کنجکاوی ارشیا

طبق معمول صبح ها بچه ها رو میبرم مدرسه

اول روژینا رو پیاده میکنم

بعد برم ارشیا رو برسونم

بین راه هزار سوال میاد تو ذهنش

و میپرسه

چند روز پیش میگه

مامان چجوری با بابا آشنا شدی ؟

چجوری ازت خواستگاری کرد ؟

بابا دوستت داره ؟

بعد این من هستم که باید جوابش رو بدم

که مامان ما از بچگی با هم آشنا بودیم  یعنی فامیل بودیم

یعنی از قبل تر هم با هم آشنا بودید

هر جواب رو با یه سوال دیگه ازت می پرسه

این شده کار هر روز در راه مدرسه تنهایی من و ارشیا


روژینا هم گاهی سوال  میپرسه ولی مثل ارشیا زیاد سوالش رو باز نمیکنه


حاضر جوابی ارشیا

میگم به ارشیا

خوبه هفته بعد چند روز تعطیلی داریم

از بابا بخوایم بریم دیدن مادر بزرگ

مریضه هم عیادت کردیم هم حوصله مون سر نمیره

میگه ای وای مادر بزرگ چش شده ؟

میگم رفته دکتر  بهش گفته  چربی کبد داری

میگه آخه مادر بزرگ چرا با خودش اینکارا رو میکنه

بعد هم میگه مامان راه خیلی دوره همش بیابون و کوه و خیلی راهه

خوبه بریم تهران هم نزدیکه

هم میری داداش هاتو میبینی

این جوری خیلی خوبه

چند روز هم پیششون هستی


یعنی دیگه حرفی برای گفتن نداشتم

شب یلدا


محفل آریائی تان طلائی ، دلهایتان دریائی ، شادیهایتان یلدائی

پیشاپیش مبارک باد این شب اهورائی


 

درس مدنی

 خدا رو شکر بچه ها  به کلاس بالا تر رفتن و در درس ها هم عالی هستن


زبان هم میرن که همیشه نمراتشون عالی بوده

از عید تا الان پشت سر هم دارن کلاس میرن


=================


چند وقت پیش اومدم از ارشیا درس مدنی بپرسم

پرسیدم خانواده چه جور تشکیل میشه ؟

ارشیا : با ازدواج زن و مرد

من : چجوری تعداد افراد خانواده زیاد میشه ؟

ارشیا : مامان تو خودت تجربه ش رو داری    

      با دنیا اومدن بچه


یعنی دیگه سوال بعدی از ذهنم پرید


تعطیلات عید 92

تعطیلات هم رسید و طبق معمول رفتیم مسافرت

توی این چند وقت که بودیم کلی به بچه ها خوش گذشت

مادر بزرگ از بس براشون ترقه گرفته بود که بچه ها از ذوق نمی دونستن چکار کنن

برای چهارشنبه سوری هم خونه مادر بزرگ بودیم

که بهتری هدیه ی عید برای مادر بزرگ و تنهاییش بود


یک هفته به سیزده بدر مونده بود که گل پسر ما گوشش درد گرفت

هر چی هم دکتر بردیم و دارو مصرف کرد هیچ فایده ای نداشت

طفلک نه می تونست درست غذا بخوره  و نه می تونست بخوابه

با سابقه ی بدی که از گوش درد و سرما داره که این چند روز به تعطیلات مونده رو به کاممون زهر شد

خلاصه برگشتیم و پیش چند دکتر متخصص بردم

گفتن اگه قرار به خوب شدن بود تا الان خوب شده بود

خلاصه نامه دادن برای بستری شدن

به قول دکتر چند روز بستری شه

آنتی بیوتیک براش تزریق کنن اگه خوب نشد یه فکری به حالش میکنه

برای اطمینان پیش یه فوق تخصص هم رفتیم اونم همون حرفا رو زد

دلم نمیومد ببرم بستریش کنم

آخه مگه میشه دکتر نتونه یه گوش درد رو با دارو مداوا کنه

گوشش متورم و سفت شده  بود و وحشتناک درد میکرد   

تنها راه امیدی که به نظرم رسید

این بود که یه دکتر خیلی خوب دیگه هم بود

که نوبت دهیش چند ماهه بود

رفتم ولی منشیش نوبت نداد

یه آشنا پیدا کردیم . که به منشی سفارش کرده بود که بزاره دکتر بچه رو  معاینه کنه 

رفتیم  حدود 3 ساعتی معطل شدیم

و بالاخره دکتر معاینه کرد

دکتر فوق العاده ای که حتی دستش شفا بود

گفتم دکتر گفتن باید بستری شه

ناراحت شد  گفت من کاری به گفته ی دیگران ندارم

باید خودم تشخیص بدم

بعد از اینکه کامل معاینه کرد

گفت احتیاجی به بستری شدن نداره

برو تا می تونی خوراکی های ترش بهش بده

از لواشک  و تمبر هندی و لیمو ترش و دوغ و ..

خلاصه هر چیزی که میدونی ترشه بهش بده بخوره

دو تا قطره بینی هم بهش داد

گفت هفته بعد هم بیار من ببینم

خدا خیرش بده که به دو روز نکشیده

گوشش کاملا خوب شد و ما کلی دعای خیرش کردیم

که با دانش زیادی که داشت بچه دو روزه سرپا گرفت 


ولی از این متعجب بودیم که چرا فوق تخصص نتونست تشخیص بده

یعنی اینا الکی مدرک می گیرن

یا نمی خوان درست تشخیص بدن



این مدت همش درگیر کار بچه ها و رسیدگی به کلاس و درس و...

حالا میام کم کم میگم چه کارا کردیم تو این مدت


هم بچه ها شنا یاد گرفتن کامل

هم جزو تیم شنای استخر شدن

هم کلاس کاراته رفتن و کمربند آبی دارن تا این مرحله

هم کلاس زبان میرن و چند ترم رو پشت سر گذاشتن و کلی زبان یاد گرفتن


خدا رو شکر که همه چی بخوبی پیش رفته و

بچه ها خوب پیش رفتن

خونه تکونی

هی داد . خیلی وقته فرصت نکردم بیام یه سر به این جا بزنم

داره خاک میخوره

اومدم گرد و خاکش رو بگیرم و گاهی یه پستی بزارم

خدا رو خوش میاد

نیوشا


ادامه نوشته


ادامه نوشته

بابای هنر مند

روژینا و هنر و کار بابای هنرمندش

بی نام و خصوصی


ادامه نوشته

کوروش عمه شه

اینم عکس کوروش منه

مووووووووووووووش


111

ادامه نوشته

عکس ارشیا و هنرمندی باباش

 

به تقاضای عمو  پیمان ....

حتما ببین و لذت ببر

 

بچه های دانا

 

این چند روزه ..کمی گرفتاری برام پیش اومد .. نتونستم مطلب بزارم ..

کمی هم در گیر امتحان بچه ها .. ثبت نامشون برای سال تحصیلی جدید ..

و ثبت نام برای کلاسهای تابستونی شون بودم .

امسال هم طبق برنامه ی پارسال میرن کلاس آموزش شنا ...

البته بلدن ولی بیشتر بلد باشن بهتره ..

 

=======================

دیشب یه مهمون سر زده داشتم .

یکی از دوستانم بود ..

ارشیا قبلش تو یه فیلم دیده بود که کیک و نوشابه میخورن  براش خیلی جالب بود .

به باباش گفت برام کیک و نوشابه بیار ببینم چه مزه ایه

باباش هم براشون خرید و اومد خونه .

ارشیا در حال خوردن بود که دوستم اومد .

دیدم ارشیا سریع پرید تو آشپزخونه .

رفتم دیدم داره یواشکی میخوره .

بهش میگم چرا یواشکی می خوری

میگه هم زشته . هم این که نکنه یه وقت دلش بخواد  گناه داره  

 

===============================

ساعت ۱۰ هم روژینا  گفت مامان حوصله م سر رفته . چکار کنم ؟؟؟

بهش می گم بیا ببرمت بیرون  کمی قدم بزنیم .

برگشته بهم میگه ..آخه آدم عاقل این وقت شب میره بیرون

 ماشاالله  همه ی بچه ها خیلی باهوشن