عشق لیاقت می خواهد و عاشق شدن جرات...
همیشه در پی کسی باش که
با تمام کاستی ها و کمی ها و عیب هایت،
حاضر باشد به تو عشق بورزد
و تو را به همه دنیا نشان بدهد
و بگوید که:
 این تمام دنیای من هست

[ پنجشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۷ ] [ 13:48 ] [ غريبه ]

یک نظر ]

 

تو نمی آیی و من به خیالت پناه میبرم.


گمان میکنی که بی تو میمیرم ؟!

[ پنجشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۷ ] [ 12:0 ] [ غريبه ]

یک نظر ]

 

 

[ چهارشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۷ ] [ 14:2 ] [ غريبه ]

نظر بدهید ]

 

برایت خواهم نوشت 
از ابهام لحظه ها... 
از تردید ها .... 
از حجم تلخ نبودنت ....
از کسانی که رد می شوند و بوی تو را می دهند.... 
برایت خواهم نوشت 
از حدیث تلخ بغض ها تا ابد.... 
از قناعت به یک خاطره .... 
یک یاد .... 
از صبوری من.... 
و 
 جای خالی تو !!!

[ چهارشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۷ ] [ 14:0 ] [ غريبه ]

نظر بدهید ]

 

ز فرق و امتیاز و کعبه و دیرم چه می‌پرسی!

اسیر عشق بودم؛ هر چه پیش آمد پرستیدم...!

#بیدل_دهلوی

[ شنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۷ ] [ 14:12 ] [ غريبه ]

نظر بدهید ]

 

 

 

tears

[ شنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۷ ] [ 13:54 ] [ غريبه ]

نظر بدهید ]

 

دور خودت دایره ای بکش
دایره ای به وسعت بی خیال بودن،
دایره ای که قضاوتهای بی منطق دیگران رااز افکارت تمیز دهد...
باور کن هیچ چیز در این جهان نمی ماند،
اتفاقات برای افتادنند،
زبان برای حرف زدن و لحظه ها برای گذشتن..
به همین سادگی!
همه چیز مهیاست تا فقط زندگی کنی..
قضاوتهایشان را ییخیال...
اگر زبانی بیهوده چرخیده،
دلیلی ندارد فکری هم بیهوده مشغول چرایی اش باشد
شاد باش و خوبی کن...
فرصت زیادی نمانده
 لحظه ها دارند تمام می شوند...

[ شنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۷ ] [ 11:48 ] [ غريبه ]

نظر بدهید ]

 

یه چیزی مثل کهنه شراب...
....بهت اخطار میدم اولین و اخرین بار
اسم ................................................................................

 

 

واقعا موندم شما من ب کی اشتباه گرفتید میشه نشونی از خودت تو خصوصیم بذاری هنگ کردم

[ شنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۷ ] [ 11:1 ] [ غريبه ]

نظر بدهید ]

 

دلم کم دارد تو را
مثل کم داشتن هوا برای نفس کشیدن
مثل تنها بودن در یک روز بارانی

غمی در قلبم سنگینی می‌کند
به سنگینی غروب‌های جمعه
به حجم دل تنگ وامانده‌ام برای تو
این چشم‌ها هنوز و همیشه به راه توست

چشم انتظاری نیز زیباست
وقتی که برای تو باشد
 تویی که ناب‌ترین حس زیبای منی...

[ جمعه ۱۹ مرداد ۱۳۹۷ ] [ 8:51 ] [ غريبه ]

نظر بدهید ]

 

در سایه ی یک نگـــاه
گاهی می توان دمی آسود

در جاری یک صـــدا
گاهی می توان غرق بودن شد

در حجم بودن عـشــق
گاهی می توان هیچ شد

در اوج یک آسمان مـهـــر
گاهی می توان از هزاران قله گذشت

می توان در هجوم تمام هستها نیست شد
 و در برابر تمام نبودنها به یک بـــودن بالید

[ جمعه ۱۹ مرداد ۱۳۹۷ ] [ 8:50 ] [ غريبه ]

نظر بدهید ]

 

ﻫﻤــﻪے ﻣـﺎ 
ﻳﮏ ﮔﻮﺷـﻪ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺩﻧﻴــﺎ 
ﺧﺎﻃـﺮﻩﺍﮮ ﺳﺎﺧﺘـﻪﺍﻳـﻢ 
ﮐـﻪ ﺍﺯ ﻋﻬــﺪﻩے ﺧﺮﺍﺏ ﮐﺮﺩﻧﺶ 
 ﺑﺮ ﻧﻤـﯽﺁﻳﻴــﻢ....

[ جمعه ۱۹ مرداد ۱۳۹۷ ] [ 8:43 ] [ غريبه ]

نظر بدهید ]

 

چه سخت است تشییع پیکرعشق،

بر روی شانه های فراموشی،

و چه سخت تر دل سپردن به قبرستان جدایی،

وقتی میدانی پنج شنبه ای نیست،

تا رهگذری بر بی کسی ات فاتحه بخواند...

[ چهارشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۷ ] [ 14:25 ] [ غريبه ]

نظر بدهید ]

 

عکس و تصویر مثل گِل های ترک خورده کاشی شده ام بعد تو پیر که نه! من متلاشی ...

[ چهارشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۷ ] [ 13:42 ] [ غريبه ]

یک نظر ]

 

عشـــــــــق
فریادی ست که نرسیده 
به گلو بغض می شود
به چشم که می رسد 
اشــــــک می شود
 ونرسیده به زبان خفه می شود.

 

واسه جبران دیگه دیره...

 

HM-2013434245665778201389415206.846.jpg

نمیگم لعنت به کسی که

تو رو ازم گرفت

چون اگه تو نمیخواستی بری

کسی نمیتونست تو رو از من بگیره

پس لعنت به دلم که

جایی جا مونده که نمیخوانش

 

هر شب ...

هر شب

به چمدانی که از خانه‌ات

آورده‌ام فکر می‌کنم

و اینکه چند سال زندگی

چطور یک شبه توی این چمدان جا شد؟

تنهایی......

تنهایی یعنی


آنلاین باشی همه فکر کنن


خیلی مخاطب داری


اما خودت از تنهایی ندونی


چیکار می کنی……


این روزا سخت ترین روزهای زندگیه برام ، خیلی سخت میگذره وقتی میبینم با هم هستید و من رو انداختید بیرون،  خیلی درد داره یکی نیومده خودخواهانه بیاد بگه برو از زندگی ما بیرون ، زندگی ما ، من و اون ، پس من تو این سالهای سخت کجا زندگیش بوم . خدا دیدی و سکوت کردی ؟؟؟ الان سکوتت جایز نیست ، در حقم سنگدلانه ظلم شد . روزهایی که اون دستش رو میگیره و میخنده من چشام پر غبار غمه کجاش عادلانس ؟؟ اونا آنلاینن و من مظلومانه اشک میریزم که چی دارند میگند . ولی بدون اگر واقعا خوشی من به تمام این اشکا راضیم حتی به تنهاییم .

مطمئنم انقدر برات عزیز بوده که واسه خاطرش انقدر تهمت زدی بهم ، اونم عیبی نداره قبووووووول

به چه می اندیشی ...........

به چه می اندیشی؟!          
به خزانی که گذشت؟
به بهاری که نبود؟
به امیدی که کنون رفته به باد؟
یا به عهدی که دگررفت ز یاد؟          
به چه می اندیشی؟!          
به دوچشمی که توراهیچ ندید؟
به دودستی که توراهیچ نخواست؟
به رفیقی که غبارغمت ازچهره نرفت؟
یابه قلبی که برایت سخن ازعشق نگفت؟          
به چه می اندیشی؟!          
به بهاری دیگر به امیدی دیگر یا رفیقی دیگر...

مینویسم ....

مینویسم...

برای قلبی که شکست ...

و دستی که دیگر توان نوشتن ندارد ...

و ذهنی که دیگر یاری فکر کردن نداشت..

مینویسم ...

از سرابی که همه هستی ام را به یغما برد ...

و از طوفانی که خانه آرزوهایم را ویران ساخت ...

خانه ای که خراب شد کاخ آرزوهایم بود ...

مینوسیم ...

از بغض..      از سکوت..    از هر آنچه باید بشکند .. و شکسته شد ...

مینویسم...

از دردهای التیام نیافته ...

از بغض های بی صدا شکسته ...

از خفقان در گلو مانده ...

مینویسم ...   از تنهایی ...   از افکار نا بسامانم ... 

مینویسم...

بجز نوشتن چیزی آرامم نمیکند ...

تنهایی با دلم انس گرفته ....

 

خدا جونم خیلی دلم گرفته از آدما دروغگوت ، امشب شب آرزو هاست و من خیانتت رو نمیبخشم عشقم ، به بدترین شکل خنجرت رو فرو کردی تو قلب بی دفاعم

غروبی سرد

یاد دارم در غروبی سرد سرد،
می گذشت از کوچه ما دوره گرد،

داد می زد: "کهنه قالی می خرم،
دست دوم، جنس عالی می خرم،
کوزه و ظرف سفالی می خرم،
گر نداری، شیشه خالی می خرم"، اشک در چشمان بابا حلقه بست،
عاقبت آهی کشید، بغض اش شکست،
اول ماه است و نان در سفره نیست،
ای خدا شکرت، ولی این زندگی است؟!!!
 سوختم، دیدم که بابا پیر بود،
بدتر از او، خواهرم دلگیر بود،

بوی نان تازه هوش اش برده بود،
اتفاقا مادرم هم، روزه بود،

صورت اش دیدم که لک برداشته،
دست خوش رنگ اش، ترک برداشته،

باز هم بانگ درشت پیرمرد،
پرده اندیشه ام را پاره کرد...، "دوره گردم، کهنه قالی می خرم،
دست دوم، جنس عالی می خرم،
کوزه و ظرف سفالی می خرم،
گر نداری، شیشه خالی می خرم"،

خواهرم بی روسری بیرون دوید،
گفت: "آقا، سفره خالی می خرید؟!!

دخترکم

 

دخترکم برای کسی که برایت نمیجنگد نجنگ.

چرا اشکهایت را هر روز پاک کنی....کسی که باعث گریه ات میشود پاک کن..

.دخترکم به سوی کسی که ناز میکند دست نیاز دراز نکن...

بیاموز این تو هستی که باید ناز کنی....

دخترکم تو زیباترینی... .همیشه با این باور زندگی کن...

خودت را فراموش نکن... .

شاید گریه یا خنده ات برای بعضی ها بی ارزش باشد....اما به یاد داشته باش....

کسانی هستند که وقتی میخندی جان تازه میگیرند....

دخترک من هیچگاه برای شروع دوباره دیر نیست...

اشتباه که کردی برخیز....اشکالی ندارد....بگذار دیگران هر چه دوست دارند بگویند.....

خوب باش ولی سعی نکن این را به دیگران بفهمانی کسی که ذره ای شعور داشته باشد خاص بودنت را در می یابد....

 زمستان است.... زیاد میشنوی هوا دو نفره است!!!!به درک که دو نفره است تنها قدم زدن دنیای دیگری دارد..

دخترکم شاید شاهزاده را همه بشناسند اما باور داشته باش....برای پدرت تو ملکه هستی....

گریه کرده ای؟؟؟؟ رنج کشیده ای؟؟؟؟ سرت کلاه رفت؟؟؟اذیتت کرده اند؟؟؟ عیبی ندارد....

نگذار تکرار شود....گاهی تکرار یک درد دردناک تر است!!!

احساس تو با ارزش است خرج هر کسی نکن...

از تمام مردهایی که میبینی و متلک نثارت میکنند از تمام مردان این شهر ممنون باش...

ممنون باش که هر روز لطافت تو را،ظرافت تو را، زیبایت را یادآور میشوند... .

تو قدرتمندی که با تمام ضعیف بودنت در برابرت ناتوانند...آری ....

ناتوانند دخترکم تو با ارزشترین موجود زمین هستی هیچ گاه فراموش نکن.

خنده شیرین تو...


عاشق اون لحظه ایم که

با هیجان برام یه چیزی رو تعریف میکنه

انقد وسطه تعریف کردن میخنده

که من هیچی نمیفهمم

جز صدای خنده های شیرینش

صدای خنده معشوق دلنوازترین صدای دنیاس!!!

 

 

 

 

حتما حتما اینو بخونید خیلی قشنگه


تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ...صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی...


وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم

سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی انگار از این که منو از دست بدی وحشت داشتی
وقتی که 25 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ..
صبحانه مو آماده کردی وبرام آوردی ..پیشونیم رو بوسیدی و
گفتی بهتره عجله کنی ..داره دیرت می شه
وقتی 30 سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم ..بهم گفتی اگه راستی راستی دوستم داری
.
بعد از کارت زود بیا خونه
وقتی 40 ساله شدی و من بهت گفتم که دوستت دارم
تو داشتی میز شام رو تمیز می کردی و گفتی .باشه عزیزم ولی الان وقت اینه که بری
تو درسها به بچه مون کمک کنی
وقتی که 50 سالت شد و من بهت گفتم که دوستت دارم تو همونجور که بافتنی می بافتی
بهم نکاه کردی و خندیدی وقتی 60 سالت شد بهت گفتم که چقدر دوستت دارم و تو به من لبخند زدی... وقتی که 70 ساله شدی و من بهت گفتم دوستت دارم در حالی که روی صندلی راحتیمون نشسته بودیم من نامه های عاشقانه ات رو که 50 سال پیش برای من نوشته بودی رو می خوندم و دستامون تو دست هم بود
وقتی که 80 سالت شد ..این تو بودی که گفتی که من رو دوست داری..
نتونستم چیزی بگم ..فقط اشک در چشمام جمع شد
اون روز بهترین روز زندگی من بود ..چون تو هم گفتی که منو دوست داری