فیلم یکی به اسم من در جشنواره رضوی سوم شد
فیلم یکی به اسم من موفق شد در جشنواره ملی فیلم رضوی رتبه سوم را به خود اختصاص دهد.
فیلم یکی به اسم من موفق شد در جشنواره ملی فیلم رضوی رتبه سوم را به خود اختصاص دهد.
این مطلب به توصیه دوست فرهیخته مجید جوادیان برای چاپ در پرگار نوشته شد. یادکردی از استاد لاری پور که همین هفته پیش به دیدار معبود شتافت.
آقا اجازه. ما دوستتان داریم
آنروزها که هنوز روی نیمکتهای چوبی مدرسه راهنمایی فرساد می نشستیم و فکر می کردیم که چرا میگویند تخته سیاه اما سبز یشمی است دست مردی آراسته و موقر با گچ روی همان تخته سبز نوشت که: من لاری پور هستم.
پرستیژ این مرد که قرار بود معلم هنرمان باشد کمی عجیب بود. چرا که در آنروزگار (دهه شصت خورشیدی) کشورمان درگیر جنگ بود و فضای انقلابی به ما یاد داده بود که خط اطوی شلوار یعنی تشریفات زیادی!
استاد لاری پور در همان روز اول معلمی بود دیگرگونه. به ما ادب و احترام را یاد داد. بچه های بازیگوشی بودیم که چون هنوز روسای آموزش و پرورش قبول نداشتند تنبیه بدنی مضر است پس لاجرم زبان مرسوم معلمان پس کله ای بود و تیپا و گاهی هم شلاق. اما لاری پور همه یکساعت کلاس را برایمان از هنر گفت و بدون ترس از پس کله ای ساکت و مبهوت جیک هم نزدیم گوش دادیم.
سهم هنر از هفت روز هفته فقط یکساعت بود که معمولا پیشکش می شد به درس ریاضی و علوم که واجب تر و مهمتر بودند! چشم براه بودیم که زنگ هنر برسد و بیمناک از اینکه مبادا بگویند کتابهای ریاضی روی میز! آقای لاری پور که وارد مدرسه می شد نفس راحت میکشیدیم .
لاری پور از همان روزها تا وقتی که در خانه هنر(کانون رشد فعلی و پیشآهنگی قبل از بهمن 57) ) طراحی و نقاشی درس می داد برای ما نمونه معلمی دلسوز و محترم بود که دوستش داشتیم. بعدها که کمی بزرگتر شدیم تازه فهمیدیم لاری پور چه آتشی به جانمان زده. او شیرینی هنر را -به معنای اخص کلمه – به ما چشانده بود. روزی که فهمیدیم شاعر هم هست و اهل ادب احترامش دوچندان شد.
معلم هنر ما خیلی خوب یادمان داد که چرا تخته سبز است اما میگویند تخته سیاه. او نقاب از چهره دنیا برداشت و فهماند که واقعیت با حقیقت متقاوت است. زبان هنر را دلسوزانه برای ما هجّی کرد . سالهای نیمکت نشینی گذشت اما استاد لاری پور همچنان معلم ما بود. وقار و تعهد و دلسوزی او همیشه تازگی داشت. مهربانی او و خستگی ناپذیر بودنش تعریف دیگری از هنرمند را برای ما می آورد. استاد لاری پور هنرمند بود. نه از آن دسته جماعتی که خود را به هنر سنجاق می کنند و چنان وانمود می کنند که تافته ای هستند جدا بافته. هنر بر زبان او جاری نبود. هرگز. هنر در رفتارش موج می زد. استاد برای خیلی ها استادی کرد. با همان مهربانی و آرامش و وقار مثال زدنی اش. به رسم دیرین این خاک پر گهر! قدرش ندانستیم و گاهی حرمتش را پاس نداشتیم. خدا مار ببخشاید که اینچنین ناسپاس بودیم.
اینک نمی توانم باور کنم که نیست. چون این یک توهم است که لاری پور رفته. مگر می شود آن قامت بلند آراسته و موقر را فراموش کرد؟ هرگز. تا روزی که نام هنر می آید و در ذهنمان چهره استاد لاری پور لبخند می زند او زنده است. بهشت برین جایگاهش باد که شایسته ترین بود.
یادمون نمیره چندسال پیش خیلی ها دست به دست هم دادن تا خانه سینما رو تعطیل کنن. حتی وزیر ارشاد اومد توی گفتگوی ویژه تلویزیون و هرچی تونست به خانه سینما نسبت داد و از انواع قوانین و مقررات گفت تا اثبات کنه این خانه سینما از اولش هم غیر قانونی بوده. ولی حالا همه اون آدمها دست به دست هم دادن تا خانه سینما باز بشه و این لکه لنگ بر دامن دولت دهم نباشه که خانه سینما رو تعطیل کرد اما نمیتونن.
این وسط مهمترین عنصری که نگذاشت خانه سینما فراموش بشه و همچنان قدرتمند در صحنه بمونه تا جایی که اربابان قدرت و ثروت ناچار شدند موجودیت اونو به رسمیت بشناسند همراهی و همدلی هنرمندان سینما بود. مدیران خانه سینما مشروعیت خودشونو و نه از مجوز ارشاد بلکه از بدنه سینما گرفته بودند. حمایت همه جانبه چهره های مطرح سینما از هویت خانه سینما زمینه ساز به ثمر نشستن مقاومتها بود. چیزی که چندین و چند سال است همچنان کانون نویسندگان ایران رو هم همچنان قدرتمند و پویا نگه داشته.
در مقیاس کوچکتر در یزد هم تشکل صنفی بنام خانه نمایش بود که در دولت نهم با بی مهری روبرو شد. اما بی تدبیری جامعه تئاتری باعث شد که هیچ نهاد صنفی قدرتمندی شکل نگیره.
تجربه خانه سینما تجربه مفیدی برای هنرمندان هست و همچنین برای مدیران دولتی که بفهمند هنر خارج از تصمیمات اونها زنده است .
چند روزی هست که خواندن چندباره رمان "دن کیشوت" نوشته سروانتس را شروع کرده ام. مجبورم صدای تلویزیون را کم کنم تا تمرکز بیشتری داشته باشم. حیف است. روزگاری می خواستم برداشتی از این رمان را بر روی صحنه اجرا کنم. اما اینروزها هیچ ضرورتی نمی بینم. چه اجباری دارد که نمایش تکراری اجرا کنم. بهتر است وطنی و بومی فکر کنم. ملانصرالدین گزینه خوبی است. حکایتهای پندآموزی دارد. به احترام این شخصیت ملی کلاه از سرمان برداریم. شایسته اسطوره شدن است.
روزکارگر و روز زن و روز معلم! همگی در کنار یکدیگر قرار گرفته اند! دنبال وجه اشتراکشان نگردیم . بسیار است. بر همه مبارک باشد
![]()
چقدر اینروزها میشنوم که همه احساس تکلیف کردن.... همه میخوان فقر و ریشه کن کنند..... همه میخوان عدالت برقرار بشه.... همه میخوان برای ما مردم شریف فقط خدمت کنند.... چقدر همه خوب شدن.چقدر همه حرفهاشون تکرای شده..... چقدر ما ساده هستیم!
پی نوشت: راستی اون صفحه کلمه ها وترکیب های تازه چقدر کهنه شده از بس این کلمه ها و ترکیبها رو زیاد شنیدیم. آدم وسوسه میشه با این ترکیبهای تازه جمله بسازه: ............(بر شیطون لعنت!!!).................
در آستانه روز بزرگداشت استاد سخن سعدی یک سعدی دیگر در همین بیخ گوشمان چشم از دنیا فروبست. سعدی افشار آخرین بازمانده نسل سیاه بازهای حرفه ای ایران بعد از یک دنیا شیرین کاری و خنداندن مردم خودش در تلخی و بیماری و تنهایی جان به جان آفرین تسلیم کرد. مرگ حقیقتی تلخ و گریزناپذیر است اما سعدی افشار سزاوار فرجامی بسیار شایسته تر از این بود. هرچند نمیدانم شیخ مصلح الدین سعدی هم در زمان مرگش چه مصیبتها کشید ولی رسم این دیار مرده پرست این است که شاید صدسال دیگر یاد سعدی افشار گرامی داشته شود. روحش شاد که شادی را به دنیا هدیه می داد.
حیف. تا یه مدت دیگه دوره ریاست جمهوری دکتر احمدی نژاد تموم میشه! ندیدن ایشون و نشنیدن حرفهاشون افسرگی میاره. خدا کنه رئیس جمهوری بعدی موجبات شادی و خنده همه رو فراهم بیاره.

احمدی نژاد: چاوز كسي بود كه صراحتاً اعتقاد خود به پيامبران الهي را اعلام مي كرد و مي گفت كه منتظر حكومت عدل جهاني هستيم و به واقع نيز در اين راه تلاش مي كرد و با روحيه يك بسيجي مخلص تمام عيار و حزب اللهي و عاشق مردم بود.

اینروزها توی یزد یک جو ضد اصفهانی در حال شکل گیری هست. بدون اینکه فکر کنیم چندین سال از آب شیرین کوهرنگ نوشیدیم ولی مطمئن هستیم حق و حقوق کشاورزانی که از همین آب زراعت می کردند و نان شبشان در گروی همان محصول مزرعه اشان بود رسیده اند یا نه؟ کسانی هم در اقدامی شجاعانه!!!! کمپین ضداصفهانی تشکیل دادن و به رفتار کشاورزان گفته اند وحشیانه. چرا به واکنش کشاورزی که مزرعه اش از آبی که ما انتقال داده ایم میگوئیم اقدام وحشیانه اما چشم بر اقدام همشهری یزدی خودمون که بلافاصله 200 تومن میذاره روی هر بطری آب معدنی می بندیم. به نظر شما کدومش رفتار ضد انسانی و وحشیانه هست؟ واکنش اون کشاورز که مطمئن نیست آب مزرعه اش برای شرب ما اومده یا نه و در مقابل رفتار فروشنده ای یزدی که میدونه قطعا آب معدنی برای نوشیدن هست و مردم در این تنگنای اقتصادی برای زنده ماندن باید بخرند و بنوشند/؟؟؟؟ انصاف داشته باشیم
یادش بخیر!! وقتی قرار بود پول بابرکت یارانه رو به حسابمون بریزن رئیس جمهور محمود توی تلویزیون فرمودن این پول امام زمان هست مواظب باشین با بقیه پولهاتون قاطی نشه!!!! حالا هم قراره عیدانه به ملت بدن. کسی بیاد بگه این عیدانه هم مثل همون یارانه هست یا نه؟ خرجش کنیم یا محض تیمن و تبرک نگهش داریم؟
ببین تو رو خدا چجوری شب عیدی امت همیشه در صحنه رو گیج و معطل میکنن. کسی اگه دستش به اون بالاها میرسه به صاحب یارانه بگه بی زحمت عیدانه نده. بزن پس کله دکون دار محله تون اینجوری قیمتها رو بالا نبره. اون عیدانه هم بجای دسخوش واسه خودت بردار. اما مواظب باش توی جیبت با بقیه چیزات قاطی نشه. محمود گفته متبرکه!
در میان قبایل باستانی آئین پاک شدن و تطهیر یکی از رسوم متنوع و صدالبته مهم بوده است. گاهی که قبیله دچار قحطی-بیماری-فقر-جنگ یا هر مصیبت بزرگ دیگری میشده اهالی قبیله به دستور بزرگانشان می آمدند و تندیسی می ساختند. ابتدا او را اخترام می کردند و سپس همه بدیها را به او نسبت می دادند مثلا تو دروغگویی-تو ظالمی-تو خیانتکاری-تو .... و بعد هم همه به آن تندیس و مجسمه خودساخته اشان یورش می بردند و واژگونش می کردند و از بین مبردند. با از بین رفتن تندیس همه این احساس را داشتند که مظهر همه بدیها از بین رفته و حالا دیگر همه پاک هستند. اما مدتی بعد مجبور بودند همان ائین را برپا کنند. چون چیزی که تغییر نکرده بود همان اهالی قبیله بودند. و این آئین به اشکال مختلف همچنان در میان بسیاری از قبایل و حتی در قرن متمدن حاضر رواج دارد. این چیزی شبیه به سرنوشت دولتمردان این سرزمین است.
جشنواره تئاتر فجر هم تمام شد. اجرای خوبی داشتیم. انصافا شکل برگزاری جشنواره امسال خیلی منسجم و هماهنگ بود. گروههای شهرستانی دغدغه ای بابت اجراهایشان نداشتند. نکته ای که می تواند از شورکاذب و استرسهای بیمورد جشنواره در شهرستانها کم کند و گروهها فقط به بهتر اجرا کردن فکر کنند.
اما چون فلک!! قرار نیست ما را بی نصیب بگذارد. یکروز قبل از اجرا تلفنهایی از یزد می شد و قرار بود توضیحی بگیرند از مصاحبه یکی از بازیگران نمایش!!! مصاحبه ای در ۲۰ خط که دوست بازیگرم در مورد حضورخودش در فجر با یکی از سایتهای محلی انجام داده بود(سایت یزد فردا) و همه بگومگو هم برمیگشت به ۵ خط پایانی که در مورد همکاری و مشارکت حوزه هنری با گروههای یزدی شرکت کننده در فجر گفته بود. جالب تر اینکه تمام ابهام دوستان این بوده که چرا از متولیان اصلی تولید این نمایش اسم نبرده و فقط به همکاری حوزه هنری که اتفاقا علی جاور کارشناس تئاترش است حرف زده!!! شاید فکر کرده اند وظیفه روابط عمومی آنها را هم ما باید بر دوش بکشیم.
جل الخالق!!!! سکوت خبری و نادیده گرفتن یکی از رویدادهای نسبتا مهم هنری تا قبل از این مصاحبه و حتی قیچی کردن یک پاراگراف خبر به جرم اینکه اسمی از من برده بود به چشم کسی نمی آید اما اگر کسی از عملکرد خودش بگوید و در جایگاه رسمی اش بخواهد به همراهی دستگاه متبوعش اشاره کند بازخواست می شود! یعنی چوب کم کاری روابط عمومی و جریان رسانه ای متولیان فرهنگ و هنر را ما باید بخوریم. الحمدلله در میان اینهمه کمبود و نبود امکانات و مدیریت و تجهیزات خوب است که هوشیاری و توهم توطئه را داریم! در طول سال اینهمه مصاحبه و مطلب نوشته می شود و به کاستی ها اشاره می کند ولی ندیدم هیچوقت مدیری برآشفته شود و شبانه به مشاوران و مسئولان تحت امرش زنگ بزند که چیست و کیست و کجاست. اما همینکه در ۵ خط کسی به عملکرد خودش اشاره کند ولی از دستگاه ایشان نگوید زمین و زمان بهم می ریزد. بدون اینکه فکر کنند این بازیگر فردا اجرا دارد و الان مهمترین چیز تمرکزش است.
حدود یکماه بود که خبر راهیابی دو نمایش از نمایشهای یزد به فجر گام به گام اعلام میشد . بهتر است مدیران و مشاوران و روسا در آرشیوها جستجو کنند ببینند چقدر بهره برداری رسانه ای کردند از این اتفاق برای تلطیف فضای فرهنگی یزد و نشان دادن توان هنرمندان تئاتر در برابر همه ناملایمات اخیر( شاید هم همه گناه دوست بازیگرم این بوده که سکوت خبری را شکسته و باقی بهانه است...).مگر سایقه داشته که یزد با دو نمایش در فجر باشد که اینهمه بی تفاوت؟ مگر نمی تواند سکوی پرشی باشد برای همکاریهای بیشتر با مرکز؟ مگر اصلا فجر رفتن تبدیل به عادت یزدیها شده که اینقدر سکوت؟ و مگر همه بلوای جشنواره استانی نهایتا به فجر رفتن ختم نمی شود؟ چرا؟؟؟؟
گروهی که بعنوان نماینده یزد در مهمترین رویداد تئاتری کشور شرکت می کند ۱۵ روز در بدترین شرایط تمرین کرد و هیچکس حتی یک تلفن نکرد بپرسد چه خاکی به سر می کنید چه برسد به یک سرزدن دوستانه. نه مدیر نه معاون مربوطه نه مشاور محترم نه رئیس انجمن نه کارشناس عزیز هیچکدام نیامدند ببینند چگونه یک گروه تئاتر هر شب بیشترین وقتش باید همانند کولی های خانه به دوش به اسباب کشی بگذرد! ولی معجزه یک خبر کوتاه همین است که همه حاضر و بیدار هستند! بهانه هم فقط این بوده که مدیر بیماری داشتند. دستمان هم خالی بوده با این شرایط مالی ادارات دولتی. پول ندارید. معرفت هم ......!
از عجایب دیگر اینکه باب شده است به محض دست از پا خطا کردن گروهی یا کسی فرمان داده می شود بروید پولتان را جای دیگر بگیرد !!!!! افرادی هم با عناوین مختلف حاضر به یراق ایستاده اند تا این حکمهای شگفت انگیز را سریعا با تلفن و فاکس و پچ پچه و ... به اقصی نقاط ابلاغ کنند. مگر به کارگردان نمایش که احتمالا جوابی هم خواهد داشت! در حالی که یکنفر نیست بپرسد در میان اینهمه کمبودهاو نبودها چرا پاسخگو نیستید؟ کمبودهایی که ربطی به بودجه هم ندارد و از سر بی درایتی است. ولی همینکه اندک بودجه ای ( بسیار کمتر از آنچه قولش را در فراخوان داده بودید) همانند چماقی استفاده می کنید. گویا دستور نانوشته ای وجود دارد که چون مبلغی کمک می کنیم پس همه فکر و ذهن و احساس شما را دربست و یکجا خریده ایم. مبادا دست از پا خطا کنید و چیزی بگوئید که خاطر اصحاب و اذناب آشفته شود. تعجب بیشتر من از پیکهای این اخبار است که چگونه با رسوایی حاملان خبر می شوند و چه اندازه قیافه ها حق به جانب است!
برای تولید نمایش افسون بر تخت نسشتن ماکان تیره بخت اداره ارشاد قول دومیلیون تومان بودجه داد(برای مرحله کشوری فجر) که یک میلیون تومان آنرا پرداخت کردند و بقیه ماند برای فرصتی دیگر. حوزه هنری هم سیصد هزار تومان داد و بس. اداره ارشاد وسلیه انتقال دکور را هم مهیا کرد. مکان اجرا هم کریدور ورودی مجتمع امام علی بود( مکانی مناسب برای هر کاری غیر از تمرین تئاتر. اما ناگزیر به انتخاب بودیم که شرحش بماند برای فرصتی دیگر).البته بگذریم از کمکهایی که در جریان اجرای عمومی از جاهای مختلف از جمله حوزه هنری گرفتیم و چه کسانی با انحصار بر امکانات فنی حتی از دادن یک پرژکتور معمولی هم از ما دریغ کردند. بخش خصوصی بسیار فرهنگمدار تر یاریمان کرد.
حالا حوزه هنری آمده و اعلام کرده که با گروه همکاری داشته است. و این اعلام به چشم آمده. چونکه دیگران هیچ اقدام خبری و رسانه ای نکردند. به نظر شما کدام پرتقال فروش مقصر است که یقه گروه را باید بچسبند ؟؟و تهدید کنند بودجه نمی دهیم و مصاحبه کننده اصلاحیه بفرستد و تماس با مشاور و رئیس انجمن و دستیار کاگردان و کارگردان یکی از دو نمایش و ....... آدم فکر می کند چه خطای بزرگی سرزده است.ظریفی می گفت همه دعوا سر لحاف ملانصرالدین است. بودجه ای نیست و چه بهانه ای بهتر که نبود بودجه را تبدیل به تنبیه کنیم تا چند مقصود برآورده شود. اگر یک مصاحبه چند خطی اینقدر به چشم آمده دلیلش را جای دیگر جستجو کنید. در همان بایکوت خبری غیر رسمی. و ایکاش در برابر همه مصاحبه ها و انتقادات اینچنین سخت و شبانه پیگیر بودید. گویا همه راهها یکطرفه است. فقط ما که کار می کنیم باید پاسخگو باشیم اما دیگران در برابر دهها کار نکرده اشان ملزم به پاسخگویی نیستند.
بعنوان کارگردان نمایش افسون بر تخت نشستن ماکان تیره بخت حاضرم تا مبلغ کمک هزینه را به حساب انجمن برگردانم و در ازایش احترام و آزادی فکر و اندیشه خودم و تک تک اعضای گروهم را پس بگیرم. باقی دوستان خود دانند!! حساب می کنم این اندک همکاری تاوان به این سنگینی دارد وای به وقتی که همه چیز سرجای خودش بود ودر ضل توجهات بودیم . آنروز شاید برای هر نفس کشیدنمان باید جواب می دادیم. اینهم شاهکار دیگری بود از حضور مقتدارنه دوستان تئاتری در جوار سیستم دولتی. آشی که آنها می پزند و دوستانمان هیزم آتشش تهیه می کنند. تا دودش به چشم همه برود.
باش تا صبح دولتت بدمد.
.... درجامعه ای که کُلنگ به دست گرفته و هر بنای فخیم هنری یا انسانی را چون خودش نساخته یا چون همرنگِ خودش نیست ویران میکند، و متقابلاً چیزی تولید نمیکند مگر فرهنگ دلالی و بساز و بفروش و مشابه سازی و تقلید، سینمایش هم مشابه سازی و بساز بفروش و تقلید است و هویتش همین ! چرا باید یک کارمند فرهنگ گریز، که ادای صدرنشینان دوره ی پیش را در میآورد ، و مثل او هزاران از زمین میروید ، برای اثبات قدرت پشتِ میز نشینیِ خود بتواند نویسنده ای، بازیگری، فیلمسازی را که در شصت میلیون چند تایی مثل او بیشتر نیستند از ریشه قطع کند؟ پاسخ این پرسش روشن کننده ی هویت فرهنگی ماست .....
استاد بهرام بیضایی
امسال یه نمایشنامه نوشتم به اسم "کسی زیر سنگها آواز می خواند" این نمایش نگاه متفاوتی به جنگ داره. دوست خوبم صادق نصیری اون و کارگردانی کرد و طبق خبری که امروز شنیدم قراره در بخش نگاه ویژه جشنواره بین المللی فجر اجرا بشه. یعنی یزد بعد از سالها با دو نمایش همزمان در فجر حضور داره. و سهم من این هست که امسال دو تا نمایشنامه نوشته من توی جشنواره هست. خوشحالم. بیشتر برای بچه های تئاتر شهرم خوشحالم(البته گاهی وقتها خودتحویلی هم حال میده ها)
با ياري پروردگار و همراهي گروه خوبي كه داشتم نمايش افسون بر تخت نشستن ماكان تيره بخت در جشنواره بين المللي تئاتر فجر پذيرفته شده و قرار است اجرا داشته باشيم. از همكاري همه و محبتي كه به من داشته اند سپاسگزارم.
تصور کن عادل فردوسی پور بشه مجری برنامه گفتگوی مستقیم رئیس جمهور با مردم. مطمئن هستم که مثل این آقای دکتر حیدری نمیشینه هرچی اوشون گفتن تائید کنه. مثلا وقتی رئیس جمهور میخواد اثبات کنه تحریمها در گرانی و تورم تاثیر زیادی داشتند نه سیاستهای دولت .عادل جون اون سخنرانی معروف و پخش میکرد که رئیس جمهور میگفت قطعنامه ها کاغذپاره ای بیشتر نیستند یا فرمودن اینقدر قطعنامه بدین که قطعنامه دونتون پاره بشه. اصلا چه باحال بود اگه همزمان با سخنان رئیس جمهور زنگ میزد به نمایندگان مجلس یا حتی پرتقال فروش محله ما تا نظرش و بپرسه. خدا رو چه دیدی شاید هم آخر کار یه مسابقه پیامکی راه مینداخت تا ببینه کیا موافق ادامه ریاست جمهوری احمدی نژاد هستن کیا مخالف. میدونین چه پولی گیر مخابرات میومد از اینهمه پیامک!! البته نمیدونم نتیجه پیامکها چی می شد. اصلا ولش کن. همین دکتر حیدری فیزیوتراپ خیلی خوبه. با نرمش و ماساژ آشناست . چه اشکال داره دوتا دکتر بشینن روبروی هم در مورد مملکت حرف بزنن؟؟؟ تا کور شود هر آنکس که ...
شب حتی اگر به بلندای یلدا هم باشد تمام می شود و خورشید به زایش نور خواهد نشست. عمر ظلمت کوتاه تر از دولت روشنایی است.

"دکتر پاپلی یزدی" را خیلی ها می شناسند. اگر کتابش را نخوانده باشند حتما نام "شازده حمام" را شنیده اند. خواندن این کتاب تصویری واضح از شخصیت اصلی روایتگر کتاب به ما می دهد. اینروزها دکتر پاپلی نامه ای به رئیس جمهور نوشته و با همان نثر ساده و بی تکلف خود درخواستها و توصیه هایی کرده است. روزنامه ایران - ارگان رسمی دولت - چند روز پیش به این نامه واکنش نشان داده ودر دفاع از رئیس دولت چنان لجنی به دکتر پاپلی پاشیده که بوی تعفن آن چند روزی است مشامم را آزرده کرده. جالب اینکه همین روزنامه هر روز در برابر منتقدان دولت توصیه های اخلاقی و دینی می کند و با احادیث و روایات و سخنان رهبری و توصیه های امام(ره) تلاش می کند اخلاق را به همه مخصوصا سیاسیون یادآوری کند!!!. ولی وقتی قرار باشد به کسی حمله کند چنان اخلاق مدار می شود که بیا و ببین!!!! حالا که دایره انتقادها از سیاسیون فراتر رفته و به فرهیختگان و اساتید و ... غیره رسیده است هواداران دولت در روزنامه ایران تلاش می کنند چنان واکنشی نشان بدهند که طرف جا بزند و عطای انتقاد را به لقای آن ببخشد. تابحال زیاد شنیده و خوانده ایم که فلانی معاند است. برانداز است. ضدانقلاب است.بهائی است.وابسته است.جاسوس است. صهیونیست است و ...... حالا با خواندن مجموعه صفتهایی که روزنامه ایران به دکتر پاپلی داده - که او را می شناسیم- باید در همه قضاوتها شک کرد. امروز هاشمی رفسنجانی چه خوب گفت که سیاست بازیچه کوته نظران شده است.
البته وقتی رئیس جمهور خطاب به منتقدان و مخالفان و دشمنان از ادبیاتی مانند:
اون ممه رو لولو برد /خس و خاشاک / آب و بریز اونجا که میسوزه / قطعنامه دونتون پاره بشه / و .... استفاده می کنه حتما که هوادارنش باید اینچنین به شخصیت فرهیخته ای مانند دکتر پاپلی بتازند. به قول آن مرد بزرگ :
ادب مرد به ز دولت اوست.
محرم-عاشورا-مهریز یزد- عکاسی میکردم.به این سوژه رسیدم
پیرمرد توی بارگاه یزید نشسته تا با خیال راحت نذری کشته شدن حسین(ع) رو بخوره. حکایت تکراری خیلی از ماها!

ای خدای مهربون! لطفا به تمام نمایندگی هات روی زمین بخشنامه کن بین من و خودت فضولی نکنن! من دوست دارم هرجور میخوام باهات حرف بزنم هرجور هم خواستم دوستت داشته باشم. چرا اینو حالی نمایندگی های انحصاری خودت نمیکنی. کشتن مارو با این افاده ها
از دشمنی نترس
که آشکارا بر تو حمله می کند
از دوستی بترس
که فریبکارانه تو را در آغوش می کشد.
توی اتوبوس نشستم دارم. همه دارن حرف میزنن. خیلی براشون مهمه که اوباما برنده میشه یا رامنی. هر کسی یه چیزی میگه. از پیرمرد هست تا بچه مدرسه ای و دانشجو. موافق و مخالف. فکر نکنم حتی توی اتوبوسهای آمریکا هم بحث به این داغی باشه. از پشت شیشه اتوبوس به خیابون نگاه میکنم. روی دیوار یک مدرسه درشت نوشته: آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند. منم مطمئنم که حالا حالاها آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند.
م - ر ( معاون اول فعلی رئیس جمهور محترم) گفت ج - ب ( جمشید بسم الله (اخلالگر سابق اقتصادی) دستگیر شده. او با یک اشاره بازار ارز را آشفته می کرد و قیمت را بالا می برد ( منظور از او در این جمله ج - ب است نه م - ر )
ضمن تشکر از همه کسانی که بالاخره وقتی دلار به ۳۵۰۰ تومان رسید جمشید خان را دستگیر کردند پیشنهاد می کنم او را ( ج - ب ) به اشد مجازات برسانند که حالا حالاها سرش گرم مجازات باشد. به همین منظور و در این راستا!! خوب است رئیس بانک مرکزی و وزیر اقتصاد و وزیر بازرگانی و چند نفر دیگر را سپرد دست این بسم الله خان و مجبورش کرد که به اینها بفهماند کنترل بازار ارز چگونه انجام می شود. وقتی او (ج-ب) به تنهایی می توانسته بازار را کنترل کند و نرخ تعیین کند حتما چیزهایی می داند که بقیه نمی دانند. مثلا اقتصاد را می فهمد.
این بود پیشنهاد بنده. خود دانید.
نرخ تورم محرمانه شد!!!
آقا اجازه! میشه یه لیست بدین که گفتن و نوشتن از چیا مشکلی نداره؟ ما انشاء باید بنویسیم نمیدونم درباره چی بنویسیم.
قبلا میگفتن در مورد فواید گاو بنویسید. فکر کنم گاو هم به فهرست محرمانه ها اضافه شده باشه. چون شیر و ماستش باعث شده بفهمیم تورم خیلی بالا رفته. اصلا محرمانه ها بالا رفته. از ما گفتن. این بود انشای نیمه کاره این هفته.
در شهر یزد نظارت و وسواس خاصی برای فعالیتهای فرهنگی و هنری وجود دارد. گاهی محدودیتهایی بوجود می آید که وقتی پرسش میکنی چرا؟ جوابش یک کلمه است: اینجا دارالعباده است. شان دارالعباده باید حفظ شود.
ابن دغدغه می تواند دغدغه خوبی باشد اما به شرطی که فراگیر و همه جانبه باشد. با تعطیلی کنسرت موسیقی و جلوگیری از اجرای یک نمایش چه مشکلی حل می شود؟ وقتی جمع مخاطبان و تماشاچیانش از ۵۰۰۰ نفر بیشتر نیست و مدت اجرایش نهایتا یکهفته و ده روز. ولی چند آمار دیگر را هم اگر مسئولین محترم دارالعباده مد نظر قرار بدهند بدک نیست:
طبق آمار رسمی سازمان ثبت احوال یزد(دارالعباده) در طلاق رکورددار است و آمارش رو به افزایش.
طبق اعلام رسمی سازمان بهزیستی در میان استانهای کشور یزد (دارالعباده) در افسردگی رتبه چشمگیری دارد.
بیماریهای قلبی و سکته های قلبی در یزد رو به افزایش است و به همین دلیل بود که یکی از متخصصین در صدد است تا کمپ درمانی با قابلیت تفریحی و گردشگری احداث کند.
مسئولین دلسوز دارالعباده می توانند بجای این خطوط قرمز کشیدن در دارلعباده هر از چندی هنرمندان را دعوت کنند و به ارزیابی فضای فرهنگی و هنری دارالعباده بپردازند. این خیلی واقعی تر و کاربردی تر از گزارشاتی است که در بولتنهای آمار اداری یا حتی بعضی سایتها و وبلاگهای یکسویه درج می شود. دارالعباده را یک پوسته ظاهری نخواهید. به عمق این شهر فکر کنید.
در یک کلام اینکه هنر ابتدا در ذهن و روح و روان هنرمند شکل می گیرد. یعنی جایی که قلمروی اختصاصی اوست. هیچ بخشنامه و خط قرمز و مصلحتی نمی تواند در این قلمرو معنا داشته باشد. چه بهتر که با روح و روان هنرمندان و چگونگی پدید امدن اثر هنری و دغدغه های هنرمند ارتباط برقرار شود نه با اخطار و تنبیه و ....