بچه ک بودم همیشه عادت داشتم ارزوهایم را روی کاغذ های سفید و خالی از هرچیزی بنویسم

 

انهارا در جویی رها کنم

 

بلکه روزی کسی انهارا بخواند و ببیند ک یک کودک چ ارزوهایی میتواند داشته باشدو....

 

http://www.axgig.com/images/17783542355384815617.jpg

 

یکی از ان ارزوهای کودکیم این بود ک ایا کسی میتواند من را مقلوب خودش کند تا از این همه خستگی کودکانه ام مرا ازاد نماید؟؟

 

و حال ک اینجا نشستم و دارم این متن رو مینویسم ب ارزویم رسیده ام...

 

ارزویی ک نه رویا و خیال باشد...ارزویی ک هرکس ارزوی داشتنش را دارد...

 

همیشه دخترانی را تصور میکردم ک هیچ جای دنیا نمیافتی...

 

دخترانی با موهای بلوند صورتی سفید ک رگهای سبزشان از زیر پوست نازکشان دیدا میشود...

 

http://www.axgig.com/images/17445465816231206880.jpg

 

با اندامی ک حتی نمیتوانستی تصورش را بکنی...

 

حال ک تورا دیدم تمام ان تصوراتم ویران شد...

 

ویرانی ک نشانم داد چشمهایت را باز کن...و مرا ببین...

 

سرم را بالا ک گرفتم پوست سبزه ای را دیدم ک با چشمان زیبایش و با ابروهایی باور نکردنی...

 

وای نگووو با موهای صاف و نرمش دارد مرا نگاه میکند...

 

و این بود تمام چیزی ک میخواستم...

 

http://www.axgig.com/images/12707117946030443269.png