welcome

پست ثابت...

تمامی الفاظ جهان را در اختیار داشتیم و آن نگفتیم که به کار آید ، چرا که تنها یک سخن ، یک سخن در میانه نبود:آزادی !

"ما نگفتیم
تو تصویرش کن ! "(احمد شاملو )

سلام
به لطف شما تو این دوره ی وبلاگ نویسی وبلاگم برنده شده که مدیون شمام...

دوستتون دارم

بـــہ سُــ ــرآغِـــ مــَــלּ اگـــ ــر مے آیےــב

بآ پُـــ ــتـڪــ و تــــَبــ ـَر بیآیےــב!!

مـــُωـــابــِـــقــہ ا ωــــت!

بـــَـــ ــر ωــــر شڪـωـتــَــלּ

چینے نآزُ ڪــ

تنهایے مــًـــלּ...

به دنیای خاکستریه من
 خوش اومدین...

*
پروفایلم فعاله:)
*دوستای نازم وقتی میاین ادرس یادتون نره لطفا..من ناراحت میشم وقتی نمیتونم بیام:(

و من.....

و من بعد از سالها خاطره بازی کردم میان کودکی هایم....😊😉

مرسی از کسایی کا بعد سالها اومدن برام پیام گذاشتن...دوران خوبی بود با تمام بلد نبودن هامون.....

خواستم ی پستی بزارم ببینم کیا باز هم وو بلاگفا فعالن و هنوز هم که هنوزه مینوسین....از غم ها شادیها.....

🥰مرسی از حضورتون....پایدار باشید....🙏

کمی متفاوت

تقدیم به کلاغ...

 

این اشک های یک دل رنگی نبود چون...

بردار رنگ را دل من را سیاه کن

وقتی که عشق قافیه پرداز می شود

تنها کلاغ قصه ی ما راز می شود

در روزهای سرد دلش بی قرار، آه

با یک نگاه حادثه آغاز می شود

پشتش تمام خاطره ها صف کشیده اند

با روزهای خاطره دمساز می شود:

در لابه لای شاخه ی بی برگ دیده است

دست از همه، برای همیشه کشیده است

از کل خانواده ی خود طرد می شود

او كم كمك براي خودش مرد مي شود

با كوله بار خود همه را ترك مي كند

اينجا كلاغ را چه كسي درك مي كند؟؟؟

در شهر هر کسی به خودش رنگ می زند

شاید سیاه باشد و نیرنگ می زند

اما کلاغ ساده ی ما گریه می کند

در بند بند خاطره ها گریه می کند

با آب چشم خود دل خود را سپید کرد

با هق هق شبانه و با اشک های سرد

حالا دلش سپید ولی تن سیاه بود

ای کاش رنگ های جهان اشتباه بود!!!

اما دویست سال برایش اضافی است

تنها، بدون عشق، همان بیست کافی است

چون برگ هاي زرد دلش بيقرار شد

افتاد روي خاك و پس از آن بهار شد...

پایان زرد خاطره ها درد روزگار

این انتهای قصه ی یک عمر غار غار!!!

برگشتن کلاغ به خانه محال شد

یک خودکشی برای کلاغی که چال شد

از جنس برگ های درختان باغ بود

تنهاترین حقیقت دنیا کلاغ بود ...


[شعری از سید علی رضایی]


15فروردین...


 
 تیک تاک ساعتهایم همگی سر به دارگذاشتند و خودکشی کردند.

و باز هم یکسال گذشت....

تمام ارزوهای بر باد رفته را با کدامین سریع السیر برگردانم؟؟

که سراغ یکساله ی ثانیه هارا ازمن نگیرند؟!

میگویندنگو دنیا بیرحم است..

اینهمه جنازه هارا کنار هم میچینیم و جشن میگیریم...

خنده دار است نه؟!

دلم میگیرد برای اینهمه مرگ با نام تولد..

ولی چه کنم برای دلخوشیه دنیا هم که شده بگذار بگویم:

کنار مرگ ساعت ها...


تولدم مبارک
سمیرا پوررحیم

هفتسین و میچینم...

"سلام...پیشاپیش عید رو به همه تبریک میگم"

*امیدوارم میون مقلباالقلوب دستاتون ما رو هم دعا کنین*

*عیدی براتون یک ترانه میذارم از خودم و ارزوم اینه که دوس داشته باشین*


ازین احساس  سرخ تو

دارم سیبا رو می چینم

دارم  حس میکنم هستم

به پای خنده هات مستم

چشام در  گیر چشماته

دارم با گریه می جنگم

چه خوبه پیش من هستی

در اندوه و بر  و   بستی

منو درگیر  رویات کن

نمیخوام از تو کم باشم

شدم  عاشق به کوی تو

اسیر عطرو بوی تو

 منو اینجا  نذار  تنها

من  از  تنهایی میترسم

بیا ساعت رو کوکش کن

به روزی  که منم تنهام

سکوت و بشکنیم  با هم

 بریم  تا عمق رویاهام

به  رویاهای نزدیکی که

درگیر سکوت  ماست
ولیکن  خواب می دیدم

چه خوابه تلخ و شیرینی

بازم بیکس. منه تنها

دارم  تنهایی  می خونم

پریشونم.کنارمرگ رویاهام

دارم هفت سین و می چینم..

[سمیرا پوررحیم]



ساده تر از دیروز...

دلم دوباره کمی هوای گفتن کرد                                

و باز پیچک شعرم شراره بر تن کرد،                         

هنوز فصل نگاهم نرفته بود انگار   

دلم برای همیشه هوای رفتن کرد.               

--------------------------------------------------

به نسل های بعد بگویید ...

که نسل ما نه سر پیاز بود نه ته پیاز ...

نسل ما خود پیاز بود ...

که هر که ما رو دید گریه کرد
-----------------------------------------------------

ميخوام برم تو خودم ميگه ويزا لطفا! انگار..

خيلي فاصله است از من تا من...                         
---------------------------------------------------
خـــــدایا ....

مــرا از خـــودم رهــــا کـــن !

هـیـچکـس مــرا انــدازه ی خــودم آزار نـــداد ... !!
------------------------------------------------------------------------
فــــــرهادها رادربیستـــــون کشتیم ودرکتــــاب تاریخ
 ازاو به نیکی یاد می کنیم تا ثابتــــــ کنیم حتـــی در عشـــــــق هم
مــــــــرده پرستـــــیم
-------------------------------------------------------------------------------
پرسیدند:
بیـــــداری؟
آری بی "دار"م...
چرا که اگر "دار"ی داشتم
یا قالی زندگیم را خودم میبافتم
یا زندگیم را به "دار" میاویختم
و خلاص
پس بی"دار" بی"دار"م...
----------------------------------------------


نســـــلی هستیم کــــه،
بهـــــــترین حــــــــرفهــــــای زندگــــــیمان را نگفتیـــــم…
تایــــــپ کردیـــــــــم
------------------------------------------------------------------

 دلـم پـرواز مـے خـواهـد (!) از بـام بـر سـنـگـفـرش ِ خـیـابـاטּ . . . سقـوط ِ آزاد

نقاب....

نقاب خنده...

دسـت بـه صورتـم نـزن!

می تـرسم بیـفتـد

نقـاب ِ خنـدانـی کـه بـر چهـره دارم!


و بعــد ...


سیـل ِ اشـک هـایـم

تـو را بـا خـود ببــرد!

و بـاز ...
مـن بـمانـم و تنهـــایـی



 




دلقک...

سلام

یه خبر...یه روز یه دلقک گریه کرد

یه روز یه خنده مرد رو لب .... یه روز یکی میخواست بخندونه،ولي خنده رفته بود از يادش.

يه روز يه دلقك با گريه هاش،خنده رو روي لبا زنده كرد...اون گريه ميكرد و مردم،فكر ميكردن

كه داره

ادا در مياره...غافل از اينكه توي دل اون دلقك خنده مرده بود...داشت توي دل خودش جون

ميكند

اين دلقكه يه تصميمي گرفته بود..اون ميخواست آخرين گريه هاش ، آخرين خنده هاي

مردم، آخرين نمايشش بي نظير باشه...اون وارد صحنه شد مردم از ديدنش خنديدن...

اما اينبار دلقك نخنديد،گريه كرد و گريه كرد...مردم غافل از تصميم دلقك، فكر كردن كه داره ادا

در ميآره

واسه همين از گريه هاي دلقك خنديدند...دلقك اينبار مي خواست خودش باشه نه يه نقاب

نه يه دلقك...اون شروع كرد به بازي،بازي كه توش خودش بود و زندگيش

اما مردم غافل از اين كه دلقك داره روي صحنه زندگي ميكنه نه بازي،بهش ميخنديدن

آخه اونا نميخواستن باور كنن حقيقت رو.....اونا مي خنديدن و دلقك گريه ميكرد و جون ميداد

اون اينبار داشت زندگي خودش رو بازي ميكرد...داشت نمايش تموم مي شد

و دلقك به آخر عمرش نزديك....مردم صداي خندشون فضا رو پر كرده بود

تا اين كه دلقك افتاد روي زمين...باز هم خنده...اما ديگه دلقك گريه نميكرد

اما ديگه مردم نمي خنديدن....آخه ديگه دلقك پا نشد...اون قصه زندگيشو گفته بود ورفته بود...

اون حالا با يه لبخند رفته بود...ولي مردم تازه به خودشون اومده بودن....

اما نه لحظه اي بعد سالن خالي شده بود...دلقك بود و يك صحنه و يه فضاي خالي

اون ديگه نبود ولي گريه ها و خنده هاي تلخ هنوز به ياد مردم بود.......


همین چند قدم را با من بیا....

دل تنگی.....


گاه دلتنگ می شوم

دلتنگ تر از همه ی دلتنگی ها

 گوشه ای می نشینم 

و حسرت ها را می شمارم

و باختن ها را...

و صدای شکستنها را...

و وجدانم را محاکمه می کنم

من کدامین قلب را شکستم

 و كدامین امید را نا امید کردم

و کدامین احساس را له کردم

و کدامین خواهش را نشنیدم

و به کدام دلتنگی خندیدم

که این چنین دلتنگم...

دلتنگی ام

به قلم توصیف نمی شود

با اشک پایان نمی گیرد

و به دل آرام نمی گیرد

عجیب است

چه احساس غریبانه ایست

دلتنگی...


فاصله...

چه قدر سخته!!

سایه‌ها گاهی سنگینی‌ میکنند

بر سطح جاده

که اگر قرار بود همین چند وجب فاصله

حساب من و ما را پاک کند

همان بهتر که دیر نشین میشدم

و از صبح تا شب طلوع را به غروب می‌‌بافتم

یا اطلسی‌ها را با اشک آبیاری می‌کردم

یا روانم را هدیه میدادم به دیوانه ای

که دل به رنگ گل سرخ داده

من داستان خودم را٬داستان خودمان را

هر روز نگارش می‌کنم

هر روز واژه‌ها را جا به جا می‌کنم

تا سراب روز رسیدن را رنگی‌ کند به چشم هامان

من این راه را ساعتی‌ یک بار

رفته‌ام و آمده ام

هر وجبش سالی‌ است

تو میروی سفره دلت را کجا باز میکنی‌ آنوقت؟!

جایی‌ که حتی کبوتران حرمش

محرم بغضی که گلویت را نیش میزند نیستند

تو بی‌ من کدام سفر را بار بستی

که خانه ذهنم پر از نامه‌های بی‌خبری تو شد؟!

هنوز هم چشمانت را اگر ببندی

جاده راه برگشت را نشانت خواهد داد

حالا که نگاه می‌کنم

این فاصله بیشتر از چند وجب شده

بروم دیوانه‌ام را پیدا کنم...

باز باران....

((دلنوشته))

باز باران با ترانه میزند بر بام خانه....


چه با اشتیاق قدم به قدم میخواندم فصل کودکی را...
چه بی بهانه با شور گریزان میشدم بر خاطراتم..

بیخبر ازینکه امروز..هردم بی دغدغه میبارد باران بر گونه هایم...

                                                             بارانی پر از خاطره..

دیگر با ترس خاطراتم را پرسه میزنم..تا ترک برندارد حرمت سکوت شب..

تا گله نکند ..تنهایی ..از وجود من..

من برای خیلی ها درد مشترک بوده و هستم....

    ولی کسی را حتی  ندارم که با او فریاد بزنم....

باز مرام تنهایی...

که دست بر گریبان او هرشب حرف میزنم..

گله میکنم...و باز ...درد مشترکم میشود

و با هم فریاد میزنیم...فریادی پر از سکوت....


[سمیرا پوررحیم]


  هرشب....

سلام..

  امروز دعوتتون میکنم به یکی از ترانه های داریوش..


                    هرشب....

دنیای این روزای من هم قده تن پوشم شده
اینقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده

دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده
 تنها مدارا میکنی دنیا عجب جایی شده

هر شب تو رویای خودم اغوشتو  تن میکنم
اینده ی این خونه رو با شمع روشن میکنم

در حسرت فردای تو تقویممو پر میکنم

هرروز این تنهایی رو فردا تصور میکنم

هم سطح این روزای من حتی شبم تاریک نیست

اینجا به جز دوریه تو چیزی به من نزدیک نیست

هر شب تو رویای خودم اغوشتو تن میکنم 

اینده ی این خونه رو با شمع روشن میکنم 

دنیای این روزای من هم قده تن پوشم شده

اینقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده

دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده 

 تنها مدارا میکنی دنیا عجب جایی شده