اما ندارمت

ای آنکه دوست دارمت اما ندارمت
بر سینه می فشارمت اما ندارمت

ای آسمان من که سراسر ستاره ای
تا صبح می شمارمت اما ندارمت

در عالم خیال خودم چون چراغ اشک
بر دیده می گذارمت اما ندارمت

می خواهم ای درخت بهشتی، درخت جان
در باغ دل بکارمت اما ندارمت

می خواهم ای شکوفه ترین مثل چتر گل
بر سر نگاه دارمت اما ندارمت

بالا و پایین پریدنم

از شوق ِ زندگی نیست،

ماهی
روی خاک
چه می‌کند؟

وقتی که خاکم میکنن بهش بگین پیشم نیاد

بگیدکه رفت مسافرت بگید شماره ای نداد

یه جور بگین که اخرش از حرفاتون حول نکنه

طاقت ندارم ببینم به قبر من نگاه کنه

دونه به دونه عکسامو بردارید آتیش بزنید

هرچی که خاطره دارم بریدو از بیخ بکنید

نذلرید ازاسم من هم یه کلمه جا بمونه

نمیخوام هیچ وقت تنمو توی گورم بلرزونه

برو آتیش به قلب من نزن ... بذار نگاهت از یادم بره

بذار واسه همیشه قلب من چال بشه و من کلی خاطره

برو نمیخوام ببینی خونه ی من خالی شده

همدم من به جای تو ریگ های پوشالی شده

اون که میگفت میمرد برات دیدی راست راستی مرد

رفتو همه خاطرشم به خاطرت برداشت و برد

بهش بگید نشست به پات بهش بگید نیومدی

بگید هنوز دوست داره با اینکه قیدشو زدی

نشونیه قبرمنوبهش ندین خوب میدونم

میاد جای همیشگی سر قرار تو رودخونه

ای ساقیا مستانه رو آن یار را آواز ده
گر او نمی‌آید بگو آن دل که بردی باز ده
افتاده‌ام در کوی تو پیچیده ام بر موی تو
مست رخ نیکوی تو آن دل که بردی باز ده
بنگر که مشتاق توام مجنون غمناک توام
گرچه که من خاک توام آن دل که بردی باز ده
ای دلبر زیبای من ای سرو خوش بالای من
لعل لبت صهبای من آن دل که بردی باز ده
ما را به غم کردی رها شرمی نکردی از خدا
اکنون بیا در کوی ما آن دل که بردی باز ده
تا چند خون ریزی کنی با عاشقان تیزی کنی
خود قصد تبریزی کنی آن دل که بردی باز ده
از عشق تو شاد آمدم از هجر آزاد آمدم
نزد تو بر داد آمدم آن دل که بردی باز ده

لالبی الا لبت لا بوس الا بوسه ات

 یک حدیث دیگری دارد خدا با بوسه ات

لالبی الا لبت لابوس الا بوسه ات…

گرمی لبهای تو ، دائم به دردم می خورد

در کنار سردی شبهای دریا بوسه ات…

گرمی دستان تو یا باده ی چشمان تو

گرچه کار هم دوشان مستی ست اما بوسه ات…

این والضالین ترین شعر من مغضوب توست…

اهدنا اللبهای تو تا صبح فردا بوسه ات…

قل هو الله احد رویت ؛ صمد دستان تو

سجده های واجب البوس است اینجا بوسه ات …

با و واو و سین … که در انجیل و تورات مبین !

باب تحریف است بی آیات عظما بوسه ات …

گرد تفسیر بحار البوسه ی لب های تو

زاهد و گبر و مسلمان است… حاشا بوسه ات

اینقدر با سرخی لبهات بی تابم نکن

می کند من را ذلیل و خار و رسوا بوسه ات..

الفرار از مرگ … هیهات از لبت ؛ باید گریخت…

تا نبرده جان من را هم به یغما بوسه ات …

هیچ جنسی مثل جنس بوس تو مرغوب نیست…

لالبی الا لبت لا بوس الا بوسه ات …

 

چه مرگم است که باید تو را دوباره ببینم ؟!
چه دردم است که باید کنار تو بنشینم...

چگونه در سر من درد سر شدی ، که نمردم ...
چگونه در دل من درد دل شدی که غمینم؟!

مگر شراب تو هستی ؟ مگر پیاله تو هستی... 
که با تو مستم و بی تو خمار و خانه نشینم...

مرا کشانده به عزلت ؛  مفاعلن فعلاتت
تو را رسانده به شهرت ؛  مفاعلن فعلینم... 

امان ز آهوی چشمت ؛ امان ز غفلت چشمم
که آن کشیده به عرشم... که این زده به زمینم.

بحول و قوه ی مویت هنوز شانه فروشم ...
بحول و قوه ی عشقت  ... هنوز دربدرینم !

به لطف ظلم رقیبان همیشه فاتح جنگم 
به لطف تیغ دو ابروت زخم خورده ترینم...

شبی به قله ی قافم ؛ شبی به ذلت خاکم
شبی به لطف تو آنم ؛ شبی به ظلم تو اینم...

نشسته اشک به چشمم ؛ نشسته اشک به چشمم !
شبی که با تو عزیزم ... شبی که بی تو حزینم ...

سجاد_دانشمند.

از تو در حال منفجر شدنم
در سرم بمب ساعتی دارم
شب که خوابم نمی برد تا صبح
صبح، سردرد لعنتی دارم
همه از پشت خنجرم زده اند
دوستانی خجالتی دارم!!

قصّه ی عشق من به آدم ها
قصّه ی موریانه و چوب است
زندگی می کنم به خاطر مرگ
دست هایم به هیچ، مصلوب است!
قهوه و اشک... قهوه و سیگار...
راستی حال مادرت خوب است؟!

اوّل قصّه ات یکی بودم
بعد، آنکه نبود خواهم شد
گریه کردی و گریه خواهم کرد
دیر بودی و زود خواهم شد
مثل سیگار اوّلت هستم
تا ته قصه دود خواهم شد


سید مهدی موسوی

گاهگاهی که به یادت غزلی می خوانم ، *

اشک مهمان دلم می گردد 

سفرش از ته دل تا کف دست ...

چه کسی میداند؛

باز شاید سفری در پیش است ...

و تمامی غزلهای جهان

کاروانی شده اند ...

ساربانش غم و صبر .

خنده های ما

در خلال روز های زندگی ،

در عبور  روزهای کودکی ؛

و در شروع یک بلوغ مخملی

 گم شدند ...

آه زندگی !

زود اعتراف کن !

خنده های ما کجاست ؟

دست و نزد کیست ؟

آه زندگی  ...

آی زندگی ...

زود و زود و زود

تند و تند و تند

پاسخم بده ...

گاه یک سنجاقک به تو دل می بندد

و تو هر روز سحر می نشینی لب حوض

تا بیاید از راه

از خم پیچک نیلوفرها

روی موهای سرت بنشیند

یا که از قطره آب کف دستت بخورد

گاه یک سنجاقک ، همه معنی یک زندگی است ...