(داستان های دنبال دار)روانی

اخی یادش بخیر معلم ریاضیمون...

منو همیشه جلو مینشوند میگفت:جلو بشین خواستم بندازمت بیرون راحت باشم.

منم یک روز یک مارمولک گرفتم و یک نخ به پاش وصل کردم هم معلممون رفت پای تخته مارمولکو...

قسمت هشتم:

انداختم رو میزش مارمولکه هم بچه پررو رفت تو کیف معلمم

وقتی خواست دفتر حضور غیاب رو دراره مارمولک پرید رو دستش ودر رفت حالا معلمون در رو و مارمولک در رو بچه ها که مردن بس که خندیدن معلمه هم توسه طبقه هنوز توهم داشت که مارمولک بالاشه...

چند ثانیه نگذشت که مدیرمون اومد بالا منم طبیعی خودکارو انداختم و رفتم زیر میز ولی اون یک راس به من گفت ...بیرون

بعد من 14نفر از بچه های شر کلاس هم بیرون کرد.

خلاصه بعد کلی سوال و جواب و شکنجه های روانی.اخراج. بچه ها لو دادن که کار من بوده...

و منو یک هفته از مدرسه اخراج کردنو گفتن باید برم اموزش پرورش نامه بگیرم بعد یک هفته که برگشتم معلمم گفت یا جای منه یا این بچه مدیرم گفت هیچ کدوم و کلاس منو عوض کرد.

اول دبیرستان شد بس که انظباط درخشانی داشتم منو روزانه ثبت نام نکردن و مجبور شدم برم شبانه که مدرسه غیر دولتی بود از شانس خوب من و دوستام مدیرش پولامون وهمون اول سال بالا کشید و در رفت جاتون خالی یک نیم سال با بچه ها بجای درس بخور و بخواب و بازی بود خیلی حال داد خدایی موقع امتحانای دی هم به هممون نمره های توپی دادن خدا خیرشون بده....

دیگه نیمسال دوم خودشون خجالت کشیدن از طرف اموزش پرورش معلم فرستادن.

سال دوم دبیرستان هم رفتم همه ی رشته ها از جمله ریاضی تجربی انسانی رو تجربه کردم و در اخر هم رفتم هنرستان رشته ای به نام تعمیر ماشین های الکترونیک...

ادامه دارد...


باازگشت...

سلاممممممممممممممممممممممممم

عزیزانم چطورین دلتنگتون شده بودم...

بایدمنو ببخشین توی این چند وقت کلی مشکل داشتم....

تازهه نتمم قطع بود.

اما خداروشکر که بازم پیش همیم

" تـنـهــا " ... (قسمت هفتم)

در طول مسیر فریما خیره شده بود به شیشه ماشین سکوت موج می زد. حسام درحین رانندگی گاهی مات صورت فریما می شد.

بلآخره در گوشه خلوتی از کوچه های شهر متوقف شد و رو به فریما کرد و گفت: پس دختری که این همه پشت تلفن بلبل زبونی می کنه خودتی؟ آهاااااااای با شمام! چرا چیزی نمی گی؟

فریما_ نمی دونم باید چی بگم! از نگرانیم بگم برای عملم! یا خوشحالیم از دیدنت! خیلی خوشحالم اما ته دلم ی ترس عجیب رخنه کرده و دلمو میلرزونه.حسام می ترسم

ح_ عزیزم! مگه به خدا اعتماد نداری؟مگه خدا تا اینجا تنهات گذاشته؟

ف_نه!

ح_خب... پس نترس! واااای فکرشو نمی کردم اینقدر چهره معصومانه و آرومی داشته باشی!

ف_حسام! اگه رفتمو زنده برنگشتم یا تا آخر عمر فلج شدم چی؟

ح_فریما! این چه حرفیه می زنی ها!! بی انصاف بعد این همه مدت تازه همو دیدیم حالا با این حرفا روزی که چند وقته لحظه شماریشو می کنم خراب نکن دیگه جوون حسام.خب؟

ف_باشه

فریما نگاهی به حسام کرد و برای مدتی مات شد به صورت حسام , قطره اشک کوچکی از گوشه چشمان سیاهش روی گونه هایش سر خورد, حسام با دیدن اشکهای فریما نا خودآگاه دستش را به سمت صورت فریما برد تا اشکهایش را پاک کند ,هنوز اندکی به لمس صورتش باقی مانده بود که یاد پاکی او افتاد منصرف شد و دست به موهای خود کشید,نفسی عمیق کشید و غم دلش را پنهان کرد.

فقط به یکدیگر نگاه می کردند که حسام گفت: "فریما تو تنها دختری هستی که واقعا عاشقش شدم,پس بخاطر من خوب شو! اینم بگم اگه خوب نشی هم من باهاتم..."

فریما نتوانست جلو اشکهایش را بگیرد, صورتش را پشت دستهایش پنهان کردو آهسته گفت: منم دوستت دارم اما... می شه برسونیم خونه؟!

ح_باشه عزیزمــ....

مسیر برگشت هم با سکوت آن دو طی شد تا هنگام خداحافظی اشکهای فریما بدرقه راه حسام شد ...

آن روز شاید امواج دریا می توانست تلاطم دل حسام را آرام کند

فریما هم تصمیم نهایی را به پدرو مادرش اعلام کرد که برای عمل آمادگی دارد

همه چیز طبق قرار درست پیش رفت و تاریخ عمل فریما هم مشخص شد


این داستان ادامه دارد....


سلاااااااااااام..!!


سلااااااااااااااااااااااااااااااااام.... دوست جونی های ✿ رز سـیاه ✿

چطورین؟

خیلی دلم براتون تنگ شده بود... بلآخره تمووووووووم شد!! امتحانا دیگه!!!

حالا که برگشتم انشاا... آپامه جونمم میاد چند روز دیگه, باهم سنگ تموم میذاریم..



" تــنـهـا " . . .  (قسمت ششم)

فریما به امید روزی که دوباره می تواند روی پاهایش بایستد در رویاهای رنگینش غرق شده بود که صدای مادر او را به خود آورد.

م- فریمــــــــا ,مامانی! دستتو بده به من, باید ناهارتو بخوریو کم کم حاضر شی تا بریم دکتر. پدرتم الآناست که پیداش بشه.

فریما به سختی با کمک مادرش روی ویلچرش نشست. آن روز فریما از شدت اضطراب نتوانست غذایش را تمام کند . با عجله لباسهایش را به تن کرد و در همین حال که جلوی آینه مشغول مرتب کردن سر و وضع خود بود به حسام پیامکی زد

سلااااام. خوبی؟ خیلی استرس دارم!لباسامو پوشیدم میخوام برم دکتر. یعنی چی میشه؟واسم 2آ کن.

حسام سر میز ناهار با شیطنت هایش خانواده اش را شاد می کرد و متوجه پیامک فریما نشد.

فریما در راهروی مطب دکتر ,دستان مادرش را می فشرد و به پاهایش خیره شده بود. تا اینکه سر بلند کرد و صورت مردی با قدی کوتاه و چاق با موهای کم پشت و جوگندمی که عینکی بر چشم داشت دید.

دکتر با خوش رویی آزمایشات فریما را نگاه کرد و با چند معاینه روی پاهایش, عینکش را از روی صورتش برداشت و پشت میز چوبی بزرگش نشست و رو به پدرومادر فریما کرد و از آنها خواست تا تنهایش بگذارند با فریما.

بارفتن آنها, فریما انگشتان سردش را درهم گره زده بود و منتظر حرفهای دکتر بود.

دکتر با لبخندی روبه فریما کرد و گفت: شما الآن باید تصمیم بگیری, این زندگی شماست,پس به حرفام بادقت زیادی گوش کنید...

صدای لولای در اتاق دکتر, دلهوره و اضطراب پدرومادر فریما را دوچندان کرد. فریما با کمک دکتر از اتاق خارج شد و فقط گفت: میشه تاجایی که امکان داره تنها تا ماشین برم؟

دکتر که پشت ویلچرش ایستاده بود با ایما واشاره به پدرومادر فریما اشاره کرد که بگذارید تنها باشد.

مادر با بغضی سنگین با لبخند سردی که به سختی روی لبانش نقش بسته بود به فریما گفت: باشه عزیزم.



برای خواندن ادامه داستان به ادامه مطلب بروید

ادامه نوشته

زودی برمی گردیم

ســـــــــــــــــــــــلام دوستای عزیزم.

خوبین؟ امیدوارم همیشه حالتون خوب خوب باشه.

همینطور که اکثر شما میدونین با شروع شدن فصل زرد(پاییز) فصل زحمت(درس) هم شروع میشه.

فصلی که دانش آموزان درگیر مدرسه و دانشجویان درگیر دانشگاه.


از اونجایی که یک دانشجو برای گذروندن یک ترم وقت کمی داره با اون همه حجم کتابها

مــــــــــــن و آپــــــــــــــــامه عزیزم یک مدت کوتاه (یک ماه و اندی) نموتونیم پست جدید آپدیت کنیم.

از ما دلخور نشین. یک فرد موفق اونه که با یک برنامه ریزی درست و بجا به تمام اهداف و ضروریات زندگیش برسه.

برای همین قسمت ششم داستان " تنها " رو براتون می ذارم.

زودی برمی گردیم.

مراقب خودتون باشین.

دوستدارتون : آپـــــــــــــامـــــا و آپــــــــــــامه



با نام حسین یادی از آب کنید...



با آب طلا نام حسین قاب کنید

با نام حسین یادی از آب کنید

خواهید مه سربلند و جاوید شوید

تا آخر عمر تکیه بر ارباب کنید


« فرا رسیدن ماه محرم تسلیت باد »



باز محرم رسید، ماه عزای حسین

سینه‌ی ما می‌شود، کرب و بلای حسین

کاش که ترکم شود, غفلت و جرم و گناه

تا که بگیرم صفا، من ز صفای حسین









" تــنـهـا " . . .  (قسمت پنجم)

چای کم رنگ , نان ,پنیر ,گردو ,شکر همه را مادر در سینی چید و به سمت اتاق فریما رفت و با او حرف می زد.

-دخترم برای همیشه که اینطور نمی مونی! من و پدرت با یک دکتر مجرب صحبت کردیم و برات نوبت گرفتیم تا ببریمت پیشش! میگن خیلی کادرسته و هرکیو عمل کرده خوب خوب شده...

فریما با چشمانی بحت زده به مادرش نگاهی کرد و گفت: نـــــــــــــه! خدایی که منو اینطوری کرده خودش کمکم می کنه!

م- دخترم این چه حرفیه! مگه خدا بد بنده هاشو می خواد! ما بنده هاییم که با کارهامون قدم توو راه هایی میذاریم که اگر انتهاش خوب شه یادمون میره از خدا تشکر کنیم و اگر گره ای توو کارمون بیافته همه تقصیرارو می ندازیم گردن خدا و ناامید میشیم.

فریما سرش را پایین انداخت و از حرفش پشیمان شد و ته دلش از خدا طلب بخشش می کرد

پاهای بی جانش را فشرد و و به مادرش گفت: باشه مامانی...

حسام با صدای پیامک فریما غلتی در رختخوابش زد و بالش را روی سرش گذاشت
در رویاهایش چهره ی فریما را تجسم می کرد و گهگاهی هم لبخندی روی لبهایش نقش می بست.
گرمای پتو چشمانش را سنگینتر می کرد و رغبت نمی کرد از رخت خواب گرم و نرمش جدا شود. ولی یادش آمد که برایش پیامکی آمده. بالش را از روی سرش کمی کنار زدو با گوشه چشم راستش به صفحه موبایل نگاهی انداخت, پیامک از طرف فریما بود.

-سلااااااااااااااام! چطوری؟ تنبل خوابیدی هنو؟!!!
وای وای ..
حسام ی خبر!
امروز نوبت دکتر دارم . می خوام اگه بشه درمانو شروع کنم تا شاید خدا خواستو خوب بشم.




با خواندن پیامک حسام از جایش برخاست.دستی به چشمانش کشید و دوباره پیامک را خواند و در جواب نوشت:

-salam azizam. khobam vaghti to khobi
chi shod? 2ktor? yani mishe k khob shi? ey khoooooooooodaaaaaa
mishe z bzanam?

پیامک از طرف فریما:
-آره گلم میشه.


فریما که با کمک مادرش در حیاط خانه به درخت سیب تکیه داده داده بود . در انتظار تماس حسام لحظه شماری می کرد.



بلاخره حسام تماس گرفت

ف- سلام

ح-سلام عزیزم. خوبی؟

ف- اوهوم

ح- منم اوهوم . چی شده؟ می خوای بری دکتر؟ کی هست؟ کارش خوبه؟ فریما پیش هر دکتری نریا!

ف- آره. البته خودم راضی نیستم. به اسرار مامان اینا می خوام برم. می گن خیلی کارش خوبه. من که خودمو سپردم به خدا.

ح- آفرین عزیزم.

ف-مرسی. امروز غروب نوبت دارم. واسم دعا کن

ح- من که همیشه واس عزیزم دعا می کنم. الآن کجایی؟

ف- توو حیاط تکیه دادم به درخت سیب

ح- ای جانم. کاش منم اونجا بود........م

ف-(مکثی کرد و گفت:) خب دیگه چه خبر؟

ح- هیچی. هستم بی کار . فریما.....

ف- بله؟

ح-هیچی

ف-بگو دیگه!!!

ح-هیچی! همینطوری صدات کردم. خیلی گشنمه برم چیزی بخورم

ف- باشه عزیزم. فعلا

ح- مراقب خودت باش. فعلا..


این داستان ادامه دارد.......


" تــنـهـا " . . . (قسمت چهارم)

درهمین زمان فریما در با ویلچر در گوشه ی اتاق تاریکش فیلم قبل از مسافرتش را نگاه می کرد, قطره اشک های غلتان روی صورتش را با گوشه انگشتش پاک می کرد و گاهی هم چند قطره ای در هجوم اشکها به روی پاهای بی جانش می چکید.


دخترک بیچاره باورش نمی شد که پسر مغرور و خودپسندی چون حسام به او علاقمند شده باشد و بعد دوماه دوستی, دوستی که فقط در حد مشاوره درسی و شغلی بود به اینجا کشیده شود! ولی باز با بغض و هق هق گریه عشق و علاقه ی حسام را جدی نمی گرفت و موهایش را روی صورتش پریشان می کردو می خواست پشت سیاهی موهایش صورتش گم شود...

و اما حسام حس غریبی داشت, حسی در این  بیست و چندسال زندگی اش به سراغش نیامده بود. حسی که وادارش می ساخت غرور محکم مردانه اش را بشکندو چشمان نم زده اش را به ماه آسمان خیره کند و سکوت شب را با چراهایی متعدد بشکند...


تا اینکه فریما دیگر طاقت بی خبری از حسام را نیاورد و با پیامکی حسام را از حس وحالش بیرون آورد.

حسام با بی حوصلگی در حالی که شقیقه های سرش را می فشرد, پیامک فریما را باز کرد و خواند:

-حسام سلام... نگرانت شدم. حالت خوبه؟ من که اصلا خوب نیستم دلم می خواست الآن باهم میحرفیدیم تا  برات توضیح می دادم چی شده! حسام عزیزم منو فراموش کن , من بجز رنج و ناراحتی برات هیچی ندارم.

منتظرتم ک ج بدی...

حسام با خواندن پیامک گوشی را روی تخت محکم پرتاب کرد و با کف دستهایش سرش را فشرد و  چرخی در اتاقش زد و تلفن را برداشت و به فریما زنگ زد..


فریما- الو..

حسام- سلام.. این چرتو پرت ها چیه می گی ها؟ حسام توو عمرش دل به دختری نبسته و هیچ دختری نتونسته به اندازه تو براش عزیز بشه. من وِل کُنِت نیستم. حالا می خواد هرچی شده باشه باشه! من باهاتم تا آخ... اما چرا از اول بهم نگفتی؟

ف- (با بغضی که گلویش را چنگ می زد به آرامی گفت:) تا آخر؟

ح-آره. حالا بگو چی شده عزیزم؟

ف- چندماه پیش که برای تعطیلات عید رفته بودم با خانواده سفر, یک تصادف کردیم که از اونجا من دیگه نتونستم راه برم و دکترا گفتن دوباره راه رفتنت پنجاه پنجاهِ!

حسام آهی کشید و گفت: نمیدونم والا چی شد میون اون همه شماره من اشتباهی به هوای دوست دوران دبیرستانم شمارهتو گرفتمو دیدم یک دختر با ادب و مهربون جوابمو داده. مهم نیست تو فقط باید به خوب شدنت فکر کنی عزیزم. حالا بخند...

ف- حسام اکه از اول بهت نگفتم چون فکرشو نمی کردم ازم بخوای بیام به دیدنت یا اینکه بهم دل... ببندی. فکر می کردم من فقط یک مشاور یا یک دوستم که گهگاهی از لحاظ روحی باید ساپورتت کنم. همین.

ح-همین پاکیت بود که دلمو برد..

ف- چی؟

ح- هیچی (خنده آرومی کرد)

فریما هم خندید

آن شب آنها در فکر یکدیگر تا صبح پلک روی هم نگذاشتند.

صبح با همه ی زیبایی هایش آمد...
مادر فریما برای بیدار کردن فریما به اتاقش آمد پرده های بلند اتاق را کنار زد و گفت: فریمــــــــــــــــا, مامانی! دختر نازم!
نور خورشید روی صورت فریما می تابید و پرتوهای نور چشمان نیمه باز او را  بسته نگه می داشت.


بلآخره ملحفه سفید را کنار زد و یادش رفته بود نمی تواند پاهایش را حرکت دهد و خواست از جایش بلند شود که از روی تخت به زمین افتاد! و با چشمانی حلقه زده از اشک رو به مادرش کرد و گفت: دیگه خسته شدم! منم دلم می خواد راه برم.آخه چرا من؟!مادرش کمکش کرد تا روی ویلچر بنشیند و رو به فریما کرد و گفت: دخترم حتما یک حکمتی داره که ما نمی دونیم. قربون چشمات برم
ف- آخه چه حکمتیه؟
مادر بحث را عوض کرد و به سمت آشپزخانه رفت تا صبحانه فریما را آماده کند....



این داستان ادامه دارد.............

تقدیم به دوستای عزیز رزسیاه

دوســــــــــــــــــــــتای عزیزم سلــــــــــام!!!

خوبین؟

قربون همتون..

دیدم درست نبست بخاطر شیک و باکلاس بودن وبلاگ, شما دوستای عزیزم ساعتها منتظر بمونین تا شاید قالب بالا بیاد! که اکثرا هم بالا نمیاد!!!

یک عذرخواهی بزرگ از همه ی شما, ببخشید که اذیت شدین!

قالب رزسیاهو عوض کردم بخاطر روی گل همه ی شمــــــــــــــــــــــا

راستی ممنونم که بهم گفتین سرعت قالب خیلی پایینه. ناراحت که نشدم خوشحالم شدم!آخه هدف ما رضایت و خوشحالی شما دوستای خوبمونه.

فدای همتون و « عــــــــــــــــــــــــــیدتون مبـــــــــــــــــارک »