میلاد بانو

 

امروز خورشید درخشان‌تر است

و آسمان آبی‌تر

 نسیم زندگی را به پرواز می‌کشد

و پرنده آواز  جدید می‌سراید

 امروز بهاری دیگر است

در روز تولد مهربان‌ترین

 در میلاد کسی که  چشمانم بی حضورش بارانی است

امروز را شادتر خواهم بود

و دلم را به میهمانی آسمان خواهم برد

جشنی برای میلادت بر پا خواهم کرد

تمامی گلها و سبزه‌ها در میهمانی ما خواهند سرود

ای مهربان‌ترین

روزهای زندگی هر روز گوارا باد

میلادت مبارک بانوی من

 

 

من روحم هم خبر نداشت که روزی با خنجری پوستم را بخراشی ...

عریان بین برف ها رهایم کنی تا زخم هایم دوباره سر باز کنند ....

تو روحت خبر داشت؟

تولدی دوباره

 

 بهار دیگری هم آمد...

یک سال به عمرم اضافه شد...

یک بار دیگر سالگرد آمدنم به دنیا هم رسید...

مثل هر سال هیچ کس نفهمید که اول بهار اول من بود...!!!

نه تبریکی...

نه اظهار خوشحالی...

نه کادویی...

نه کیک تولدی....

چه احمقانه است انتظار شادباش و تبریک و کیک و کادو

 و قتی کسی نمی داند اولین روز زندگیم کی بوده

حتی برای توهم چقدر معمولی بود...

تولدی دیگر

فراموش شده در ذهن های پر مشغله

بدون مهمانی و تجملی

بی هیچ آرزویی فوت میکنم

این شمع سالگرد زنده بودنم را

و دوباره حجم زندگیم پر میشوداز تنهایی

در تنهایی به رقص می افتد شانه هایم

همراه با موسیقی هق هق بی پایان

در سالگرد جسمی که روحش هوای کودکی کرده

هوای تولدی دوباره

در اولین روزهای بهار

مردی دوباره در یادها گم میشود.....

 

زندگی مجدد

 

نازنین

بهاری را که همه به انتظارش نشسته اند

برایم تازگی ندارد....

زیرا دیر زمانیست که

آمدنت وجودم را بهاری ساخته .....

شکوفه های عشق در دلم گل داده

و در خت وجودم زنده شده از نسیم بودنت....

من زودتر از اینها

 خانه دل را تکانده  بودم برای آمدنت....

و اکنون سرمستم از بهار دلنشین حضور تو

حیف ...

حیف که کسی آمدن بهارت را

 به سرزمین تاریک و خسته ام

تبریک نگفت...

اما من به رسم روزگار

بیداری طبیعت را

تبریک میگویم

به تو و همه آنهایی که بیدار ماندند تا بیداری

دوباره طبیعت.......

 

 

كيست ؟سكوت مرا ؛فرياد كند!

فرياد مي خواهم ، فريادي كه بند بند وجودم را بشكافد .

فريادي كه اولين و آخرين فريادم باشد.

براي همه آن زماني كه من سكوت شدم و كوبيده شد بر سرم بي حرمتي ، فرياد مي خواهم..

براي همه ء آن روزهايي كه همه فرياد زدند ، براي من ممنوع بود؛ فرياد مي خواهم...

براي همه  سالهاي خاموشيم ، فرياد مي خواهم...

نه! من پرواز نمي خواهم.

فرياد مي خواهم.

فريادي كه بلند باشد و وسيع ....

همه عالم بشنود حاصل عمري به يغما رفته را....

همه عالم بفهمند معناي عمري سكوت كرده را....

فرياد مي خواهم.

يعني قسمت من ازين دوران عمر به اندازه يك فرياد نيست ؟

كيست؟سكوت مرا ،فرياد كند!

 

سایه سرد

 

بدون عشق آدمها شبیه سایه ای سردند 

 مرا اینجا میان سایه ها نگذار می ترسم............

چکه

 

سقف دلم مدام چکه میکند

                              از نبودنت

نان سگی

 

این حکم خدایم بود که تو نان آورم شوی

ودیر زمانی است که نان تو طعم سگ می دهد.
وقتی که با نان ، خودخواهی و وقاحتت را به زور به خوردم می دهی...

وقتی دیرزمانی است در آهنگ صدایت هیچ نشانی از احساس و عشق نیست.....

ومیخواهی باورکنم که شاید  ازهمان ابتدا هم عشقی نبوده!!

وقتی ذره ذره خودم را از من گرفته ای.....

و با پاهایی که روی گلویم فشار می دهی
 باور کن نانت پایین نمی رود.

دیر زمانی است که نان تو طعم سگ می دهد

وتو نمیفهمی.......

شاید هم خودت را به نفهمی میزنی...

 ومن دیر زمانیست که می اندیشم
آیا خدایم مرده است!..

........................................................................................

نا امّیدی ...

               همان امّیدی است ...

               که بوی ِ  نا  می گیرد  ...

               از بس که می ماند  ته ِ  دل ...

 

 

فاصله

 

باز هم دلم گرفته.

به اندازه دلتنگی خداحافظی از مسافری غریب.....

به اندازه بوئیدن جای خالی یک هنفس............

به اندازه از دست دادن خودم ...........

به اندازه فدم قدمی که احساس می کنم با تو فاصله ها را کم می کنم اما ...........؟

گرفتار خودم هستم .

قصه گره های در هم تنییده ذهنم پایان ندارد ......

مثل جاده ای به ته دنیا.

اگر ته دنیا به آسمان دوخته شده باشد می توانم امیدوار به نجات باشم

ناجی لحظه های بی رنگ من!

 چشمانم در پیچ ره سایه همانجا که به پنچره ها ختم می شود نگاه تو را می کاود.

 من به تو نیازمندم!...........

 

هنوزهم

 

چشم ها  گشوده می شود...........

تو نرم نرمک زیبا می شوی و  تمنای نیاز را به ذوق می کشانی......

من دلم می خواهد همه نجواهای عاشقانه را خاموش کنم

تا کائنات در صدای تو محو شود.