چرا کسی نیست یه نظر بذاره؟

اینکه مادر بین دخترش و عروسش فرق بذاره طبیعیه؟

 

چقدر از زنداداشم بدم میاد چقدر پررو شده که فکر میکنه ما باید از خودمون بکذریم تا اونا تو رفاه باشن!

حس می کنم حقم خورده شده

مادر و پدرم انقدر سادن؟

چرا مارو نمیبینن؟

خدایا یه شوهر برام بفرست از اینجا برم تا دیگه نبینمشون....

دارن عذابم میدن

تنهایی می ترسم

اینکه کسی ندارم که باهاش دردل کنم آخر زندگی نیست؟

با دل ناامید خون گریه کنم رواست؟

اینکه این مدت چه اتفاقات افتاد تو چند جمله خلاصه کنم اینه که چقد تو خانوادم بی ارزشم...

حرف من اگه درست هم باشه باور ندارن

سالها قبل خواستگاری داشتم که تا مرحله گروه خون رفتیم و بعدش فهمیدم چقدر ازش متنفرم! برای خانواده های سنتی ما غیر قابل هضم بود نشه ولی همه چی بهم خورد و من رو خانوادم طرد کردن..بهم غذا و جا خواب فقط دادن وگرنه اون همه محبتشون قطع شد و من افسرده شدم و از 24 تا الان که 27 ساله ام رو به بطالت گذروندم و همین باعث شد بگن این بی مصرف و بدرد نخوره... تازه الان زنذگی کردن یاد گرفتم و تازه دارم سرپا میشم اما از نظر اونا من تموم شدم و دیگه فایده ای ندارم...

نمیدونم برای سرنوشتم چه فکری کنم؟

شما جای من بودین و از کسی خوشتون نمی اومد باهاش ازدواج می کردین؟

حالا شده روزهام از اینکه تحقیرم کنن و منو بی ارزش کردن...

کاش انقدر تو خانواده ها فرهنگسازی بشه که این فقط یه خواستگاری بود من ازدواج هم نکرده بودم!

الان اون پسره هم ازدواج کرده و این کار من سخت تر کرده..

اینکه کسی قبولت نداشته باشه سخته

امید به روزهای خوب داشته باشم؟....

ارشد میشه یا نه؟

خواهر زنداداشم جواب منو داد

قضاوت الکی کردم

داداشم هم اومد عیادت

راستش ما خیلی با هم دعوا می کنیم و خیلی حرفها بهم می زنیم واسه همین تعجب کردم که اومد عیادتم. نمیدونم چی بگم

خوندنم برای ارشد به تعویق افتاده و نگرانم

خدایا کمکم کن به موقع تموم کنمش...

این سرماخوردگی جدید هم گرفتم و با یک سبد دارو لش افتاده ام

برام دعا کنین به ارشد برسم

دل گرفتگی تو پاییز دلگیر

توی زنذگیم یک دوست بیشتر نداشتم که چند روز پیش باهاش قهر کردم

خیلی هوام داشت و خیلی خوب بود. قهر هم می کردیم ولم نمی کرد. حالا هم واقعا رفته بود

اینکه از رفتارم خسته شده تابلو هستش

دیشب واسه کار کامپیوتری مجبور شدم بهش پیام بدم (جز اون به کسی اعتماد ندارم)

جواب داد و سرسنگین

دلم گرفت بدجور

یهو همه محبتش از دلم بیرون رفت

الانم دوباره با هم دوستیم یعنی با کلی صحبت زیاد که گذشته فراموش کنیم

ولی دیگه برام اون ادم قبلی نمیشه. دلم بدجور شکسته

امروزم به خواهر زنداداشم تولدش تبریک گفتم یک زنگ هم زدم اما جواب نداد حتی

شاید چون از خواهرش خوشم نمیاد و رابطه با خواهرش ندارم

نمی دونم اینا فکرای منه

ولی چون امسال تولدم تبریک گفته بود منم گفتم. نباید می گفتم؟

دلم بدجور گرفتست. حالا باز میگم از روزهای سرد زندگیم که چرا اینجوری شد...

وبلاگ عزیزم دوباره برگشتم

خیلی سال پیش وبلاگ داشتم و حالا با اومدن اینستاگرام و تلگرام کمتر کسی اینجا میاد. اما برای من اینجا هنوز بهترین جا برای نوشتنه

اخ چقدر دلتنگ اینجا و بچه های قدیم بودم

دوباره می نویسم. خوشحال میشم نظراتتون بگین و با هم دوست بشیم