قسمت اول عشق پنهان
و بعد به طرف پنجره رفت و به حیاط نگاه کرد و اتومبیل پدر را دید
-پس بابا خونه است
در را باز کرد و از پله ها پایین رفت .خانه آقای بهرامی دو طبقه بود و اتاق سارا به همراه دو اتاق دیگر در طبقه بالا قرار داشت
-سلام بابا .صبح بخیر
-سلام خوش خواب
-بابا مگه ساعت چنده
-میدونی من چقدر دیرم شده ؟
-باشه الان میام . سلام مامان
-سلام دخترم . برو دست و صورتت رو بشور بیا صبحانه حاضره
-چشم مامانی
بعد همه سر میز صبحانه جمع شدند . آقای بهرامی گفت :
-سارا زود بخور که کلی دیرم شده
-باباجون نباید که خفه بشم می خورم دیگه
-حالا برنامه ای امروز ت چیه ؟
-برنامه این که با مژده می خوایم بریم خرید و یه سری هم به کتابخانه بزنیم
فاطمه خانم گفت :
-راستی محمود دیروز اکبر اقا زنگ زد و گفت سال تحویل پیش ما هستن
سارا با ذوق گفت :وای عموجون چقدر دلم براش تنگ شده .مامان این بهترین خبری بود که می تونستی بهم بدین
-بریم بابا جون
-اگر می دونستم که اومدن عمویت این قدر خوش حالت می کنه و باعث می شه که تو زودتر راه بیفتی به دروغ هم که شده این خبر را بهت می دادم
سارا از این که خانواده عمو هنگام سال تحویل در کنار انها بودند خیلی خوشحال بود . آقای بهرامی سارا را جلوی در خانه مژده گذاشت و رفت .
سارا زنگ رو زد و بعد از مدت کوتاهی مژده امد
-سلام مژده جان خوبی عزیزم ؟
-سلام قربون دوست با محبتم برم که این قدر به فکر ماست
-تو خودت قربونی کس دیگ هستی نمی خواد قربون من بری
هر دو خندیدند و به راه افتادند
-سارا امروز خیلی خوشحالی ؟ چته ؟
-چیه ؟ چشم نداری ببینی ما شنگولیم .
-راستش را بگو ؟
-راستش اینکه عمو و زن عمو و امید موقع سال تحویل پیش ما هستند دلم خیلی براشون تنگ شده
-خوش به حالشون که تو هیچ وقت دلت برای ما تنگ نمیشه ؟
سارا کیفش را بلند کرد و گفت: یعنی چی ؟ احمق تو بهترین دوست منی
-نزنی یه بار خودم خوب میدونم که چقدر منو دوست داری
بعد از خرید هر دو به خانه برگشتند .روزها برایش به خوبی می گذشتند . و بالاخره روز موعود فرا رسید
***
-مامان عمو اینا دیر نکردن ؟
-نه چقدر عجله داری میرسند دیگه
-اخه دوست دارم هر چه زودتر ببینمشون
-دختر گلم اگه یکم دندون به جگر بگیری می بینیش ون
بعد از گذشت نیم ساعت بالاخره اتومبیل عمو جلوی منزل ایستاد .سارا با عجله به طرف در دوید و در را باز کرد و اتومبیل وارد حیاط شد
عمو و زن عمو و امید از اتومبیل پیاده شدند .و به احوالپرسی مشغول شدند .سارا به طرف زن عمو رفت و او را در آغوش کشید و گفت: سلام -زن عمو خوش اومدین .چقدر خوشحالم که شما را میبینم
زینب خانم لبخندی زد و گفت :سلام خوشگلم منم خوشحالم که روی ماه تو را می بینم
عمو دست سارا را فشرد و گفت: شیطون عمو چه کار می کنه ؟
-هستیم عمو چون البته با شیطونی یام
بعد به طرف امید رفت و با حالت شوخی گفت :امید خان .حالتون چطوره ؟
-ممنونم اما تو رو خدا به من نگو امید خان .چون فکر می کنم پیر شدم
-چشم نمی دونستم تازه اول چلچلگی تونه
-سارا خانم خیلی بی رحمی مگه من چند سالمه ؟
-فکر کنم بیست و چهار سال یا بیست و هفت سال ؟
-پس دیگه حرفی نمی مونه باشه ؟
-چشم حالا بفرمایید بالا
با این حرف سارا همه وارد منزل شدند .سارا و فاطمه به پذیرایی از مهمانان پرداختند .بعد از خوردن شام .سارا امید را به طرف اتاقی که برای او آماده کرده بود برد .اتاق امید در طبقه بالا قرار داشت و اتاق اکبر و زینب به همراه اتاق محمود و فاطمه در طبقه پایین بود . شب در ارامشی زیبا گذشت .
ادامه دارد...
سارا گوشی را برداشت و گفت:
-بله ؟
-الو
-سارا سلام
-سلام چطوری ؟
-خوبم ممنون تو خوبی ؟
-هی بد نیستم چه خبر ؟
-سلامتی زنگ زدم بعدازظهر می یای بریم بیرون
-فکر نکنم بتونم بیام
-چرا ؟
-اخه مهمون داریم بهت که گفته بودم ؟
-عموت اینا ؟
-اره
-خوش به حالت پس فعلا وقتت پره ؟
-صبر کن ببینم امروز منو امید می خوایم بریم بیرون می یام دنبال تو .تو رو هم با خودمون می بریم چطوره ؟
-دیوونه شدی من که تا به حال امید را ندیدم شاید هم اصلا او خوشش نیاد؟
-نه بابا این چه حرفیه .اتفاقا خوشحالم می شه
-تو مطمئنی سارا ؟
-اره پس بعدازظهر جایی نمی ری ؟ فعلا هم خداحافظ
-خداحافظ
گوشی را که قطع کردم به طرف امید رفتم
-کی بود ؟
-مژده یکی از بهترین دوستانم زنگ زده بود که با هم بعدازظهر بریم بیرون گفتم منو تو با هم میریم دنبالش که بیشتر خوش بگذره
-خوب با درسهایت چه کار می کنی ؟
-خوبه بد نیست فقط باید یک کمی پشت کار داشته باشی
-ماشاءالله چه از خودش تعریف می کنه ؟
-امید یعنی من ارزش تعریف کردن ندارم ؟
-خدا نکنه بر منکرش لعنت
-تو چی کار می کنی ؟
-فعلا که تو شرکت سرم گرمه
-خیلی سخته ؟
-چی ؟
-کارهای کامپیوتری چه میدونم ار این چیزها دیگه ؟؟
-نه زیاد به قول خودت فقط باید یه کم پشت کار داشته باشی
-که تو نداری
-خیلی بد جنسی
-به پسر عموم رفتم
بعد بلا فاصله بلند شد و همان طور که به طرف آشپزخانه میرفت به امید گفت :
-تو تلویزیون ببین منم یه کم به مامان اینا کمک کنم
-مامان کاری هست که من انجام بدم؟
-اره مامان جون .بی زحمت این بشقاب ها رو پاک کن
-چشم
-چشم بی بلا
موقع ناهار همه از عید و سفره هفت سین حرف می زدند و فردا روز عید بود .
روز بعد همه مشغول کار بودند سارا سفره هفت سین را می چید .
فاطمه خانم گفت :
-دختر عجله کن دیگه وقتی نمونده .
-الان تموم میشه .
بعد از چیدن سفره همه دور ان جمع شدند و پدر مشغول دعا و خواندن قران شد .بعد از شنیدن صدای شلیک توپ از تلویزیون و خواندن دعای مخصوص تحویل سال .همه به هم تبریک گفتند و مشغول دادن هدایا شدند . سارا هدیه خودش را به مادر و زن عمو داد و ان ها هم از او تشکر کردند .سارا برای عمو و پدرش هم بلوز مردانه خریده بود که به انها داد و هدیه امید هم عطری خوشبو که داد .عمو و زن عمو و پدر هم هدیه های خودشان را تحویل دادند .و امید گردن بندی ظریف به گردن سارا آویخت و همگی برای هم آرزوی سعادت و خوشبختی کردند .
***
چند روز بعد همگی قبول کردند که از خانه بیرون برن .همه رفتند که آماده بشن .سارا به امید نگاه کرد .غرق در فکر بود .به امید گفت :
-امید تصمیم بیرون امدن نداری ؟
امید تنها با تبسمی کوتاه جواب سارا را داد .تقریبا همگی حاضر بودند
اکبر اقا گفت :بهتر است جوان ها با همدیگر باشن ما هم جدا از اون ها باشیم چون جوون های امروزی حوصله پیرها را ندارند .درسته سارا ؟
-این چه حرفیه عمو برعکس ما از هم نشینی با شما لذت می بریم .
-ای کلک .
-باور کنید.
-خیلی خوب پس تو با امید برو .ما هم با بابات می یایم .البته اگر برادرم هنوز رانندگی خوب باشه .
-چیه خیال کردی مثل توام که بزنم تو در و دیوار ؟امید جان پس شما پشت سر ما حرکت کنید .
امید با سر حرف اقا محمود را تایید کرد .
ماشین ها به دنبال هم حرکت کردند .امید ناراحت به نظر می رسید .سارا گفت :
-امید چرا ناراحتی ؟
-نه ناراحت نیستم .
-چرا یه چیزی تو رو اذیت می کنه ؟
-مثلا چی ؟
سارا خندید و حالت شوخی به خود گرفت و گفت: نمی دونم فکر می کنم من .....
امید با جدیت گفت :چرا فکر می کنی مطمئن باش
-یعنی چی؟ مگه من چی کارت کردم لابد کشتی های جنابعالی را گرفتم و دونه دونه غرق کردم بله ؟
-نه بابا هنوز غرق نشدن .اما ممکنه که غرق بشن . بعد هم خندید .
سارا با اخم به او نگاه کرد و دیگر چیزی نگفت .
ماشین محمود در کنار یک پارک جنگلی بسیار زیبا ایستاد و امید هم توقف کرد .سارا به سرعت از اتومبیل پیاده شد
اکبر اقا گفت :به به عجب جایی .عمو جان راضی هستی ؟
-بله عمو جای قشنگیه .
زن عمو و مادر جایی مناسب پیدا کردند و قالیچه ای که همراه داشتند را پهن کردند .اکبر و محمود هم در حال قدم زدن بودند .
سارا به طرف مادر و زن عمو رفت و نشست .
فاطمه خانم گفت :سارا به امید هم می گفتی بیاد پیش ما ؟
زن عمو هم گفت :راسته می گه عزیزم .برو پیشش صداش کن بیاد این جا .
-چشم .
سارا به راه افتاد و کنار امید ایستاد و گفت :مامان و زن عمو می گن که بیای پیشمون .
امید خندید و گفت: چی شده خانم شما که با من قهر بودید ؟
-هنوز هم هستم .
-خیلی خب حالا برای اشتی بیا بریم قدم بزنیم .
-نه خیر نمی یام .
-چرا مگه قدم زدن رو دوست نداری ؟
-دوست دارم اما با تو قهرم .
-من که گفتم اشتی .
-فقط همین ؟
-نه یادم نبود ببخشید خانم محترم از شما خواهش می کنم که مرا مورد بخشش خودتان قرار داده و از گناهم بگذرید خوبه ؟
-باشه این دفعه می گذرم .
-خیلی ممنون از این که مرا مورد لطف و عنایت خود قرار دادید حالا بفرمایید بریم .
در طول راه هر دو ساکت بودند فقط صدای خرد شدن برگ زیر پایشان به گوش می رسید .
سارا خسته شده بود انقدر راه رفته بودند قدرت برگشتن نداشت و گفت:
- بسه دیگه امید خسته شدم چقدر راه می ری ؟ همین طوری داری میری و منم دنبالت می کشونی ؟
امید با چهره ای از غم به سارا نگریست و گفت: معذرت میخوام حواسم نبود
سارا بر روی زمین نشست و امید هم رو به رویش نشست و گفت: سارا می تونم یه چیزی رو بهت بگم ؟
-اره بگو ؟
بعد از کمی مکث گفت : هیچی پاشو بریم .الان بقیه ناراحت می شن ؟
-همین ؟
-نه بعدا بهت می گم .
در موقع برگشت هم هر دو سکوت کرده بودند .وقتی که رسیدند فاطمه خانم گفت:
-چقدر دیر کردین دلواپستون شدم.
اکبر اقا به شوخی گفت :ببینم پارک چند متر بود ؟
امید گفت :حدوداً هزار متر .
سارا روی قالیچه نشست و گفت :من گشنمه .چیزی دارید به ما بدید یانه ؟
اقا محمود گفت :نترس برات میوه آوردیم
-تا میوه ش چی باشه ؟
-سیب خیار پرتقال و موز
-فقط همین ؟
-برای عصرانه اره فقط همین
-اون وقت شام چی ؟
-شام بیرون هستیم
-این شد یه چیزی
فاطمه خانم ظرف میوه را با چاقو و پیش دستی را از سبد بیرون اورد و زینب خانم ان ها چید.سارا مشغول پوست کندن خیار شد
و اقا اکبر و محمود با یکدیگر صحبت می کردند .
-محمود تابستان دیگه نوبت شماست بیایید پیش ما ؟
-ان شالله اگه کار اجازه داد یه سری بهتون می زنیم .
-نشد دیگه داداش بهونه ی کار و نیار .
سارا خندید و گفت: عمو نگران نباشین من تابستان هر جور شده بابا رو می یارمش شمال .
-حتما این کار رو بکن عمو .
زینب خانم صحبت انها را قطع کرد و گفت: بهتره دیگه کم کم را بافتیم و گرنه دیرمون میشه
بعد از جمع کردن وسایل همه سوار اتومبیل شدند و به حرکت در امدند .
بعد جلوی رستورانی توقف کردند و شام شان را خوردند و به خانه برگشتند و مشغول استراحت شدند
روز بعد موقع صرف صبحانه زنگ خانه به صدا در امد .
فاطمه خانم به طرف ایفون رفت و گوشی را برداشت .:
-کیه ؟
-سلام منم مژده سارا هست ؟
-سلام عزیزم اره هستش بیا تو باز شد ؟
-بله
فاطمه خانم به طرف سارا رفت و گفت: سارا مژده داره میاد تو .
-باشه الان می رم .
سارا به طرف حیاط رفت و لبخندی زد و گفت :
-سلام مژده خانم چه عجب از این طرفا ؟
-اولا سلام دوما بنده همیشه مزاحمم .سوما جنابعالی هستی که همیشه سنگین می زنی .
-اولا دروغ نگو .دوما من کی سنگین زدم سوما هم بیا تو ؟
مژده گفت :ادم که میاد پیش تو جواب کم میاره .
-اره جون خودت نه که اصلا جواب تو استین نداری ؟ حالا صبحانه خوردی ؟
-اره خوردم اگه تو صبحانه نخوردی برو بخور من می مونم تا بیای
-نه بابا
-مهموناتون هستن ؟
-اره دارن صبحانه میخورن
-بی موقع مزاحم شدم
-وقت کردی یه کم تعارف بکن
-تعارف نمی کنم که فکر کردم مهموناتون رفتن
-نه تازه اومدن کجا برن خب تو بگو ببینم چه خبر ؟
-خبر که زیاده اما اونی که از هم مهم تره برات می گم امروز آرش می خواد بیاد تهرون زده به سرش می گه می خوام با مامان بابات حرف بزنم
-درباره چی ؟
-دچار آلزایمر شدی ؟ درباره ازدواج دیگه
-این جوری که واقعاً زده به سرش خب بهش می گفتی صبر کنه ؟
-گفتم اما می گه از بس صبر کردم خسته شدم می خوام تکلیفم روشن بشه
-مگه تو خودت باهاش حرف نزدی ؟
-چرا حرف زدم بهش گفتم که دوستش دارم غیر از اون هم به هیچکس دیگه ای فکر نمی کنم اما می گه اگه بابات قول تو به کس دیگه ای بده -من چی کار کنم ؟بهش می گم یک کمی دیگه صبر کن تا من درسم تموم بشه میگه نامزد بکنیم اون وقت حتی اگه خواستی دانشگاه خارج ادامه تحصیل بده من که می دونم بابا موافقت نمی کنه .
-تو از کجا میدونی بذار بیاد باهاشون صحبت بکنه اون وقت تکلیف همه روشن می شه به امتحانش می ارزه ؟
-یعنی من بابای خودم رو نمی شناسم ؟ از این می ترسم که یه چیزی به آرش بگه اون وقت ..
-اون آرشی که من می شناسم اگه بابات اون رو زیر مشت و لگد هم بگیره میگه من مژده رو دوست دارم
-یعنی چی کار کنم بذارم بیاد ؟
-خب اره حالا خودش تنها می یاد یا با خانواده ؟
-دیوونه بابا اون و تنها ببینه .میگه بی پدر و مادره دیگه بدتر
-پس اقا با خانواده تشریف میارن اخ که چه شبی بشه امشب عروس خانم بیا یه بار خدای نکرده چایی رو رو اقا داماد خالی نکنی
مژده گفت: حالا دیگه منو مسخره می کنی نوبت شما هم میشه خانم
مژده جمله اخر را طوری تلفظ کرد که هر دو به خنده افتادند و بعد ادامه داد :
سارا دلم داشت می بوسید آرش گفت :که صبح زنگ می زنم با بابات صحبت میکنم اون وقت اگه خدا خواست شب میایم خونه تون اما می دونم چرا دچار استرس شدم ؟
-استرس چرا دختر خوب شب می یان یه صحبتی می کنن و می رن این که این همه ترس نداره
-وای نمی دونم چرا این جوری شدم اگه بابا قبول نکنه ؟
-به جای این حرفا بگو ببینم همه چیز رو واسه امشب آماده کردی ؟
-نه خونه .کلی ریخت و پاشه .باید اول اون تمیز کرد میوه و شیرینی هم که با بابا ست ؟ چایی و بقیه کارها هم با ماما نه .پاشم برم خونه رو تمیز کنم حالا که باهات حرف زدم یه کمی سبک تر شدم .
-برو به سلامت امیدوارم که بابات قبول کنه مطمئنا بابات اون قدر منطقی هست که بخواد برات خوب تصمیم بگیره ؟
-خدا از دهنت بشنو خب فعلا با اجازه
-زیاد هم به مسایل فرعی فکر نکن ؟
-سعی ام رو می کنم خداحافظ .
-خداحافظ .
سارا مژده را تا حیاط همراهی کرد و سپس به طرف آشپزخانه برگشت .
در فکر بود که صدایی او را به خود اورد :
-کجا سیر می کنی خانم ؟
-ها ؟
امید متعجب گفت :ها نه بله
-کلاس اخلاق گذاشتی امید ؟
-اخه بی انصاف این کجاش کلاس اخلاقه ؟
-نکنه می خوای ادب یادم بدی ؟اگه منظورت این بود باید بدونی که حواسم پرت بود و اصلا بی ادب نیستم
بعد ابرو در هم کشید وبه طرف اتاق خود رفت . امید هم پشت سرش به راه افتاد و در زد
-اجازه هست بیام تو ؟
-بفرمایید
-اخه تو چرا این قدر با من لجبازی می کنی ؟چرا حرف تو دهنم می ذاری ؟من غلط بکنم بگم که شما بی ادبی اگه وجود من تورو اذیت می کنه خیلی راحت می تونی بگی ؟
سارا با شرمندگی گفت: ببخشید نمی دونم چرا یک دفعه عصبانی شدم
-اشکالی نداره اگه دختر عمو برای پسر عمو اخم نکنه و عصبانی نشه پس برای کی باید اخم کنه ؟
سارا خندید و حرفی نزد
-حالا به چی فکر می کردی که این قدر تو رو عصبانی کرد؟
-به مژده
-مژده خانم چرا ؟
-امشب قراره براش خواستگار بیاد اون هم می ترسه که بابا ش موافقت نکنه داشتم فکر می کردم چرا بعضی ها از اینده می ترسن؟
-ادم ها از اینده نمی ترسن .از چیزی می ترسن که ازش خوششون نمیاد خواستگار شو دوست داره ؟ منظورم این که همدیگر رو می شناس؟
-اره می شناسه .تقریبا دو ساله با هم اشنا شدن .توی یک مهمونی بود که همدیگر رو دیدن بعد هم با همدیگر دوست شدند مژده آرش رو خیلی دوست داره به خاطر همینه که می ترسه ؟
-پس خوش به حال آرش بهش حسودیم شد
-چرا ؟
-چون معشوقش بی وفا نیست یا اون قدر خونسرد نشون نمی ده که طرف رو عاشق کش کنه ؟
-خب هر کسی یه جوریه ؟
-می دونی این رفتارت چی رو نشون می ده ؟
-چی رو؟
-که علاوه بر دوستت مژده تو هم ترسیدی .تو هم یه جور ایی دچار اضطراب شدی مگه نه ؟
سارا با تمسخر گفت :بله آقای دکتر این قسمت سرم هم درد می کنه لطفاً نظر تون رو بگین ؟
امید به حالت شوخی گفت :این قسمت رو می گی ؟ فهمیدم .نظرم این که این سر درد نشون گر بد اخلاقی شماست
-عجب آقای دکتر حالا که رفتم و پیش عمو اعتراض کردم می فهمی که یک دختر بد اخلاق می تونه چه کاریهای دیگه ای هم بکنه ؟
-تسلیم اقا این چه رو میز ته ؟
سارا دفترش را از روی میز برداشت و گفت: یه حریم خصوصی یه دفتر که محرم راز منه
-یعنی دفتر خاطره هاست ؟
-تقریبا
-جالبه می شه منم وارد حریم خصوصی شما بشم ؟یعنی خاطره هاتون رو بخونم ؟
-چرا چه لزومی داره که بخوای خاطرات من رو بخونی ؟
-لزومی نداره .اما خب دوست داشتم منم می تونستم محرم رازهاتون باشم
-اما تو یه پسری و منم یه دختر فکر می کنی ...
-یعنی چیزی برای پنهون کردن داری ؟
سارا گفت :هیچی وجود نداره که من بخوام از کسی پنهون کنم برش دار
-ناراحت شدی ؟
-نه فقط می خوام بدونی که هیچ کس تو زندگی من نیست برش دار امید
امید ارام گفت :
-اما اگه تو نخوای من هیچ وقت این کار رو نمی کنم .من قصد بدی نداشتم
سارا با مهربانی به امید نگاهی کرد و گفت:
-می دونم امید بردار .من هم قصد بدی نداشتم فکر کنم شایسته گی شو داشته باشی که بخوای وارد حریم خصوصیم بشی
-مطمئنی ؟
-اره من به تو اعتماد دارم
-از اعتمادت ممنونم


