دل من

دل من تنها بود
دل من هرزه نبود
دل من عادت داشت
که بماند یک جا
به کجا؟
معلوم است
به در خانه ی تو
دل من عادت داشت
که بماند آن جا
پشت یک پرده تور
که تو هر روز آن را
به کناری بزنی
دل من ساکن دیوار و دری
که تو هر روز از آن می گذری
دل من ساکن دستان تو بود
دل من گوشه یک باغچه بود
که تو هر روز به آن می نگری
دل من را دیدی؟
ساکن کفش تو بود...
یادت هست؟

ترس

دقت كردي وقتي  قراره چند وقت ديگه يه اتفاق مهم بيفته توي زندگيت چقدر شور و هيجان داري ، چقدر هي برگاي تقويم رو اينور و اونور ميكني و  روزها رو ميشمري و لحظه شماري ميكني كه به اون روز زودتر برسي ولي كم كم كه به تاريخ اتفاقش نزديك تر ميشي اون شوق و هيجانه جاي خودشو به ترس و استرس ميده كه حالا چي بشه،نميدونم چرا هي دارم ميترسم...!

دلهره

خدایا کمکم کن!

خیلی بده سر دو راهی باشی وندونی کدوم راه رو بری که به بن بست نرسی یا پشیمون نشی(چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی)...

از کدوم راه بری که تموم آرزوهات براورده بشه...

ای کاش غول جادوی داشتم!! اونوقت از هر راهی که می رفتم به بن بست نمی خوردم...

خدایا ازت ممنونم که بی منت همیشه کمکم می کنی وتا حالا هر چه خواستم چه خوب و چه بد بهم دادی ....

خدایا مثل همیشه باز ازت می خوام کمکم کنی که به بن بست نخورم...

خدایا چنان کن سرانجام کار که تو خوشنود باشی و ما رستگار....

رنج

اخه دل به چی خوش کرده؟

نمی دونم منتظر کی بود و از چی حرف میزد اما دلی پر از درد داشت اینگاری این چند سال براش صد سال گذشته بود از همه چی می نالید از سرنوشت، از دنیا،از بچه اش که بابای بدبخت بیچارش به سختی بزرگش کرده این همه سال لقمه حرام سر سفره نگذاشت!

دست روی دستش میزد ومی گفت:این بدبختی رو چه کنم هان؟

پرسیدم چه شده؟

به تلخی لبخند زد واز رنج های که در این چند سال متحمل شده بود برام تعریف کرد.

مثل همیشه نشستم لام تا کام نگفتم و بر و بر نگاهش می کردم...

اشک می ریخت ومی گفت:می دونم که مرتکب خطا بزرگی شده اما بخشش از بزرگترهاست... !

جوونای امروزه همشون مثل علف هرز می مونن برای لای جرز خوبند...!

آدم باید حراف وسر زبان دار باشه...!

نمی دونم داشت نصیحت می کرد یا درد ودل!

گذشته

برگشتن به گذشته ممکن نیست اما میشه بعضی چیزها رو برگردوند.

فکر می کنم که باید برگردم....

فکر می کنم باید از نو شروع کنم!

اما نمیدونم باید به کجا برگردم و از کجا شروع کنم!


راه

یا راهی خواهم یافت...

                      یا راهی خواهم ساخت...

تاوان

گاهی تو زندگی آدم باید تاوان بده!
تاوان یه اتفاق،یه تصمیم ،یه تردید...
شاید این تاوان به وسعت همه ی زندگی کردنت طول بکشه!!
میفهمی؟

پيچ زندگي

خوابم میاد٬ نمی تونم بخوابم !
کار دارم٬ نمی تونم کارام رو بکنم !
دلم گرفته٬ ولی نمی تونم گریه کنم !
عصبانیم٬ ولی نمی تونم با کسی دعوا کنم !
میخوام حرف بزنم٬ ولی کسی نیست گوش کنه !

از رخت خواب میام بیرون٬ با یه دنیا حرف٬‌
که هیچ کدومشون رو نمتونم بگم ولی ... باید یه چیزی بگم !

تو......شاید این اتفاق باید می افتاد.....

من....شاید؟؟؟!!!!!

این تلخ ترین حرفی بود که شاید بهش احتیاج داشتم

له شدم زیر آوار دنیایی که خودم ساختم

خیلی سخته آدم نتونه احساسش رو توضیح بده نه‌ ؟ اونم درست وقتی که احتیاج داره !

‌ امشب فکر کردم و فکر کردم و فکر کردم ... خیلی که فکر کردم٬ سرانجام دلم برای خودم سوخت ؟!!


بگذار ستاره ها خواب را از چشمانمان بیرون کنند این شبها

 تبریک می گم به همه اونایی که این روزا رو روزه گرفتن یا به هر دلیلی نتونستن روزه بگیرن...

شبهای ماه رمضان شبهای قشنگین، با همه شب ها فرق می کنه احساس می کنم به خدا نزدیکتر شدم این شب ها فرصت خوبیه واسه بندگی خدا،عاشقانه با خدا دم زدن...

شب هایی که ارزوهامون رو با خدا در میون می گذاریم و خدا قراره پاسخ بده...

حالا که قراره صادقانه با خدا حرف بزنم اونم در مقدس ترین جای دنیا می خوام حرفای درست وحسابی بزنم می خوام ارزو های بلند بلندم رو بگم، ارزوهای که تا حالا جرآت به زبون اوردنشون رو نداشتم فکر کنم این شب ها بهترین فرصت برای به زبون اوردن همون ارزو ها باشه نمی خوام از دستشون بدم!

بزرگترین ارزوم اینه که همه ارزوهام براورده بشه،ای کاش همه ارزوها خدای بودانوقت خیلی قشنگتر می شد وقتی براورده می شد...

خدایا ازت سپاسگزارم به خاطر همه ی اون چیزایی که ازت خواستم و بهم دادی و ندادی!

خدایا ازت سپاسگزارم  به خاطر اینکه به حرفام گوش میدی وبا وجودی که بالاترین مقام این دنیا شلوغ پلوغه هیچ وقت منتظرم نمیذاری!

یه  وقتایی از سر بیچارگی و فراموش کاری بهت گله کردم،از بزرگواریت شرمنده ام که منو در تموم لحظه های ناشکریم با محبت تحملم کردی!

 التماس دعا...

گفت و گو با خدا

در رویاهایم دیدم که با خدا گفت وگو می کنم.

خدا پرسید: پس تو می خواهی با من گفت و گو کنی؟

من در پاسخ گفتم:اگر وقت دارید.

خدا خندید:

وقت من بی نهایت است.....                                                                             

در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟

پرسیدم:چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟

خدا پاسخ داد : کودکیشان،

این که آن ها از کودکیشان خسته می شوند،

عجله دارند که بزرگ شوند،

و بعد دوباره پس ازمدتها آرزو می کنند که کودک باشند.

اینکه آن ها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند.

و بعد پولشان را از دست می دهند تا سلامتی خود را به دست آورند.

این که با اضطراب به آینده می نگرند

 و حال را فراموش می کنند

و بنابراین نه درحال زندگی می کنند و نه در آینده

اینکه آن ها به گونه ای زندگی می کنند که گو یی هرگز نمی میر ند،

و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند.

دست های خدا دست هایم را گرفت

برای مدتی سکوت کردیم

ومن دوباره پرسیدم: به عنوان یک پدر،

می خواهی کدام درس های زندگی را فرزندانت بیاموزند؟

او گفت : بیاموزند

پرت و پلا

بعضی روزها احساس می‌کنم٬ یک‌هویی خیلی بزرگ شدم!

 انگار در عرض یک روز چند ماه رو پشت سر گذاشتم!!

 بعضی روزا قدر یه سال٬ شایدم بیشتر احساس می‌کنم یک پیچ رو تو زندگیم پشت سر گذاشتم٬

چیزهایی رو می‌بینم که قبلش نمی‌دیدم!!!

به قبلش فکر می‌کنم و به الان. چقدر سریع…..

آره٬ انگاری همون یه پیچ بوده. چیزایی که الان می‌بینم رو تا چند لحظه پیش نمی‌دیدم. …

چقدر چیز جديد.


زمان

خیلی وقته ننوشتم، فکرمی‌‌کنم دو سه‌ هفته ای شده باشه!

 نه اینکه موضوع برای نوشتن نباشه، هست و اتفاقن خیلی زیاد هم هست ولی چیزی که نیست همان

 دردانه گم شده همیشگی “زمان” !!

هویت

یک جاهایی تا وقتی هویت پیدا نکردی میتونی هرطور دلت میخواد بنویسی ، تا وقتی که مخاطب از تو تصو یر نساخته، تا وقتی که با چشم های کنجکاوش در واژه های تو دنبال کشف این است که تو کی هستی! تا اینجا تو هر طور دلت میخواهد میتونی بنویسی از هر رنجی که میکشی، از امیدهات از باورهات!!!

اما کم کم مخاطب شروع میکنه تصویر سازی از تو و به باور خودش تو رو میشناسه، ازت انتظار چیزهایی رو داره و انتظار بعضی چیزها رو نداره...

و دقیقا از اینجاست که تو دیگه نمیتونی هر حرفی رو که دلت میخواد رو بزنی ، کم کم این خودتی که حذف میشی، نه به خاطر اینکه دورو باشی بلکه به خاطر اینکه نمیخوای به خواننده ات به ذهنیتی که یک ساعت خودش رو کشته تا از تو پیدا کرده شوک وارد کنی. اینطوریه که از اینجا به بعد دیگه تو خودت نیستی، دیگه هیچ کدوم از کلماتت رو دوست نداری ....

 

نمی تونم بنویسم...

گاهی اوقات بعضی آدما تو زندگیت هستن که بودنت رو تعریف میکنن.گاهی اوقا تم اونقدر قصه ‌هات رو نمیگی که دیگه فصه‌ها غریبه میشن سنگین میشی و انگشتات زمخت میشن و گوشه ‌ی چشمت خط میفته. گفته بودم دیگه .. آدما هر چقدرم که زندگی کنن چشماشون پیر نمیشه! 
  

دلم میخواد بنویسم خیلی چیزا تو کلمه که باید بنویسم خیلی حرفا ولی نمیتونم!!!

خدایاااااااا

مثل همیشه می خوام خیلی کوتاه بنویسم که وقتت هم گرفته نشه نمی خوام موضوع رو همین حالا لو بدم...

وای خدایا وقتی بهش فکر می کنم مخم سوت می کشه وقتی میرم تو اتاقم و نگاهی به میز و کمدم میندازم

 بیشتر اعصابم خورد میشه نمیشه ام که نرفت.دلم می خواد زمان می ایستاد اما هیچ دوست ندارم به عقب

برگردم امروز تقریبا یه ماه از اون روزا می گذره با همه خوبی ها و بدی هاش بالاخره اتفاقاتی بود که باید می افتاد

و هیچ ربطی به این موضوع نداره !!!

دیگه بیشتر ازهمه که دق مرو در میاره اینه که تابستونه و هوای گرم ...

بیست اسفند از خوشحالی بال در اوردم که تموم شد اما امروز ناراحتم که باز داره شروع میشه خلاصه اینکه

هرچه بیشتر می گذشت بیشتر غرق تفریح می شدم و اما اینکه فردا اخرین روز تعطیلیه و نباید بیشتر از این

خودم رو گول بزنم اخه تعطیلات تموم شد و دانشگاه هم ...

عيد اومده دوباره

دیگه جدی جدی عیده رسید

عید خیلی خوبه ها اما من غمم گرفته برای تعارفات

اقا میترکونن ادم رو

اقا بردار .  چرا بر نمیداری ؟ نه باید برداری

اقاااااااااااااااا من نمیخوام ...

ترکیدم همه جا برم بخورم که جدا از چاق شدن شکمم میترکه

بابا خدایی یک بار بگید اگه نشد گیر ندید

یه دونه شیرنی یا اجیل هم نیست که

۱۰۰ نوع ات اشغال میارن از شیرنی کوچیک بزرگ و متوسط بگیر بورو تا اجیل سوهان شکلات و یه چیز میزای بی خودی مثل نقل و ...........

حالا بعدش باید همه رو با چایی بدی پایین

اگه نخوری انگار فحش دادی

بخوری که بقیه جاها نمیتونی بری

اتاقم امروز تمیز شد و امیدوارم این ظاهر تمیز ( که خدا میدونه با یک دکمه میتونه منفجر بشه ) تا کی اینطور میمونه

در اخر میدونم خیلی این جمله رو شنیدید و کلتون ترکیده ولی سال نوتون مبارک

با ارزوی سالی ...

عيد

عید جان،قربان پا قدمت

یادت میاید در بچگی چقدر خاطر خواهد بودم و چقدر ارزوی دیدار تو را داشتم ؟

نه من که تمام مردم در سالهای دور ارزوی دیدار تو را داشتند.

از فقیر و عاجز بگیر تا پولدار و سالم

اما نمیدانم این چند ساله چه گذشت بر ما که هر سال بدتر از پارسال میشود...

به خدا ما هر سال برای هم ارزو میکنیم (سال نو به از پارسال یا مثلا سال خوبی داشته باشید در کنار خانواده و از این شعر های متداول همیشگی ) با تمامی این اوصاف نمیدانم چرا هر سال بدتر از سال گذشته میشود

عید جان،قربان تو یا نیا یا اگه ...

بي خبر

هر آدمی دو قلب دارد.قلبی که از بودن آن با خبر است و قلبی که از حضورش بی خبر.
قلبی که از آن با خبر است؛همان قلبی است که در سینه می تپد؛همان که گاهی می شکند؛گاهی می گیرد و گاهی می سوزد؛گاهی سنگ میشود و سخت و سیاه؛و گاهی هم از دست میرود.
با این دل میشود دلبردگی و بیدلی را تجربه کرد.دل سوختگی و دل شکستگی هم توی همین دل اتفاق می افتد.سنگدلی و سیاه دلی هم ماجرای همین دل است.
با این دل است که عاشق می شویم؛با این دل است که دعا می کنیم؛ و گاهی با همین دل است که نفرین می کنیم ؛ کینه می ورزیم و بددل میشویم.
اما قلب دیگری هم هست.قلبی که از بودنش بی خبریم.این قلب اما در سینه جا نمی شود؛ و به جای آنکه بتپد ؛می وزد و می بارد و میگردد و می تابد.
این قلب نه می شکند و نه می سوزد و نه می گیرد؛سیاه و سنگ نمی شود؛از دست هم نمی رود.
زلال است و جاری؛مثل رود؛مثل نسیم.و آن قدر سبک که هیچ وقت ؛هیچ جا نمی ماند.بالا می رود و بالا می رود و بین زمین و ملکوت می رقصد.آدم همیشه از این قلب عقب می ماند.
این همان قلب است که وقتی تو نفرین می کنی ؛او دعا می کند.وقتی تو بد می گویی و بیزاری؛او عشق می ورزد؛وقتی تو می رنجی او می بخشد….
این قلب کار خودش را می کند ؛نه به احساسات کاری دارد ؛نه به تعلقات؛نه به آنچه می گویی و نه به آنچه می خواهی.

و آدم ها به خاطر همین دوست داشتنی اند..به خاطر قلب دیگرشان؛به خاطر قلبی که از بودنش بی خبرند.

والنتاین

در قرن سوم ميلادي كه مطابق مي شود با اوايل امپراطوري ساساني در ايران، در روم باستان فرمانروايي بوده است بنام كلوديوس دوم. كلوديوس عقايد عجيبي داشته است از جمله اينكه سربازي خوب خواهد جنگيد كه مجرد باشد. از اين رو ازدواج را براي سربازان امپراطوري روم قدغن مي كند.كلوديوس به قدري بي رحم وفرمانش به اندازه اي قاطع بود كه هيچ كس جرات كمك به ازدواج سربازان را نداشت.اما كشيشي به نام والنتيوس(والنتاين)،مخفيانه عقد سربازان رومي را با دختران محبوبشان جاري مي كرد.كلوديوس دوم از اين جريان خبردار مي شود و دستور مي دهد كه والنتاين را به زندان بيندازند. والنتاين در زندان عاشق دختر زندانبان مي شود .سرانجام كشيش به جرم جاري كردن عقد عشاق،با قلبي عاشق اعدام مي شود...بنابراين او را به عنوان فدايي وشهيد راه عشق مي دانند و از آن زمان نهاد و سمبلي مي شود براي عشق!"

روز عشاق وعشق ورزی مبارک......

انقلاب خونین

رمز پيروزي انقلاب چه بود؟

بزرگان ما انقدر دهه فجر را دوست دارند که هيچوقت ان روزها از خاطرشان پاک نمي شود و خستگي ان روزها را به فراموشي مي سپارند ان ها با ذوق و شوق فراوان بعد از سي و يک سال ان روزها را چنان به خاطر مي اورند که گويا اين همه حوادث در همين روزهاي اخير اتفاق افتاده است.

دهه فجر و 22 بهمن سال 57 شاهد شگفت انگيزي و تحول جديد بوده ايم و همچنين که انقلاب براي ازادي بوده و هميشه پايدار و جاودان خواهد ماند و اينکه انقلاب زلزله اي ويرانگر براي جهان غرب بود و شهداي ما همچون کوير تشنه جنگيدن و توانستند به قله ي پيروزي برسند.

دهه فجر در استانه ي 31 سالگي خود بوده و همچنين اميد مردم مسلمان و غيور ايراني به اين است که خاطرات و لحظات به ياد ماندني ان دوران برايشان هميشه تازگي داشته باشد و وحدت مردمان مسلمان هميشه پايدار بماند..

دهه فجر مبارک...

ناگفته هاي دانشگاه!!!

این پست به نظرم جالب اومد گذاشتم که دوستان همه نظراتشون رو بگن...

دانشگاه: گاهی خوشی، گاهی غم

ساختمان مرکزی: جایی برای از ما بهترونSmiley

اتوبوس های دانشگاه: ماشین مشتی ممدلی نه بوق داره نه صندلی

کلاس درس: از اول تا آخر، خسته نباشید استاد

اساتید: خوب  بد  زشتSmiley

کتابخانه: گشتم نبود نگرد نیست (کتاب رو عرض می کنم)

سرویس بهداشتی دانشکده: تماشا گه رازSmiley

ناهار سلف: معجون تن تنایی تا نخوری ندانی

نمازخانه: خاطره یک بوی فراموش نشدنی

کپی دانشکده: محل تجمع تنبلان جزوه ننویس و غایبان(البته به غیر خودم)Smiley

تعطیلات آخر هفته: روزی برای خواب نه درس

دانشگاه و دانشجو

امروزروز دانشجوست خواستم درمورد دانشگاه ودانشجو حرفي زده باشم.

برخلاف هميشه كه ميگفتم كاش زود تموم بشه؟كي تموم ميشه؟ اما حالا ميگم كاش تموم نشه؟ چرا تموم بشه؟اخه به قول مريم تموم شدن مهم نيست بلكه چگونه تموم شدن مهمه بالاخره تموم ميشه.

كاش عقربه ها كندتر كار مي كردن وهر از چند دقيقه ي بهstopميزدن ودوباره شروع به كار مي كردن كه اين لحظات خوش كندتر بگذره.

اخه دانشگاه كمي با دبيرستان وگذشته فرق مي كنه كه اگه بخوام درمورد دانشگاه ودانشجويان صحبت كنم يه داستان بلند ميشه.

ما پنج دانشجوكه يه جورايي ميشه گفت دوست لحظات خوبي رو با هم مي گذرونيم.

مريم جون كه از بس شيرينه من اسمشو گذاشتم عسل يه جورايي هميشه خندونه اخه هميشه در سخت ترين لحظات هم يه بهونه براي خندوندن ما پيدا مي كنه!

فاطمه خانوم كه بيشتر از هر چيزمدل خنديدنشه كه ما رو مي خندونه اين فاطمه خانوم قصه ي ما انقدر بامزه مي خنده كه ادم اگه تو اوج عصبانيت هم باشه از خنده ي اين خانوم خود به خودميتركه از خنده!

زهره خانوم نيروي جاذبه مي مونه اخه يه جوراي جذابه وهمين باعث شده دوستاي جديد پيدا كنه وما هم كمتر اونو ببينيم!

اما يه مريم ديگه هم مونده كه با اون مريم فرق مي كنه يه چند سالي با ما تفاوت سني داره كه احترامشم واجبه كه اونم يه جورايي به جمع ما صفا ميده...(البته اگه مريم نباشه هممون تو حل تمرينات زبانcمي لنگيم!)

نوبتي هم باشه نوبت پنجمين نفر از اين جمع پنج نفره است!اظهار نظرراجع به خودم رو مي زارم به عهده دوستان!(البته شما آزاديدهر جور خصوصيت خوب رو كه سراغ دارين بهم ربط بدين!

(دوستان روزتون مبارك)

عجیب!!!

یه چیز عجیب!!!

امروز به یه چیز عجیب بر خورد کردم به نظرم خیلی جالب بود.

۱.اول word را باز کنید.

۲ حالا شماره هواپیمایی که روز ۱۱ سپتامبر به برجهای دوقلوی نیویورک اصابت کرد را وارد کنیدیعنیQ33NY

۳.حالا فونتش رو به"WINGDINGS" برگردونيد.

حالا چي مي بينيد!!!!!!!!!!!

عجب صبری خدادارد





عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

همان يک لحظه اول

که اول ظلم را مي ديدم

جهان را با همه زيبايي و زشتي

بروي يکدگر ويرانه مي کردم

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

که در همسايه صدها گرسنه چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم

نخستين نعره مستانه را خاموش آندم

بر لب پيمانه مي کردم

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

که مي ديدم يکي عريان و لرزان ديگري پوشيده از صد جامه رنگين

زمين و آسمان را

واژگون مستانه مي کردم

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

نه طاعت مي پذيرفتم

نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز کرده

پاره پاره در کف زاهد نمايان

سبحه صد دانه مي کردم

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

براي خاطر تنها يکي مجنون صحراگرد بي سامان

هزاران ليلي نازآفرين را کو به کو

آواره و ديوانه مي کردم

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان

سراپاي وجود بي وفا معشوق را

پروانه مي کردم

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

بعرش کبريائي با همه صبر خدايي

تا که مي ديدم عزيز نابجائي ناز بر يک ناروا گرديده خواري مي فروشد

گردش اين چرخ را

وارونه بي صبرانه مي کردم

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

که مي ديدم مشوش عارف و عامي ز برق فتنه اين علم عالم سوز مردم کش

بجز انديشه عشق و وفا معدوم هر فکري

در اين دنياي پر افسانه مي کردم

عجب صبري خدا دارد

چرا من جاي او باشم

همين بهتر که او خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي تمام زشتکاريهاي اين مخلوق را دارد

وگرنه من جاي او چو بودم

يکنفس کي عادلانه سازشي

با جاهل و فرزانه مي کردم

عجب صبري خدا دارد! عجب صبري خدا دارد!

لبخند خدا

پیش از اینها فکر می‌کردم خدا 
خانه‌ای دارد کنار ابرها

مثل قصر پادشاه قصه‌ها  
خشتی از الماس و خشتی از طلا

پایه‌های برجش از عاج و بلور  
بر سر تختی نشسته با غرور

ماه ، برق کوچکی از تاج او
هر ستاره، پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او، آسمان  
نقش روی دامن او، کهکشان

رعد و برق شب، طنین خنده‌اش 
سیل و توفان ، نعره توفنده‌اش

دکمه پیراهن او، آفتاب 
برق تیغ خنجر او، ماهتاب

هیچکس از جای او آگاه نیست  
هیچکس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی‌رحم بود و خشمگین 
خانه‌اش در آسمان، دور از زمین

بود، اما میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت

هرچه می پرسیدم، از خود، از خدا
از زمین، از آسمان، از ابرها

زود می‌گفتند: این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست

هرچه می‌پرسی، جوابش آتش است
آب  اگر خوردی، عذابش آتش است

تا ببندی چشم، کورت می‌کند
تا شدی نزدیک، دورت می‌کند

کج گشودی دست، سنگت می‌کند
کج نهادی پای، لنگت می‌کند

تا خطا کردی، عذابت می‌کند
در میان آتش، آبت می‌کند

باهمین قصه، دلم مشغول بود
خوابهایم خواب دیو و غول بود

خواب می‌دیدم که غرق آتشم
در دهان شعله‌های سرکشم

در دهان اژدهایی خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین

محو می‌شد نعرهایم، بی صدا
در طنین خنده‌ی خشم خدا ...

نیت من، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا

هرچه می‌کردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود

سخت، مثل حل صدها مسئله
تلخ، مثل خنده‌ای بی‌حوصله

مثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود 

تا که یک شب دست در دست پدر  
راه افتادم به قصد یک سفر

درمیان راه، در یک روستا
خانه‌ای دیدیم‌، خوب و آشنا

زود پرسیدم: پدر، اینجا کجاست ؟
گفت: اینجا خانه‌ی خوب خداست

گفت: اینجا می‌شود یک لحظه ماند
گوشه‌ای خلوت، نمازی ساده خواند

با وضویی دست و رویی تازه کرد
با دل خود، گفت و گویی تازه کرد

گفتمش، پس آن خدای خشمگین
خانه‌اش اینجاست؟ اینجا، در زمین؟

گفت: آری، خانه‌ی او بی‌ریاست
فرش‌هایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی‌کینه است  
مثل نوری دردل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی 
نام او نور و نشانش روشنی

خشم، نامی از نشانی‌های اوست
حالتی از مهربانی‌های اوست

قهر او از آشتی، شیرین‌تر است
مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست، معنی می‌دهد 
قهر هم با دوست، معنی می‌دهد

هیچ کس با دشمن خود، قهر نیست
قهر او هم یک نشان از دوستی است...

تازه فهمیدم خدایم، این خداست
این خدای مهربان و آشناست

دوستی، ازمن به من نزدیک‌تر
از رگ گردن به من نزدیک‌تر

آن خدای پیش از این را باد برد
نام او را هم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی، نقش روی آب بود

می‌توانم بعد از این‌، با این خدا
دوست باشم، دوست، پاک و بی‌ریا

می‌توان با این خدا پرواز کرد
سفره‌ی دل را برایش باز کرد

می‌توان درباره‌ی گل حرف زد
صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد

چکه چکه مثل باران راز گفت  
با دو قطره‌، صد هزاران راز گفت

می‌توان با او صمیمی حرف زد 
مثل یاران قدیمی حرف زد

می‌توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سکوت آواز خواند

می‌توان مثل علف‌ها حرف زد
با زبانی بی‌الفبا حرف زد

می‌توان درباره هر چیز گفت
می‌توان شعری خیال انگیز گفت

یادت هست...

دلم تنگ خواهد شد ...

براي روزهايي كه ديگر بر نمي گردد

براي آدمهاي مهربان و دوست داشتني كه...

براي دفتر خاطراتي كه....

يادت هست ...

                      يادش بخير...

 

               روز جهاني كودك مبارك!!!؟

سرنوشت

سرنوشت ننوشت گر نوشت بد نوشت اما نمي توان سر نوشت رو از سر نوشت !!!

آقا با من موافق نيستي ، نباش اما نظرت رو بنويس تا لااقل دوستان بدونن كي ها موافقن كي هامخالف.

اما نظر من اينه كه نميشه سرنوشت رو تغيير داد .خوب حالا شما هاي كه ادعا دارين ميشه بگين يا علي! برين تغييرش بدين خوب!

 اما در گوشي يه چيزي بگم(خوشم مياد از اونايي كه ميگن آقا نشد نداره! )

هر چه مي خواهد دل تنگت بگو....


 

بیسکوت

يكي مي ره پيش دكتر ، دكتر او نو معاينه مي كنه و ميگه آقا شما سالميد فقط گرسنه ايدمن برا تون بيسكوت مادر تجويز مي كنم كه وقتي رفتي خونه اون رو با چاي شيرين بخوري اون آقا مي ره خونه و بيسكوت رو مي زنه تو چاي مي خواسته بخوره كه يه هو اون بيسكوت مي افته ميگه: اي بابا! اين بيسكوت خودش رو نمي تونه نگه داره چي جوري مي خواد مرو نگه داره.

بی بهونه

                     آسمون چشماتو وا كن

                                              اين ور و اون ور رو نگاه كن

                     ستاره يه چشمك بزن بي بهونه

                                               واسه ي قلب شكسته من

                    آخه ببين آخر دنيا ست

                                                من ديگه دارم مي رم بي بهونه

                  آخه براي قلب شكستم

                                                 ديگه كسي نمي خونه آهنگ دل شكستن


جبران خلیل جبران

اسرار قلب ما را تنها كساني درك مي كنند  كه قلبشان سرشار از اسرار باشد.

 

                 *            *              *      

زماني طولاني پيش از آنكه شاديها و غمهايمان را تجربه كنيم، انتخابشان كرده ايم.

 

              *                  *                     *

اسرار خود چون با باد گفتي، اگر آن اسرار به گوش درختان رساند، ملامتش مكن.

 

              *                  *                      *

شاكر باش چرا كه تو با آوازه ي پدرت يا ثروت عمويت پاي به دنيا نگذاشته اي.

و بيشتر شاكر باش كه پا برجاي هستي، اگر كسي با شهرت و ثروت تو زندگي نكند.

 

              *                   *                     *

زماني طولاني تو رويايي بودي در خواب عميق مادرت، چون به خود آمد، تو را متولد كرد.