درباره من
میثم حیدری خراسانی
میثم حیدری خراسانی
چقدر زیبا شده ای ابراهیم،از همیشه زیباتر...
حتی زیباتر از هنگامی که زیبایی چشمانت مرا خیره می کرد.می دانستم آنها عادی نیستند بهتر بگویم زمینی نیستند.می دانستم ابراهیم،میدانستم باید روزی با این صحنه مواجه شوم.
مگر می شود خداوند مشتری چشمانی که به هیچ گناهی آلوده نشده نشود.
مگر می شود اشک های شبانگاهت را نخرد.
مگر می شود اشکهایی را که با ذکر اربابت جاری شده اند ندیده بگیرد.
برای همین بارها گفته بودم:خدا این چشم ها را برای خودش بر میدارد.
امروز که تو این گونه آرام در برابرم خفته ای
امروز که گرمای وجودت بر فضای سرد این سردخانه غلبه کرده است
امروز که سر تو از زیر چشمانت قطع شده!
به یقین می گویم:خدا این چشمان را برای خودش برداشته...
میثم خراسانی
عاقبت در قلب من مولا تو غوغا می کنی
ذره ام با ساحل عشق تو دریا می شوم
ذره ای را هم طراز هر دو دنیا می کنی
ای عزیزم گرچه پستم لیک با نیمه نگاه
برده ای را بر همه شاهان تو اقا می کنی
در میان کوچه ها قلب علی بشکسته است
عاقبت با ضربه ای قلبش مداوا میکنی
میثم خراسانی
همیشه سهم خودت را به این و آن دادی
گهی به شاه و گهی بر فقیر نان دادی
علاوه بر در خیبر،احد و خندق ها
تمام عرش خدا را شما تکان دادی
نبود شمس ،بجز ذره ای زکوی شما
و جود کردی و آن را به آسمان دادی
چرا تو ای گل زیبا شکسته پر گشتی
چرا تو دست جهان را به ریسمان دادی
چگونه آن گل بوستان جاودانی را...
چرا تو حضرت زهرا(س)به باغبان دادی
عزیز من بدنت درد می کند آقا
قسم به خالق هستی رهم نشان دادی
بیا و این دم آخر به فکر جانت باش
به هر کلام وصیت همه توان دادی
یتیم را و خدا را و حق همسایه
واستخوان بگلویت و آه جان دادی
میثم خراسانی
۲/۱/۱۳۹۲
لیلی و مجنون(تقدیم به یاور یتیمان)
چه روزگار غریبی بود پدر و چه روز پر دردیست امروز.
مگر میشود یادم برود آن زمانی که آشیانه کو چکمان سوخت،آن زمانی که پدرم پر کشید و من درد یتیمی را با ذره ذره وجود چشیدم.
با رفتن پدر،مادرم تنها شد،نمی گویم بی یارو یاور چون خودش همیشه می گفت هنوز یاوری دارد.
اندک پس اندازمان خرج درمان سو ختگی من شد....
ادامه در ادامه مطالب
میثم خراسانی
روز شهادت خانم فاطمه زهرا(س)
25/1/1392این داستان واقعی بسیار زیبارو از دست ندید.
لات و لوتی
باشه حاج آقا میگم،می دونم یه ربه دارم گریه می کنم،اما سخته،باور کنید که سخته،خیلی سخت.
وقتی یاد اون روزا و اون کارا می افتم می خوام خود زنی کنم،می خوام سرم رو بزنم به دیوار،می خوام فریاد بزنم.
میخوام فریاد بزنم وقتی یاد کارایی که کوچکش کتک زدن مادرم بود می افتم.اونم چه مادری قد یه اقیانوس عمیق،مهربون،دلسوز.هربار که نصف شب میرسیدم سرشو گذاشته بود رو سجده و زار میزد. اون زمان نمی دونستم چی می خواست،بعدها تعریف کرد فقط یه چیز می خواسته،فقط یه چیز،اونم عاقبت به خیری من.
ادامه داستان در ادامه مطلب
میثم خراسانی
تا تو بودی فاطمه خوشبخت بودم
با تو من مانند کوه،سرسخت بودم
ناگهان اما...
برگهای آرزوهایم یکایک زرد می شد
فاطمه زینب حسین آه حسن هم زرد می شد
تا تو بودی فاطمه خوشبخت بودم
با تو من مانند کوه،سرسخت بودم
ناگهان اما...
پیش رویم
چهره تلخ جوانی قد شکسته
پشت سر
دیدگان کودکانی زار و خسته
کاش من با تو بیایم
میثم خراسانی
وقتی که شمس نباشد قمر که هست
خواهم نلرزم و به میان شما ولی
این جای سیلی و لگد و میخ در که هست
بعد از سه ماه این حسنم گریه می کند
این لرزه های روز و شب این پسر که هست
گویند فاطمه(س)به کجابود علی مدار
آیند و بنگرند،خم روی کمر که هست
با این کمر به خانه ی شان رفت و نیک گفت
نامردمان طنین صدای پدر که هست
میثم خراسانی
۱۱/۲/۱۳۹۲
بتاب ای مه که بی اختر سرای حیدر است امشب
سراج محفل آلایش خموش از سرسر است امشب
بتاب ای مه تو روشن کن دل مهموم زینب را
که زیب عالم امکان،حسین بی مادر است امشباهل عالم گشته واله بر مقام فاطمه
گرچه این عالم شده پیدا به عشق پنج تن
پنج تن هم جلوه گر گشته به نام فاطمه
فاطمه ام ابیها مادر پیغمبر است
این سخن باشد زباب ذولکرام فاطمه
شوهر والا مقامش لا فتی الا علیست
قهرمان بدر و خیبر شد امام فاطمه
آن زمانی که به حیدر کس نمی دادی سلام
بر علی میداد روحیه سلام فاطمهسراپا ناله ام دردم خدایا
مرا در قرب الطافت مکان ده
زدرگاهت نکن تردم خدایا
به صد امید خان بندگی را
به درگاه تو گستردم خدایایا نگویم لاله،لاله چیست،صحرا جای اوست
نی کبوترخوانمش اورا نه یاس و یاسمن
هشت باغ جنت الحق برگی از طوبای اوست
تو نیستی و عید، ببخشید! عزای ما
اصلا صفا ندارد عزیزم برای ما
تو نیستی و خنده فراموشمان شده
برعکس بی تو آنقدر این اشک های ما …
با ما که نیست ورنه همش گریه می کنیم
این شهر بسته است کمی دست وپای ما
حالا نمی شود که بیایی و با خودت
چیزی بیاوری شب عیدی برای ما
چیزی شبیه مرهمی از جنس عاشقی
چیزی شبیه تذکره ی کربلای ما
حسین رستمی
دیوانه حسین و پریشان زینبند
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
حتما کنیز و پیر غلامان زینبند
ادامه شعر در ادامه مطلب
قصد داری بروی و بدنم می لرزد
مادر آینه ها بی تو تنم می لرزد
گر چه سخت است ولی خوب تماشایم کن
به خدا بازوی خیبر شکنم می لرزد
بلبل زخمی باغم تو بگو علت چیست؟
چه شده غنچه ناز چمنم می لرزد
از همان روز که از کوچه غم برگشتی
تا بدین ساعت غربت،حسنم می لرزد
آن قدر لرزه به اندام علی افتاده
گوئیا بر تن من پیرهنم می لرزد
تا به امروز ندیدند بلرزد کوهی
کوه بودم ولی امروز تنم می لرزد
سروده ی سید محمد جوادی
وقتی گدای فاطمه بودن برای ماست
احساس میکنیم که دو عالم گدای ماست
با گریه بهر فاطمه آدم عزیز است
این گریه خانه نیست که دولت سرای ماست
اینجا به ما حسین حسین وحی میشود
پیغمبریم و مجلس زهرا حرای ماست
سلمان شدن نتیجه همسایگی اوست
زهرا برای سیر کمال ولای ماست
تنها وسیله ای که نخش هم شفاعت است
چادر نماز مادر ارباب های ماست
باران به خاطر نوه ی فضه میرسد
ما خادمیم و ابر کرم در دعای ماست
فرموده اند داخل آتش نمیشویم
فردا اگر شفاعت زهرا برای ماست
سروده ی علی اکبر لطیفیان
بغض، راه گلویت را بسته بود، چشمهایت به سرخی نشسته بود، رنگ رویت پریده بود، تمام تنت عرق کرده بود و گلویت خشک شده بود. دست و پای کوچکت می لرزید و لبها و پلکهایت را بغضی کودکانه، به ارتعاش وا می داشت. خودت را در آغوش پیامبر انداختی و با تمام وجود ضجه زدی.
ادامه مطلب
برقعی
روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگـانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.
در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر است، تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم!
در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.
او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.
پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد.
کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بارآرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.
همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است...
وقتی خدا به خلقت هستی اراده کرد
توحید را به صورت یک مرد ساده کرد
از اسم مستعار خودش استفاده کرد
کل صفات را روی اسمش پیاده کرد
انقدر شد شبیه خودش که صداش کرد
آیینه دار ذات خدا مرتضی علی
تا داشت پای خلقت دستش هنر گذاشت
دستی که روی سینه ی عالم اثر گذاشت
از مرز بندگی همه را پشت سر گذاشت
از رازهای خود همه را بی خبر گذاشت
تا عرش رد پای تو را دیده آسمان
از آن به بعد رفته کجا مرتضی علی
یا علی از تو نوشتن جگری می خواهد
شاعر از دست کریمت اثری می خواهد
چشم این نوکر دربار نجف از چشمت
در شب قدر فقط پلک تری می خواهد
مرغ دل در هوس بام نجف می باشد
بهر رفتن به حریم تو پری می خواهد
من یتیمم پدر روحی من یک نظری
این یتیم سر کویت پدری می خواهد
شد سیه این دل نوکر ز گناهان آقا
آسمان دل نوکر قمری می خواهد
چشم دل باز کنم روی علی می بینم
دیدن روی خدا هم بصری می خواهد
جعفر ابوالفتحی
تو مپندار كه من غیر تو دلبر گیرم
بیوفایی كنم و دلبر دیگر گیرم
بعد صد سال اگر از سر قبرم گذری
كفنی پاره كنم زندگی از سر گیرم
یا علی مرتضی (ع)
جز نبی کس قرار حیدر نیست
بی شرف از تبار حیدر نیست
و تو "عمروبن عبدود" گم شو
زدن بچه کار حیدر نیست
علیرضا خاکساری
بازهم تنهایت گذاشتم و تو لحظه ای مرا تنها نگذاشتی
ای یادگار غربت حیدر
ای یادگار مضلومیت مادر
وای یادگار حسین
مهدی جان
یاری ام کن تا بتوانم یاری ات کنم
علی کیست؟
همان شاه که عالم به کف اوست
خدایی شدن عالم هستی هدف اوست
همه آبروی اهل زمین اهل سما از شرف اوست
بدانید همه مرکز عالم نجف اوست
علی کیست؟
همانی که خدا خوانده سنایش
همانی که نشته دل زارم چو کبوتر لب بامش
همانی که خدایی است کلامش مرامش نمازش قعودش و سجودش و قیامش
همانیکه خدا داده سلامش
علی کیست ؟
همان مالک عقبا
علی کیست ؟
همان شاهد دنیا
علی کیست؟
همان شاهد دلها
علی کیست ؟
همانی که خدا داده به او هستی خود را
و هستی خدا چیست بجز حضرت زهرا
علی کیست ؟
همانی که دهد حاتم شاهانه گدا را
همانی که حسینش به جهان کرده علم کرب و بلا را
همانی که ابالفضل از او درس گرفتست وفا را
همانی که بود همت او غیرت او هیبت او در نفس زینب کبری
همان زینب کبری که با خطبه ی مردانه طرفدار علی گشت
از آن خطبه خداوند بدهکار علی گشت