شده در عین نزدیک شدن حس کنین دارین دور میشین؟ دور شدم...دور شدیم...خیلی دور . 

5ماه ننوشتن کافیه واسه اینکه فراموش کنی؟ که پشت سر بذاری؟

کاش میشد همه ی این اتفاق ها رو ریخت دور...همینا جلوی شروع دوباره رو میگیره...جلوی شروعش که نه...بیان اینکه دوباره شروع شده...جلوی اینو میگیره.

 

یک ماجرای مذخرف

انگار ماجرای گیر دادن های به عکس پروفایل تمومی نداره که هر چند وقت یک بار باعث میشه روانم بهم بریزه . توی گروه خانوادگی یه بنده خدایی اومد عکسای بچه های که منم جزوشون بودم رو گذاشت برای عکس گروه...از اون ور مامان ما زرتی زد عکسو دیلیت کرد...من از گروه لفت دادم...عصبانی شدم...به خاطر خودم به خاطر فشاری که داشت بهم میومد ...فقط میگفتم حرف نزنین...از اتاقم برین بیرون...که به من ربطی نداره اگه عکس منو گذاشته من مشکلی ندارم...شاید اینها به نظر مسائل مهمی نیاد ولی مثه پر میمونه...داستان اون پر رو شنیدین که چطوری باعث شد تحمل الاغ بارکش زیر بارش تموم بشه و بیوفته؟ اون پر وزنی نداشت , در واقع وزن بارهای قبلی به اندازه ای زیاد بود که با یک پر به زمین میوفتاد...واسه همین اینجور چیزا منو زمین میزنه...چون درد و رنجم اینقدر زیاده که تحمل اینا رو ندارم....دیشب با گریه خوابیدم...صبح هم که پاشدم پیام های اون بنده خدا رو دیدم و تعجبش از اینکه من چقدر زیر فشارم...که چقدر گیر روی من زیاده...رفتم صبحانه بخورم....هم زمان مامان و برادر حرف میزدن...مامان میگفت طرف ناراحت نشده از این کارش...گفتم مگه ناراحتی درونی آدما رو میفهمی؟ اگه میفهمیدی که باید میدونستی بیشتر روزای عمرمو ناراحت بودم که اگه خندیدم واسه خاطر شما بوده...گفت فکر کردی واسه من راحته که ببینم بابات اینطوری رفتار میکنه که حتی باهات دست نمیده یا اگه میده از روی اجباره؟....که حرف نمیزنین با هم؟ داشتم لقمه میگرفتم...هم دستم میلرزید هم صدام...قلبمم شروع کرد به تیر کشیدن...گفتم هیچ دختری رو تو فامیل نمیتونین پیدا کنین به اندازه ی من خوب باشه ...که به اندازه من تحت امر شما باشه...ولی نهایتش چی شد؟ شماها هیچ وقت از آدم راضی نیستین...که با وجود اینکه همه میدونن من چقدر خوبم اما بابام اینو نمیدونه و رفتارش با من اینطوریه...

 

مرد ترین دختر سال

از آهنگ دختر بدم میاد...میدانم چرا و هیچ وقت نتوانسته ام با آن خوشحال باشم و یا مانند تمام دختران همراه با آن قر بدهم ...هیچ وقت هیچ حس قشنگی بهم نداد و هر بار زمان گوش دادن بهش, منظورم زمان هایی ست که مجبورم در جمعی به آن گوش کنم مرا به یاد تمام حسرت هایم می اندازد ...جشن تکلیف دختر عمویم آن را زدند و باهاش رقصیدند و من فقط نگاهشان کردم ...شب قبل از جشن عقد دختر عمه ام که خانه یشان بودیم این آهنگ پلی شد و همه میرقصیدند ...آن وسط هم یک دختر با پدرش بود...اما من فقط نگاه کردم...

راستش هیچ وقت آن طور که باید دخترانگی نکردم...فرزند بزرگ بودم و زیر دست پدر و همیشه یه حساب ویژه ای روی من میشد ...اینطور شد که خیلی جاها به واسطه ی بزرگتر بودنم از برادرم هم جلوتر بودم ... توجهات پدرم سمت من بود و سپردن خیلی کارها به من باعث شد روحیه ی مرد بودن داشته باشم ...گرچه همیشه دخترنگی هایم را دوست داشتم اما آنها هیچ وقت نفهمیدند همان قدر که باید توانایی کارهای خونه رو داشته باشم باید لاک هم بزنم...همیشه مخالف لاک زدن من بود... یا همان قدر که باید یاد میگردفتم چطور از جعبه ابزار و کار کردن با اون سر در بیاورم باید بتوانم در عروسی ها مثل یه پرنسس بدرخشم ...همیشه با مدل های لباس من مخالف بود...کلاس دوم دبستان بودم... رفته بودیم خرید که یک پیراهن سورمه ای دیدم ...ازشان خواستم برایم بخرند...نخریدند...مادرم گفت خودم میدوزم...دوخت ...اما یه رنگ دیگه و یه شکل دیگه ...همان را هم دوست داشتم...پدرم که دید گفت وا مصیبتا این دیگر چیست ؟ دختر پیراهن میپوشد؟ دامن میپوشن؟ آستینش چرا اینقدر کوتاه است ؟و ... مادرم گفت میدهمش به یکی از بچه های فامیل...هیچ وقت نداد...من هم آن را یک بار عروسی دایی پوشیدم ...پوشیدم و در آن بعد از ظهر بارانی با یک پیراهن شیری رنگ با لبه های سورمه ای و کمربندی که پاپیون زده بودم رقصیدم ...بعد تر ها هیچ وقت لباس هایم را نشان پدر ندادم ...هیچ وقت نظر نخواستم ...هیچ وقت با او به خرید نرفته ام و او دیگر هیچ وفت لباس های مرا ندید ...نمیفهمم چطور پدری میشه که دلش غنج نره واسه دیدن دخترش توی لباس های زیبا...اما به گمانم یک روز مرا در یک لباس زیبا خواهد دید و آن روز حسرت میخورد که چرا تابحال ندیده بود ...

با  بزرگ تر شدن ما وقتی برادرم به حدی رسید که میشد روی اون به جای من حساب کنند کم کم حضور من کمرنگ و کمرنگتر شد و من تنها به گوشه ای خزیدم ...دیگر کاری به من سپرده نمیشود ...دیگر مرد نیستم ...دختر بودنم را هم که در کودکی از من گرفته بودند ...یک به خودم آمدم و دیدم هیچی نیستم...هیچی

این روزها شروع کردم تا دوباره دختر باشم ...بیشتر میخندم...بیشتر میخوانم ...بیشتر عاشق میشوم ...بیشتر میرقصم...این روزها بیشتر مردترین دختر سالم!

باور کن

دختر جان باور کن که تنهایی

باور کن که هیچ کس ذره ای از حال تو را نمیفهمد

باور کن اینها نمیفهمند

خب باورکردی؟ حالا حالت بهتر شد..نه؟ آرام باش سلکی جان , آرام

اما این بار مراقب باش کسی عاشق آرامشت نشود...آنها که نمیدادند این آرامش از کجا می آید ...فقط بعضی ها درک میکنند...بعضی ها هم می آیند که این آرامش را بدست آورند و طوفان کنند ...مثل آن دفعه ای که دوست گفت آرامشت رو دوست دارم , میخواهم بدستش بیارم. یا آن دفعه ای که دیگری گفت "ای قربون آرامشت بشم"..."حالت خوبه ...میخندی اما چشمات...چشمات میگن که یه دردی داری..." 

یک بار دوستی گفت یک عکس از خنده ات بفرست...فرستادم...گفت اینجا که غمگینی...اینجا لب هات میخنده ...اما چشم هات غمگینه...یه عکسی بده که واقعا میخندی...رفتم میون عکس ها گشتم...گشتم...گشتم...پیدا نکردم .

یکی از هم کلاسی هام گفت "سلکی جان مهمترین خصوصیت تو آرامشیه که تو داری...این باعث میشه آدما کنارت حالشون خوب باشه" گفتم " آخ اگر بدانی به چه قیمتی اینطور آرومم...و آخ اگر بدانی همین آرام بودن چه بلاها بر سرم آورده " ...بعد ها وقتی از اتفاق های خوب زندگیش برای من تعریف میکرد مدام ورد میخوند و فوت میکرد سمت من...میگفت نمیدانی چشم با آدم چکار میکند...فکر میکرد به خاطر زندگی داغونم شاید چشمش بزنم...نمیدانست دیگر چشمی به هیچ کس و هیچ چیز ندارم ...نمیدانست برای این سلکی زندگی تو اهمیت ندارد...نمیدانست سلکی چقدر آن لحظه از او متنفر شد...

دلم مرگ میخواد

هوا ابریه ...خنک ...جون میده واسه بیرون رفتن ...گفتم بریم دوچرخه سواری...مثه همیشه نیومد...منم که دخترمو و دوچرخه سواریم بسته به اینکه همیشه یکی باهام بیاد که انگار خودم بچه ام...که انگار نمیفهمم...که انگار هیچ اختیاری ندارم , واقعا هم هیچ اختیاری ندارم...هیچی . نیومد و همه ی اینها رو یادم آورد ...نیومد و بسته بودن من توی خانوده رو یادم آورد ..عصبانی شدم...به تمام روزای عمرم که داره هدر میدره فکر میکنم...به روزایی که میدونم تهش هم هیچی نمیشه...چرا باید ادامه داد؟ این زندگی لعنتی که هیچ وقت برام هیچی نداشت....این زندگی گوهی که 27 سال دارم تحملش میکنم و روز به روز سخت تر میشه و منم روز به روز ساکت تر و لال تر که دیگه حرف نمیزنم...بحث نمیکنم... چون نمیفهمن...اینا هیچی نمیفهمن...اینا لیاقت بچه داشتن ندارن و بالاتر از اون دختر داری بلد نیستن 

نالد به حال زار من امشب سه تار من

صبح زود بیدار شدم و لباس پوشیدم و سازم رو انداختم روی کولم و بدون فکر راه افتادم سمت فروشگاه ...راه افتادم و یادم آمد که دوم دبستان از جلوی مغازه ی آلات موسیقی رد میشدم و چشم میدوختم به انواع ساز ها ...را افتادم و روز جشن الفبای برادرم رو به یاد آوردم که خواهر یکی از هم کلاسی هایش سنتور میزد...راه افتادم و تمام خانواده آمد جلوی چشمم که چقدر موسیقی سنتی را دوست دارن...راه افتادم و پدرم در ذهنم آمد که اجازه ی خرید ساز به من نمیداد...راه افتادم و روزی رو به یاد آوردم که گفت خوشش نمیاد دخترش با  ساز در خیابان دیده شود...راه افتادم و یادم آمد اجازه ی کلاس رفتن نداد ...راه افتادم و روزی رو به یاد آوردم که آهنگ مرغ سحر رو نصفه و نیمه به هزار جان کندن خودم یاد گرفتم و مادرم گفت بیا برامون بزن, اما وقتی رفتم توی اتاق پدرم بلند شد و رفت ...راه افتادم و به آن شب مهمانی خانه ی یکی از فامیل ها افتادم که پدرم کمانچه ی صاحب خانه  را گرفته و خوشحال از اینکه سعی دارد آهنگی بنوازد دقایقی همه را سرگرم کرده بود ...همه ی اینها من را برای فروشش مصمم تر میکرد ...باید نجاتش میداد...فروختمش...سه تارم را از خاک خوردگی نجات داد ...ما را خفه کردند , اجازه نمیدهم تو را هم خفه کنند ...برو و بگذار صدای آسمانیت به عرش برسد .

 

 

+ چی شد؟
- خودشو کشت
+ فقط خواستم راه برگشت به خودمو ازش بگیرم
- ولی گفت راه برگشت به زندگیو ازش گرفتی, نمیدونستی تمام زندگیشی؟

ما را زمانه کر شکند ساز می شویم

بهش گفتم کم حرف شدی...گاهی از یه دوست معمولی هم کمتر حرف میزنی . گفت حالش خوب نیست . گفت که ترسیده ,ترس ازینکه کم بیاره ...گفت مادرش مریض بود , بعد از حال خودش گفت از ناراحتیش , از نبودن هایی که میتونه قطعی اتفاق بیوفته. بی قراریش رو حس کردم ...حالش بد بود و این حال گرفته ی منم بدتر کرد. دلتنگی خودم یادم رفت و بعدش پر شدم از نگرانی ... دلم میخواست میتونستم آرومش کنم اما نمیشد . به همین سادگی همه ی من میشه اون ...به همین سادگی پشت لب تاپ اشک ریختم واسش ...ناراحت شدم و برای مادری آروزی سلامتی کردم که میدونستم نمیذاره عشقم بیاد طرف من . 

+ فرداش با یکی که نمیشه بهش گفت دوست حرف میزدم که از نگرانیش گفتم ...از اینکه اون اونور لب تاپ با حال بد و من این ور لب تاپ با چشم گریون بودم. گفت : " مردم اعصاب ندارنا " اون نمیفهمه...اون هیچی نمیفهمه...اون که غرق آزادی و پول هستش هیچ وقت سختی های راه امثال ماها رو نمیفهمه ..حتی ذره ای هم نمیتونه درکش کنه . آره ما اعصاب نداریم ...اعصاب نداریم چون ساده ترین چیزای زندگی که برای شما ریخته ست و شماها فقط حرومش میکنین و قدرشو نمیدونین رو نداریم , ساده ترین حقمونو ندارم...ساده ترین!

+ امروز با یکی دیگه حرف میزدم و از خودمون گفتم ...از شکست هام ...از دلم ...خودشم زجر کشیده بود , ازونایی که بعد سالها رسید به عشقش . میگفت آدمها اون زمان زخم میزدن به دلم وقتی میگفتن طرف نمیاد...طرف تو رو نمگیره...میگفت هر کدومشون انگار خنجر فرو میکردن تو دلم ...همون لحظه به ذهنم رسید وای چه بد اگه خنجر فرو کنن تو دلت  . بعد خودش اینکارو کرد , وقتی که گفت اگه بخواد میتونه ....وای که این جمله رو شاید روزی هزار بار با خودم بگم و میذارم کنار تمام حرفای عشقم و میبینم با هر دلیل رد میشه , ولی باز اینقدر میگن و میگن که ته دلم خالی شه ....ته دل آدم که خالی شه و هیچی توش نباشه مچاله میشه . بعدش به همه فحش داد به اونی که اومده بود پای حرفش نموند و رفت ...به پدر شوهر خودش ...به هر کی که فکر کنی داره اذیت میکنه...یا هر کی که نمیمونه و تلاش نمیکنه . برام عجیب بود خیلی عجیب ...آدمی مثه اون رسیده بود اینطوری پر از خشم بود , خدا میدونه اگه نمیرسید چی میشد . حالا من با دردی که روی قلبم هست و ذره ذره دارم آب میشم حتی یه لحظه هم به این فکر نکردم از آدمها متنفر باشم ...نه من اینطوری نیستم ...من دوسشون دارم...هم خودشو هم خونوادشو هم قومشو .

+ الان که داشتم اینا رو تایپ میکردم دختر عمه ام یه دکلمه از شمس لنگرودی " نه , نمیتوانم فراموشت کنم " فرستاد . بعدش گفت "یعنی یروز میشه ببینم فراموش کردی؟ " یه لحظه وسط نوشتن خیره موندم به صفحه و ...همینطور تو سکوت موندم .

یکی از دوستام خواست حالمو خوب کنه

...

نتیجه اش این شد که الان نشستم با حالتی که به پهنای صورت اشک میریزم تایپ میکنم

آدما با دلتنکیاشون چیکار میکنن؟

 

 5ماه پیش بود ...همین موقع ها ...چه شبی بود! شب آمدنت . نشسته ام و زل زده ام به عدد 6, همین که آن شب هم بود , همین که دو ماه پیش  آن روز آخری که از بابلسر رفتی هم بود ...گفتم داری میری , گفتی "یه ماه دیگه اینجام" ! دو ماه شد ... دو ماه ! و من که میترسم دو ماه بشود سه ماه ..چهار ماه ...ده ماه ....صد ماه...بیا بریم ساکن یک سیاره دیگر بشویم, سیاره ای که یک ماهش هزار سال باشد و تو با خیال راحت بروی که یک ماه دیگر بیایی .

در آن گلوله ی آتش گرفته ای که دل است و باد می بردش سو به سو چه می بینی *

" تو عقب خوشبختی پرسه می‌زنی. با دیپلم، با مدرک، با پول، با شوهر. با این چیزها آدم خوشبخت نمی‌شود. باید درد زندگی را تحمل کرد تا از دور، خوشبختی به‌آدم چشمک بزند ." (کتاب چشم هایش-بزرگ علوی)
میتوان درد را زندگی کرد , اما آن روز که بفهمی دیگر خوشبختی قرار نیس هیچ وقت بهت چشمک بزند آنچنان درد جانسوزی می افتد به سینه ات که جان و دلت را با هم میسوزاند . امان از روزی که دل آدمی بسوزد , آدمی به دارا بودن دل است که انسان است , انسان است که انس میگیرد به دیگری و به قول سعدی چون انس گرفت و مهر پیوست , از این انس گرفتن به مهر میرسد و مهر است که مهربانی می آورد ...میتوانم هزاران صفحه ی دیگر ادامه دهم و بگویم که از بین رفتن دل چه خرابی هایی به بار می آورد .

*ترانه : حسین منزوی - آهنشم همایون شجریان خونده

 

دکلمه

6 تا از دکلمه های من

نمیدونم چرا یهو ترسیدم از دست برن...واسه همین از واقعیت آوردمشون به مجاز

کفش هایش  (هم چنان با اختلاف زیاد بهترین کارمه)

دست ها

چشم هایش

پاییز

یاس

کتاب عاشقانه

*  با ذکر نام ساکورا مجاز به نشر این کارها هستین.

کاش تموم شه دنیا همینجا

کاش...

شاد آمدم شاد آمدم، از جمله آزاد آمدم چندین هزاران سال شد، تا من به گفتار آمدم

شعر عنوان میگه که چندین هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم...راست میگه . اگه این دوماه هر ثانیه اش یه سال باشه , روی هم چند سال میشه؟ 

 

شبِ تحویل پروژه

شب آرامش بخشی بود . بیدار موندن و کار کردن روی پروژه به همراه آهنگ های معین و پیام های دختر عمه و خنده های یهویی وسط اون حس غم آلود صدای معین و یاد و یاد و یاد...

و این منم با دل خوش وقتی که کارم تموم میشه و میرم طلوع رو ببینم , 10  15 باری با خودم اون دو تا جمله تو گفتم و بیشتر از 100بار تو ذهنم . خیلی درد داشت , خیلی

 

 

یه دوستی میگفت " کسی که دلتو ساخته مگه میشه دلتو بشکونه "

+ موزیک دلم تنگته معین 

ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز...کان سوخته را جان شد و آواز نیامد

فیلم درخشش ابدی یک ذهن پاک از فیلم های برتر عاشقانه ست . گرچه باور بازی جیم کری تو یه فیلم عاشقانه ممکنه سخت باشه . این فیلم با اینکه خالی از صحنه های عاشقانه ی رماتیک و آروتیکه با این حال با دیدنش آدمو یاد عشق و دوست داشتن میندازه , اصن دستتو میگیره و تو رو از جایی که هستی برمیداره میبره یه جای دور , شاید به یکی از خاطراتت! میتونه یه خاطره لذت بخش تو خصوصی ترین بخش ذهنت باشه یا خاطره ای که از یادت رفته ! و یا درک یه حس ناب تو ژرف ترین بخش ذهنت , تازه اینجاست که متوجه میشی تلاش برای فراموش کردن بزی چیزا چقدر بی فایده ست که حتی نابود کردن اون بخش از حافظه ت هم جلودارش نیست . بزی دوست داشتن ها رو نمیشه از یاد برد . 

- تقریبن تمام اونایی که داستان ناپلئون و دزیره رو میدونستن همیشه میخواستن واسم تعریفش کنن , حالا یا فیلمشو دیده بودن یا کتابشو خونده بودن و از اونجایی که من هیچ گاه نمیخواستم بشنوم یه جوری سر حرفو میگردوندم یه طرف دیگه . 

حالا خودم فیلمشو دیدم و میتونم بگم این عشق ناپلئون و دزیره ای که این همه ازش تعریف میکنن خیلی هم چیز خاصی نبود . یه دوست داشتنی بوده همانند تمام دوست داشتن های دیگری که ممکنه تو دنیا باشه . اینم چون شخصیت های داستانش ناپلئون و دزیره بودن معروف شده و اگر نه چه تفاوتی میکنه عشق بین دو آدم سرشناس و پولدار با دو آدم معمولی و ناشناخته در یه گوشه ی از دنیا ؟! 

اگه نذاری کسی اهلیت کنی تنها میمونی

 

- خیلی زمان ها ممکنه یهویی تصمیم بگیری کاری رو انجام بدی . اصلن نگران یهویی بودنش نباش چون همین که بخوای انجامش بدی اون کار انجام میشه . مثه وقتی که بین ساعت 12 تا 1شب برنامه ی ناهار فرداش رو با دوستام هماهنگ کردیم . 

یا مثه چند روز پیش که دم غروبی یهو دلم واسه دوچرخه ام تنگ شد و حس کردم اکنون زمانیه که باید توی اون خیابون پشت خونه که دو طرفش دشته باشم .1 دوچرخه پنچر بود ...(با خودم گفتم یعنی باز تویوپش باید عوض بشه؟) و همینطور رفتم تلمبه رو آوردم و چرخ ها رو باد کردم و خوش بختانه مشکلی نداشت . 2 گام بعدی شستن دوچرخه بود , بردمش کنار شیر آب و شستمش و گذاشتم خشک بشه و خودم هم از زمان استفاده کردم و رفتم لباس پوشیدم . توی کوچه با نخستین رکابی که زدم زنجیرش در رفت! 3 برگشتم به خونه و زنجیرشو انداختم , دستام حسابی روغنی و سیاه شد! 4 شستن دست ها . خب , کار انجام شد . 

- انیمیشن شازده کوچولو رو دیدم . خیلی باب دلم نبود ولی هر چی که بود شازده کوچولو بود و کیه که با جمله هاش سکوت نکنه . داستان شازه کوچولو مثه یه عشق بازیه که اجازه میدی بهت چنگ بندازه , چون میدونی   قسمت های لذت بخش هم داره. 

 

 

باغ موهات پر گل دختر

 

- دخترا از وقتی یادشون رفت چطور با گل ها و ربان ها واسه خودشون گل سر درست کنن همه مثه هم شدن .  این کلیپس ها , کش موهای مصنوعی رو بندازین دور , این بار که موهاتونو بافتین پایینشو با یه ربان هم رنگ لباستون ببندین یا اگه میخوای بری عروسی به جای سنجاق سر های فلزی و بی روح , گل های طبیعی رو موهات بذار . 

- فصل بهار نارنج هم که یاد آور دوران کودکی و نخ کشی کردن گلبرگ های بهار نارنجه و من 26ساله هنوز یکی از لذت های زندگیم اینه که با این سرگرمی ها واسه خودم خوش باشم .