:دی

از وقتی رفتم بلاگ خیلی وقته اینجا سر نمیزنم. گفتم بیام یه احوالی از بلاگفای خراب شده بگیرم.

من همچنان توی بلاگ دات آی آر مینویسم

هویجوری اومدیم یادی کنم

الان که بیان مینویسم واقعا خوشحالم. بلاگ یه سر و گردن از بلاگفا بالاتره

نقل مکان.

 دوستان عزیز فعلا نقل مکان کردم به بلاگ (بیان)

   با همین آدرس saheleafkar در بلاگ(Blog) مینویسم.

saheleafkar*blog*ir

به جای * در آدرس بالا نقطه( . ) بگذارید

تشریف بیارید 

 

آخرین بک آپ من از این وبلاگ 92.12.4 بوده :(((((((((((( این یعنی ته بد شانسی

دوستان کسی وبلاگشو آپ نکنه که میپره

ندارد

ساعت سه نصف شبه و مستر نیمایی که هر شب 11.30-12 میخوابه بیداره

عجب حکایتی دارند این 5شنبه جمعه ها...

هر چند الان هم بعضی ها بیدارند و مشغول!! اما آنها کجا و ما کجا...

برویم بخوابیم به امید فردا بربری داغ و شیر و ...

مثل...

مثل حس گوش دادن این آهنگ و تکرار چندین و چند باره اش ساعت دو و نیم نصف شب

عژق

یه همایشی برای زنها به اسم چگونه با همسر خود عاشقانه زندگی کنید برگزار شده بود

توی این همایش از خانومها سوال شد : چه کسانی عاشق همسرانشون هستند ؟

همه ی زنها دستاشون رو بالا بردن

سوال بعدی این بود که : آخرین باری که به همسرتون گفتید عاشقش هستید کی بود؟

بعضی ها گفتن امروز ... بعضی ها گفتن دیروز... بعضی ها هم گفتند یادشون نمییاد

بعد ازشون خواستند که به همسرانشون اس ام اس بفرستند و بگن: همسر عزیزم من عاشقت هستم

همه اینکار رو کردند

ازشون دوباره درخواست کردند گوشیشون رو بدن به کناریشون تا جواب اس ام اسهایی که براشون

اومد بود رو بلند بخونن

خوب یکسری از جواب اس ام اس ها رو براتون نوشتم

شما؟ -

اوه مادر بچه های من ، مریض شدی؟ -

عزیزم منم عاشقتم -

حالا که چی ؟ بازم ماشین رو کجا کوبوندی؟ -

من منظورت رو متوجه نمی شم؟ -

باز دویاره چه دست گلی به آب دادی ؟ این سری دیگه نمی بخشمت؟؟!! -

خوب برو سر اصل مطلب ، چقدر پول لازم داری؟ -

من دارم خواب می بینم ؟ -

اگه نگی این اس ام اس رو واقعا برای کی فرستادی قول میدم یه بلایی سر خودم بیارم -

روان گردان مصرف کردی؟ا!!

والا چه عرض کنم؟

باید عرض بنومایم خدمتتان که تعطیلات خوبی بود و به حمدالله بد نگذشت. آب و هوا به خوبی اینجا نبود ولی ز آنجا که میگوییند آنجا که دل خوش است یه سری چیزهای دیگر هم خوش است پس هوایش هم خوش بود. یک روزی که ماندیم و دیدیم بیکاریم رفتیم چرخی در شهر زدیم و جیب مبارک را تا ته تکاندیم کمی هم ته اش را سوراخ کردیم. خدا به داد ما برسد اگر زن بگیریم!! چقدر لامصب این خزعبلات گران شده است از صدقه سری همانی که چند روز پیش برایش شعار میدادند، البته کمی هم لازم بود، احساس میکردم تار عنکبوت گذر زمان بر من تنیده شده بود!آخر کسی که جزو اولین کسانی بوده که نسل اول گوشی هوشمند دست گرفته و هنوز 1 ساعت از انتشار نسخه بتای ویندوزها نگذشته، سیستم عامل جدید بر روی سیستمش چهار نعل میرود و خود بیل گیتس باید بیاید از او تشکر کند! بعد از چند سال که برای همه گوشی هوشمند خریده ،خود با همان سیمبیان راه مکالمات را گز میکرده کمی زشت بود! فلذا یک عدد Ascend P6 خریدیم و مابقی را خرج خرید لباس عید کردیم. البته خرید کردن یک خوبی دیگر نیز دارد و آن اینکه تازه میفهمید پشکل ملی، عذر میخواهم همان پول ملی ارزشش در حد همان پشکل است،شاید هم کمتر.بعد از خرید هم پدر و مادر را همچون دو مرغ عشق جیک جیک کنانفرستادیم یک سفر مشهد 2 نفری بروند، بنده خدا مادرم خیلی خسته بود، بماند که دل من نیز با آنها رفت ولی گویا دل ما غبار سیاهی گرفته و نصیبمان نمیشود

رشته کلامم از دستم در رفت!آها میگفتم، یک پسر دایی هم داشتیم مثل مابقی از ما کوچکتر بود و آن را هم به خانه بخت فرستادیم تا بروند و بق بقویشان را با عیال بکنند، ولی همه این مراسمات که میشود مخ ما همچون پیاده رویی جایگاه شلنگ تخته فامیل میشود، نگفته بودم که یکی از دخترهای فامیل به ما علاقه مند بود ولی ما... خلاصه با یک نفر هم اسم من ازدواج کرد که از قضا کارمند یک اورگانیم، در حالی که گویا کسی از ازدواجش راضی نبوده! ما به همان دلایل خاص در مراسمشان حضور پیدا نکرده بودیم و در مراسم پسر دایی خاله ما را سرزنش کرد که به خاطر تو با او ازدواج کرده. خواستم بگویم من دلم به حال خودم میسوزد که دل همه از جمله خودم را برای رضایت دیگران میشکنم اما چه کنم که نمیتوانم همه را راضی کنم اما چیزی نگفتم، بهانه کردم و گفتم فامیلی نمیشد، اما در دلم ناراحت بودم، نه خانواده را میتوانم راضی کنم، نه فامیل را،نه خودم را و نه...،

چقدر سخت است بار انتظارات دیگران را به دوش کشیدن، باز زدم جاده خاکی،میخواستم یک عکس از آدم برفی 2 متری که ماه پیش با ریحان درست کرده بودیم بیاورم که یادم رفد،راستی چرا آدم از خانه که بر میگردد دیپرس میشود؟ جوانتر که بودیم از بس غرق در درس و کتاب بودیم ترمی یک بار بیشتر خانه نمیرفتیم الان حوصله مان که سر میرود زود مثل کش تنبان که در میرود در میرویم و میرویم منزل پدری!

همین الان فهمیدم که کمبود نت آدم را به عارضه روده درازی دچار میکند، مراقب باشید مبتلا نشوید!!

آها راستی آنهایی که یک گوشی با کلاس شیک و خوشگل با کانفیگ خوب و استطاعت در حد 1 تومان دارند(یا میخواهند تا 1.300-1.400 خرج کنند) هواوی P6 رامعرفی میکتم، حوصله نوشتن خلاصه تحقیقات گسترده را نداشتیم فلذا ارجاعتان میدهیم به اینجــــا (در رنگهای سفید،صورتی،مشکی موجود است)

فقط این را بدانید که با این مشخصات 300-400 تومان به خاطر نگرفتن پول مارک ارزانتر از بقیه است!

ل.ن.2

اهم اوهوم

صدا میاد؟

صدای بنده رو از سرکار میشنفید! الکی هم نوچ نوچ نکنید خارج از وقت اداریه و هیژ گونه مژکلی هم نداره( حالا شما اینجوری تصور کنید که من خعلی اهل حساب کتابم :دی جای دوری که نمیره)

آره خلاصه ناخوداگاه نیشم باز شد. خونه نت نداریم و از اونجایی که دو روزه نت به بدنم نرسیده و بدن درد دارم موندم یکم رو فرم بیام. دیروز هم یکم به رتق و فتق امور خونه جدید مشغول بودیم و یه شیر آب گرفتیم از این فلزیا واسه لباس شویی. ما اینو با دست تابوندیم شکست!! نه فک کن، یه لحظه یه نیگا به بازوام انداختم ببینم قطرش به نیم متر رسیده که دیدم نععع همونی که بود هست. باز یه نیگا به شیر آب و یه نیگا به خودمون انداختیم و عمه محترم شازنده شیر رو همچین اساسی یاد کردیم.هنوز جاش درد داره دهنش سرویس. لامصب عین شیشه شکست. بعد این وسط یه پرانتز باز کنم که اگه میخواید لاغر بشید کافیه یه ماه هر چیزی که شیرینی داره و قند طبیعی نیست نخورید همچین راحت وزن کم میکنید که نگو :| الان بنده 2 کیلو کم کردم :(

در راستای اشاره به اون نهار نخوردن پست قبلی گفتم بگم که روز جمعه اگه کسی دیده بود که یه جوونی پای منقل نشسته بوده و همونجا بدون یک سانت جابجایی همش رو خورده بود اون من بودم(حالا یعنی خواستم بگم تنبل نیستم یعنی اما بازم نشد!!)

بعد از همین جا یه فاتحه برام بدین چون از بعد عید رسما زیر بار سنگین کار له میشم. اینقدر که همهچی یه دفعه داره زیاد میشه و از آسمون میباره دلم داره برای خودم میسوزه. خلاصه الفاتحه مع الصلوات

راستی دیدم 3 شنبه که تعطیله 4 شنبه رو هم میخوام مرخصی بگیرم یه سر برم خونه آخه شاید تا خود 29 بهمن نتونم برم خونه.

ایقدر شاخه به شاخه پریدم که سرم گیج رفت! آخریشم بگم و برم :دی

هم خونه ایم که چند ماهیه نامزد کرده هر هفته میره خونه بعد که میاد میگه نیما زن نگیریاااا.یعنی 1 ریال ته حسابت نمی مونه! :))) نه شما بگید دیگه انگیزه ای میمونه واسه آدم؟

لاک ناخنی

ساعت یک و چهل و پنج دقیقه است. عین بچه ها دارم چوب شور! میخورم و نهار هنوز درست نکردم. صبح ساعت 7:15 که دوستم از خواب بیدار شد تا بره پیش نامزدش در رو محکم کوبوند به هم و من بیدار شدم و تا ساعت 10:30 هی خودمو به خواب میزدم. بلاخره بلند شدم و نون و پنیر و گردو و زیتون خوردم. هنوز خستگی اسباب کشی تو تنم جا خوش کرده بود(آخه سه روزه درگیر اسباب کشی و بشور بساب خونه هستم). رفتم آشپز خونه و یه نگاهی به گاز انداختم. بعد از اون شستشوی حسابی دیروز چند تا شعله اش روشن نمیشد و دیگه جرقه زنش کار نمیکرد. پیچ گوشتی رو برداشتم و بازش کردم و درستش کردم. همیشه از تعمیر کردن یه چیز خراب خوشحال میشم! حس خوبی به آدم دست میده. بعد رفتم و یه فویل آلومینیم گرفتم و روی گاز پهن کردم . اینم به این دلیله که حال گاز پاک کردن ندارم. پهن میکنی کثیف که شد جمعش میکنی و میندازیش دور! به همین راحتی. حالا هم اومدن نشستم پای نت ولی اوضاع اصلا جالب نیست!کسی آپ نکرده و سریالامم ته کشیده و چیزی برای نگاه کردن ندارم.الان منم و یه خونه خالی درحالی که حوصله ام مثل شیری که توی قابلمه میجوشه و سر میره شده.واسه همین برای اولین بار روزانه نویسی میکنم!! آره جون خودم

جا داره که الان بگم قاصد روزهای ابری، داروگ، کی میرسد باران؟؟

خدایا این درسته؟نه جون من؟اینجوری باید باشه؟یه اشاره کردی کل برنامه های ما رو ترکوندی رفت

راستی اگه کسی سایت(نه وبلاگ) خوبی سراغ داره معرفی کنه ممنون میشم

مینیمال

یه وقتهایی آدم یه تصورات و افکاری نسبت به بقیه تو ذهنش داره. خیلی نباید این تصورات رو بزرگ کرد یا زیاد نسبت بهشون مطمئن بود.چون ممکنه مثل یه حباب باشن و یه دفعه بترکن