غم دلم ...
گفتم غم تو دارم
چیزی نگفت و بگذشت
حافظ خوشا به حالت
یارم
گذشت و یارت
گفتا غمت سرآید

گفتم غم تو دارم
چیزی نگفت و بگذشت
حافظ خوشا به حالت
یارم
گذشت و یارت
گفتا غمت سرآید


حوا، بهشت، پرده ی اول: درخت سیب
آدم نشسته در وسط صحنه، بی شکیب
پروانه ای شبیه غزل از نگاه او
پر می کشد به سمت گلی عاشق و نجیب
نام تو چیست ای گل صد جلوه ی قشنگ؟
نام تو چیست ای غزل بکر و دلفریب؟
من می شوم قسم به خدا عاشق شما
در صحنه های بعدی این قصه عنقریب
***
حوا، بهشت، پرده ی دوم: صدای باد
شیطان پرید در وسط صحنه، نانجیب
شیطان؟! ولی اجازه ی بازی ندارد او
آدم به خشم بر سر آن فتنه زد نهیب
لبخند عشق بر لب حوا جوانه زد:
نام تو چیست؟ دلشده ی عاشق و غریب
من آدمم که سیب تو را چیدم از بهشت
حاشا نمیکنم که شدم عاشقت عجیب
عاشق شدن چه کار قشنگی است، خوب من
خال لب تو کرده مرا شاعر و ادیب
حوا کشید روی دلش عکس سیب سرخ
آدم نوشت نام خودش را به روی سیب
پایان قصه آدم و حوا یکی شدند
باغ بهشت، پرده آخر: درخت سیب

جودی عزیزم !
کاملا با تو موافق هستم
که عده ای از مردم هرگز زندگی نمی کنند
و زندگی را یک مسابقه دو می دانند
و می خواهند هرچه زودتر به هدفی که درافق دوردست است دست یابند
و متوجه نمی شوند که آن قدرخسته شده اند
که شاید نتوانند به مقصد برسند
و اگرهم برسند ناگهان خود را در پایان خط می بینند.
درحالی که نه به مسیر توجه داشته اند
و نه لذتی از آن برده اند.
دیر یا زود آدم پیر و خسته می شود
درحالی که از اطراف خود غافل بوده است.
آن وقت دیگر رسیدن به آرزوها و اهداف هم برایش بی تفاوت می شود
و فقط او می ماند و یک خستگی بی لذت
و فرصت وزمانی که ازدست رفته و به دست نخواهد آمد. ...
جودی عزیزم!
درست است،
ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم آنها را دوست داریم
و به آنها وابسته می شویم.
هرچه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد
علاقه و وابستگی ما بیشتر می شود.
پس هرکسی را بیشتر دوست داریم
و می خواهیم که بیشتر دوستمان بدارد
باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم
تا بتوانیم دردلش ثبت شویم.

مرا از اینکه می بینی پریشان تر چه می خواهی؟
از این آتش به جز یک مشت خاکستر چه می خواهی؟
من از اوج نگاه تو به زیر پایت افتادم
بیا این اوج، این پرواز، این هم پر، چه می خواهی؟
مرا بی خود به باران می بری با مستی چشمت
بیا این چشمها، این گونه های تر، چه می خواهی؟
برای ادعای عشق اگر این سینه کافی نیست،
بیا این تیغ، این شمشیر، این هم سر چه می خواهی؟
تمام این غزل با خون رگهایم نثارت باد.
بگو دیگر عزیز من بگو دیگر چه می خواهی؟

نفسش مثل نفسهای دل کوچک من می گیرد ؟
یا
به یک خنده ی چشمان پر از ناز کسی میمیرد ؟
چه
خبر از دل تو ؟
دل
مغرور تو هم مثل دل عاشق من می گیرد ؟
مثل
رؤیای رسیدن به خدا ..... همه شب تا به افق
دل
من نیز به آزادگی قلب تو .... پر می گیرد ؟


دروغ گفته ام آقا که منتظر هستم
کسی به فکر شما نیست راست می گویم
دعا برای تو بازی ست راست می گویم
اگر چه شهر برای شما چراغان است
برای کشتن تو نیزه هم فراوان است
من از سرودن شعر ظهور می ترسم
دوباره بیعت و بعدش عبور می ترسم
من از سیاهی شب های تار می گویم
من از خزان شدن این بهار می گویم
درون سینه ما عشق یخ زده آقا
تمام مزرعه ها مان ملخ زده آقا
کسی که با تو بماند ؛ به جانت آقا ؛ نیست
برای آمدن این جمعه هم مهیا نیست
بر درخت خاكستري پنجره ام برگي روييد
و نسيم سبزي تار و پود خفته مرا لرزاند.
و هنوز من
ريشه هاي تنم را در شن هاي روياها فرو نبرده بودم
كه براه افتادم.
پس از لحظه هاي دراز
سايه دستي روي وجودم افتاد
ولرزش انگشتانش بيدارم كرد.
و هنوز من
پرتو تنهاي خودم را
در ورطه تاريك درونم نيفكنده بودم.
كه براه افتادم.
پس از لحظه هاي دراز
پرتو گرمي در مرداب يخ زده ساعت افتاد
و لنگري آمد و رفتش را در روحم ريخت
و هنوز من
در مرداب فراموشي نلغزيده بودم
كه براه افتادم
پس از لحظه هاي دراز
يك لحظه گذشت:
برگي از درخت خاكستري پنجره ام فرو افتاد،
دستي سايه اش را از روي وجودم برچيد
و لنگري در مرداب ساعت يخ بست.
و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم
كه در خوابي ديگر لغزيدم.

داستان سفرم...
ادامه مطلب
خندیدن، خوب است
قهقهه، عالی ست
گریستن، آدم را آرام می کند
امــــــــــــا...

یک روز می رسد
یک ملافه سفید پایان میدهد
به من ...
به شیطنت هایم ...
به بازیگوشی هایم ...
به خنده های بلندم ...
روزی که همه با دیدن عکسم بغض میکنند و میگویند :
دیوانه دلمان برای مسخره بازی هایت تنگ شده ...
منم زیبا
که زیبا بنده ام را دوست میدارم
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود
تو غیر از من چه میجویی؟
تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟
تو راه بندگی طی کن عزیزا من خدایی خوب میدانم
تو دعوت کن مرا با خود به اشکی .یا خدایی میهمانم کن
که من چشمان اشک الوده ات را دوست میدارم
طلب کن خالق خود را.بجو مارا تو خواهی یافت
که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که
وصل عاشق و معشوق هم،اهسته میگویم، خدایی عالمی دارد
تویی زیباتر از خورشید زیبایم.تویی والاترین مهمان دنیایم.
که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت
وقتی تو را من افریدم بر خودم احسنت میگفتم
مگر ایا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی.ببینم من تورا از درگهم راندم؟
که میترساندت از من؟رها کن ان خدای دور
آن نامهربان معبود.آن مخلوق خود را
این منم پروردگار مهربانت.خالقت.اینک صدایم کن مرا.با قطره اشکی
به پیش او دو دست خالی خودرا. با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکی ام.آیا عزیزم حاجتی داری؟
بگو جز من کس دیگر نمیفهمد.به نجوایی صدایم کن.بدان اغوش من باز است
قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسبهای خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات اوردم
قسم بر عصر روشن ، تکیه کن بر من
قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد
برای درک اغوشم,شروع کن,یک قدم با تو
تمام گامهای مانده اش با من
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان.رهایت من نخواهم کرد
دوستای خوبم برای دوستم که تو ادامه مطلب داستانش رو براتون گفتم دعا کنید...
نیا نیا گل نرگس جهان که جای تو نیست
دو صد ترانه به لبها یکی برای تو نیست
نیا نیا گل نرگس که در زلال
دلی
هزار آینه نقش و یکی ز خال
تو نیست
نیا نیا گل نرگس به آسمان
سوگند
قسم به نام و نهادت دلی
برای تو نیست
نیا نیا گل نرگس ز رنجمان
تو مکاه
کسی ز خلق و خلائق فدای راه
تو نیست
نیا نیا گل نرگس بدان و آگه
باش
که جای سجده گه ِ ما هنوز
مال تو نیست
نیا نیا گل نرگس به مجلس
ندبه
که ندبه ، ندبه خرقه است و
پایگاه تو نیست
نیا نیا گل نرگس دعای عهد
کجاست؟
نه این نماز جماعت به
اقتدای تو نیست
نیا نیا گل نرگس سقیفه ها
برپاست
ردای سبز خلافت ولی برای تو
نیست
نیا نیا گل نرگس که چون علی
تنها
به فجر صبح ظهورت کسی کنار
تو نیست
نیا نیا گل نرگس تو را به
خاک بقیع
که شهر ما نه مهیای گام های
تو نیست
نیا نیا گل نرگس به مادرت
زهرا
کسی برای شهادت به کربلای
تو نیست
نیا نیا گل نرگس نیا به
دعوت ما
هزار نامه کوفی یکی برای تو
نیست
نیا نیا گل نرگس فدا شوی
مولا
برای عصر عجیبی که خواستار
تو نیست
نیا نیا گل نرگس که حرف(های)
من(م)...
فقط بیان ِ سرابی ست که انتظار تو نیست

شب یلدا قدم آهسته بردار
کمی هم احترام ما نگهدار
تو میبینی ربابم غصه دار است
بنی هاشم هنوزم داغدار است
صدای العطش در گوش مانده
بدن ها بی کفن هر گوشه مانده
شب یلدا تو هم چله نشین باش
سیه پوش غم سالار دین باش