سلام خدمت دوستان عزیز
از این پس بیشتر مطالب وبلاگ در کانال خودم در تلگرام دایر است.
منتظر دوستان گلم هستم.

آدرس کانال:
zehnehmosbat@
سلام خدمت دوستان عزیز
از این پس بیشتر مطالب وبلاگ در کانال خودم در تلگرام دایر است.
منتظر دوستان گلم هستم.

آدرس کانال:
zehnehmosbat@
جامه ای بافتم ، تار و پودش از عشق ، خواستم تا به تو هدیه کنم ،
لیک دیدم که در آن گوشه باغ ، لاله ای پنهانی با نسیمی می گفت :
جامه عشق برازنده هر قامت نیست

خدایا
وقتی تو پشتمی
مهم نیست کیا جلوم هستن …
خدای خوب من
زندگی به سختی اش می ارزد
اگر تو در انتهای هر قصه ایستاده باشی
ناشنوا باش
وقتی همه
از محال بودن آرزوهایت سخن می گویند …
جاذبه ی سیب ، آدم را به زمین زد
و جاذبه ی زمین ، سیب را !
فرقی نمیکند
"سقوط" سرنوشت ِ دل دادن به هر جاذبه ای غیر از خداست
درست متر کن! آدم ها هم قد خودشان اند، نه هم قد تصورات تو
همیشه به قلبتان گوش دهید
اگر چه در سمت چپ شما قرار دارد
همیشه راست خواهد گفت
خدایا یا خیلی برگردون عقب یا بزن بره جلو َ اینجای زندگی خیلی دلم گرفته
به کسانی که پشت سر شما حرف می زنند بی اعتنا باشید جای آنها همان جاست
دقیقا پشت سر شما ....
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقب سر نگران
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان با دگران وای به حال دگران
کاش می شد اشک را تهدید کرد
مدت لبخند را تمدید کرد
...
کاش می شد از میان لحظه ها
لحظه ی دیدار را نزدیک کرد
کاش می شد بوسه را تفسیر کرد
با قلم در واژه ها تصویر کرد
کاش هرگز عمق معنا گم نبود
شاید اینگونه دلی تنها نبود. . .

I speak about night,s ending
about the ending of darkness I speak
and about night,s ending
if you come to my house for me O my
darling bring a lamp
and a window too ...
that I might see the hubbub in the happy
street...
من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف میزنم
اگر به خانه من امدی برای من ای مهربان چراغ
بیار...
و یک دریچه که از ان به ازدحام کوچه
خوشبختی بنگرم...!؟
و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم که بی نهایت بار درنامه ها و شعر ها
در شعله ها سوختند
تا سند سوختن نویسنده شان باشند
پروانه ها
آخ
تصور کن
آن ها در اندیشه چیزی مبهم
که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را
در ذهن کوچک و رنگارنگشان می رقصاند به گلها نزدیک می شوند
یادم می آید
روزگاری ساده لوحانه
صحرا به صحرا
و بهار به بهار
دانه دانه بنفشه های وحشی را یک دسته می کردم
عشق را چگونه می شود نوشت
در گذر این لحظات پرشتاب شبانه
که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت
دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است
وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی می خواند
من تو را
او را
کسی را دوست می دارم
برگرفته از اشعار مرحوم حسین پناهی
کسانی
که زندگی خود را وقف بدست آورن منافع مادی و ثروت کرده اند
به شما
خواهند گفت که احساس خوشبختی را در اموال خود نمی یابند.
خوشبختی
هرگز انعکاس ثروتهای مادی یک شخص نیست،
بلکه
انعکاس ثروتهای معنوی و احساسی او است.
خوشبختی
انعکاس تعداد روابط دوستانه ای است که هر کس می تواند داشته باشد،
انعکاس
تعداد افرادی است که در طول زندگی خود توانسته خوشبخت و هدایت کند،
و
نتیجه قدرشناسی از داشته ها است و نه میزان نارضایتی از نداشته ها.
قدردان
داشته هایتان در زندگی باشید
و تا
می توانید در خوشبختی و هدایت دیگران تلاش کنید
و
زندگیتان را بخاطر آنچه که هم اکنون هست دوست بدارید...
بسیاری از مردم فکر میکنند که برای باکلاس بودن باید عطر و ادکلنهای گرانقیمت بخرند چون مرغوبتر و خوشبوترند. این فکر از جهاتی غلط است. هر کسی میتواند با هزینهای اندک عطر مناسب خود را بخرد که از آن راضی باشدعطر یا ادکلن مرغوب و گرانقیمت هم خوب است اما وقتی با بدن شما سازگار نباشد، فایدهای ندارد. یکی از آشنایان عطر بسیار گرانقیمتی خریده بود که به شدت پز قیمتش را میداد اما وقتی آن را به خودش میزد بویی شبیه آب پیاز داشت! پس این واکنش پوست شماست که ملاک است نه جیب شما! این شاید نکات مفیدی در این زمینه باشد. مطمئناً دیدگاه شما نسبت به استفاده از عطر و ادکلن عوض خواهد شد.
ماه دنبال کوچه ای برای تنهایی خویش می گردد و ستاره عاشقی از عشق می سراید و جاده ای
که تمام نقاط احساسم را به تو ختم می کند.
خدا زمین را می چرخاند و زمین عشق را می جوید و من نیز تو را
نمی دانم تا کی باید خواستنم را به تو بفهمانم واژه هایم خواستنم را هر شب در گوشت نجوا می
کنند . من از هر جهت که بنگری پروانه ای عاشقم و اکنون همسفر صدای اشکهای شاعری هستم
که تنهایی اش به رنگ خداست .
مهربان من
من روز به روز به تو محتاج تر می شوم و به عشق الهی ات پی برده ام و حالا این منم که عاشق تر از همیشه و هر لحظه به یادتم و دوستت خواهم داشت.



در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند…
خارپشت ها وخامت اوضاع را دریافتند و تصمیم گرفتند
دور هم جمع شوند و بدین ترتیب همدیگر را حفظ کنند.
وقتی نزدیکتر بودند گرمتر می شدند ولی خارهایشان یکدیگر را زخمی میکرد
بخاطر همین تصمیم گرفتند از هم دور شوند ولی به همین دلیل از سرما یخ زده می مردند.
از این رو مجبور بودند برگزینند یا خارهای دوستان را تحمل کنند، یا نسلشان از روی زمین بر کنده شود.
دریافتند که بازگردند و گردهم آیند. آموختند که، با زخم های کوچکی که همزیستی
با کسی که بسیار نزدیک است بوجود می آورد، زندگی کنند چون گرمای وجود دیگری مهمتر است،
و این چنین توانستند زنده بمانند.
بهترین رابطه این نیست که اشخاص بی عیب و نقص را گردهم می آورد بلکه آن است
که هر فرد بیاموزد با معایب دیگران کنار آید و محاسن آنان را تحسین نماید...

مینویسم از این روزگار ننگ ننگ
از این روزگار مثل سنگ
می نویسم تا که غوغایی شود
می نویسم تا جهان گریان شود
می نویسم تا قلم پایان رسد
می نویسم تا که ظلمت هم به پایانش رسد
می نویسم تا بدان رسوا شوند
می نویسم عاشقان بیدار شوند
می نویسم از دلی که دل نبود
هر چه میگفت ، خریداری نبود
واسه کسی گریه کن، که می دونی وقتی غصه داری و اشک می ریزی ، برات اشک می ریزه.....
برای کسی غمگین باش که در غمت شریکه......
عاشق کسی باش که دوست داره .......
چیزهای کوچک، مثل دوستی که همیشه موقع دست دادن خداحافظی، آن لحظه قبل از رها کردن دست، با نوک انگشتهاش به دستهایت یک فشار کوچک میدهد ….. چیزی شبیه یک بوسه.
مثلا راننده تاکسیای که حتی اگر در ماشینش را محکم ببندی بلند میگوید: روز خوبی داشته باشی دخترم.
آدمهایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم در چشمشان میشوی، دستپاچه رو بر نمیگردانند، لبخند میزنند و هنوز نگاهت میکنند.
آدمهایی که حواسشان به بچههای خسته توی مترو هست، بهشان جا میدهند، گاهی بغلشان میکنند.
آدم هایی که که هر دستی جلویشان دراز شد به تراکت دادن، دست را رد نمیکنند. هر چه باشد با لبخند میگیرند و یادشان نمیرود همیشه چند متر جلوتر سطلی هست، سطل هم نبود کاغذ را میشود تا کرد و گذاشت توی کیف.
دوستهایی که بدون مناسبت کادو میخرند، مثلا میگویند این شال پشت ویترین انگار مال تو بود. یا گاهی دفتر یادداشتی، نشان کتابی، پیکسلی.
آدمهایی که از سر چهار راه نرگس نوبرانه میخرند و با گل میروند خانه.
آدمهای “اساماس”های آخر شب، که یادشان نمیرود گاهی قبل از خواب، به دوستانشان یادآوری کنند که چه عزیزند، آدمهای “اساماس”های پر مهر بیبهانه، حتی اگر با آنها بد خلقی و بیحوصلگی کرده باشی.
آدمهایی که هر چند وقت یک بار ایمیل پرمحبتی میزنند که مثلا تو را میخوانم و بعد هر یادداشت غمگین خطهایی مینویسند که یعنی هستند کسانی که غم هیچ کس را تاب نمیآوردند.
آدمهایی که حواسشان به گربهها هست، به پرندهها هست.
آدم هایی که زیبایی درون تو رو میبینن ، وقتی اولین بار باهاشون هم صحبت میشی ، انگار چندین سال دوست صمیمی بودین
آدمهایی که اگر توی کلاس تازه وارد باشی، زود صندلی کنارشان را به لبخند تعارف میکنند که غریبگی نکنی.
آدمهایی که خنده را از دنیا دریغ نمیکنند، توی پیاده رو بستنی چوبی لیس میزنند و روی جدول لیلی میکنند.
همین آدمها، چیزهای کوچکی هستند که دنیا را جای بهتری میکنند برای زندگی کردن.
آری، زندگی را آنگونه که دوست داری تصور کن تا آنگونه شود!
آنتونی رابینز در شرح این جمله ارزشمند پایانی می گوید : ذهن ما بهترین
دوست ماست و ما را
به کارهایی هدایت می كند كه حس می کند به نفع ماست. اگر آمال و آرزوهایی که دوست دارید
را در ذهن خود تجسم کنید ذهن پرقدرت ما این طور احساس می کند که با بدست آوردن آن آرزو
به شادی می رسیم، در نتیجه ما را واردار می کند تا به موارد دوست داشتنی خود دست یابیم
تا از این راه اربابش را خشنود سازد. به طوری كه همانند آهن ربایی پر قدرت عمل كرده و موارد
مورد نیاز برای رسیدن به زندگی دوست داشتنی را هویدا می سازد و جالب اینجاست كه این
عوامل از قبل در اطراف ما وجود داشتند ولی چون ذهنمان حس نکرده بود که ما به چه چیز
علاقه مندیم به همین خاطر نمی توانستیم عوامل رسیدن به زندگی دوست داشتنی را مشاهده
كنیم. پس بهتر است زندگی را آنگونه
که دوست داری تصور کنی تا آنگونه شود ...
پلی خواهم ساخت از رنگینکمان
به بلندای چارقد مهتاب
و قایقی از جنس حریر
تا سرمای دریا در وجودم رخنه کند
کلبهای خواهم ساخت
از پیچک و یاس
تا که هر لحظه سرمست بویش شوم
و دری از جنس هوا
تا که میزبان هر مهمانی گردد
باغچهای خواهم ساخت
از شعر و غزل
تا زیباییات را به ابیات کشند
و درختی از جنس آیینه میکارم
تا که باد موهایش را در آن شانه کند
قلبی خواهم ساخت از جنس بلور
تا به همه چیز از پشت نقاب شیشهای بنگرد
و دلی از جنس آب
تا تصویرت را همانگونه که هستی به تصویر بکشد
نه پشت آن نقاب کهنهای که پنهان شدهای...
رسیدن به قله یک کوه، نیازمند عبور از سربالایی است.
هیچ کس نمیتواند با پای خودش بدون اینکه
سربالایی را پشت سر بگذارد به قله برسد.
درست است که عبور از سربالایی کمی دشوار است، ولی
اگر قصد رسیدن به قله باشد،
قلهای که از آنجا میتوان همه شهر را دید، شوق رسیدن به آن،
جایی برای خستگی نمیگذارد و بدون اینکه چیزی از دشواریهای راه حس کنیم
به قله میرسیم و اکنون
میتوانیم از زیباییها و چشماندازهای فوقالعاده جذاب آن لذت ببریم.
پس قلهات را برگزین.
فکر کن که از کدام کوه میخواهی بالا بروی
و به یاد داشته باش که هرقدر این قله
بلندتر باشد، قسمت اعظمتری از شهر را در اختیار خواهی داشت
و لذت بیشتری خواهی برد.
بر مقصد خود تمرکز کن و با تمام وجود آن را حس کن
، آن موقع است که حتی عبور از سربالایی هیمالیا
هم برایت لذتبخش است و هیچ خستگی به همراه ندارد.
هر چه از كوه بالاتر رویم، چشم انداز گسترده تری را می بینیم.
مصمم و با اراده باشید