نیمه شب از کوی او کردم گذاری

هر کناری دیدم از او یادگاری

خاطرات روزگاران جوانی

زخم دل پیرانه زد از نو شراری

غصه بر ، دفتر او نام دل می نگارد

هر زمان یادگاری یاد او تازه دارد

گر چه هجرش داده 

همچو گل بر بادم

خاطرات عشقش کی رود از یادم

آزرده چو مرغ سحرم

آغشته به خون بال و پرم

افتاده در کنج قفس از مرغ سحر خسته ترم

از دانه به ؟؟؟ برخیزم

بنشین که من از جان برخیزم

نوای کاروان امشب زند آتش به جانم
 
خدایا برملا شد برملا راز نهانم
 
مران محمل مران ای کاروان آهسته تر رو
 
که من دل خسته ای وا مانده از این کاروانم
 

سراپا سوز و آهم سرشک غم گدازم
 
به جایی ره نجویم که من گم کرده راهم
 
نسیم غمش مرا می برد به شهر بی نشان ها
 
من آن آتشم که وا مانده ام به جا از کاروانها
 

غم دل را با که گویم چه آتشها من به جان دارم
 
نشانی از او نجویم که من یاری بی نشان دارم
 
کجا رفتی ای کبوتر زیبا که دل ز فراقت اسیر جنون شد
 
خبر نداری که از غم عشقت فسانه شدم من وفای تو چون شد
 

نوای کاروان امشب زند آتش به جانم
 
خدایا برملا شد برملا راز نهانم
 
مران محمل مران ای کاروان آهسته تر رو
 
که من دل خسته ای وا مانده از این کاروانم

از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند

تا کاج جشن‌های زمستانی‌ات کنند   

 

پوشانده‌اند “صبح” تو را “ابرهای تار

تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند   

 

یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند

این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند   

 

ای گل گمان مبر به شب جشن می‌روی

شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند   

 

یک نقطه بیش فرق “رحیم” و “رجیم” نیست

از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند  

 

 

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه است که قربانی‌ات کنند 

.

میشه پرنده باشی اما رَها نباشـی

میشه دِلت بِگیره اَسیر غُصه ها شـی

حالا که آسمونَم دنیای تـاازه ای نیسـت

اونوَقت یه جا بشینی مَحو گُذشته ها شـی

تَرسیده باشی از کـــوووچ اوجُ نَدیده باشــی

واسه یه مُشـــتِ دوونــه اَهلیِ آدما شـی

توو سایه ها بمونی دَرگیر سایه ها شــی


مَفهومِ زِندگی رو از یاد بُرده باشــی

دِلـت بخواد دوبـاااره ِ از تـهِ دِل بخونـــی


از تَرس ریزشِ اشک ، غمگینُ بی صدا شــی

بوسه باد خزونی، با هزار نامهربونی


زیر گوش برگ تنها


میگه طعمه خزونی


برگ سبز و تر و تازه، رنگ سبزش رو می بازه


غرق بوسه های باد و


وحشت روزای تازه


می کنه دل از درخت و، میشه آواره کوچه


کوچه ای که یادگار

روزای رفته وپوچه


می شینه گوشه ی کوچه، چشم به آسمون می دوزه


می کنه یاد گذشته

دلش از غصه می سوزه

 


یاد باد...!


یاد گذشته شاد باد


این دل زرد و تهی


در حسرت دیدار باد


یاد روزایی که کوچه، زیر سایه تنم بود


مهربون درخت عاشق، مست عطر نفسم بود


سهم من از بوسه باد


چی بگم ای داد و بیداد


همه زردی و تباهی


مردن و رفتن از یاد

بعضی دوستا مثه چایی کیسه ای می مونن..چایی کیسه ای بعضی وقتا نیازه، این دوستای چای کیسه ای هم گاهی وجودشون لازمه.هول هولکی می بینیشون. گاهی صرفا برای رفع تکلیف. ولی خستگی ات رو رفع نمی کنه .خاطره نمیشن واسه ات. گاهی حتی از سر اجبار می خوریشون.
و بعضی از دوستیها مثل چای خارجی ان. پر رنگ و بو. واسه ظاهر. واسه مهمون بازی پر از حرفهای صد من یه غاز. خوش می گذره چند ساعتی. خاطره هایی دم دستی داری. اولش هم خیلی حس خوبی داری . با یه فنجون بزرگ نوش جان می کنی همراه با شکلات فندقی . حس می کنی خوشبخت ترین آدم روی زمین در بهترین ساعت های عمرت هستی.و اما بعد از چند ساعتی باقی مونده چایی ات می شه رنگ قیر. عین سیاهی شب می چسبه به دیواره فنجون..

دوستی بعضی از آدما هم مثل چای سر گل لاهیجانه. باید نرم دم بکشه. باید انتظارش رو بکشی .باید واستی تا عطر و رنگش رو نشون بده. آروم و با مقدمات می ریزی اش تو استکان ، نگاش می کنی ... لذت تمام وجودت رو پر می کنه. عطر ملایم اش روح ات رو جلا می ده. سگرمه هات وا میشن... اونوقت جرعه جرعه سر می کشی و زندگی می کنی....
 
حالا بفرمایین چای

سلام

این روزها که هوای شهر حسابی آلوده هست  و به سختی میشه تنفس کرد

چند روزی هم از عاشورا و دهه اول محرم میگذره  حسابی  اوضاع قمر در عقربهههه

شاید هم هر چی گذر عمر رو به جلو حرکت میکنه این احساس تو آدم بوجود میاد

که بد جوری  داره میبازه و برا جبران باخت هم فرصت کمه و زمان بسرعت در حال

حرکت .هر چقدر هم سعی میکنیم که باخت رو کمتر کنیم انگار بر عکس میشههه

و یه جا به این نتیجه میرسیم که  ترمز رو بکشیم و نگهداریم یا لااقل اگر ترمز رو کامل

نکشیم سرعت رو به حد اقل ممکن برسونیم تا در مواقع ضروری بتونیم زود ترمز کنیم

که تصادف سنگن تری پیش نیاد (آموزش تعلیم رانندگی)خلاصه که این گذر عمر

هم داستانی شده و انشالله همه بتونن تو این رانندگی عمر و با این جاده پر پیچ و خم

زندگی  ماشین شون رو بسلامت به  سر منزل مقصود برسونن.برا حسن ختام هم این

شعر بسیار زیبای مرحوم  دکتر سید حسن حسینی رو تقدیم میکنم .

شاهد مرگ غم انگيز بهارم چه کنم؟


ابر دلتنگم اگر زار نبارم چه کنم؟

نيست از هيچ طرف راه برون شد ز شبم


زلف افشان تو گرديده حصارم چه کنم؟

 

از ازل ايل و تبارم همه عاشق بودند


سخت دلبسته‎ی اين ايل و تبارم چه کنم؟

من کزين فاصله غارت شده‎ی چشم تو ام


چون به ديدار تو افتد سر و کارم چه کنم؟

 

يک به يک با مژه‎هايت دل من مشغول است


ميله‎های قفسم را نشمارم چه کنم؟

دلای گرفته تو روزای سخت منتظر بهونه و تلنگر هستن

الان نشسته بودم تو حال و هوای خودم بودم یه هو صدای خوردن قطرات بارون رو شنیدم

بیرون رو که نگاه کردم دیدم باز هوا ابری شده و بارون داره یواش یواش خودش رو میرسونه

به دلای گرفته بی اختیار یاد این شعر و اون دو بیت بسیار زیبای اول شعر افتادم و شروع کردم

با خودم زمزمه کردن.

شکست عهد من و گفت هرچه بود گذشت !


بگریه گفتمش آری : ولی چه زود گذشت !

بهار بود و تو بودیّ و عشق بود و امید ،


بهار رفت و تو رفتیّ و هرچه بود گذشت

شبی به عمر ، گرم خوش گذشت آن شب بود ،


که در کنار تو با نغمه و سرود گذشت

چه خاطرات خوشی در دلم بجای گذاشت ،


شبی که با تو مرا در کنار رود گذشت !

گشود بس گره آن شب از کارهای بسته ی ما


صبا چو از برِ آن زلف مشک سود گذشت

مراست عکس تو یادآور سفر ، آری


چسان توانم ازین طرفه یادبود گذشت

غمین مباش و میندیش ازین سفر که ترا ،


اگرچه بر دل نازک غمی فزود گذشت.

دلم برای پاییز خودم تنگ شده

 


دل پاییزی خودم

 


کاش اشکی بود دلم را میشست

 


این روزها آسمان دلم آنقدر ابریست

 


که پاییز هم برای آمدنش استخاره میکند.