+

 ساقی به نور باده برافروز جام ما

شاید برایت عجیب ست این همه آرامشم


خودمانی بگویم ؛ به آخر که برسی ، دیگر فقط نگاه میکنی

ببين ته تهش هيچکي واست نمي مونه جز خدا . . .
پس کاري نکن که پس فردا نتوني سرتو بالا بگيري . .


.

.
.
کاش می شد بنویسم که گرفتار شدم...
مثل خورشید گرفتار شب تار شدم

گرد این شهرم و بر پیر زنی مدیونم
این هم از غربت من بود که ناچار شدم

من نمی خواستم علّت دلواپسی
معجر زینب کبری شوم انگار شدم

من بدهکاری خود را به همه پس دادم
به تو اندازه یک شهر بدهکار شدم

من در این خانه تو در خانه خولی ، تازه
با تو همسایه دیوار به دیوار شدم

کاش می شد بنویسم کفنی برداری
کفنی نیست اگر ، پیرهنی برداری

چه کوتاه است فاصله غدیر تا عاشورا


                   بالا رفتن دست پدر تا پایین آمدن سر پسر...


دیدی چه زود بزرگ شدیم ....!

میدانی کجا .....؟!

همان جایی که خندیدیم و گذشتیم ..!

شاید همان جایی که اشتباهی

ویرانه ات را ساختی ...!!

تا روزی که صدای باران ،به تمام بغضت پیچید

و پشت سرت را که نگاه کردی ..!

با چشمان حیرت زده ، پیش خودت گفتی ............

حالا من هستم و خیسی خاطرات .....!!!

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی


چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی



باید.....!

ایمان بیاوریم به آغاز فصلی سرد

زمانی که قلب انسانها در انجماد مطلق بی مهری دست و پا میزند

کسی که دوستش داری روزی به تو پشت خواهد کرد

خوب بدان !...

دیگر در دلها جایی بنام عشق نیست.......... فروغ فرخزاد

داستانی بی نظیر از جان اولیور هاینر

مسافري خسته كه از راهي دور مي آمد ، به درختي رسيد و تصميم گرفت كه در

سايه آن قدري اسـتراحت كند غافـل از اين كه آن درخت جـادويي بود ، درختي

كه مي توانست آن چه كه بر دلش مي گذرد برآورده سازد...!

وقتي مسافر روي زمين سخت نشست با خودش فكر كرد كه چه خوب مي شد

اگـر تخت خواب نـرمي در آن جا بود و او مي تـوانست قـدري روي آن بيارامد.

فـوراً تختي كه آرزويـش را كرده بود در كنـارش پديـدار شـد !!!

مسافر با خود گفت : چقدر گـرسـنه هستم. كاش غذاي لذيـذي داشتم...

ناگهان ميـزي مملو از غذاهاي رنگارنگ و دلپذيـر در برابرش آشـكار شد.

پس مـرد با خوشحالي خورد و نوشيد...

بعـد از سیر شدن ، كمي سـرش گيج رفت و پلـك هايش به خاطـر خستگي و غذايي

كه خورده بود سنگين شدند.  خودش را روي آن تخت رهـا كرد و در حالـي كه به

اتفـاق هاي شـگفت انگيـز آن روز عجيب فكـر مي كرد با خودش گفت :

قدري ميخوابم. ولي اگر يك ببر گرسنه از اين جا بگـذرد چه؟

و ناگهان ببـري ظاهـر شـد و او را دريد...

هر يك از ما در درون خود درختي جادويي داريم كه منتظر سفارش هايي از جانب ماست.

ولي بايد حواسـمان باشد ،  چون اين درخت افكار منفي ، ترس ها ، و نگراني

ها را نيز تحقق مي بخشد.

بنابر اين مراقب آن چه كه به آن مي انديشيد باشيد...

مردم اشتباهات زندگی خود را روی هم می ریزند و از آنها غولی

 به وجود می آورند که نامش تقدیر است

این عشق ماندنی

این شعر بودنی 

این لحظه‌های با تو نشستن 
سرودنی‌ست 

این لحظه های ناب 
در لحظه‌های بی خودی و مستی 
شعر بلند حافظ تو 
شنودنی‌ست 

این سر نه مست باده 
این سر که مست 
مست دو چشم سیاه توست 
اینک به خاک پای تو می‌سایم 
کاین سر به خاک پای تو با شوق 
ستودنی‌ست 

تنها تو را ستودم 
آن سان ستودمت که بدانند مردمان 
محبوب من به سان خدایان 
ستودنی‌ست 

من پاکباز عاشقم 
از عاشقان تو 
با مرگ آزمای 
با مرگ … 
اگر که شیوه تو 
آزمودنی‌ست 

این تیره روزگار در پرده غبار  
دلم را فرو گرفت 
تنها به خنده 
یا به شکر خنده‌های تو 
گرد و غبار از دل تنگم 
زدودنی‌ست

در روزگار هر که ندزدید مفت باخت 
من نیز می‌ربایم 
اما چه؟ 
بوسه، بوسه از آن لب 
ربودنی‌ست 

تنها تویی که بود و نبودت یگانه بود 
غیر از تو 
هر که بود هر آنچه نمود نیست 
بگشای در به روی من و عهد عشق بند 
کاین عهد بستنی 
این در گشودنی ست 

این شعر خواندنی 
این شعر ماندنی 
این شور بودنی 
این لحظه‌های پرشور 
این لحظه‌های ناب 
این لحظه‌های با تو نشستن 
سرودنی‌ست

چه شبی است!

چه شبی است!

چه لحظه‌های سبک و مهربان و لطیفی،

گویی در زیر باران نرم فرشتگان نشسته‌ام.

می‌بارد و می‌بارد و هر لحظه بیش‌تر نیرو می‌گیرد.

هر قطره‌اش فرشته‌ای است که از آسمان بر سرم فرود می‌آید.

چه می‌دانم؟

خداست که دارد یک ریز، غزل می‌سراید؛

غزل‌های عاشقانه‌ی مهربان و پر از نوازش.

هر قطره‌ی این باران،

کلمه‌ای از آن سرودهاست.

هیچ گاه .......

هیچ گاه نمیخواستم دلی را بشکنم چرا که هیچ وقت دوست نداشتم دلم را بشکنند

در گذشته ای نه چندان دور..................

دلم بود و همه خواسته هایش ، سعی کردم بهش گوش کنم و تمام سعی ام این بود که نگذارم بهونه ای بگیرد تا

شد برایش فراهم کردم، هرچه خواست تقریبا همون شد حتی به قیمت گذشتن از خیلی چیزها و عرف ها.

نه اینکه به هر قیمتی شده ، نه

اگر چیزی را داشت با تمام وجود و تمام صداقت داشت، در زمان خودش به گمان خودش خوب بود و قصد داشت

سنگ تمام بگذارد البته در حد توان و بدون مبالغه و تظاهر.

خوبی خوشی شادی غم ناراحتی جر وبحث دعوا بزن بزن متلک اذیت آزار گفتگو مرض اعصاب خوردی فهش کتک

خوردن و .... اینها زیاد بود. مهم نبود عرف و شرع چگونه می بیند و چه می گوید.............. چون دل میخواست

می بایست می بود .

بگذریم داستان طولانی است و مجالی نیست............

اما ................................................................

چرا باید اینها را بنویسم و بگویم.............................

شاید توجیهی باشد . اما حقیقت این است که این بار حرف هایم از دلی است که دیگر میخواهد نظاره گر این

باشد که گویی تصمیمی گرفته شده است که به خواسته های اون دل به گونه ای دیگر نگاه می شود.( شاید خوشایندش نباشد(

خب عمری هست و میگذرد با همه مسایلش ، برای دل که می روی دلی را برایش پیدا می کنی ، هم

سو می شوی و دل می بندی و دل می بندند....

بیخیال حرفم را بزنم و کمتر ......

راستش این است که میخوام با تمام صداقت و احترام  با همون دلی که رفتم سراغ خواسته اش ،

عذر خواهی کنم و بگویم که دیگر نیستم. چون در جریانی که پیش رو دارم میخوام دیگر با خواسته های

این دل همراهی نکنم این که چرا بماند .

بس است دیگر تمام این سالها به هر دری زدم  و توی تمام این جریانات یک چیز را فراموش کردم ( درواقع

فراموش که نه، می دانستم اماجسارت می کردم) و اون ندیدن اینکه در محضر خدای هستم

که می بیند و می شنود.

راستش را بگویم ( می ترسم)

شاید دیگر مجالی نداشته باشم که جبران کنم شاید همین الان هم دیر باشد..... نمی دانم.

میخوام دل او را به دست بیاورم.

من ثابت کردم که تا امروز اگر دل را بدست آوردم  در عوضش دل خدایم را شکستم ، و لذا سرانجامش به

خوشی ختم نمی شد. شاید اگه بدست آوردن دل ها به خواست او می بود و دل خدا را هم در کنارش

داشتم ، این نمی شد.

خب باید برای این کار دلم را فقط به او بسپارم ، و از غیر او دل بکنم( سخت است سخت سخت)

اما باید انجامش بدم چرا، چون می ترسم.( سایه سنگینی دارد...... مرگ را می گویم)

اینها درد دلم نبود اینها حرفهای بود که اگر نمی زدم ، درد دلم آروم نمی شد.

اینها رو گفتم که بگم، ای دلی که باعث شدم  تا به سوی من بیایی و به وجود من دل خوش کنی اینها

حرفای کسی است که رفیق نیمه راه شده ، زیر تمام حرفایش زده ، نامردی کرده ، کم آورده و....

اما....................

نخواست و نمیخواست دلت را بشکند.

در آخر اگر درکش می توانی بکنی  بکن،  چرا که این آخرین خواسته ای است که ازت دارد.

کفه سنگینی گناه این ترازو به سمت من است ، بر من ببخش تا خدا هم بر تو ببخشد.

و دیگر .......... هیچ


ديـگـــر..

نـه بـــحـــث مـيـکـنـــم!

نـه تـوضـيــــح مـيـخـــواهــم!

نـه تـوضـيـح مـيـدهـــم!

نـه دنـــبـال دلـيـل مـيـگـردم!

فـقـط نگاه ميكنم،

سـکـوت مـيـکـنـم و فـاصـلـه مـيـگـيـرم ............

یه وقتایی میشه......

که آدما.....

دست به خودکشی میزنن............

نه اینکه یه تیغ برداره و رگشو بزنه نه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

قید احساشو میزنه...............

لبخند بزن عروسک من!


خجالت نکش..

اینجوری هم به من نگاه نکن...

تو در چشمان من از تمام فرشته های دنیا زیبا تری...

حتی با ..

این لباس کهنه ...

با این دستهای چروک و سرما زده ..

لبخند بزن عروسک من...

سهم تو از دنیا لقمه ی کوچکی است که در دست داری

و تراژدی غم‌انگیز انسان این است که آنچه هست، نباید باشد 

و آنچه باید باشد، نیست و همه حرف‌ها همین است وهمه‌ی دردها همین جا است. 

درد روح این است و این است که: «انسان شقایقی است که با داغ زاده است.»