همیشه ازین می ترسیدم که یه روز بیادکه با شوهرم غذانخورم یا اینکه شبها جداازهم بخوابیم .فکرمی کردم اینا مال پیرمرد پیرزن هاست .فکرمیکردم وقتی سن آدم بالامیره دیگه احساسات قبلیش رو ازدست میده .اصلا فکر نمی کردم که خیلی زود خودم به این مرحله برسم .قبلترها تا ساعت ۵ عصر گرسنه می موندم تا با شوهرم غذا بخورم .حتما باید شبها سرم رو روی سینه اش می ذاشتم تا خوابم ببره .ولی حالا ...............اون سرکار غذا می خوره ومن تا از سر کار برمی گردم باپسرم دوتایی غذا می خوریم .جمعه ها هم که آقا ساعت ۱۲ میره بیرون وهرچی من داد میزنم که حداقل یه امروز با ما غذا بخور گوش نمی کنه .البته منم نامردی نمی کنم وتنهایی با پسرم نهار می خوریم .اونم ساعت ۲ نهارش رو میذاره تویه سینی وتوی هال می خوره .جدا ازهم خوابیدن که خیلی عادی شده .حالا خیلی وقتا پسرم جای اون می خوابه واون توی هال جاشو میندازه .از هفت روز هفته هم ۴روز باهم حرف نمی زنیم .

حال کردین زندگی رو ...............

اینم آخرو عاقبت برگشت من به زندگی بعداز یک سال ونیم .

خنده دار اینه که هیچ آرزویی ندارم .هرکی هم بپرسه با بی تفاوتی میگم من خیلی خوشبختم چون دیگه نگران از دست دادن هیچ چی توی زندگیم نیستم .

اینکه میگم خیلی خوشبختم رو باور کنید چون هنوز احمقانه همدیگه رو دوست داریم

مدتيه كه از مردن بدجور مي ترسم .همش فكراي ترسناك مياد توذهنم .سرطان ،تصادف ، آتش گرفتن .مي ترسم .ميگم .كاش زود بميرم واز دست اين همه فكر وخيال راحت بشم ولي به چشماي قشنگ پسرم كه نگاه مي كنم دلم مي خواد كه بيشتر زندگي كنم .چند وقت پيش يه اتفاق خيلي وحشتناك توشهرم افتاد كه همه رو ناراحت وگريون كرد .دامادي كه شب عروسيش يهو مرد وعروس بيچاره ش رو تنها گذاشت .اين خبر مثل باد تو شهر ما پيچيده .خيلي غمناكه .پدر عروس دوست بابام بود .بابام هم تواون عروسي بوده .از قرار شب حال دامادبهم مي خوره ومي برنش بيمارستان  وبعد......... غمناكه نه ؟! حالا من بيشتر ميترسم .از اينكه بعد من پسرم رو كي بزرگ ميكنه .احساس افسردگي شديد دارم .تو ۳۳سالگي از اينكه سنم بالا رفته به شدت مي ترسم .از پير شدن تو جووني .احساس ميكنم پير شدم بدون اينكه از زندگيم واقعا لذت برده باشم .دلم مي خواد اون كسي رو كه خوشبختي منو ازم گرفت لعنت كنم .

دلم براي همه تون تنگ شده .اصلا فرصت نمي كنم كه بيام سراغتون .ولي اينوبدونين كه بياد تك تكتون هستم .شكر خدازندگيم خيلي بهتر شده وشوهرم خيلي عوض شده .گاه گاه دعوامون ميشه ولي حالا ديگه هردو فهميديم كه بايد به خاطر پسرمون صبورتر باشيم وآينده اون برامون از همه چيز مهمتر باشه .از همه تون ممنونم كه توروزاي سخت زندگيم تنها منو نذاشتين

حالا که برگشتم می بینم چقدر کار دارم که باید انجام بدم .برای همین هم نمی تونم مثل سابق زود به زود بیام .تا دوروز پیش همه چیز عالی بود ولی از دوسه روز  باهم بگو مگو داریم ودیشب که حسابی باهم دعوا کردیم .یه حس بد بهم میگه که بدجور گول خوردم .چون اون اصلا عوض نشده وآروم آروم داره برمی گرده به رفتار قبل.توهین نمیکنه وکتکم نمیزنه ولی با خرج نکردن وبعضی کارای دیگه داره حرصم رودرمیاره .دیشب هم که بهم گفت چون تومهریه ات رو اجرا گذاشتی بابام هم تمام چیزهایی رو که بهم داده پس گرفته ووقتی گفتم که حقوق منم بابت ساختن این خونه رفته بهم گفت چقدر دادی که بهت پس بدم؟

-خیلی باهم حرف زدیم .بالاخره بهش اعتماد کردم وشماره جدیدمو بهش دادم .هرروز بهم زنگ میزد ومی گفت که عوض شده واینکه حاضره تو دادگاه تعهد بده .باهم رفتیم دادگاه وتعهد داد که کارهای گذشته رو تکرار نکنه .وقتی از دادگاه اومدیم بیرون با گریه گفت که برام یه زندگی جدید می سازه .دوروز بعدش با برادرام واون رفتیم خونه داییم تا به قولی دایی بهش بفهمونه که اگه بار دیگه دست روم بلند کنه خودش حسابشو میرسه .اونجا هم جلوی همه گفت که اشتباه کرده ومسیر زندگی شو بادست خودش عوض کرده .به داداشام وداییم قول شرف داد که بتونه گذشته رو جبران کنه .روز بعد با یه جعبه شیرینی اومد خونه مون ودست بابا ومامانم رو بوسید واز بابام اجازه خواست که با خونوادش بیان دنبالم .بابام گفت که مایل به ادامه این زندگی نیست ولی به خاطر پسرمون واینکه شوهرم قول داده عوض بشه یه فرصت دوباره بهش میده که گذشته رو جبران کنه .یکشنبه شب ،شب بعثت حضرت محمد باپدرومادرش اومدن خونمون .یه دسته گل بزرگ وخوشگل هم گرفته یود .این کارها از شوهرم بعید بود .اومدبا داداشام وبابا ودایی هام روبوسی کرد ووگفت که امشب مثل شب اول زندگی مون هست .بماند که مامانش هرچی خواست گفت جوری که هرچه پدر شوهروشوهرم بهش چشم غره رفتن بازم حرفای خودش رو میزد .باترس لباس پوشیدم وبه امید خدابرگشتم .الان ۱۱روزه که خونه خودم هستم .خداراشکر تاالان که خیلی خوب بوده .پسرم خیلی خوشحال وسرحاله وهمین منوبه زندگی دلگرم تر میکنه .هنوز نتونستم راحت با خونوادش برخورد کنم .هروقت چشمم بهشون می افته تنم می لرزه ولی روی هم رفته باهام بد نیستن .برام دعا کنین که بتونم خوشبختی رو توزندگی مشترک تجربه کنم .

-دوستای خیلی خوبی پیداکردم .دوستایی که غمهاشون غمگین وشادی هاشون شادم میکرد .برای همشون آرزوی خوشبختی دارم .

-یه اتفاق خیلی بزرگ افتاد که باعث شد به خداوندی خدا وعدالت اون بیشتر ایمان بیارم ودلم قرص باشه که کسی هست که همه چیزرو می بینه ومیشنوه واز حق نمیگذره .گفته بودم که خواهرشوهرم بدون خداحافظی وحلالیت گرفتن ازم رفت مکه .گفته بودم که تودادگاه گفته بود من بیماری عصبی دارم وخودزنی میکنم وکلی دروغ که من توزندگی ناسازگار بودم وهمه پولهامو تو جیب خودم گذاشتم .یک هفته قبل از برگشتن من وسه روز قبل از اینکه حجشون تموم بشه همون جا توی مکه سکته مغزی میکنه ویه طرف بدنش فلج میشه .وقتی شنیدم خیلی گریه کردم .هم برای خودم وهم برای اون .الان خیلی بهتر شده داره میره فیزیو تراپی .از خدا می خوام که خیلی زود بتونه را ه بره واینکه این اتفاق براش یه تلنگر باشه که دیگه پارو حق کسی نذاره

۴شنبه باهم رفتيم دادگاه وتعهد داد .از اون روز كلي اتفاق افتاده .در مورد خودم .خونوادم واون .سر فرصت خيلي حرف دارم .برام دعا كنين .به دعاي تك تكتون احتياج دارم . مي خوام سر نوشتم را عوض كنم .

خونه مون حسابي بهم ريخته .نميدونم مامان وبابا تا كي مي تونن دردسراي بچه هاشون رو تحمل كنن .داداشم عاشق يه دختره شده بودكه ۸سال از خودش بزرگتره .دختره اول به دروغ بهش گفته كه هم سنشه وبعدا كم كم راستش رو گفته .كلي حرف زديم با داداشم تا بالا خره قبول كرد كه اين ازدواج به نفع هردوتاشون نيست .حالا مشكل اينه كه دختره دست بردار نيست وهربار با احساسات داداشم بازي ميكنه كه من حالم بده وتوي بيمارستانم .تازگي ها هم كه گفته  توبيمارستان رجايي تهران بستري شده .هروقت داداشم مياد كه تمومش كنه خانم تو بيمارستان بستري ميشه .داداش منم اعصابش حسابي خورد شده وميگه تا تكليف اين دختره مشخص نشه حاضر به ازدواج نيست .

ـشوهرم رو ديدم تو دادگاه .گريه ميكرد .ميگفت عوض شدم .ميام تعهد ميدم .ميخوام باهات باشم .ميخوام باهات زندگي كنم .ميدونيد؟! اونقدر تو زندگي بهم دروغ گفته كه حرفاش روباور نميكنم

مادر شوهرم قبل از رفتن بهم گفته بود به شوهرت پيشنهاد دادن كه با  يه خانم دكتر ازدواج كنه  .اينم از وقاحت خونواده شوهر من

 

۱-مادر شوهرم وخواهر شوهرم دارن ميرن مكه .كار هر سالشونه .مكه شده براي اونا مثل بازار رفتن .بهم زنگ زده ميگه برگرد سر زندگيت وگرنه من تورو نمي بخشم .خدايا من چقدر كوچيك شدم كه اون بايد منو ببخشه .مگه اونانبودن كه تو دادگاه شهادت دادن كه من مريضم .مگه اونا نبودن كه جلوي قاضي گفتن من خودزني ميكنم .باوجود اينكه بارها وبارها زير دست اونا پسرشون منوتا حد بيهوش شدن كتك ميزد ؟حالا اونا بايد منوببخشن ؟نميتونم حلالشون كنم .امروز هم خواهر شوهرم زنگ زده بود سركارم كه به همكارم اشاره كردم كه بگه من مرخصي ام .حالم از اين نامردا بهم ميخوره .

۲- شوهرم چند روز پيش زنگ زد سركارم .آخه خيلي وقته شماره مو عوض كردم .ميگه حاضرم برم تعهد بدم به اين شرط كه خونوادت حرفي از كتك كاري نزنن .دايي هات چيزي بهم نگن .از مهريه ات كه تودادگاهه بايد رضايت بدي .داداشت بياد برام رضايت بده وكلي هم پول بدهي دارم .مدتيه كه همش ميگه ميخوام تعهد بدم ولي براي اين كار فرصت ميخواد .شنيدم كه وكيلش بهش گفته كه تعهد نده .وكيلش دوستشه وتواين مدت كه جلسه داشتيم بجاي اون اومده وتا تونسته توهين و تحقير كرده ودروغ  وبدوبيراه گفته .خداييش چرا بعضي از وكيلا اينجوري ان .كارشون دروغ گفتنه . وكيل من يه پارچه آقاس .هميشه ميگه آبجي بيشتر براي زندگيت فكر كن .راه برگشت بذار .تواين مدت نه من ونه وكيلم حاضر نشديم به شوهرم تهمت بزنيم ودرباره ش دروغ بگيم .اينم از وكيل من

فردا يه روز خاصه .روز فرشته هاي مهربوني كه خدا اونارو واسه آرامش ماآفريده .

روز مادر رو به تمام زنان ومادران مهربون كشورم تبريك ميگم .به خصوص به مامان خوب ومهربونم كه خيلي اذيتش ميكنم

(يعني شوهرم  تودلش اين روزو بهم تبريك ميگه ؟) 

 

 

امروز زنگ زد سركارم وروز زن رو تبريك گفت وگفت كه هنوزم دوستم داره .گفت بايد بهش در مورد تعهد دادن فرصت بدم .خنده داره .بعداز اين همه مدت بازم فرصتي برا فكر كردن ميخواد