درهمین زمان فریما در با ویلچر در گوشه ی اتاق تاریکش فیلم قبل از مسافرتش را نگاه می کرد, قطره اشک های غلتان روی صورتش را با گوشه انگشتش پاک می کرد و گاهی هم چند قطره ای در هجوم اشکها به روی پاهای بی جانش می چکید.
دخترک بیچاره باورش نمی شد که پسر مغرور و خودپسندی چون حسام به او علاقمند شده باشد و بعد دوماه دوستی, دوستی که فقط در حد مشاوره درسی و شغلی بود به اینجا کشیده شود! ولی باز با بغض و هق هق گریه عشق و علاقه ی حسام را جدی نمی گرفت و موهایش را روی صورتش پریشان می کردو می خواست پشت سیاهی موهایش صورتش گم شود...
و اما حسام حس غریبی داشت, حسی در این بیست و چندسال زندگی اش به سراغش نیامده بود. حسی که وادارش می ساخت غرور محکم مردانه اش را بشکندو چشمان نم زده اش را به ماه آسمان خیره کند و سکوت شب را با چراهایی متعدد بشکند...
تا اینکه فریما دیگر طاقت بی خبری از حسام را نیاورد و با پیامکی حسام را از حس وحالش بیرون آورد.
حسام با بی حوصلگی در حالی که شقیقه های سرش را می فشرد, پیامک فریما را باز کرد و خواند:
-حسام سلام... نگرانت شدم. حالت خوبه؟ من که اصلا خوب نیستم دلم می خواست الآن باهم میحرفیدیم تا برات توضیح می دادم چی شده! حسام عزیزم منو فراموش کن , من بجز رنج و ناراحتی برات هیچی ندارم.
منتظرتم ک ج بدی...
حسام با خواندن پیامک گوشی را روی تخت محکم پرتاب کرد و با کف دستهایش سرش را فشرد و چرخی در اتاقش زد و تلفن را برداشت و به فریما زنگ زد..
فریما- الو..
حسام- سلام.. این چرتو پرت ها چیه می گی ها؟ حسام توو عمرش دل به دختری نبسته و هیچ دختری نتونسته به اندازه تو براش عزیز بشه. من وِل کُنِت نیستم. حالا می خواد هرچی شده باشه باشه! من باهاتم تا آخ... اما چرا از اول بهم نگفتی؟
ف- (با بغضی که گلویش را چنگ می زد به آرامی گفت:) تا آخر؟
ح-آره. حالا بگو چی شده عزیزم؟
ف- چندماه پیش که برای تعطیلات عید رفته بودم با خانواده سفر, یک تصادف کردیم که از اونجا من دیگه نتونستم راه برم و دکترا گفتن دوباره راه رفتنت پنجاه پنجاهِ!
حسام آهی کشید و گفت: نمیدونم والا چی شد میون اون همه شماره من اشتباهی به هوای دوست دوران دبیرستانم شمارهتو گرفتمو دیدم یک دختر با ادب و مهربون جوابمو داده. مهم نیست تو فقط باید به خوب شدنت فکر کنی عزیزم. حالا بخند...
ف- حسام اکه از اول بهت نگفتم چون فکرشو نمی کردم ازم بخوای بیام به دیدنت یا اینکه بهم دل... ببندی. فکر می کردم من فقط یک مشاور یا یک دوستم که گهگاهی از لحاظ روحی باید ساپورتت کنم. همین.
ح-همین پاکیت بود که دلمو برد..
ف- چی؟
ح- هیچی (خنده آرومی کرد)
فریما هم خندید
آن شب آنها در فکر یکدیگر تا صبح پلک روی هم نگذاشتند.
صبح با همه ی زیبایی هایش آمد...
مادر فریما برای بیدار کردن فریما به اتاقش آمد پرده های بلند اتاق را کنار زد و گفت: فریمــــــــــــــــا, مامانی! دختر نازم!
نور خورشید روی صورت فریما می تابید و پرتوهای نور چشمان نیمه باز او را بسته نگه می داشت.
بلآخره ملحفه سفید را کنار زد و یادش رفته بود نمی تواند پاهایش را حرکت دهد و خواست از جایش بلند شود که از روی تخت به زمین افتاد! و با چشمانی حلقه زده از اشک رو به مادرش کرد و گفت: دیگه خسته شدم! منم دلم می خواد راه برم.آخه چرا من؟!مادرش کمکش کرد تا روی ویلچر بنشیند و رو به فریما کرد و گفت: دخترم حتما یک حکمتی داره که ما نمی دونیم. قربون چشمات برم
ف- آخه چه حکمتیه؟
مادر بحث را عوض کرد و به سمت آشپزخانه رفت تا صبحانه فریما را آماده کند....
این داستان ادامه دارد.............