خاطراتی از آقا حمید

 امير دلهای بسيجی   

بسم رب الشهدا

خاطرات

 

 

آقاي كاظم شهرياري مي‌گويد: بچه‌ها مرخصي مي‌خواستند و نمي‌دانستند عمليات در پيش است‌. همگي جمع شدند و طرف چادر حميد راه افتادند هر كس چيزي مي‌گفت‌. آقا ما مشكل داريم كار و زندگي داريم برگه پايان ماموريت ما را بدهيد تا برويم‌. يكي كه گويا عصباني‌تر بود با لحن تندي گفت‌: خودتان خانواده‌هايتان را مي‌آوريد اينجا فكر مي‌كنيد كه ما چه مشكلي داريم‌؟ حميد آقا گريه‌اش گرفت به همين علت داخل سنگر رفت‌. بعد از مدتي بيرون آمد و گفت‌: چه كسي اين حرف را زده‌؟ آن فرد گفت‌: من گفتم‌. حميد آقا گفت‌: تو خجالت نمي‌كشي‌؟ فردا صبح در حسينيه جمع شويد اگر خواستيد همه به مرخصي مي‌رويد‌. فردا همه در حسينيه جمع شدند و حميد شروع كرد به سخنراني از جنگ و جبهه گفت‌، و از پشت جبهه و خانواده‌. پشت تمام بچه‌ها لرزيد‌. بعد گفت‌: حال برادران يكي يكي بيائيد و برگه مرخصي را بگيريد‌. هاي‌‌هاي گريه بچه‌ها بلند شد‌. آنها در ميان گريه نيم نگاهي هم به حميد داشتند‌. كسي كه آن حرف را زده بود به حميد بلند شد و به سوي حميد رفت و گفت‌...

 

به ادامه مراجعه کنید...

ادامه نوشته

زندگی نامه آقا حمید

بسم الله الرحمن الرحيم

زندگينامه سردار گمنام خطه ی غيور خيز آذربايجان ، شهيد حميد باکری

 

شهيد حميد باكري در پاييز سال ۱۳۳۳ "ه‌.‌ش‌" در شهر اروميه ديده به جهان گشود‌. در سن دو سالگي مادرش را در يك حادثه تصادف از دست داد و با خانواده‌اش پيش عمه‌اش زندگي كرد و در اصل عمه‌اش نقش مادر را براي او بازي مي‌كرد‌.
در دوران مدرسه‌اش ساواك برادر بزرگترش را به شهادت رساند‌. به همين علت از جانب پدر براي فعاليت‌هاي سياسي محدوديت داشت‌. بعد از اتمام دوره متوسطه به سربازي رفت و در دوران سربازيش بيشتر با حقايق اطراف آشنا شد و بعد از اتمام سربازي به كمك مهدي و يكي ديگر از دوستانش به دانشگاه راه پيدا كرد‌.
فعاليتهاي انقلابي و مذهبي خود را گسترده كرد‌. او براي محكم‌تر كردن پايه‌هاي اعتقاديش و به سبب مشكلاتي كه در ايران برايش به وجود آمده بود تصميم گرفت از كشور خارج شود، ابتدا به تركيه رفت اما با ديدن وضع آن جا و وضع دانشجويان دانشگاههاي تركيه شروع به مكاتبه با پسر دايي‌اش در آلمان كرد‌. و بالاخره شهر "آخن‌" پذيراي حميد شد‌. بعد از مدتي شنيد كه امام خميني‌(ره‌) به پاريس تبعيد شده‌اند، لذا پس تصميم گرفت كه بدون واسطه صحبتهاي امام را بشنود‌. او كم كم شروع به حمل اسلحه كرد و سلاح‌ها را تا مرز ايران و تركيه مي‌آورد و بقيه به عهده مهدي بود‌.
حميد براي پيروزي انقلاب به ايران آمد و در تظاهرات مردمي شركت مي‌كرد تا اينكه انقلاب اسلامي به پيروزي رسيد‌. بعد از پيروزي حميد به عضويت سپاه پاسداران اروميه درآمد و بعد از مدتي به فرمان امام كه مبني بر تشكيل بسيج بود، مسئول بسيج استان شد و همسرش هم مسئول بسيج خواهران‌.
كم‌كم اروميه داشت حال و هواي قبل از پيروزي را فراموش مي‌كرد و همه چيز رنگ و بوي انقلابي گرفته بود‌.
در يكي از نماز جمعه‌ها حضرت آيت‌الله خامنه‌اي فرمان آزادسازي سنندج از دست ضد انقلابيون و دموكراتها را صادر كردند، حميد هم ۱۵۰ نفر از بچه‌هاي سپاه را براي مقابله با ضد انقلابيون به سنندج برد‌.
سنندج و مهاباد آزاد شد و حال نوبت بازسازي بود، حميد مسئول كميته برنامه جهاد شد و تصميم بر بازسازي داشت‌. بعد از اينكه جنگ شروع مي‌شود حميد بودن درجبهه‌ها را به فعاليت پشت ترجيح جبهه مي‌دهد‌.
اما حضور حميد در همه جا لازم بود چون نيروي فعال و مخلصي بود‌. در سال ۶۰ خدا "احسان‌" را به او داد‌. پس حال علاوه بر مسئوليتهايش بايد معلم خانواده نيز باشد‌. پس خانواده را همراه خود به اهواز مي‌برد‌. عملياتها شروع مي‌شود‌. حميد در عملياتهاي زيادي شركت مي‌كنند‌. از جمله : فتح‌المبين‌، بيت‌القمدس‌، رمضان‌، والفجر مقدماتي‌، والفجر چهار، و غيره‌، اما آخرين عملياتي كه حميد در آن حضور داشت "خيبر" بود‌. آقا مهدي زنگ زد و حميد را به حضور در جبهه فرمان داد‌.
حميد هم از خانواده خداحافظي كرد‌. رفت و حاج مهدي معاونانش را به همه معرفي مي‌كند‌. اولي حميد باكري و دومي مرتضي ياغچيان‌. حميد باكري در حال حفاظت از پل جزيره مجنون از دست عراقيها به شهادت مي‌رسد و ياغچيان مسئوليت او را به عهده مي‌گيرد اما چندي بعد او نيز شهيد مي‌شود اما جزيره مجنون حفظ مي‌شود‌

خاطراتی از شهید یاغچیان

گفتم‌: آقا مرتضي چرا وقتي گلوله دشمن مي‌آيد توجهي نمي‌كنيد، خنديد‌. گوئي آنچه را من خوانده بودم او آموخته بود‌. گلوله‌هاي دشمن هم مسلمانها را مي‌شناسد تاآن موقع كه مرگ انسان فرا نرسيده باشد محال است كه اتفاقي بيفتد، همه گلوله‌ها اسيرخودشان را مي‌شناسند‌. وقتي به يك مسلماني كه هنوز مرگش فرا نرسيده نزديك مي‌شوند، مسير خود را عوض مي‌كنند‌. ناگهان خمپاره‌اي در ميان ما افتاد...

 

متن کامل در ادامه...

ادامه نوشته

زندگی نامه شهید یاغچیان

 

بسم رب

زندگينامه

 

شهيد مرتضي ياغچيان درتيرماه سال ۱۳۳۵ به دنيا آمد‌. در كودكي علاوه بر تحصيل به مجالس‌عزاداري و قرآن نيز مي‌رفت‌. دوران ابتدايي را در مدرسه "ناصرخسرو" تبريز گذراند دوران راهنمايي در مدرسه نجات سپري شد‌. در سال ۱۳۵۶ موفق به دريافت مدرك ديپلم در رشته مدلسازي از هنرستان صنعتي تبريز شد‌. براي طي دوره سربازي به حوزه نظام وظيفه معرفي شد‌.
زماني كه امام‌(ره‌) فرمان فرار سربازان از پادگانها را دادند‌. ايشان نيز مانند مردم انقلابي ايران در تظاهرات و تجمعات ضد طاغوتي شركت كرد‌. بعد از پيروزي انقلاب‌، به عضويت سپاه درآمد‌. و تصدي تسليحات سپاه تبريز كه اهميت زيادي در آن ايام داشت با او بود‌. از مسئوليت وي يادها و خاطرات بسياري درذهن تمامي مسئولين سپاه آن زمان مانده است‌. همچنين مردم خاطرات زيادي از مبارزات او در "غائله حزب خلق مسلمان‌" تبريز و آشوب گروههاي ديگر دارند‌. وي در تسخير مقر فرماندهي اين حزب كه در ميدان منجم تبريز واقع بود رشادتهاي بسياري از خود نشان داد‌. در تيرماه سال ۵۹ وي به همراه برادر احمد پنجه شكار امور اجرايي مربوط به ستاد عملياتي سپاه را به عهده گرفت‌. وي تحت عنوان مسئول تجهيزات تبريز و معاون اطلاعات عمليات انجام وظيفه نمود و پس از طي اين دوره‌ها به شيراز اعزام شد تا يك دوره هوابرد را در آنجا بگذراند و پس از آن جزء اولين نيروهاي سپاه به جبهه اعزام شد‌.
در اين مدت وي بارها مجروح و هر بار قبل از بهبودي كامل باز به جبهه مي‌رفت‌. مدتي بعد به دستور حضرت آيت‌الله مدني به سمت مسئول عمليات سپاه مراغه منصوب شد‌. در عمليات بيت‌المقدس با سمت مسئول محور تيپ حضور داشت و در عمليات رمضان معاون تيپ عاشورا شد‌. زماني كه تيپ عاشورا به لشكر عاشورا تبديل شد مرتضي به سمت معاون دوم لشكر منصوب گرديد‌. پس از شركت در عملياتهاي والفجر مقدماتي‌، والفجر ۲، والفجر۴ با همان سمت و با تلاش بيشتر نوبت به شركت درعمليات خيبر رسيد‌. آنان با جانفشاني از پل حميد و جزاير مجنون دفاع كردند‌. شهيد ياغچيان در حين عمليات به شهادت رسيد‌.

شهادت در قرآن

قرآن در آیات ۱۷۵ تا ۱۶۹ سوره آل‌عمران به مقام شهیدان می‌پردازد.

«البته نپندارید که شهیدان راه خدا مرده‌اند بلکه زنده به حیات ابدی شدند و در نزد خدا متنعم خواهند بود .(۱۶۹) آنان به فضل و رحمتی که از خداوند نصیبشان گردیده شادمان‌اند و به آن مؤمنان که هنوز به آنها نپیوسته‌اند و بعداً در پی آنها به راه آخرت خواهند شتافت مژده دهند که از مردن هیچ نترسند و از فوت متاع دنیا هیچ غم مخورند. (۱۷۰) و آنها را بشارت به نعمت و فضل خدا دهند و اینکه خداوند اجر اهل ایمان را هرگز ضایع نگرداند .(۱۷۱)»

  1. ^  آیات ۱۶۹ تا ۱۷۱ سوره آل عمران:

«وَ لا تحْسبنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فی سبِیلِ اللَّهِ أَمْوَاتَا بَلْ أَحْیَاءٌ عِندَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ(۱۶۹) فَرِحِینَ بِمَا ءَاتَاهُمُ اللَّهُ مِن فَضلِهِ وَ یَستَبْشرُونَ بِالَّذِینَ لَمْ یَلْحَقُوا بهِم مِّنْ خَلْفِهِمْ أَلا خَوْفٌ عَلَیهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ(۱۷۰) یَستَبْشرُونَ بِنِعْمَةٍ مِّنَ اللَّهِ وَ فَضلٍ وَ أَنَّ اللَّهَ لا یُضِیعُ أَجْرَ الْمُؤْمِنِینَ(۱۷۱)»

روایتی از نقی کریمی در مورد مهدی باکری

 می گفت دم در دیدم یک نفر پاسدار تقریبا قد کوتاهی که لباس نظامی هم پوشیده جلوی در ایستاده و گفت که من مهدی باکری هستم و من هم اسم ایشان را خیلی شنیده بودم ولی شناختی از ایشان نداشتم و از نزدیک نمی شناختمشان.خیلی از بابت اینکه چطور شب این وقت نا امنی یک پاسدار توانسته به این منطقه بیاید. رفتیم داخل و کلی در باب موضوعات گوناگون صحبت کردیم و بعدا آقا مهدی گفتند که فلانی می توانی به ما لیستی بدهی که از داخل منطقه شما چند نفر به حزب دمکرات ملحق شدند ؟ من هم بعد از کلی فکر گفتم که بله منتها زمانبر است . گفت چقدر ؟ گفتم حدود یک ماه. با تعجب گفت یک ماه؟ نه این خیلی مدت زیادی است من همین فردا لیست نفرات و آدرس منازلشان را می خواهم. بالاخرا با هر زحمتی بود در زمان مقرر که فردا شب بود دوباره آقا مهدی آمد دم در و من هم لیست را دادم به ایشان و آمار نفرات هم حدود 33 نفر بودند که همه مدلی بود داخل لیست یعنی یکی پسر خانواده بود یکی پدر خانواده یکی دو برادر از یک خانه و یک همسر خانواده بود و این 33 نفر برعلیه نظام در واقع اسلحه برداشته و جنگ می کردند . آقا مهدی به من گفت فلانی من مهندسم و من هم چون آنموقع خیلی مدرک مهندسی نبود تعجب کردم و گفت اینقدر من پول دارم و اینقدر هم از شما می خواهم چون وضع مالی شما خوب است. من هم اطاعت امر کردم. من گمان می کردم آدرس این نفرات را برای اذیت و تهدید می خواهند و لی دیم نخیر ماجرا چیز دیگری است . پول را به من دادند و مابقی را هم خودم تهیه کردم و دستور دادند که آرد و خوار و بار تهیه کنم و بعدا دو نفری به ملاقات خانواده های کسانی که به حزب ملحق شده اند می رویم. بعدا از تهیه ملزومات به همراه آقا مهدی به تک تک خانه های این نفرات رفتیم که همه شان هم وضع مالی بسیار نا مطلوبی داشتند و این آرد و خواربار را می دادیم و از خانواده ها دلجویی می کردیم و اگر بچه داشتند آقا مهدی با این بچه بازی می کرد و البته خود را کاملا معرفی میکرد که من مهدی باکری هستم و از سپاه پاسداران هستم و از این حرفها. بعد از پیچیدن این خبر در تمام منطقه و رسیدن این خبر به گوش همان حزبی ها که بر علیه ایران کار می کردند...

متن کامل در ادامه...

ادامه نوشته

خاطره عجیب از راهیان نور

 

یک خاطره عجیب از راهیان نور
 از این اتفاقی که الان برایتان تعریف می کنم، تا الان که می نویسمش، جز تعدادی از همسفرانم فقط یک نفر که ماجرا را برایش تعریف کرده ام، هیچ کس خبر ندارد.هنوز هم یک علامت سوال بزرگ است در ذهنم: چرا؟

 

 

مشغول بازی با خاک و تفکر بودم که احساس کردم چیزی از خاک زده بیرون.کنجکاو شدم ببینم چیست.خاک اطرافش را کنار زدم و بیرونش کشیدم. باورم نمی شد.یک تکه استخوان بود....

ادامه نوشته

فاصله شما با شهدا چقدر است؟؟؟

بگذارید صادقانه و بی‌رودربایستی و شفاف دربارة مسائل صحبت کنیم، ممنون.

ـ می‌دانید نسل جوان امروز چگونه به اطراف خود می‌نگرد؟ می‌دانید تصویر ذهنی جوانان چیست؟

 .

.

.

ـ می‌دانید راجع به نسل گذشته و گذشته‌های نسل چگونه می‌اندیشند؟

ـ می‌دانید چرا می‌گویند: نسل سوخته، نسل فراموش شده، نسلی که دوره‌اش گذشت؟

ـ جملات زیر را چگونه تمام می‌کنید؟

1. انقلاب کردیم تا...

2. جنگیدیم چون...

3. شهید شدیم تا آینده...

4. و اگر هنوز زنده‌ایم اما هنوز...

5. رفتیم و رزمیدیم چون ما را چنین تربیت کردند که نباید امام را تنها بگذارید و نسبت به دین خدا...

6....

ـ در جملات زیر، زیر قسمت‌هایی که خوش‌تان نمی‌آید خط بکشید...

ادامه نوشته

تو رو خدا با نام شهدا بازی نکنید...

سلام و درود خدا بر شاهدان و شهدای زمان و امام شهدا و دوستداران شهدا و کسانی که دلشون به عشق شهادت می تپد
وسلام بر همه کسانی که به خاطر حرمت و قداست و پاکی واژه شهادت و فرهنگ شهادت به این گروه پیوسته اند و از همین جا خاک پاهای شما را سرمه چشمانم کرده و از همه شما طلب دعای خیر دارم.

امروز روز آزمون است

روز امتحان الهی است
برای چه کسانی ؟
برای کسانی که در معرکه قدرت هستند
برای کسانی که نامشان گره خورده با نام شهداست
برای کسانی که عشقشون شهداست
ای کسانی که در معرکه قدرت هستید ای کسانی که نامتان با نام شهدا عجین شده است ای کسانی که دوستدار شهدا هستید مواظب باشید
آزمون ها منظم و پیچیده و پشت سر هم هستند.
نام بسیج با نام شهدا عجین شده است
وای بر بسیجی که نام شهید را خدشه دار کند و وای بر فرماندهان بسیجی که بسیجی های بزرگی مثل همت و باکری را فراموشش کنند
وای بر رییس جمهور و وزیر و نمایندگانی که قداست شهید را به بازی بگیرند و قدر ندانند وام دار چه کسانی هستند
وای بر مردم ساده و کوچه بازاری که به جای عقلشون از احساساتشون کمک بگیرن
امروز
همه مدیون شهدا هستیم
تو را خدا با نام شهدا بازی نکنید
من برادر کوچکی هستم که دلم شکسته است از وقایع این چند مدت اخیر.
اگر می خواهید شهدا را کنار بزنید لباس شهدا را به تن نکنید
شهدا اهل سیاست و دنیا و قدرت نبوده و نخواهند بود
تو رو خدا با نام شهدا بازی نکنید.


 

فکه

فكه‌ مثل‌ هیچ‌ جا نیست‌! نه‌ شلمچه‌، نه‌ ماووت‌، نه‌ سومار، نه‌ مهران‌، نه‌ طلائیه‌، نه‌...
فكه‌ فقط‌ فكه‌ است‌! با قتلگاه‌ و كانال هایش‌، با تپه‌ ماهور و دشت هایش‌.
فكه‌ قربانگه‌ اسماعیل‌هاست‌ به‌ درگاه‌ خدای‌ مكه‌.
فكه‌ را سینه‌ای‌ است‌ به‌ وسعت‌ میدان های‌ مین‌ِ گسترده‌ بر خاك‌.
فكه‌ را دلی‌ است‌ به‌ پهنای‌ سیم های‌ خاردار خفته‌ در دشت‌.
فكه‌ را باغ هایی‌ است‌ به‌ سر سبزی‌ جنگل‌ امقر.
فكه‌، روحی‌ دارد به‌ لطافت‌ ابرهای‌ گریان‌ در شب‌ والفجریك‌.
فكه‌، چشمانی‌ دارد به‌ بصیرت‌ دیده‌بان‌ خفته‌ در خون‌، بر ارتفاع‌ صد و دوازده‌.
فكه‌، خفته‌ بر زیر گام هایی‌ است‌ كه‌ رفتند و باز نیامدند.
فكه‌، استوار ایستاده‌ است‌، برتر از سنگرهای‌ بتونی‌ ضد آرپی‌ جی‌.
فكه‌،هیچ‌ در كف‌ ندارد، همچون‌ بسیجی‌ ایستاده‌ در برابر تانك های‌ مدرن‌ بعث‌.
فكه‌، همه‌ چیز دارد، همچون‌ بسیجی‌ مهیای‌ سفر به‌ دیار حضرت‌ دوست‌.
قلب‌ فكه‌، در والفجر مقدماتی‌ تپید.
قلب‌ فكه‌، در والفجر یك‌ از حركت‌ بازایستاد.
قلب‌ فكه‌، در دشت‌ سُمِیدِه‌ پاره‌ پاره‌ شد.
قلب‌ فكه‌، در قتلگاه‌ رُشیدیه‌ سوراخ‌ سوراخ‌ شد.
قلب‌ فكه‌، در ارتفاع‌ صدوچهل‌وسه‌ شكست‌.
قلب‌ فكه‌، میان‌ كانال‌ِ كمیل‌ جا ماند.
چه‌ بسیار چشم ها كه‌ بر خاك‌ فكه‌ نگران‌ ماندند.
چه‌ بسیار لب ها كه‌ در سنگرهای‌ فكه‌ خندان‌ خفتند.
چه‌ بسیارروح ها كه‌ شادمان‌ درفكه‌ بالشان‌ خونی‌ شد.
چه‌ بسیار كبوترها كه‌ پر بسته‌ در فكه‌ از كانال ها پر كشیدند.
چه‌ بسیار مرغان‌ آغشته‌ به‌ عشقی‌ كه‌ در فكه‌ غریبانه‌ ذبح‌ شدند.
از فكه‌، فقط‌ باید در فكه‌ سخن‌ گفت‌ و بس‌.
از فكه‌، فقط‌ باید با اهل‌ فكه‌ سخن‌ گفت‌ و بس‌.
از فكه‌، باید برای‌ عاشقان‌ فكه‌ نشان‌ آورد و بس‌.
سوغات‌ فكه‌، چه‌ می‌تواند باشد جز مُشتی‌ سیم‌ خاردار وحشی‌؟
تحفه‌ از فكه‌، چه‌ می‌توان‌ برگرفت‌ جز پرچمی‌ سه‌ رنگ‌ خونی‌؟
یادآوری‌ از فكه‌، چه‌ می‌توان‌ با خود داشت‌ جز پلاكی‌ سوراخ‌ شده‌ بر سینه‌ از تركش‌؟
در فكه‌ بود كه‌ حلقوم ها، شمشیرها را دریدند.
در فكه‌ بود كه‌ پیكرها، كمان ها را شكستند.
در فكه‌ بود كه‌ سرها، نیزه‌ها را بالا بردند.
در فكه‌ بود كه‌ جان ها، خاكیان‌ را جان‌ بخشیدند.
در فكه‌ بود كه‌ ارواح‌ مطهر، مردگان‌ را جان‌ دادند.
در فكه‌ بود كه‌ هر كه‌ اهل‌ فكه‌ بود، روحش‌ به‌ اوج‌ پر كشید.
در فكه‌ بود كه‌ هر كه‌ آرزو می‌كرد چونان‌ مادرش‌ مفقود بماند، پیكری‌ از او باز نیامد و گمنام‌ خفت‌.


فكه‌ را دلی‌ است‌ داغدار مصطفی‌(ص‌).
فكه‌ را اثری‌ است‌ از پهلوی‌ شكسته‌ فاطمه‌(س‌).
فكه‌ را نشانی‌ است‌ از فرق‌ شكافته‌ علی‌(ع‌).
فكه‌ را تشتی‌ است‌ سرخ‌ از خون‌ حلقوم‌ حسن‌(ع‌).
فكه‌ را پیكری‌ است‌ پاره‌ پاره‌ از اندام‌ حسین‌(ع‌).
فكه‌ را درد غربت‌ پیر كرده‌.
فكه‌ را سوز هجر زمین‌گیر كرده‌.
فكه‌ را ژرفای‌ انتظار، چشم‌ به‌ زیارت‌ دوست‌ نگه‌ داشته‌.
فكه‌ را تنهایی‌ عشق‌ قداست‌ بخشیده‌.
مگر می‌شود پیامبر از فكه‌ گذر نكرده‌ باشد؟
مگر می‌شود فاطمه‌ دلش‌ در فكه‌ نسوخته‌ باشد؟

مگر می‌شود حسن‌ در فكه‌ غریب‌ نباشد؟
مگر می‌ شود حسین‌ در فكه‌ سر از بدنش‌ جدا نشده‌ باشد؟
مگر می‌ شود مهدی‌ فاطمه‌ بر فكه‌ گذری‌ ونظری‌ نداشته‌ باشد؟

شوق شهادت


در دلم یکسره من شوق شهادت دارم
در سرم ول وله ایست ، حس سعادت دارم
دلم از ماندن اینجا زار است
در دلم یکسره من عشق شهادت دار
رهبرم خامنه ای ( مدظله ) دل تنگ است
و من امشب هوس شهد شهادت دارم
راه ما را چو بود خامنه ای راهبرش
دل صیاد همیشه هوس صید شهادت دارد

ای دل از نــاله مپـرهیز که من دل تنگـم
مخور انقدر فرو بغض ، گلو شوق برائت دارد
آه مــردم چـو بـود در طلـب دنیــا لیــک
ناله هایم همگی بر طلب عشق ، شهادت دارد
مـرغ طوفان زده ای هستم و بالم بسته است
پایم اما هوس دِیر شهادت دارد
رهروان ، حضرت مهدی (عج) تک و بی یار بماند
خیمه در بادیه برپاست رود هرکه سعادت دارد
ناجم ار راه شناسی به دل ما هم گوی
ز چه رو جان هوس باغ شهادت دارد

خاطرات جوانان در بازدید از مناطق جنگی

اسرار ازل

يكي از خانم‌ها كه دانشجوي پزشكي در شهر تهران بود، با اصرار همكلاسي‌هاي خود به اردوي زيارتي شهداي جنوب آمد. خودش تمايل زيادي نداشت. با اين‌كه بچه‌ها تحت تأثير فضاي مناطق عملياتي قرار گرفته بودند، اما او به همه چيز بي‌اعتنا بود و اين بي‌اعتنايي را در عمل نشان مي‌داد.
بعضي از بچه‌ها قصد داشتند، به رفتار او اعتراض كنند. اما من نگذاشتم. سفر به پايان رسيد. مدت‌ها گذشت. يك روز يك خانم چادري را در حياط دانشگاه ديدم. نشناختمش. خودش را معرفي كرد. همان دختري بود كه در منطقه آن‌طور رفتار مي‌كرد.
لب به سخن گشود: «بعد از اين‌كه از منطقه برگشتيم، تصميم گرفتم چادر سر كنم. بعد از شهادت دايي‌ام مادرم 6 سال به من اصرار كرد، نپذيرفتم. بعد از سفر جنوب وقتي مادرم مرا با چادر ديد بغلم كرد و از خوشحالي چند دقيقه فقط گريه كرد. مادرم پرسيد: «آن‌جا چي به تو گفتند كه از حرف من بيشتر تأثير داشت؟
اســـــــرار ازل را نه تو داني و نه من
وين حرف معما نه تو خواني و نه من...

ادامه نوشته

وظیفه ما، راهیان نور

ما راهیان نور، که تکلیف خویش را امتداد راه نورانی شهیدان و آرمان‌های بلند بیدارگر بزرگ قرن، امام خمینى، می‌دانیم، تمام تلاش خویش را در این راستا و اصول زیر به کار خواهیم گرفت:

اگر بندبند استخوان‌هایمان را جدا سازند، اگر سرمان را بالای دار برند، اگر زنده‌زنده در شعله‌های آتشمان بسوزانند، اگر زن و فرزندان و هستی‌مان را در جلوی دیدگانمان به اسارت و غارت برند هرگز امان‌نامه کفر و شرک را امضا نمی‌کنیم...

ادامه نوشته

وصیت نامه مهدی باکری

▪ وصیت نامه بنده گنه کار مهدی باکری

بسم الله الرحمن الرحیم

« یاالله یا محمد یاعلی یافاطمه الزهرا یا حسن یا حسین یا علی یا محمد یا جعفر یا موسی یا علی یا محمد یا علی یا حسن یا مهدی (عج ) تو ولی مان روح اله و شما ای پیروان صادق شهیدان خدایا چگونه وصیت نامه بنویسم در حالی که سرتا پا گناه و معصیت و سراپا تقصیر و نافرمانی هستم ...

ادامه نوشته

نحوه شهادت مهدی باکری

بعد از شهادت برادرش حمید و برخی یارانش روح در کالبد ناآرامش قرار نداشت و معلوم بود که به زودی به جمع آنان خواهد پیوست . ۱۵ روز قبل از عملیات بدر به مشهد مقدس مشرف شد و با تضرع از آقا علی بن موسی الرضا(ع ) خواسته بود که ...

ادامه نوشته

مهدی باکری که بود؟؟؟

مهدی باکری در سال ۱۳۳۳ هـ . ش در شهرستان میاندوآب به دنیا آمد. در همان اوایل کودکی مادرش را از دست داد. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در ارومیه به پایان رساند و سپس در رشته مهندسی مکانیک دانشگاه تبریز پذیرفته شد. در دانشگاه با این که به خاطر شهادت برادرش علی باکری همیشه تحت نظر ماموران ساواک بود اما به فعالیت مذهبی ـ سیاسی خود ادامه می داد. مطالعه کتاب ولایت فقیه امام خمینی (ره ) نقش مهمی در شکل گیری شخصیت او بر جای گذاشت . با پیروزی انقلاب اسلامی به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد و در نابودی گروهک های ضدانقلاب در کردستان نقش موثری داشت ...

ادامه نوشته

اشعار زیبا در مورد شهدا

متن زیبا در مورد شهید و شهادت (جدید و زیبا)

 

 

 متن زیبا در مورد شهید و شهادت leilaaaaa.blogfa.com

 

 

چشم پاک دختری از جمله‌ای تر مانده است""" چشم‌های پاکش اما خیره بر در مانده است

روی دیوار اتاق کوچک تنهایی‌اش """ عکس بابایش کنار شعر مادر مانده است . . .

یاد و خاطره شهیدان گرامی باد...

 

 

ادامه نوشته

مقایسه قدرت نظامی عراق و ایران

قدرت نظامی عراق و ایران از آغاز جنگ در سال ۱۹۸۰ میلادی تا پایان جنگ در سال ۱۹۸۷ هیچگاه با یکدیگر یکسان نبود. حمایت تمامی کشورهای عربی بجز سوریه از رژیم بعث عراق و حمایت مالی و تسلیحاتی بسیاری از کشورهای جهان از رژیم بعث عراق، تفاوت نابرابری قدرت نظامی میان دو کشور را به خوبی نمایان می‌کند. جدول زیر، نمودار قدرت نظامی دو کشور را در آغاز جنگ و در پایان جنگ نشان می‌دهد که توسط مجله اکونومیست منتشر شد.

نابرابری توازن قدرت (۱۹۸۰-۱۹۸۷) عراق ایران
تانک در سال ۱۹۸۰ ۲۷۰۰ ۱۷۴۰
تانک در سال ۱۹۸۷ ۴۵۰۰ ۱۰۰۰
هواپیمای جنگنده در سال ۱۹۸۰ ۳۳۲ ۴۴۵
هواپیمای جنگنده در سال ۱۹۸۷ ۵۰۰+ ۶۵
بالگرد جنگنده در سال ۱۹۸۰ ۴۰ ۵۰۰
بالگرد جنگنده در سال ۱۹۸۷ ۱۵۰ ۶۰
توپخانه در سال ۱۹۸۰ ۱۰۰۰ ۱۰۰۰+
توپخانه در سال ۱۹۸۷ ۴۰۰۰+ ۱۰۰۰+

جنگ ایران_عراق دومین جنگ طولانی قرن بیستم

جنگ عراق با ایران که در ایران با نام‌های دفاع مقدس، جنگ تحمیلی، و جنگ هشت‌ساله، و نزد اعراب با نام‌های قادسیه صدام و جنگ اول خلیج فارس (به عربی: قادسيّة صدّام، حرب الخليج الأولی) شناخته می‌شود، جنگی است که از شهریور تا مرداد۱۳۶۷ میان نیروهای مسلح دو کشور ایران و عراق جریان داشت. جنگ ۸ساله عراق و ایران یکی از فاجعه‌های تاریخ بشری در قرن بیستم، و پس از جنگ ویتنام و بالاتر از جنگ جهانی اول، دومین جنگ طولانی قرن بیستم بوده‌است. این جنگ با آتش بس موقت میان عراق و ایران پایان یافت. این آتش‌بس تا امروز از جانب طرفین شکسته نشده و هنوز پابرجاست.


شورای امنیت در تاریخ ۱۸ آذر ۱۳۷۰مصادف با ۹دسامبر۱۹۹۱ طی گزارشی که از جانب دبیرکل وقت سازمان ملل متحد دریافت کرده بود، عراق را به عنوان متجاوز جنگ معرفی کرد. این شورا همچنین عراق را موظف به پرداخت غرامت جنگ به ایران نمود.

در این جنگ ارتش عراق به طور گسترده از جنگ افزارهای شیمیایی علیه کردهای عراقی و مردم و نظامیان ایران استفاده کرد. با این وجود جامعه جهانی هیچ‌گاه نتوانست اجماعی برای محکوم کردن این جنایت جنگی از سوی عراق ترتیب دهد. در طول جنگ، ارتش عراق با استفاده از سلاح‌های شیمیایی حدود ۱۰۰٬۰۰۰ مرد، زن و بچه را به قتل رساند.مبادلهٔ اسیران بین دو کشور از تاریخ ۲۶ مرداد ۱۳۶۹ مصادف با ۱۹۹۱ شروع شد. روند تبادل اسیران بین دو کشور ۱۲ سال به طول انجامید. آخرین گروه از اسرای جنگی ایرانی و عراقی در تاریخ ۲۶اسفند ۱۳۸۰ مقارن با ۱۷ مارس ۲۰۰۳ به طور همزمان مبادله شدند.

نامه جانباز شیمیایی به امام زمان

مرا می‌شناسی.
من یک روستایی‌ام.
یکی از روستاهای دور دست سرزمینمان ایران.
از مهد نام آوران و دلیران آذربایجان.
شاید مرا نشناسی!
خیلی ها مرا نمی‌شناسند.
اهل زمین که با یک روستایی دورافتاده  و ساده کاری ندارند.
اصلا برایشان مهم نیست که کسی اینجا دردی داشته باشد.
اینان بزرگان را می‌شناسند حاکمان را دوست دارند، مسئولان را می‌شناسند، کسی با ما کاری ندارد.
خیلی وقتها دوستان و رفیقان هم آدم را فراموش می کنند.


ارباب من؛
آیا تو هم مرا فراموش کرده‌ای؟
تو هم مرا نمی شناسی...

ادامه نوشته