خدا در من جریان دارد
وچه حس زیبایی هنگامی که سرشار از خدایی
و خدا یعنی امید...
من به امید ایمان دارم!
و روزگاری که بر وفق مرادم خواهد گذشت...
خدا در من جریان دارد
وچه حس زیبایی هنگامی که سرشار از خدایی
و خدا یعنی امید...
من به امید ایمان دارم!
و روزگاری که بر وفق مرادم خواهد گذشت...
فقط میخاست همو فهمیده باشیم
بدونیم نیمه ما مال ما نیست
فقط میخاست نیممونو دیده باشیم
تموم لحظه های این تب تلخ
خدا از حسرت ما باخبر بود
خودش مارو برای هم نمیخاست
خودت دیدی دعامون بی اثر بود
چه سخته مال هم باشیمو وبی هم
میبینم میریو میبینی میرم
تو وقتی هستی امادوری از من
نه میشه زنده باشم نه بمیرم
نمیگم دلخور از تقدیرم اما
تو میدونی چقدر دلگیره این عشق
فقط چون دیر باید میرسیدیم
داره رو دستمون میمیره این عشق...
خداوند آشکارشدنیست و بر همه کسانی که
او را میپرستند به تناسب
پرستششان آشکار شده است!
خدایا چرا همه چی داره بهم میریزه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هر چقدر فکر میکنم نمیدونم که اشتباه کار کجا بود؟
دلم گرفته ![]()
حس میکنم تموم غمای عالم رو قلبم داره سنگینی میکنه!
غمی که حتی با گریه هم آدم سبک نمیشه!
درست تو لحظه ای که فکر میکنی همه چی درست داره یش میره
یهو یه اتفاق غیره منتظره همه چی رو از هم میپاشونه![]()
خدایا خودت کمک کن من فقط امیدم به توء![]()
زندگی چه زیبا بود!
آنگاه که از دریچه چشمان تو به آن نگریستم
و خدا را چه نزدیک یافتم
وقتی عشق را در نگاه عاشقانه ی تو دیدم
پس بگذار تا ابد به چشمان منتظرم
نگاه پاک تورا هدیه دهم...
میدانم
باران هر طور شده
خودش را به رویایم میرساند
و گرد از سر و رویشان برمیدارد
بر چترها
فقط
روسیاهی میماند
چرا توي نگاه بعضي آدمها خدا موج ميزند
چرا توي نگاه بعضي آدمها شعر روييده است
چرا توي نگاه بعضي آدمها ستاره باريده است
و من چرا اين همه كوچك هستم!
که نميتوانم ستاره ها رابشمارم
شعرها را بخوانم و خدا را حس كنم!
گاهي وقتها از خدا ميپرسم چرا مرا آفريدي؟
شايد خدا از اول نمی خواست مرا بیافریند
و من خودم به دنبال قاصدک ها را افتادم!
گاهی وقت ها آنقدر دلم میگیرد
که احساس میکنم از خدا هم تنها ترم
و برای همین کوچه های خیس باران را دوست دارم!
قصه را همين جا تمام كن !
اين كلاغ به خانه اش برسد يا نه
به حال اين مردم مگر فرقي هم ميكند ؟
اين مردم كه فقط چسبيده اند به يك بود و نبود
آن يكي اصلا" برايشان اهميتي ندارد
..........................................................................................................................
از شما هيچ نميخواهم
همين كه
سر به سر روياهايم نگذاريد
و سنگ به شيشه خوابم نزنيد
كفاف يك عمر تنهاييم را ميدهد
من كه سر و ته زندگي ام را
سنجاقي به هم مي آورد!!!
هر لحظه که قرص ماه کامل باشد
هر جمله ی بی قافیه ای یک شعر است
وقتی کلمات از ته دل باشد
یک عمر برای بنده بودن مردیم
در حسرت یک پرنده بودن مردیم
بی عشق تمام زندگی یعنی مرگ
یک عمر برای زنده بودن مردیم
این شاعر چشمان تو تنهاست بیا!
بی واژه ترین شاعر دنیاست یبا!
واسه دیدار تو بس بود
آخه عاشق تو بودم !
نبودم؟؟؟
اگه دیر به تو رسیدم
اگه آخرش بریدم
ولی آرزومو دیدم!
ندیدم؟؟؟
از خدا چیزی نخواستم
جز یه عشق یادگاری
پیشکش تو که یه روزی
بتونی تنهام بزاری!
از تو هم چیزی نخواستم
که به فکر من نباشی
میدونی؟ دلم نیومد
پای عشق من فدا شی
اگه قسمتم نبودی
ولی فرصتم که دادی
این دو روز آخر عمری
با تو باشم....
وقتی این شعرو میخونی
که تو دنیای تو نیستم
از خدام بوده که با تو آشنا شم!
خوشبحتی چیست؟
پاسخ داد:
فاصله این بدبختی تا بد بختی بعدی خوشبختیست!
...........................................................................................................................

زندگی شوق رسیدن به همان فرداییست که نخواهد آمد
تو نه در امروزی ونه در فردایی
ظرف امروز پر از بودن توست
زندگی را دریاب...
وارونه چه معنا دارد؟
خواهر کوچکم این را پرسید!
من به او خندیدم.
کمی آزرده و حیرت زده گفت:
روی دیوارو درختان دیدم!
باز هم خندیدم...
گفت:دیروز خودم دیدم مهران پسر همسایه ۵ وارونه به مریم میداد!
آنقدر خنده ورم داشت که طفلک ترسید!بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم:
بعدها وقتی غم سقف دیوار دلت را خم کرد
بی گمان میفهمی وارونه چه معنا دارد!
گاهی برای یادبود لحظه های کوچک یک روز کامل جشن میگیرم
گاهی...
صد بار در یک روز میمیرم!!!
حتی یک شاخه از نیلوفر های شب یا یک غنچه مریم هم برای مردنم کافیست.
گاهی نگاهم در تمام روز با عابران ناشناس شهر احساس گنگ آشنایی میکند!
گاهی دل بی دست و پا وسربزیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی میکند!
روح سنگین مرا درک نکرد
باغبان آمدو از باغ گذشت
شاخه زرد مرا درک نکرد
رفت و فریاد زدم گوش نداد
بانک برگرد مرا درک نکرد
هیچ کس بر غمم افسوس نخورد
هیچ کس درد مرا درک نکرد
کی اشکاتو پاک میکنه
شبا که غصه داری؟
دست رو موهات کی میکشه
وقتی منو نداری....

در ميان مزرعه هاي طلايي گندم
مترسكي با لبهايي خندان ايستاده است
لباسش نه وصله دار است و نه مغزش پوشالي
مترسك خائن با كلاغ ها طرح دوستي ريخته است
خوشه هاي طلايي گندم در آتش دو رويي نگهبان خويش مي سوزند
فصل دروي گندم ها و حاصلش ناني كه به سفره من و تو مي ايد
تكه ناني خشك در دست كودكي بي پرواست
كودك درد گندم ها را مي فهمد
مترسك را به دار مي اويزد
صداي نحس كلاغها به گوش مي رسد
كلاغ ها به سوي مزرعه اي ديگر مي روند و بر سادگي مترسك قاه قاه مي خندند
اينگ خوشه هاي گندم با پرچم سفیدي كه نماد صلح است
طلايي تر به چشم مي ايند
فصل دروي گندم ها و تكه ناني كه طعم آزادي مي دهد !
نه پرنده میشوم!!!
تنها
همان دختری میمانم
که چشمهایش را به آسمان میدوزد
تا تو را تماشا کند
و پرهایی را که به باد میبخشی
به یادگار در دفترش
نگه دارد
تا شاد روزی به پرواز درآید!
آغاز با تو بودن یک روز بهاری بود!
یه روز که من فهمیدم یکی منو واسه خاطر خودم دوست داره و چه حس زیبایی وقتی بدونی که تو قلب کسی یه جای امن داری.و این آغاز دوران شیرین زندگی من بود .روزها میآمدند ومیرفتند وما هر روز عاشق تر از دیروز به دنیا نگاه میکردیم.از وقتی که با اون آشنا شدم رابطم با خدا هم قوی تر شده بود نمیدونم شاید فکر میکردم اون یه هدیه بوده از طرف خدا.

حالا چشمام رو میبندم تا تموم اون روزای به قول اون طلایی رو جلوی چشام تصور کنم!
از دیدارهای هر روزمون بعد از کلاسهای دانشگاه تا برنامه های کوه رفتنمون که یک روز کامل رو با هم بودیم ولی هیچگاه از کنار هم بودن سیر نمیشدیم ...
حالا زمان میگزره و تموم این روزها ماهها و سالهای قشنگ رو با خودش میبره .ما با هم احساس خوشبختی میکردیم و همیشه خدا رو از این بابت شکرگزار بودیم.تصمیم گرفتیم که بقیه سالهای زندگیمون رو هم با هم تقسیم کنیم چون فکر میکردیم که زندگی بدونه هم برامون معنایی نداره.
اما نه.....
سرنوشت بیرحم تر از اون چیزی بود که ما فکرشو میکردیم و در حسرت و ناباوری در یک روز پاییزی خط بطلانی کشیده شد بر تمام رویاهایمان!
چون ما رو مجبور کردن از عشقمون بگذریم ......
خیلی دردناک بود خیلی...اماشد!!!

ياد من باشد اگر تنهايم
بادوباران
علف و سبزه و خاک
همه با من يارند
پشت اين قلب کبود
باغباني دارم
که هرازگاه که دلتنگ بهاري ماندم
جرعه اي عشق
درون دل من مي کارد
گل سرخي دارم
به رنگ احساس
مي دهد سرخي خودرا
به لبان ترک خورده و سرمازده ام
آسماني دارم
پوستينش مهتاب
مي دهد نور به ظلمتهایم
از حرف پرم گوش برایم بفرست
دارم خفه میشوم در این تتهایی
لطفا" کمی آغوش برایم بفرست
گاهی حرفی نداری برای گفتن.. گاهی دست هایت خالیست ،هم برا ی نوشتن و هم
برای پدید آوردن چند شکل روی کاغذ.
حرفهایت در هم و بر هم می شوند.
شکل هایت نا مفهوم ! حتی خودت درک نمی کنی حرف ها ونقاشی هایت را ....
اما احساس می کنی که نمی توانی نفس عمیق بکشی..!!
نمی توانی به هر پدیده ای لبخند بزنی.
نسبت به همه چیز بی توجه هستی نسبت به آدمی که وقتی راه میروی به تو تنه میزند
، نسبت به کسی که اخم هایت رامسخره می کند....
فکر می کنی که اگر لال بودی اما حرفی داشتی برای گفتن بهتر بود
دلت می خواهد غمی که بی دلیل چنبره زده است رو قلب بکنی و دور بیاندازیش ..!!!!
به جزء حضور تو هیچ چیز این جهان بیکرانه را جدی نگرفتم
حتی عشق را!

هيچ تفاوتي نمي كند كه اگر ابرها...
درست بالاي سرت باشند!
شادي ات را به روزي آفتابي موكول نكن.
به تمام مقدسات سوگند،
آسمان با احساس زميني تو
آبي مي شود!!!
...

نبودی من برایت گریه کردم
برای قصه هایت گریه کردم
نبودی در فراق شانه هایت
نشستم بینهایت گریه کردم
چو در پس کوچه های شهرم امشب
ندیم رد پایت گریه کردم
تو کوهم بودی و هستی کجایی؟
که من بر شانه هایت گریه کردم
بگو ای آسمان با او که امشب
به یادش پا به پایت گریه کردم
چو بودی گریه میکردی به حالم
نبودی ...من به جایت گریه کردم
...........
.............
............
پنجره...
زمانی دو نفر که هر دو شدیدا" بیمار بودند در اتاق کوچکی در یک بیمارستان بزرگ بستری شدند.این اتاق کوچک تنها یک پنجره داشت که به بیرون باز میشد
یکی از این دو مرد به خاطر معالجه اش اجازه داشت عصرها یک ساعت در تختخواب بنشیند
تختخواب او نزدیک به پنجره بود اما مرد دیگر ناچار بود که تمام وقت خود را به پشت بخوابد
عصرها زمانی که مرد کنار پنجره بود تمام آن یک ساعت را به توصیف مناظر بیرون برای بیمار کناریش- که از لحاظ روحی وضع مناسبی نداشت- میپرداخت!
تمام طبیت زیبای بیرون را به شکل زیبایی برایش تجسم میکرد :از درختان سبزگرفته تا لانه پرنده ها وکودکان شادی که همیشه آنجا در حال بازی بودند....
مردی که به پشت خوابیده به توصیفات او گوش میداد و از لحظه لحظه آن لذت میبرد.به طوری که از آن زمان بیماریش نیز به شکل باورنکردنی رو به بهبود بود.
بعد از مدتها دلش خواست که تمام آن مناظر زیبا را خودش از نزدیک ببیند.
تا اینکه یک شب مرد کناریش حالش به شدت بد شد و او را از اتاق خارج کردند اما او دیگر برنگشت زیرا او برای همیشه دنیا را با آن همه زیبایی ترک کرده بود !
مرد دیگر ناراحت و مغموم از پرستار خواست تا تخت او را به کنار پنجره منتقل کند تا بیرون را برای اولین بار از دیدگاه خودش ببیند.بعد از اینکه پرستار او را جابجا کرد او با مشقت فراوان بلند شد تا از پنجره بیرون را ببیند اما درکمال ناباوری دید که......
پنجره رو به دیواری بیروح باز میشد!!!
عاشق شده ام خیال واهی کردم
در صحنه عشق نگاهی کردم
سهم من بی چاره نبود این پایان
آخر به چه جرمی؟چه گناهی کردم؟
کسی که هر دم میسوزد و دم بر نمی آورد!
کوه غم درونش را همیشه در پس خنده های گاه وبیگاهش
مخفی میکند!!!
کسی که در هنگام سوختن خاکستر وجودش را هم
تقدیم میکند
وتنها قدردانی که از او میشود
همان فوتی است که بر خاکستر پاشیده میشود!
پس دلم برای خودم بسیار میسوزد.....!
صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است