5ماه ننوشتن کافیه واسه اینکه فراموش کنی؟ که پشت سر بذاری؟
کاش میشد همه ی این اتفاق ها رو ریخت دور...همینا جلوی شروع دوباره رو میگیره...جلوی شروعش که نه...بیان اینکه دوباره شروع شده...جلوی اینو میگیره.
5ماه ننوشتن کافیه واسه اینکه فراموش کنی؟ که پشت سر بذاری؟
کاش میشد همه ی این اتفاق ها رو ریخت دور...همینا جلوی شروع دوباره رو میگیره...جلوی شروعش که نه...بیان اینکه دوباره شروع شده...جلوی اینو میگیره.
راستش هیچ وقت آن طور که باید دخترانگی نکردم...فرزند بزرگ بودم و زیر دست پدر و همیشه یه حساب ویژه ای روی من میشد ...اینطور شد که خیلی جاها به واسطه ی بزرگتر بودنم از برادرم هم جلوتر بودم ... توجهات پدرم سمت من بود و سپردن خیلی کارها به من باعث شد روحیه ی مرد بودن داشته باشم ...گرچه همیشه دخترنگی هایم را دوست داشتم اما آنها هیچ وقت نفهمیدند همان قدر که باید توانایی کارهای خونه رو داشته باشم باید لاک هم بزنم...همیشه مخالف لاک زدن من بود... یا همان قدر که باید یاد میگردفتم چطور از جعبه ابزار و کار کردن با اون سر در بیاورم باید بتوانم در عروسی ها مثل یه پرنسس بدرخشم ...همیشه با مدل های لباس من مخالف بود...کلاس دوم دبستان بودم... رفته بودیم خرید که یک پیراهن سورمه ای دیدم ...ازشان خواستم برایم بخرند...نخریدند...مادرم گفت خودم میدوزم...دوخت ...اما یه رنگ دیگه و یه شکل دیگه ...همان را هم دوست داشتم...پدرم که دید گفت وا مصیبتا این دیگر چیست ؟ دختر پیراهن میپوشد؟ دامن میپوشن؟ آستینش چرا اینقدر کوتاه است ؟و ... مادرم گفت میدهمش به یکی از بچه های فامیل...هیچ وقت نداد...من هم آن را یک بار عروسی دایی پوشیدم ...پوشیدم و در آن بعد از ظهر بارانی با یک پیراهن شیری رنگ با لبه های سورمه ای و کمربندی که پاپیون زده بودم رقصیدم ...بعد تر ها هیچ وقت لباس هایم را نشان پدر ندادم ...هیچ وقت نظر نخواستم ...هیچ وقت با او به خرید نرفته ام و او دیگر هیچ وفت لباس های مرا ندید ...نمیفهمم چطور پدری میشه که دلش غنج نره واسه دیدن دخترش توی لباس های زیبا...اما به گمانم یک روز مرا در یک لباس زیبا خواهد دید و آن روز حسرت میخورد که چرا تابحال ندیده بود ...
با بزرگ تر شدن ما وقتی برادرم به حدی رسید که میشد روی اون به جای من حساب کنند کم کم حضور من کمرنگ و کمرنگتر شد و من تنها به گوشه ای خزیدم ...دیگر کاری به من سپرده نمیشود ...دیگر مرد نیستم ...دختر بودنم را هم که در کودکی از من گرفته بودند ...یک به خودم آمدم و دیدم هیچی نیستم...هیچی
این روزها شروع کردم تا دوباره دختر باشم ...بیشتر میخندم...بیشتر میخوانم ...بیشتر عاشق میشوم ...بیشتر میرقصم...این روزها بیشتر مردترین دختر سالم!
باور کن که هیچ کس ذره ای از حال تو را نمیفهمد
باور کن اینها نمیفهمند
خب باورکردی؟ حالا حالت بهتر شد..نه؟ آرام باش سلکی جان , آرام
اما این بار مراقب باش کسی عاشق آرامشت نشود...آنها که نمیدادند این آرامش از کجا می آید ...فقط بعضی ها درک میکنند...بعضی ها هم می آیند که این آرامش را بدست آورند و طوفان کنند ...مثل آن دفعه ای که دوست گفت آرامشت رو دوست دارم , میخواهم بدستش بیارم. یا آن دفعه ای که دیگری گفت "ای قربون آرامشت بشم"..."حالت خوبه ...میخندی اما چشمات...چشمات میگن که یه دردی داری..."
یک بار دوستی گفت یک عکس از خنده ات بفرست...فرستادم...گفت اینجا که غمگینی...اینجا لب هات میخنده ...اما چشم هات غمگینه...یه عکسی بده که واقعا میخندی...رفتم میون عکس ها گشتم...گشتم...گشتم...پیدا نکردم .
یکی از هم کلاسی هام گفت "سلکی جان مهمترین خصوصیت تو آرامشیه که تو داری...این باعث میشه آدما کنارت حالشون خوب باشه" گفتم " آخ اگر بدانی به چه قیمتی اینطور آرومم...و آخ اگر بدانی همین آرام بودن چه بلاها بر سرم آورده " ...بعد ها وقتی از اتفاق های خوب زندگیش برای من تعریف میکرد مدام ورد میخوند و فوت میکرد سمت من...میگفت نمیدانی چشم با آدم چکار میکند...فکر میکرد به خاطر زندگی داغونم شاید چشمش بزنم...نمیدانست دیگر چشمی به هیچ کس و هیچ چیز ندارم ...نمیدانست برای این سلکی زندگی تو اهمیت ندارد...نمیدانست سلکی چقدر آن لحظه از او متنفر شد...
+ فرداش با یکی که نمیشه بهش گفت دوست حرف میزدم که از نگرانیش گفتم ...از اینکه اون اونور لب تاپ با حال بد و من این ور لب تاپ با چشم گریون بودم. گفت : " مردم اعصاب ندارنا " اون نمیفهمه...اون هیچی نمیفهمه...اون که غرق آزادی و پول هستش هیچ وقت سختی های راه امثال ماها رو نمیفهمه ..حتی ذره ای هم نمیتونه درکش کنه . آره ما اعصاب نداریم ...اعصاب نداریم چون ساده ترین چیزای زندگی که برای شما ریخته ست و شماها فقط حرومش میکنین و قدرشو نمیدونین رو نداریم , ساده ترین حقمونو ندارم...ساده ترین!
+ امروز با یکی دیگه حرف میزدم و از خودمون گفتم ...از شکست هام ...از دلم ...خودشم زجر کشیده بود , ازونایی که بعد سالها رسید به عشقش . میگفت آدمها اون زمان زخم میزدن به دلم وقتی میگفتن طرف نمیاد...طرف تو رو نمگیره...میگفت هر کدومشون انگار خنجر فرو میکردن تو دلم ...همون لحظه به ذهنم رسید وای چه بد اگه خنجر فرو کنن تو دلت . بعد خودش اینکارو کرد , وقتی که گفت اگه بخواد میتونه ....وای که این جمله رو شاید روزی هزار بار با خودم بگم و میذارم کنار تمام حرفای عشقم و میبینم با هر دلیل رد میشه , ولی باز اینقدر میگن و میگن که ته دلم خالی شه ....ته دل آدم که خالی شه و هیچی توش نباشه مچاله میشه . بعدش به همه فحش داد به اونی که اومده بود پای حرفش نموند و رفت ...به پدر شوهر خودش ...به هر کی که فکر کنی داره اذیت میکنه...یا هر کی که نمیمونه و تلاش نمیکنه . برام عجیب بود خیلی عجیب ...آدمی مثه اون رسیده بود اینطوری پر از خشم بود , خدا میدونه اگه نمیرسید چی میشد . حالا من با دردی که روی قلبم هست و ذره ذره دارم آب میشم حتی یه لحظه هم به این فکر نکردم از آدمها متنفر باشم ...نه من اینطوری نیستم ...من دوسشون دارم...هم خودشو هم خونوادشو هم قومشو .
+ الان که داشتم اینا رو تایپ میکردم دختر عمه ام یه دکلمه از شمس لنگرودی " نه , نمیتوانم فراموشت کنم " فرستاد . بعدش گفت "یعنی یروز میشه ببینم فراموش کردی؟ " یه لحظه وسط نوشتن خیره موندم به صفحه و ...همینطور تو سکوت موندم .
...
نتیجه اش این شد که الان نشستم با حالتی که به پهنای صورت اشک میریزم تایپ میکنم
آدما با دلتنکیاشون چیکار میکنن؟
*ترانه : حسین منزوی - آهنشم همایون شجریان خونده
و این منم با دل خوش وقتی که کارم تموم میشه و میرم طلوع رو ببینم , 10 15 باری با خودم اون دو تا جمله تو گفتم و بیشتر از 100بار تو ذهنم . خیلی درد داشت , خیلی
+ موزیک دلم تنگته معین
فیلم درخشش ابدی یک ذهن پاک از فیلم های برتر عاشقانه ست . گرچه باور بازی جیم کری تو یه فیلم عاشقانه ممکنه سخت باشه . این فیلم با اینکه خالی از صحنه های عاشقانه ی رماتیک و آروتیکه با این حال با دیدنش آدمو یاد عشق و دوست داشتن میندازه , اصن دستتو میگیره و تو رو از جایی که هستی برمیداره میبره یه جای دور , شاید به یکی از خاطراتت! میتونه یه خاطره لذت بخش تو خصوصی ترین بخش ذهنت باشه یا خاطره ای که از یادت رفته ! و یا درک یه حس ناب تو ژرف ترین بخش ذهنت , تازه اینجاست که متوجه میشی تلاش برای فراموش کردن بزی چیزا چقدر بی فایده ست که حتی نابود کردن اون بخش از حافظه ت هم جلودارش نیست . بزی دوست داشتن ها رو نمیشه از یاد برد .

حالا خودم فیلمشو دیدم و میتونم بگم این عشق ناپلئون و دزیره ای که این همه ازش تعریف میکنن خیلی هم چیز خاصی نبود . یه دوست داشتنی بوده همانند تمام دوست داشتن های دیگری که ممکنه تو دنیا باشه . اینم چون شخصیت های داستانش ناپلئون و دزیره بودن معروف شده و اگر نه چه تفاوتی میکنه عشق بین دو آدم سرشناس و پولدار با دو آدم معمولی و ناشناخته در یه گوشه ی از دنیا ؟!
- خیلی زمان ها ممکنه یهویی تصمیم بگیری کاری رو انجام بدی . اصلن نگران یهویی بودنش نباش چون همین که بخوای انجامش بدی اون کار انجام میشه . مثه وقتی که بین ساعت 12 تا 1شب برنامه ی ناهار فرداش رو با دوستام هماهنگ کردیم .
یا مثه چند روز پیش که دم غروبی یهو دلم واسه دوچرخه ام تنگ شد و حس کردم اکنون زمانیه که باید توی اون خیابون پشت خونه که دو طرفش دشته باشم .1 دوچرخه پنچر بود ...(با خودم گفتم یعنی باز تویوپش باید عوض بشه؟) و همینطور رفتم تلمبه رو آوردم و چرخ ها رو باد کردم و خوش بختانه مشکلی نداشت . 2 گام بعدی شستن دوچرخه بود , بردمش کنار شیر آب و شستمش و گذاشتم خشک بشه و خودم هم از زمان استفاده کردم و رفتم لباس پوشیدم . توی کوچه با نخستین رکابی که زدم زنجیرش در رفت! 3 برگشتم به خونه و زنجیرشو انداختم , دستام حسابی روغنی و سیاه شد! 4 شستن دست ها . خب , کار انجام شد .
- انیمیشن شازده کوچولو رو دیدم . خیلی باب دلم نبود ولی هر چی که بود شازده کوچولو بود و کیه که با جمله هاش سکوت نکنه . داستان شازه کوچولو مثه یه عشق بازیه که اجازه میدی بهت چنگ بندازه , چون میدونی قسمت های لذت بخش هم داره.
- دخترا از وقتی یادشون رفت چطور با گل ها و ربان ها واسه خودشون گل سر درست کنن همه مثه هم شدن . این کلیپس ها , کش موهای مصنوعی رو بندازین دور , این بار که موهاتونو بافتین پایینشو با یه ربان هم رنگ لباستون ببندین یا اگه میخوای بری عروسی به جای سنجاق سر های فلزی و بی روح , گل های طبیعی رو موهات بذار .
- فصل بهار نارنج هم که یاد آور دوران کودکی و نخ کشی کردن گلبرگ های بهار نارنجه و من 26ساله هنوز یکی از لذت های زندگیم اینه که با این سرگرمی ها واسه خودم خوش باشم .