پست ثابت

سلام به همه ی دوستای گلم:

 

سلام به همه ی بازدید کننده های عزیز.
لطفا رمان ها که به قلم بنده نوشته شده بخونید و حمایتم کنید.
امیدوارم که دوست داشته باشید.
مرسی از شما.

راستی

نظر یادتون نره!

 

 

زمستون

این روزا خیلی دلم رفته سمت حال و هوای زمستون و اون روزا وای نمی دونی زمستون چقدر خوبه پاییز که میاد با خودش هم چیزای خوب میاره و هم بد بدیش اینکه ادم بعد از ظهرا یا بهتره بگم غروبا دلش میگره ولی بازم خوبی هاش بیشتر از بدی هاشه بعد از چند روز ادم عادت می کنه ولی بعد از پاییز زمستون که میاد می دونی که چقدر خوب بوده و چقدر به ادم خوش می گذره و وایییییییییییییییی

هر چی بگم کم گفتم سرماش و خوبی و خوشی شو این چیزا دیگه البته اینا یه طرف برفش و شبای طولانی ش یه طرف

هر چی از زمستون و سرماش و برف و بارونش بگم کم گفتم اصلا تا توش نرفته باشی نمی تونی درکش کنی و بفهمیش این فصل از بهترین فصلای خداست اونقدر دوستش دارم که نگو خیلی خیلی خیلی این فصل خوبه ولی حیف که ما بد بختا باید تمام فصل های خوبه خدا رو بریم مدرسه و مثل چی درس بخونیم فقط یه فصل از درس و این طور چیزا راحتیم که اونم فصل تابستونه گرم ترین فصل و من با گرما مشکل دارم یکم گرما اشکال نداره ولی زیادش هم خوب نیست هر چند که این گرما رو مردم هم تاثیر خوب میذاره و هم بد خوبش اینکه در مرور زمان این گرما به مردم انتقال پیدا می کنه یعنی اونایی که تو ایران بزرگ میشن ادم های خون گرم و مهربونی میشن برعکس ادمایی که تو کشورای سرد هستم مثل لندن اونا معمولا ادمای سرد مزاج و سرد برخوردی ان که این اصلا خوب نیست و البته بگم از تاثیرات بده تابستان بر روی مردم اونم اینکه وقتی یه ادمی تو ظهر تابستون میره بیرون و کلی گرمش میشه خلقش تنگ میشه و ممکنه عصبانی بشه و به همه بپره و باهاشون دعوا کنه و اینم واقعا بده ممکنه بعضی ها به خاطر این گرما اصلا از خونه شون در نیان و اونجا زندانی بشن یه نمونه اش خوده من که تو تابستون نمی تونم برم بیرون تو زمستون هم که باید برم مدرسه و درس بخونم تو روح این درس و مدرسه و دانشگاه و کنکور و این مزخرفات

امسال دلم خیلی هوای زمستون و برف و بارون و  بیرون رفتن تو این فصلا رو کرده اما می دونم که نمی تونم برم چون همین امسال کنکور دارم و باید بشینم تو خونه درس بخونم و تست بزنم که شاید فرجی بشه و من تو یه دانشگاه خوب تو همین مشهد تو اون رشته ای که دوست دارم قبول بشم و با این اوصاف اگر بخوام بهشون برسم دیگه نمی تونم برم بیرون خوش باشم و زندگی کنم امسال ساله خیلی بدیه اینو می دونم البته فقط برای ما کنکوری ها اخه باید تا خفه شدنمون درس بخونیم و یاد بگیریم و تست بزنیم بزنیم و بزنیم تا جون از همه جا مون بیرون بزنه و ناکار بشیم و بتونیم بزنیم تو دهن این کنکور البته اگه این کنکور لامروت جا خالی نده و بهمون یه پشت پا نزنه که اینم باید از طراحان محترم تقاضا کنیم البته اونا که رحم و مروت ندارن که مثل ادم سوال طرح کنن اون ها هم بهمون رحم کنن این مسئولین محترم نمی ذارن ای خدا بگم شماها رو چیکار نکنه که زندگی و شب و روزمون رو ازمون گرفتین و اسمش رو نمی دونم چی می خواین بذارین اونقدر دلم پره که اگه یکی از این مسوولین محترم رو ببینم چنان میخوابونم زیر گوشش که همراه برف سال دیگه بیاد کریسمس رو تبریک

خصلت ما ادما

خصلت ما ادما اینه كه نمي تونيم دور احساساتمون حصار بكشيم.........شايد بگين من مي تونم جلوي احساساتم رو بگيرم اما مطمئن باشيد نمي تونيد.........مثلا وقتي ميريد خريدو يه بچه اي رو ميبينيد كه داره به دست بچه هاي ديگه نگاه مي كنه ولي خودش داره كار مي كنه و توان خريد رو نداره گرسنه هست و شايد از كسي كمك مي خواد شما دلتون براش مي سوزه و همين يعني اين كه نمي تونيد جلوي احساساتتون رو بگير مطمئنن اگه بي عاطفه ترين ادم روي زمين هم باشيد تا يه ساعت ذهنتون ميره به سراغ اون بچه..........

حالا اگه به كسي فكر كنيد كه  دردش خيلي بزرگ تر ازدرد اون بچه است چي؟باز هم يه ساعت فكر مي كنيد يا يه روز يا دو روز يا......؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مي پرسيد چه قدر بزرگ تر؟ مثل مقايسه يه اتم و كره (كره مشتري(از زمين بزرگتره)...اون وقت چي؟

حالا اگه توي زندگي اون فرد نقشي داشته باشد چي؟چه جوابي به من ميدين؟

برام جواباتون رو بفرستيد  حتی خیلی سادi

مهمون

سلام به همه ی دوستان

از دستتون ناراحتم خب چرا نظر نمی دین؟منم دل دارم

جان هر کی دوست دارید نظر بدید 

چند روز پیش مهمون داشتیم دو تا خواهرام و شوهراشون با برادرم و خانمش

تعداد بجه های کوچیک هم چهار تا بود دو تا پسر دو تا دختر از شش ماهه تا ده ساله بودن نمی دونید چه طوری بود اخه این بچه ها با هم که می افتن خونه رو می ذارن رو سرشون یه دقیقه با هم بازی می کنن و می خندن و داد می زنن و دنبال هم میکنن یه دقیقه دعوا می کنن و تو سر هم می زنن دیوونه مون کردن خونه خیلی شلوغ شده بود کلی هم بهم ریختن ولی با همه ی اینا خیلی بهمون خوش گذشت جاتون خالی نیمه شب رفتیم حرم ولی دو تا از بچه ها رو نبردیم می دونستیم اذیت می کنن مامان موند و بچه ها رو نگه داشت بقیه مون رفتیم کلی راه رفتیم تنها اتفاقی هم که اقتاد این بود که خواهرم رو گم کردیم و کلی دنبالش گشتیم

وقتی اومدیم خونه بچه ها می خواستن بخورنمون می گفتن دیر اومدین مامانم رو هم خیلی اذیت کرده بودن خب دو تا خروس جنگی رو گذاشتیم تو خونه ور دل مامانم میخواسته چطور بشه؟این دو پسر خیلی شر ان

البته میلاد براد زاده ام پسر خیلی خوب و مودبی هست تربیت خوبی داره ولی حسین خیلی شر و شیطونه و خیلی اذیت می کنه وقتی هم که این دو تا با هم می افتن دیگه نمیشه جلوشون رو بگیری با هم خیلی لج ان

به هر حال این دو روزی که همشون خونه ی ما بودن خیلی خوش گذشت

خیلی وقت بود این همه مهمون یه جا نداشته بودیم

مدرسه ی ما

امروز اولین روزی بود که رفتم مدرسه باورتون نمی شه چقدر اعصاب خورد کن بود مدرسه ی ما هم که هیچوقت تعادل نداشت حالا مدیر قبلیمون بازنشست شده یکی دیگه جاش اومده اینم جو گیر برداشته کل مدرسه رو موکت کرده یعنی وقتی از تو حیاط می خوای بری تو ساختمون مدرسه باید کفشات رو در بیاری سر کلاس با جوراب بشینی یه موکت های زبری هم داره که نگو پاهات داغون میشه من و چند تا از بچه ها که می خوایم دنپایی ببریم حالا اگه مدرسمون یه ساختمون داشت زیاد مهم نبود مدرسه ما سه تا سالن جدا از هم داره که هر وقت بخوای از این یکی بری اون یکی باید از کل حیاط رد بشی و با این کاری هم که اینا کرده یعنی هی کفش بپوش و هی در بیار  تازه با این کفشای من که ورزشی ان و بند دارن و باز وبسته کردنشون سخته

مشکل بعدی هم این بود که قرار بود ما تا ساعت یک و ربع مدرسه باشیم اما تا ساعت دو نگهمون داشتن خیلی نامردن

به هر حال امروز اصلا جالب نبود خیلی اذیت شدم هوا هم دست به دست این اوضاع داد یعنی به شدت هوا گرم شد

امروز رو اصلا دوست نداشتم 

عروسی

سلام 

جمعه هفته دیگه عروسی دعوتیم نمی دونم که برم یا نه

عروسی برادر یکی از دوستامه و من و دوستام رو هم دعوت کرده اما نمی دونم که برم بد نیست یه چیز دیگه هم که هست نمی دونم که چی بپوشم یه لباس دارم که خیلی قشنگه ولی بعید می دونم که برای اونجا مناسب باشه اخه من برای اونا ادم غریبه ام و این لباسه هم که میگم هم زیادی لختیه و هم قرمزه و هم نسبتا جلفه

یه لباس ابی هم دارم که خودم اصلا دوستش ندارم

بقیه لباسام هم اکثرا قدیمی ان و مناسب عروسی نیستن فقط یه لباس مشکی رنگ می مونه که خودم به خاطر رنگش زیاد دوستش ندارم دلم این رنگ رو نمی خواست ولی خب خواهرم گفت که قشنگه من هم وقتی با اون میرم بیرون هر چی اون بگه رو می خرم به هر حال باید ببینم چی پیش میاد خدا خودش به خیر کنه اول که به بابام گفتم بهم گفت که نه نمی خواد که بری عروسی برادر دوستت به تو چه ربطی داره منم یک روز قر زدم و بهونه گیری کردم تا بالاخره گفت که برم حالا که اون اجازه داده من نمی دونم که ایا برم ایا نرم؟

درد و دل و یک سوال

سلام به همه

امروز دلم گرفته خیلی هم گرفته بزارید داستان رو از اول براتون تعریف کنم

من دو تا خواهر دو قلو دارم و یه برادر که از من بزرگتر اند شوهر کردن و بچه دارن ما شهرستانی هستیم یکی از برادر و خواهرم تو شهرستان زندگی می کنن یکی تو تهران و ما هم تو مشهد زندگی می کنیم معمولا دیر به دیر می ریم شهرستان و هم رو می بینیم اول تابستون رفتیم شهرستان بعد از یک سال خواهرم رو دیدم قبل از رفتن هی زنگ می زد و التماس می کرد که بیاین شهرستان و هم رو ببینیم و کلی بهت خوش می گدره و بیرون می ریم واین حرفا به هر حال ما هم رفتیم باورتون نمیشه چقدر اذیت شدم دوتا بچه داره یکی از یکی بدتر اصلا هم کنترلشون نمی کنه و پسر بزرگش هم حرص منو در میاره ایناش بمونه منه بدبخت یک هفته اونجا بودم ولی حتی پاش رو از خونه بیرون نذاشت حالا کل اهل خانواده می دونن که من یه دختری هستم که تو خونه دوام نمیارم حتما باید برم بیرون اما مگه ایم دختره اومد بریم بیرون از اونجا هم که من دستشون امانت بودم نمی شد که خودم برم یرون هر چند که تنهایی بیرون رفتن هم نمی چسبه به هر حال ایناش بماند ما یه فامیلی دارینم تو شهرستان ه هم سن منه و اسمش سحر است حالا این خواهرم و بچه اش و شوهرش مدام منو به این اسم صدا می زند و می گفتن ببخشید حواسمون نبود حالا منم از این دختره متنفرم

دیروز اون یکی خواهرم که توی تهران زندگی می کنه رفته شهرستان ساعت نه شب هم رسیده الان بهش زنگ ردم میگه داریم با خواهرم و زهرا می ریم بیرون منو بگو که چه حرصی خوردم وقتی اینو شنیدم اخه این که دیروز رسیده الان دارن میرن بیرون اونوقت من چند روز خونه اش بودم و نیومد بریم بیرون حالا ایناش بماند منو سحر صدا می زنه منم خونم به جوش اومد و پشت تلفن سرش داد زدم خیلی خشک خداحافظی کردم و تلفن رو قطع کردم خب خیلی اعصابم خرد شده بود هر چند که احساس می کنم زیاده روی کردم ولی باور کنید که دست خودم نبود یکهو قاطی کردم خب اگه شما جای من بودید چی کار می کردید؟

این سوال من از شماست واقعا اگه تو شرایط من قرار می گرفتید عصبانی نمی شدید و داد نمی زدید؟

درد و دل

سلام این بخش فقط می خوام درد و دل کنم

از وقتی این خانم فیزیک رو دیدم و حرفاش رو شنیدم راستش دل سرد شدم و اصلا یه طوری شدم فکر می کنم اصلا نمی تونم تو کنکور قبول بشم فکر میکنم که کنکور سخت ترین حالته وقتی اون تعداد سوالات  فیزیک رو نشون داد تمام بدنم لرزید  با خودم گفتم که من اصلا تو کنکور قبول نمیشم دل سرد شدم خدا بگم چی کارش نکنه که منو نا امید کرد اخه این ادم چه مرگشه؟نمیفهمم این ادم باید میفهمید با این حرفایی که میزنه ممکنه یه عده نا امید بشن و هزار فکر و خیال بکنن من الان همین طوری ام نمی دونم که باید چی کار کنم نمی دونم واقعا حرف کی درسته کی داره راست میگه کی حق با اونه و در اخر باید به حرف کی گوش بدم همه و همه و همه اینا باعث سر در گمی من شده و هیچ دل داریو هیچ حرفی نمی تونه فعلا ارومم کنه الان هر کی هم بهم بگه کنکور اسونه و چشم بسته هم قبول میشی من باور نمی کنم حرفای اون زن اونقدر توی من نفوذ کرده که الان که فکر میکنم متوجه عمق  فاجعه میشم و نمی تونم احساساتم رو توی خودم بریزم این اولین باری هست که  در باره با خودم هم رو راستم و احساسات و افکارم رو می نویسم حتی تا الان جرعت زدن این حرفا رو توی ذهن خودم هم نداشتم کاش یه چیزی میتونست کمکم بکنه حالا هر چی که باشه یه چیزی که بهم کمک کنه تا بتونم دوباره همون روحیه رو به دست بیارم همون روحیه ای که مطئن بودم دانشگاه قبول میشم با یه رتبه خوب تو یه دانشگاه خوب در یک رشته خوب اما حالا طوری شده که حتی به قبول شدن تو دانشگاه ازاد هم اطمینان ندارم اون روحیه ای که داشتم اون خانم ----- فلان فلان شده نابود کرد و حالا نمی دونم چطور باید بازسازیش کنم ومطمئنم که هیچ کس نه به حرفای من گوش میده و نه قبول میکنه همه میگن مشکل از توی و اونا اصلا نمیفهمن که واقعا کی مشکل داره و کی داره حرفای نامربوط و اشتباه میزنه با حرفای اون زن نه تنها درس خون تر نشدم بلکه همونی رو هم که میخوندم رو هم نمی خونم اخه من وقتی تو فشار شدید ام نمی تونم که درس بخونم و حالا که زیر دستگاه پرس قرار دارم حتی نمی تونم فکر درس خوندن رو بکنم خدایا کمکم کن

خدای من....

پسرک گرسنه اش است، به طرف یخچال می رود،

در یخچال را باز می کند...

عرق شرم بر پیشانی پدر می نشیند

پسرک این را می داند،

دست می برد بطری آب را بر می دارد

کمی آب در لیوان می ریزد...


صدایش را بلند می کند ، " چقدر تشنه ام بودم "


پدر این را می داند پسر کوچولویش چقدر بزرگ شده است.


مرد فقير و بقال

مرد فقيرى بود که همسرش از شير گاوشان کره درست ميکرد و او آنرا به تنها بقالى روستا مى فروخت.

آن زن روستايي کره ها را به صورت دايره هاي يک کيلويى مى ساخت و همسرش در ازاي فروش آنها مايحتاج خانه را از همان بقالي مى خريد. 

روزى مرد بقال به وزن کره ها شک کرد و تصميم گرفت آنها را وزن کند. 

هنگامى که آنها را وزن کرد، ديد که اندازه همه کره ها 900 گرم است. 

او از مرد فقير عصبانى شد و روز بعد به مرد فقير گفت: ديگر از تو کره نمى خرم، تو کره ها را به عنوان يک کيلويي به من مى فروختى در حالى که وزن آن 900 گرم است.

مرد فقير ناراحت شد و سرش را پايين انداخت و گفت: راستش ما ترازويي نداريم که کره ها رو وزن کنيم ولي يک کيلو شکر قبلا از شما خريديم و آن يک کيلو شکر را به عنوان وزنه قرار داديم .


يقين داشته باش که به مقياس خودت براي تو اندازه مى گيريم.