همیشه ازین می ترسیدم که یه روز بیادکه با شوهرم غذانخورم یا اینکه شبها جداازهم بخوابیم .فکرمی کردم اینا مال پیرمرد پیرزن هاست .فکرمیکردم وقتی سن آدم بالامیره دیگه احساسات قبلیش رو ازدست میده .اصلا فکر نمی کردم که خیلی زود خودم به این مرحله برسم .قبلترها تا ساعت ۵ عصر گرسنه می موندم تا با شوهرم غذا بخورم .حتما باید شبها سرم رو روی سینه اش می ذاشتم تا خوابم ببره .ولی حالا ...............اون سرکار غذا می خوره ومن تا از سر کار برمی گردم باپسرم دوتایی غذا می خوریم .جمعه ها هم که آقا ساعت ۱۲ میره بیرون وهرچی من داد میزنم که حداقل یه امروز با ما غذا بخور گوش نمی کنه .البته منم نامردی نمی کنم وتنهایی با پسرم نهار می خوریم .اونم ساعت ۲ نهارش رو میذاره تویه سینی وتوی هال می خوره .جدا ازهم خوابیدن که خیلی عادی شده .حالا خیلی وقتا پسرم جای اون می خوابه واون توی هال جاشو میندازه .از هفت روز هفته هم ۴روز باهم حرف نمی زنیم .
حال کردین زندگی رو ...............
اینم آخرو عاقبت برگشت من به زندگی بعداز یک سال ونیم .
خنده دار اینه که هیچ آرزویی ندارم .هرکی هم بپرسه با بی تفاوتی میگم من خیلی خوشبختم چون دیگه نگران از دست دادن هیچ چی توی زندگیم نیستم .
اینکه میگم خیلی خوشبختم رو باور کنید چون هنوز احمقانه همدیگه رو دوست داریم