شاعر : سید مجید باقری - نایی


حسرت به دل ز مستی نشو و نما نماند
     جز ننگ نام اگر چه به هستی ز ما نماند

 

     در سیر استحاله چنانم کز آه خویش
     جز بی کسی در آینه ام آشنا نماند

 

     چون ابر مهر، ز اشک فراق و بهار داغ
     بر چشم و دل، چه ها که نرفت و چه ها نماند

 

     از زخمهء جنون به دل غرق خون من
     قانون به ناله آمد و نام شفا نماند

 

     خود کیستی که خانه چو پرداختم ز غیر
     توحید را به غیر تو کس با خدا نماند

 

     هم بر گذر به کوی تو پروانه ای رسید
     حالی که شمع سوخته ام روی پا نماند

 

     صد شکر، هرچه در طلب از پا فتاد دل
     نایی برای از تو گذشتن به جا نماند

 

     نفرین به نام عشق، در این عرصهء بلا
     صد ننگ اگر به تارک تیر خطا نماند

 

     با یاد نال ناله برافروز نای یار
     در سینه دم بریدم و در نی نوا نماند


برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو


برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من

منم زیبا
که زیبا بنده ام را دوست می دارم
تو بگشا گوش دل، پروردگارت با تو می گوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
رها کن غیر من را، آشتی کن با خدای خود
تو غیر از من چه میجویی؟
تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟
تو راه بندگی طی کن عزیزا، من خدایی خوب میدانم
تو دعوت کن مرا با خود به اشکی . یا خدایی، میهمانم کن
که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم
طلب کن خالق خود را. بجو مارا، تو خواهی یافت
که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که
وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی، عالمی دارد
تویی زیباتر از خورشید زیبایم. تویی والاترین مهمان دنیایم.
که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت
وقتی تو را من آفریدم، بر خودم احسنت میگفتم
مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی، ببینم من تورا از درگهم راندم؟
که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور
آن نامهربان معبود، آن مخلوق خود را.
این منم پروردگار مهربانت. خالقت. اینک صدایم کن مرابا قطره اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را. با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟
بگو، جزمن کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن. بدان آغوش من باز است
قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسبهای خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن ، تکیه کن بر من
قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد
برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو
تمام گامهای مانده اش با من
تو بگشا گوش دل، پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان، رهایت من نخواهم کرد

سهراب سپهری

شب در سواد چشم تو غرق نظاره بود

شب در سواد چشم تو غرق نظاره بود
     روزی که در ترصد صید ستاره بود

 

     تا هر فرشته از تو به یک شیوه دم زند
     هفت آسمان غزل به غزل استعاره بود

 

     هر قصر جبهه‌سوده بر اقصای هشت‌خلد
     از شمع روی ماه تو شمس‌العماره بود


ادامه نوشته

مهربان باش...


مهربان باش...
و به هر کس می‌رسی لبخند بزن
تو نمیدانی به آدم‌ها چه می‌گذرد،
شاید لبخندت برایشان مانند گنجی ارزشمند باشد
و آنها بسیار به آن لبخند محتاج باشند...!    

فاطمه(س) پاره تن من است



برای ثبت صلواتهای خود اینجا کلیک کنید


رسول اکرم(ص) فرمودند:

 فاطمه(س) پاره تن من است
هر کس او را بیازارد مرا آزرده است
و هرکس او را خشنود سازد
مرا خشنود کرده است.


ادامه نوشته

باورت نمی شود                      

باورت نمی شود                                                       

باز هم سلام من بهانه است

یک دروغ سرد عاشقانه است

قطره های حسرت شبانه است

قصه هزار شب ترانه است

باورت نمی شود............

ادامه نوشته

سـاقـی بده پیمانه ای ز آن می کــه بی خویـشم کنـد


سـاقـی بده پیمانه ای ز آن می کــه بی خویـشم کنـد

زان مــی کـــه در شبهـــای غـــم بـارد فـــــروغ صبحـــــدم

غافــل کنـد از بیش و کـــــــم فارغ ز تـــــــشویشم کنــــــد

نــور سحــرگـــاهی دهــد فیضی کـــه می خــواهی دهــد

با مسکنت شاهــــی دهــــد سلطــــان درویـــــشم کنــــد

ســـــوزد مــــــرا ســـــازد مــــــرا در آتـــش انــــدازد مــــرا

وز مــــــن رهــا سازد مــــــــرا بیگانـــــــه از خویشم کنــــد

بستانــد ای ســـرو سهـــی! سودای هستـــی از رهــــی

یغما کنـــــــد انــــــدیشـه را دور از بـــد انـــدیشــم کنــــــد


                                                                      رهی معیــــــری


«طفلی به نام شادی، دیری است گم شده است!

«طفلی به نام شادی،
دیری است گم شده است!
با چشم‌های روشن براق،
با گیسویی بلند، به بالای آرزو!
هر کس از او دارد نشان،
ما را کند خبر!
این هم نشان ما:
یک سو خلیج پارس،
سوی دگر خزر!»
استاد محمدرضا شفیعی کدکنی

ملـــــــــکا ذکـر تو گویم تو که پاکے  و خـــدایــے

ملـــــــــکا ذکـر تو گویم تو که پاکے  و خـــدایــے        نـروم جز به همــان ره کــه تو ام راهنمایـــے

هــمہ درگاه تو جویم همــــہ  از فضــل تو پویم         همـــہ توحید تو گویــــم که به توحید سزایــے

تو حـــکیمی تو عــظیمے تو کریمی تو رحیمے        تو نماینده ی فضلـــــــــــــی تو سزاوار ثنائــے

همہ عــــــــزی و جلالی همه علمی و یقینے        همــہ نوری و سروری همہ جودی و سخائــے

همـــــہ غیبی تو بدانی همہ عیبی تو بپوشے        همـہ بیشی تو بکاهــی همہ کمی تو فزایـے

لب و دنـــدان سنـــائی هــمہ توحــید تــو گـوید       مـــگر از آتــش دوزخ بــودش روی رهـــائــــے

حکیم سنایی

مشهد و عکس پدر، ضامن آهو و دل من

بعد رفتم به سراغ چمدان های قدیمی

عکس های من و دلتنگی  یاران صمیمی

روزهایی همه محبوس در انباری خانه

خاطراتی همه زندانی در دفتر سیمی


رفته بودم به چهل سالگی غربت بابا

با همان سوز که می گفت: خدایا تو کریمی

مشهد و عکس پدر، ضامن آهو و دل من

گریه هم پاک نکرد از دل من  گرد یتیمی

تازه ......................

ادامه نوشته

به دل مي گويم‌:


آفتابي يكدست‌.
سارها آمده اند.
تازه لادن ها پيدا شده اند.
من اناري را، مي كنم دانه‌، به دل مي گويم‌:
خوب بود اين مردم‌، دانه هاي دلشان پيدا بود.

ادامه نوشته

عاقبت با قلم شرم نوشتند : نشد!

به خداحافظی تلخ تو سوگند، نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ممنوع، ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند، نشد

با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچ کس، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه، خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند : نشد!

فاضل نظری

چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی …


چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی …
چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی …
خلیل آتشین سخن ؛ تبر به دوش بت شکن …
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی …


برای ما که خسته ایم نه ؛ ولی …
برای عده ای چه خوب شد نیامدی ….
تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام …
دوباره صبح؛ ظهر؛ نه غروب شد نیامدی…

زمان مجنون است...

اختران همه قهرند

               زمان مجنون است

                                 همه خود راگم کردند


                                                       انسانها بی هوشند ...

نهم ربیع الاول "آغاز امامت امام زمان (عج)" مبارکباد

تکه های دل


مطمئن باش برو ضربه ات کاری بود دل من سخت شکست

و چه زشت به منو سادگیم خندیدی

و به یک قلب یتیم که گمانم می گفت تا ابد مال توام

تو برو تا راحتتر تکه های دل خود را سرهم بند زنم

خسته از درهای بسته؛خسته از چشم انتظاری

....

آفتاب زرد وغمگین؛پله های رو به پایین

سقفهای سرد و سنگین؛آسمانهای اجاری

با نگاهی سرشکسته؛چشمهایی پینه بسته

خسته از درهای بسته؛خسته از چشم انتظاری

صندلیهای خمیده؛میزهای صف کشیده

خنده های لب پریده؛گریه های اختیاری

.....

ادامه نوشته

شب یلدا...؟

...

یلدا ...

شام ...

خرابه...


کنج دیوار

دختری سه ساله

...

انتظار...

غلام غير خدا نباش!

غلام غير خدا نباش!

من آن ابرم که بارانش تو هستی...

محمد ( ص )   رسول خدا

امروز دوباره دلم بی صدا شکست...

امروز دوباره دلم بی صدا شکست...


            با گریه ای غریب و غمی آشنا شکست...


                                   باز به داد دلم میرسیدی ای کاش...


                                                  که امروز دوباره دلم  بی صدا شکست !!

كاش ميشد...

كاش ميشد سرنوشت خويش را از سر نوش


كاش ميشد اندكي تاريخ را بهتر نوشت


كاش ميشد پشت پا زد بر تمام زندگي


داستان عمر خود را گونه اي ديگر نوشت

 «  وَ مَن یَهدِاللهُ فَما لهُ مِن مُضل »

 

 

  

فانی قریب

چقدر احساس تنهایی می‌كنم


.::من كه نزدیكم (بقره/۱۸۶) ::.

ادامه نوشته