
قاصدک در بند /عکاس ...س...
هر چه در خلوت وتنهایی و خاموشی خود فکر نمودم
و مکرر به نوشتار تو ــ ای نیک حدیث از رخ آیینه ــ بسی ذکر نمودم
که چه سرّ است همی بین غروب و دل پرلرزش و آشوب ؛
وشب یوسف و یعقوب
و تعقل به شکیب و هنر حضرت ایوب؛
همه غصه ی عالم که به یکباره بیاید ــ و چه بیرحم نشیند به دلم ــ
تا که به سرنیزه ی آن خاطره ها یک دو سه زخمی بزند تیز
و تداعی شوَدَم قصه ی پر غصۀ آن تیر بلاخیز
....

گذشتم و تو هم بگذر ازین قصه
ــ تو ای خوب ــ
که یاد آوری مردم بی وزنه ی پوچ است و دگرگونه
و البته پر از باد مخالف که نه از عشق بدانند
و نه از حس عطش بار و تمنای نهانی
و نه از جامه ی تقوا و تعهد به خدا اوج جوانی
و نه از غنچه ی پرپر شده از ضربت نامردمی؛
از اشک روان سحر کودک محنت زده دانند که معنا چه بُود؟
آه خدایا ... برَهانم ز چنین دشمن بیمایه که در نفس پدید آمده
با آن چه نیازی است به دوزخ
که همین ریشه ی جان، سوخته و شعله به اعماق جهنم برساند.
**************

به حقیقت ز چه رو خیره به دستان پلیدیم
و همین تازه به میزی چو رسیدیم
سر مردم بیچاره به امضا ی ستمکاره بریدیم و خجالت نکشیدیم
و ای داد ...
چه امد به سرگوهر انسانی ما اشرف اقلیم وجود
و خط زرّینه ی ممتاز ز فهرست هرآن چیز که بود است و نبود
و چه شد آن شرح گزیده ز کتاب رخ زیبنده ی هستی
و چرا طینت نورانی ما دود گرفته؟
و شگفتا که چه با سرعت نور آمده درمکتب خورشید بدنبال تقلب ،
به فکر هوس وکبر و غرور از سر درس هنر و فضل،
یکی نمره ی تک زود گرفته ؛
نشد آخر به ضرر ملتفت و باز همان آش و همان کاسه ی سابق
و همان غصه ی لایق که شب و روز، دوان در پی مطلوبِ ندانسته ؛
کر و کور و نپرسیده و بی باک،
رمق رفته زکف، مبهم وغمناک؛
به حسرت شده و باز نفهمید که این راه خطرناک،
به جایی نرسد جز قفسی تنگ و بزک کرده درون کف یک رود خروشان.
عجبی نیست زماشین دو پا ؛
جلوه ی فرمول ریا ؛
مایۀ هر خودسری وهرزگی وله شدن صدق و صفا؛
غرقه به دریای کژ اندیشی و خالی شده حتی ز خدا؛
در پس این تیره نقاب، این که زند دست به هر گونه جنایت؛
ببُرد رشته ی مهر و شود الگوی قساوت .
***********************

خدایا و خدایا و خدایا.....
توفقط مانده ای از جمله ی دارایی و سرمایه ی من بهر وجودم
به چه کس شِکوه کنم از خود بیمار و عنودم
چکنم با دل خو کرده به ظلمت ؛
به چه تدبیر ز دل پاک کنم داغ پریشانی وغربت ؛
به تو حاشا نتوان کرد خطا را ؛
نشود از تو به پنهان برم این توشه ی پر ظلم و جفا را؛
بجز از سوز دل اصلا نتوان خواند دعا را ؛
به چه قیمت برود عمرچنین کم ؟
و دمی هم نشوم برگل ناز امده محرم؟
و پروبال نگردد شب معراج فراهم؟
ببخشای مرا مونس تنهایی جانم؛
و تو ای مایه ی آرام روانم ؛
تو بزرگی و کریمی ؛ تو لطیفی و رحیمی؛
وببخشای مرا گرچه لیاقت نبُود نزد من از باب اطاعت
ز تو البته شود کم که نبخشی
وبه مهرت ندهی بهره مرا
ای که پناهی به همه خلق و بسی غرقه به لطف و کرمت
ای تو که محبوب دل و دل همه مبهوت چنان حبّ تو یارب .
...س...
۸۹.۱.۳۱