به دلیل اوضاع بحرانی و رکود بازار شوهر
به دختران دم بخت گره زدن هندوانه در شب یلدا توصیه میشود!
بالاخره تیری ست در تاریکی دیگه
یلدا مبـــــــــــــــــــــــــــارک.............

به دلیل اوضاع بحرانی و رکود بازار شوهر
به دختران دم بخت گره زدن هندوانه در شب یلدا توصیه میشود!
بالاخره تیری ست در تاریکی دیگه


شرح حال من........!!!!!!!!!!

حرف بزن تا نکشتمت.........!!!!!!!!!!!!!

تسلیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم شو................!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

تشخیص نووووووع پارک کردن.......!!!!!!!!!!!!!

سرعت غیر مجاز..............!!!!!!!!!!!!!!

29فروردین با کسی که دوستش داشتم ازدواج کردم امیدوارم شما هم به هر کسی که دوستش دارین برسین!!!!!!!!!!!
بووووووووووووووووووووووووس بووووووووووووووووووووووووووس


وقتي مي ميرد ... مورچه ها او را مي خورند!
زمانه و شرايط در هر موقعي ميتواند تغيير كند .....
در زندگي هيچ كس را تحقير نكنيد ...
شايد امروز قدرتمند باشد ... اما يادتان باشد
زمان از شما قدرتمندتر است!!!
يك درخت ميليون ها چوب كبريت را ميسازد ...
اما وقتي زمانش برسد ... فقط يك چوب كبريت براي
سوزاندن ميليون ها درخت كافيست ...
پس خوب باشيد و خوبي كنيد ...............
چند سال پیش در جریان بازی های پارالمپیک (المپیک معلولین) در شهر
سیاتل آمریکا 9 نفر از شرکت کنندگان دو100متر پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند. همه
این 9 نفر افرادی بودند که ما آنها را عقب مانده ذهنی و جسمی می خوانیم. آنها با
شنیدن صدای تپانچه حرکت کردند. بدیهی است که آنها هرگز قادر به دویدن با سرعت
نبودند و حتی نمی توانستند به سرعت قدم بردارند بلکه هر یک به نوبه خود با تلاش
فراوان می کوشید تا مسیر مسابقه را طی کرده و برنده مدال پارالمپیک شود ناگهان در
بین راه مچ پای یکی از شرکت کنندگان پیچ خورد . این دختر یکی دو تا غلت روی زمین
خورد و به گریه افتاد. هشت نفر دیگر صدای گریه او را شنیدند ، آنها ایستادند، سپس
همه به عقب بازگشتند و به طرف او رفتند یکی از آنها که مبتلا به سندروم داون(عقب
ماندگی شدید جسمی و روانی) بود، خم شد و دختر گریان را بوسید و گفت : این دردت رو
تسکین میده .سپس هر 9 نفر بازو در بازوی هم انداختند و خود را قدم زنان به خط
پایان رساندند. در واقع همه آنها اول شدند. تمام جمعیت ورزشگاه به پا خواستند و 10
دقیقه برای آنها کف زدند
دزیدی نیمه شب به خانه ای رفت.صاحب خانه در گوشه ی اتاق خوابیده بود.
دزد خورجینی را که با خود داشت روی زمین انداخت تا اثاثیه ی خانه را در آن بگذارد وببرد.اما هرچه در اتاق گشت چیزی نیافت.دیگر نا امید شد و به سوی خورجینش برگشت تا آن را بردارد و برود.
در همین موقع صاحب خانه غلتی زد و روی خورجین او خوابید.
دزد خیلی ناراحت شد و با صدای بلند گفت:عجب بخت و اقبالی دارم من!چیزی به دست نیاوردم و خورجینم هم از دست دادم! سپس به راه افتاد تا برود.
صاحب خانه با صدای بلند گفت: آهای دزد ! وقتی از خانه بیرون رفتی در را ببند تا دزد دیگری به خانه نیاید. دزد ایستاد و به صاحبخانه گفت: من زیرانداز برای تو آوردم و حالا در را باز میگذارم شاید دیگری رو انداز برایت بیاورد!
تو از باز بودن در ضرر نکردی و نخواهی کرد!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
" شهادت مولای مظلومم رو به همه ی دوستای
و
ابم تسلیت میگم "
سلاااااااااااااااااااااااااااااااملکوممممممممممم بروبچز گرام!!!!!!!
حالو احوال؟؟؟؟همتون کوکیت دیگه؟؟؟؟؟؟![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خوش میگذره تابستون؟؟؟
بیچاره بچه مدرسه ایا!
امیدوارم هر چی زود تر مثل ما خلاص شید!![]()
![]()
![]()
بخدا ![]()
![]()
که نه آپیدم!!!!!آخه نمیدونستم چی آپ کنم حوصله ی آپیدنم نداشتم؟؟؟؟؟؟
ولی الان که جوابا اومده شارژ شدم گفتم یه حالیم به شما ها بدم.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خدارو شکر اونی که دوست داشتم قبول شدم قبول شدم!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ولی امل!!!!!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اصلا نمیدونم چه جور شهریه؟؟؟خوبن؟بدن؟جوادن؟نورمالند؟آنورمالند؟!!!!!!![]()
![]()
![]()
میخوام بدونم کلا تو چه فازیه شهر امل؟؟؟![]()
![]()
![]()
![]()
اومدم بگم مه اگه اونجارو میشناسید به منم بگید آخه همش فکر میکنم بده جاش ولی به بچه املی ها بر نخورها!!!!حسم اینه!![]()
البته واسه ۱شنبه میرم ثبت نام(
)ولی دوست دارم بدونم زودتر!!!!!!!![]()
![]()
خداکنه اونجوری که من فکر میکنم نباش!!!!!!!!!وای...............![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خب دیگه امار مامار دارید بریزید وسط مارو هم از این بی خبری درارید!!!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
منتظر خبراتون هستم ......![]()
![]()
![]()
دوستوندارم.![]()
فعلا فرت.......![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام به همه ی دوستای
م
خوووووووووووووووبید؟؟؟![]()
![]()
![]()
خوشید؟؟؟![]()
![]()
![]()
سلامتید؟؟؟![]()
![]()
![]()
بدون ما خوش میگذره؟؟؟![]()
![]()
![]()
قربـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــونتون برم دلم واستون یه ذره(.) شده بود
(یعنی این(.)قدی).حالا به جای من لــــــــــــــــــــــپتونو بکشید.![]()
اول بگم واقعا از اونایی که بهم سر زدن ممنونم,خیلی خوشحال شدم نظرای قشنگتونو خوندم.واقعا ممنون![]()
![]()
(شوخی کردم بابا جدی نگیری حالا که گریم گرفت.ولی نه خدایش از همتون م م ن و ن م)![]()
اخیشششششششششش راحت شدم بخدا,کنکورو میگم تموم شد.![]()
کنکوریاش میدونن من چی میگم.![]()
منتظرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر نظرهای زیبایتان هستم.
بع حالم بد شد,از نظراتون نها از نوع بیانم
این آپ تقدیم به همتون دوستون دارم هوارررررررررررررررر هوارررررررررررررررر.![]()
![]()
![]()
یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد، متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود "نامه ای به خدا"
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند. در نامه این طور نوشته شده بود:
خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم . هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن!
کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان نودوشش دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند. همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.
عید به پایان رسیدو چند روزی از این ماجرا گذشت. تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود" نامه ای به خدا"
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:
خدای عزیزم! چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند!![]()
«کوچه»
بی تو مهتاب شبی از آن کوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم،
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه که بودم،
در نهان خانه ی جانم گل ياد تو درخشيد.
باغ صد خاطره خنديد،
عطر صد خاطره پيچيد:
يادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتيم.
پرگوشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم.
ساعتی بر لب آن جوی نشستيم.
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشای نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام.
...
يادم آيد تو به من گفتی!: از اين عشق حذر کن
لحظه ای چند بر اين آب نظر کن!
آب، آيئنه عشق گذران است،
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است!
باش فردا که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی، چندی ازين شهر سفر کن!
با تو گفتم حذر از عشق؟ندانم
سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پرزد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
اثر از:فریدون مشیری
کودکی با پای برهنه زیر باران ایستاده بود و به ویترینه فروشگاهی نگاه میکرد،
زنی در حال عبور او را دید،او را به داخل فروشگاه برد و برایش کفش و لباس خرید
وبه او گفت مواظب خودت باش.
کودک پرسید :ببخشید خانم شما خدا هستدید؟
زن لبخندی زد و پاسخ داد: نه!من فقط از بندگانه خدا هستم.
کودک گفت: میدانستم نسبتی با او دارید..........![]()
«خدا هست»
مردي براي اصلاح سر و صورتش به آرايشگاه رفت. در حال كار گفت و گوي جالبي بين آنها در گرفت. آنها در مورد موضوعات و مطالب مختلف صحت كردند. وقتي به موضوع«خدا» رسيدند آرايشگر گفت: «من باور نميكنم خدا وجود داشته باشه.»
مشتري پرسيد: «چرا باور نميكني؟»
«كافيست به خيابان بروي تا ببيني چرا خدا وجود ندارد. به من بگو اگر خدا وجود داشت آيا اين همه مريض مي شدند؟ بچه هاي بي سر پرست پيدا مي شد؟
نبايد اين همه درد و رنج وجود داشت. نمي تو اگر خدا وجود مي داشت. نمي توانم خداي مهرباني را تصور كنم كه اجازه دهد اين چيزها وجود داشته باشد.»
مشتري لحظه اي فكر كرد اما جوابي نداد چون نمي خواست جر و بحث كند. آرايشگر كارش را تمام كرد و مشتري از مغازه بيرون رفت. به محض اين كه از آرايشگاه بيرون آمد در خيابان مردي را ديد با موهاي بلند و كثيف و به هم تابيده و ريش اصلاح نكرده. ظاهرش كثيف و ژوليده بود. مشتري برگشت و دوباره وارد آرايشگر گفت:
«مي داني چيست به نظر من آرايشگرها هم وجود ندارند.»
آرايشگر با تعجب گفت:
«چرا چنين حرفي مي زني؟ من اينجا هستم من آرايشگر هستم. من همين الان موهايت را كوتاه كردم!»
مشتري با اعتراض گفت:
«نه! آرايشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند هيچكس مثل مردي كه آن بيرون است با موهاي بلند و كثيف و ريش اصلاح نكرده پيدا نمي شد.»
«نه بابا آرايشگرها وجود دارند! موضوع اين است كه مردم به ما مراجعه نمي كنند.»
مشتري تاييد كرد:
«دقيقا! نكته همين است. خدا هم وجود دارد!
فقط مردم به او مراجعه نمي كنند و دنبالش نمي گردند. براي همين است كه اين همه درد و رنج وجود دارد.»
خدا هست......