شاعر : سید مجید باقری - نایی
حسرت به دل ز مستی نشو و نما نماند
جز ننگ نام اگر چه به هستی ز ما نماند
در سیر استحاله چنانم کز آه خویش
جز بی کسی در آینه ام آشنا نماند
چون ابر مهر، ز اشک فراق و بهار داغ
بر چشم و دل، چه ها که نرفت و چه ها نماند
از زخمهء جنون به دل غرق خون من
قانون به ناله آمد و نام شفا نماند
خود کیستی که خانه چو پرداختم ز غیر
توحید را به غیر تو کس با خدا نماند
هم بر گذر به کوی تو پروانه ای رسید
حالی که شمع سوخته ام روی پا نماند
صد شکر، هرچه در طلب از پا فتاد دل
نایی برای از تو گذشتن به جا نماند
نفرین به نام عشق، در این عرصهء بلا
صد ننگ اگر به تارک تیر خطا نماند
با یاد نال ناله برافروز نای یار
در سینه دم بریدم و در نی نوا نماند





