پروانه ای نامرئی است
گلهای سر راه را
باد صحرایی
پاییز می شوم
برگ برگ تنهایی ام را
برای لمس هلالک ماه
در افق
هنوز خیره به جایی ام ،
که ماه فرو شده است
اینجا بود
آنگاه در جایی دیگر
رنگین کمانی
نشانم داد
روزن شدید التهاب را
سرانجام پروانه ای
لکه هایی مبهم
تادوردست
گلها بي شمارند
اما نظارگان اندك اند
درحادثه باغ
باد راتكاندم
صورتش فرو افتاد
درقلزم معنايش
جرعه ای زدم
خاطر شادی غمی را
در نهادم
صدايي نيست
تنها،پك وپك شمعي:
كه برافروخته ام