سر خاک من اگر میایی نرم اهسته بیا...





گونه هایت خیس است ؟
باز با این رفیق نابابت ، نامش چه بود ؟ هان ! باران …
زیاد که خوب باشی ، دل آدم ها را میزنی ، آدم ها این
روزها عجیب به خوبی ، به شیرینی آلرژی دارند!
زیاد که باشی ، زیادی میشوی...!
-کاش ادرس این وبمو هیچ اشنایی نداشت!!!!
مبلغ اسلامی بود . در یکی از مراکز اسلامی لندن عمرش را گذاشته بود روی این کار..
تعریف می کرد که یک
روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد . راننده بقیه پول را که برمی گرداند 20 سنت اضافه تر می دهد .
می گفت : چند دقیقه ای با خودم کلنجار
رفتم که بیست سنت اضافه را برگردانم یا نه !
آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست سنت را
پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی ...
گذشت و به مقصد رسیدیم .
موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم .
پرسیدم بابت چی ؟
گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما و مسلمان
شوم
اما هنوز کمی مردد بودم .
وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما
را امتحان کنم .
با خودم شرط کردم اگر بیست سنت را پس
دادید بیایم .
فردا خدمت می رسیم
تعریف می کرد : تمام وجودم دگرگون شد
حالی شبیه غش به من دست داد .
من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم
تمام اسلام را به بیست سنت می فروختم ...
این ماجرارا که شنیدم دیدم چقدر وضع ما مذهبی ها خطرناک است . شاید بد نباشد که به خودمان باز گردیم و ببینیم که روزی چند بار و به چه قیمتی تمام اعتقادات و مذهبمان را می فروشیم ؟!
![]()
چقدر عجیب است که " یک نقطه " پایان یک جمله ی نوشته شده را می رساند و " سه نقطه " پایان بی نهایت جملات نوشته نشده را ...