارم که برای بقیه هم یکی از بهترین ها باشه....

بعدشم از دانشگاه بگم که این هفته نسبت به قبل خیلی بهتر بود!یه ذره جو حاکم بر کلاس عوض شد ...خود منم یک مقدار متحول شدم و خودمو مجبور کردم تو خوابگاه درس بخونم و البته شاد باشم!!

شنبه با کلاس بافت شروع شد...بد نبود!کلا من از کلاس بافت فقط قسمت عملیشو دوست دارم:)یکشنبه هم که همش عمومی...خیلی خوبه میتونم کمبود خوابمو سر این زنگا جبران کنم ولی بعضی وقتا دوستان  وقتی تورو به حرف میگیرن دیگه مجبوری با اونا باشی و خوابو رها کنی:):)دوشنبه من در خواب کامل به سر میبردم..یک کلمه هم از بیوشیمی نفهمیدم:)بعد دانشگاه هم سرویسو پیچوندم و با یه عده رفتم تا غذا نخوردنامو جبران کنم....سوتغذیه ی شدیدی گرفتم!هیچ کدوم از غذاهای سلفو دوست ندارم.شامم که میپیچونم...کلا فک کنم بعد 7 سال فقط استخونام بمونه اگه با همین روند ادامه بدم:)3شنبه درس محبوب قلب ها...آناتومی!!اونم خوب بود هفته ی دیگه میریم سر جسد:)هیجانات زیادی در راهه...ولی 3شنبه کلا روز خوبیه...همه با شوق و ذوق سرکلاس میان اونم به2 دلیل:1.آناتومی داریم 2.بعد از کلاس قراره هرکی برگرده شهر خودش:)

+بعضیا نمیخوان به خودشون بقبولونن که باید با دور بودن از خانواده کنار بیان و همش کنج  عزلت اختیار مینمایند و تازه اگه بخندی و شاد باشی بهت خرده میگیرن!!آدم خودش باید به خودش کمک کنه!!!3روز در هفته دور باشی بهتر از اینه که اصن نتونی ببینیشون!!بعضیا خیلی ناشکرن....

+قصه ها واسه بیدار کردن آدما نوشته میشه اما واسه خوابیدن ازشون استفاده میکنیم!

یاعلی....

اندراحوالات ما6

سلام!

تو این دوهفته خیلی چیزا عوض شد!از اون  همه هیجانی که واسه دانشگاه داشتم دیگه خبری نیست.....روزام تقریبا تکراری شده!!اول هفته ها ولایت آخر هفته ها در آغوش خانواده:)جمعه شبا شده یکی از غم و غصه هام!!چون فرداش کلاس دارم اونم از نوع بافت شناسی با یه استادی که زیاد  دل خوشی ازش ندارم!!!

+هم اتاقیامم بد نیستن میشه باهاشون گذروند!!!ولی خداروشکر که فاطمه باهام هست:)

+همچنان با بچه های دندون بهم خوش میگذره ولی بعضی پزشکیا...

+و همچنان درگیری من با آناتومی ادامه دارد...نمیدونم کی قراره کامل بفهممش!

+خیلی بده کسی که سالی یه بار میبینیش وکاری به کارش نداری باهات سر یه چیزی که خودتم ندونی لج کنه!!!

+التماس دعا...

یاعلی...

اندراحوالات دانشگاه

سلاااام!

چه قدر خوبه که تو خونه ی خودت باشی:)اصن داغون شدم این یه هفته!!روز اول تو خوابگاه خیلی بد بود....غربتی بود واسه خودش!!!شبش اصن خوابم نبرد همشم افسرده بودم ولی وقتی بچه های دندون اومدن بسی حال کردم.یعنی دندونامون تکن:)تو واحدمون 6تا دندونن 4تا هم پزشکی!کلا"دندونا درسو کنار گذاشته بودن ولی پزشکیا از همون روز اول تو فاز درس بودن!!منم از وسط به دو طرف بودم یعنی نه خیلی خودمو میکشتم نه بی خیال بودم!!روزای دوم و سوم دیگه عادت کردم ولی بازم خیلی سخته....البته ناگفته نماند که سر کلاسای عملی چه استرسی کشیدم!

+تازگیا تنها امیدواریم این شده که هرچه زودتر 3شنبه برسه من برگردم خونمون...

+همچنان با آناتومی مشکل دارم....آقا من هیچی نمیفهمم:(:(

+بیوشیمیو دوست دارم!

یاعلی.....

روز اول _ترم اول

سلام!


بالاخره رفتم دانشگاه:)همیشه از روز اول یه ترسی داشتم ولی وقتی روز اول اومد هیچ حسی نداشتم ...فقط تنها چیزی که بد بود این بود که سال بالاییا به عنوان یه انگل جامعه بهمون نگاه میکردن!دیروزم که با سرویس خوابگاه رفتیم دانشکده تا پامونو گداشتیم یه عده شروع کردن دست زدن....یعنی میخواستم همونجا برم یه دعوا باهاشون بکنم ولی حیف که ترم اولی هستیم و زورمان اندک!روز اول تنها درسی که واسم هیجان انگیز بود بیوشیمی بود!استادمونم که عااالی یعنی اعجوبه ای بود واسه خودش...خیلی باحال بود:)دیروزم که آناتومی اندام!!!استاد تا وارد شد شروع کرد درس دادن....مغزم هنگ کرده بود در حد مرگ...یعنی تمام دانسته هام رفت زیر سوال...احساس کردم که من به درد پزشکی نمیخورم و اصن من و چه به این حرفا و اینا چیه دیگه و کلا" تو هنگ بودم اسااااسی!ولی وقتی رسیدم خونه دیگه هرچی  فکرای مسموم درباره ی پزشکی تو ذهنم بود رو ریختم بیرون!خدارو شکر تو خوابگاه با فاطمه تو یه اتاق افتادم واین نعمت بزرگیست ولی بدبختی اینه که دانشکده هامون یه جا نیست...درکل دو روز اول خوب بود البته من اونجا نموندم و دوشنبه برگشتم خونه دوباره 3شنبه رفتم ولایت!از شنبه میریم خوابگاه ببینیم چه جوریاس!

+روز اول همه مجهز اومده بودن...من مثل خجسته ها با خودم فقط یه خودکار برده بودم که اونم وسط کار جوهرش تموم شد و دیگه نتونستم چیزی بنویسم

+کل کلاس فهمید دوشنبه عروسی پسرخاله بود:)3شنبه که رفتم هرکیو میدیدم بهم میگفت خوش گذشت؟؟یعنی بعضیا قدرت اطلاع رسانیشون عالیه!

+آیا طبیعیه که من هیچی از آناتومی نفهمیدم و هرچی که استاد گفت رو باهم قاطی کنم؟؟

+سال بالاییا خیلی خودشونو باد کرده بودن!

یاعلی

...

تنها چیزی که میتونم بگم اینه که دلم واسه همه چی تنگ میشه.....

+معلوم نیست چی درانتظارمه!

+سخت تر از اون چیزیه که فکرشو میکردم...

یاعلی

اندر احوالات قبولی

سلام!

خوب خدارو شکر کمی تا قسمتی از این سردرگمی ای که یه ساله توش بودیم اومدیم بیرون و تقریبا"الان همه میدونن که قراره کجا برن!من خودم از اون دسته هستم که منتطرم ببینم آزاد چی میشه بعد ببینم کجا برم!اینقدر فکر کردم دیگه مغزم نمیکشه!هرجا قسمتمونه همونجا میریم!!

و اما اندراحوالات سازمان سنجش...آیا سایت سازمان سنجش به روح اعتقاد داره؟؟ساعت 5 که نتیجه هارو اعلام کردن رفتم تو سایت مگه باز میشد؟؟تا 6 من تلاشمو کردم ولی نشد آخرشم رفتم کافی نت گفتم شاید مشکل از نت ما باشه ولی گویا شلوغ بوده سایت...جالب اینجای خانومه فکر میکرد میخوام نتایج کنکور ارشدو ببینم!!منم گذاشتم فکر کنه من ارشد دادم!!دوباره برگشتم خونه بازم باز نمیشد...حالا تو این وضعیت قشنگ مهمون داشتیم!من نمیخواستم به روی خودم بیارم ولی مگه میشد!!با خودم تصمیم گرفته بودم که نگم چی قبول شدم تا موقعی که مهمونا برن ولی وقتی یهویی سایت باز شد و  نتیجه رو دیدم با صدای بلند اعلام کردم انگار نه انگار با خودم قرار گذاشته بودم....خلاصه اینکه هرکی اونجا بود فهمید!!!یه مشکل دیگه هم که من باهاشون دارم اینه که چرا زودتر از وقتی که از قبل گفتن نتایجو میدن؟؟چهارشنبه رفته بودم آموزش پرورش تا یه سری برگه هارو برای تأیید بدم  همونطور که مشغول بودم مامانم زنگ میزنه با صدای لرزون میگه پاشو بیاااااااااااااااااا خوووووووووووووووووووونه!!!!!من واقعا"ترسیده بودم فکر کردم اتفاق بدی افتاده واسه کسی!گفتم:چی شده مامان؟مامانم:نتایج تا 1 ساعت دیگه میاد بدو بیا سکته کردم!من:مامان بی خیال ترسیدم باشه میام!مامان:فقط بدووووووووو!!!!!الان نمیگن مادرای مردم اعصابشون خورد میشه؟؟والا خانوادم بیشتر از خودم نگران بودن!این از وضع مادرمون بابامم هر نیم ساعت زنگ میزد میگفت چی شد!!!یعنی قشنگ کل خانواده مضطرب شده بودن به جز خودم!در هر صورت این لحظه های استرس زا هم گذشت....

+من و مامانم تو تاکسی:مامانم به دلیل کمبود جا جلو میشینه منم میرم عقب کنار یه دختر و پسر جوان!دختره 15_16ساله میزد پسره هم 19_20.یعنی به جای اینکه اونا معذب شن من معذب شدم!!فقط به این فکر میکردم که کجایی مادر که از راه به در شدم.....کلا"چرخیده بودم رو به پنجره که یه موقع با صحنه ی +18ای مواجه نشم!!اصن رعایت شئونات اسلامی نمیکردن!نمیگن بچه نشسته پیششون چشم و گوشش باز میشه!!یعنی به هر جون کندنی بود رسیدیم تا ماشین وایساد پریدم بیرون اصن یه وضعی بود اسفناک!

+سر کلاس آیین نامه سرهنگ که میاد تو من و دوستم خوف میکنیم!ابهتی داشت واسه خودش واقعا"ترسیدیم ازش!ولی وقتی شروع کرد حرف زدن یه ذره از ترسمون کم شد خیلی آقای جالبی بودن!!معلوم بود ازاین سرهنگ بازنشسته هاست!خیلی هم پایه بود!قشنگ بهمون گفت نگران امتحان نباشید بهتون میرسونم ولی بدیش این بود که خیلی روراست بود وبعضیارو برد زیر سؤال...راستش اصن هیچی نفهمیدم چی گفت!این قطعات ماشینو که نشون میداد من هنگ میکردم...چه جوری قراره یادبگیرم؟؟خدا داند!4شنبه هم امتحان آیین نامه دارم و من موندم تا 4شنبه چه جوری این کتابو بخونم؟!

+بی خوابی زده به سرمان بدجووووووور!

+حال بنجامین خوبه:)

بعدا نوشت:امروز نتایج آزاد اومد!دقیقا"همون رشته ی سراسری..پزشکی ولی تهران!حالا من چه کنم؟؟

یا علی...