چند وقتیه که اینجا مینویسم:hoseinsaadi.bl.og.ir
چند وقتیه که اینجا مینویسم:hoseinsaadi.bl.og.ir
کورترین نقطه کلاس را انتخاب کن
میترسم
سیاهی چشمانت
این استاد سالخورده فکستنی را هم
"سیه روز" کند..
حسین سعدی
بگذار در سکوت بمیرم برای تو...!
اصغر معاذی
طعم لبهای تورا میداد..
حامد ابراهیم پور
مورچه ای را از خانه اش دور میکنم
وگرسنگی را به دنیا بر میگردانم
دستم را تا آرنج در دهانم فرو میبرم
و خودم را
چون پیراهنی پشت رو میکنم.
اگر تو بخواهی
نامت را بید میگذارم
و در سایه ات
روشن و خاموش میشوم..
|غلامرضا بروسان|
انکحتُ… عشق را و تمام بهار را
زوّجتُ… سیب را و درخت انار را
متّعتُ… خوشه خوشه رطبهای تازه را
گیلاسهای آتشی آبدار را
●
هذا موکّلی غزلم دف گرفت، گفت:
تو هم گرفتهای به وکالت سهتار را
یک جلد آیه آیه ی قرآن! تو سورهای
چشمت «قیامت» است! بخوان «انفطار» را
●
یک آئینه. به گردن من هست دست توست،
دستی که پاک میکند از آن غبار را
یک جفت شمعدان؟! نه عزیزم! دو چشم توست
که بردریده پرده شبهای تار را
●
مهریّه تو چشمه و باران و رودسار
بر من بریز زمزمه آبشار را
ده شرطِ ضمنِ… ده؟! نه! بگویید صد! هزار!
با بوسه مُهر میکنم آن صدهزار را
●
لیلی تویی که قسمت من هم جنون شده
پس خط بزن شرایط دیوانهوار را
سیامک بهرام پور
و ماشین
محو کشتن مردی کم حوصله
راننده قاتل است یا زن زیبا؟
آی انسانهای آی مثبت
همه چیزم را بین خودتان تقسیم کنید
حتی حوصله ناقصم را
حتی ناسزاهای آهستهام را..
مجید سعدآبادی
آغوش تو دنیای آن بیگانه خواهد شد
با دست شومش گیسوانت شانه خواهد شد
با من شکوهی داشتی، با او نخواهی داشت
قصری که جای جغد شد ویرانه خواهد شد
افسانه ی خوشبختی ات گمنام خواهد ماند
گمنامیِ بدبختی ام افسانه خواهد شد
پنهان شدی تا مثل «از ما بهتران»... آری_
کِرمی که خود را گم کند پروانه خواهد شد
هرشب که می پیچد به اندام تو همخوابت
از بوی من در بسترش دیوانه خواهد شد
مهدی فرجی
باد
تنهاست
و هر چه را بيشتر مي خواهد
بيشتر
از خود دور مي كند..
مهدی اشرفی
غم مخور معشوق اگر امروزوفردا می کند
شیر دوراندیش با آهو مدارا می کند
زهردوری باعث شیرینی دیدارهاست
آب را گرمای تابستان گوارا می کند
جزنوازش شیوه ای دیگر نمیداند نسیم
دکمه ی پیراهنش را غنچه خود وا می کند
روی زرد و لرزشت را از که پنهان می کنی
نقطه ضعف برگها را باد پیدا می کند
دلبرت هرقدر زیباتر،غمت هم بیشتر
پشت عاشق را همین آزارها تا میکند
از دل همچون زغالم سرمه می سازم که دوست
در دل آیینه دریابد چه با ما می کند
نه تبسم،نه اشاره ،نه سوالی،هیچ چیز
عاشقی چون من فقط اورا تماشا می کند
کاظم بهمنی
با تو نمی شود که سر جنگ وکینه داشت
حتی اگر که در صف دشمن ببینمت
نزدیک تر شدی به من ازمن به من که من
حس کردنی تر از رگ گردن ببینمت
مثل لزوم نور برای درخت ها
هر صبح لازم است که حتما ببینمت
حس می کنم دو دل شده ای لحظه ای مباد
درشک بین ماندن و رفتن ببینمت
مسلم محبی
بی آنکه بوی تو مستم کند
تا ده میشمارم
انگشتانم گرد کمرگاه مدادم تاب میخورند
و ترانهای متولد میشود
که زادهی دستهای توست-
شاعرم!
به از تو سرودن معتادم...
شمس لنگرودی
تیزی گوشههای ابرویت
پیچ و تاب قشنگ گیسویت
آن دوتا چشم ماجراجویت
این صدای خوش النگویت
آخرش کار میدهد دستم
ناز لبخندهای شیرینت
طرح آن دامن پر از چینت
«هـ» دو چشم پلاک ماشینت
شیطنت در تلفظ شینت
آخرش کار میدهد دستم
گیسوانت قشنگی شب توست
صبح در روشنای غبغب توست
ماه از پیروان مذهب توست
رنگ خالی که گوشه لب توست
آخرش کار میدهد دستم
شرم در لرزش صدای تو
برق انگشتر طلای تو
تقّ و تقِّ صدای پای تو
ناز و شیرینی ادای تو
آخرش کار میدهد دستم
حال پر رمز و مبهمی داری
اخم و لبخند درهمی داری
پشت آرامشت غمی داری
اینکه با شعر عالمی داری
آخرش کار میدهد دستم
کردهاند از ادارهام بیرون
به زمین و زمان شدم مدیون
کوچه گردم دوباره چون مجنون
دیدی آخر!... نگفتمت خاتون!
آخرش کار میدهی دستم
قاسم صرافان
علیرضا بدیع
فقط خاک میداند
دستهای آب چقدر مهربان است
معنی دقیق نان را
فقط آدم گرسنه میداند
فقط من میدانم
تو چقدر زیبایی...
رسول یونان
در شهر پر شده است که احوال من سگی است
آری سگی است, حالِ من و قال من سگی است
دندان جمله های خودم را کشیده ام...
نام و نهاد و فاعل و افعال من سگی است!
هر شب مرا به ساعتِ سگ کوک می کنند,
هر صبحدم ستاره ی اقبال من سگی است!
تقویمِ روزگار ورق می خورد...ولی،
مال شما کبوتری و ... مال من سگی است
سم و سکوت و سُرب و سِل و سنگ و سنگ و سنگ...
هر هفت سینِ سفره ی هر سالِ من سگی است!
پنجه به سمت مخمل مهتاب می کِشم...
خوی پلنگ دارم و چنگالِ من سگی است
من پاسبانِ گله ی شهرم, شبان من!
بیم از گزند گرگ نکن حال من سگی است!
دارند مرد و زن به سرم سنگ می زنندب
رخورد شهر با من و امثال من سگی است...!
سیدمحمدعلی رضازاده