دل نوشته
بچه ک بودم همیشه عادت داشتم ارزوهایم را روی کاغذ های سفید و خالی از هرچیزی بنویسم
انهارا در جویی رها کنم
بلکه روزی کسی انهارا بخواند و ببیند ک یک کودک چ ارزوهایی میتواند داشته باشدو....

یکی از ان ارزوهای کودکیم این بود ک ایا کسی میتواند من را مقلوب خودش کند تا از این همه خستگی کودکانه ام مرا ازاد نماید؟؟
و حال ک اینجا نشستم و دارم این متن رو مینویسم ب ارزویم رسیده ام...
ارزویی ک نه رویا و خیال باشد...ارزویی ک هرکس ارزوی داشتنش را دارد...
همیشه دخترانی را تصور میکردم ک هیچ جای دنیا نمیافتی...
دخترانی با موهای بلوند صورتی سفید ک رگهای سبزشان از زیر پوست نازکشان دیدا میشود...

با اندامی ک حتی نمیتوانستی تصورش را بکنی...
حال ک تورا دیدم تمام ان تصوراتم ویران شد...
ویرانی ک نشانم داد چشمهایت را باز کن...و مرا ببین...
سرم را بالا ک گرفتم پوست سبزه ای را دیدم ک با چشمان زیبایش و با ابروهایی باور نکردنی...
وای نگووو با موهای صاف و نرمش دارد مرا نگاه میکند...
و این بود تمام چیزی ک میخواستم...

اندوه بزرگیست.... چ باشی و چ نباشی...